تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-3
تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-3
تا اینجای مطلب، بحث بر سر این بوده است که نه همه ی متن ها را، بلکه بیشتر آن هایی را که جنبه ی عام شان بر حرف های خصوصی شان می چرب ، می توان بدون حضور، دخالت و تأییدِ پسرخاله های مؤلف فهمید و به اندازه ی اصل موضوع از آن ها حرف بیرون کشید. اثبات این ادعا را با کار روی شعر دیگری از شهریار انجام می دهم. نخست خودِ شعر را با نکاتی که از خودش می شود فهمید می آورم، بعد سراغ خاطره ای می روم که خودِ شهریار به این شعر پیوند زده است:
ای پری چهره که آهنگ کلیسا داری
سینه مریم و سیمای مسیحا داری
از آن «شهریارا»یی که در مقطع این شعر آمده است می شود حدس زد که جناب شهریار اقدام به چشم چرانی ادبی یا بی ادبی زده است. بانویی که در معرض دیدِ اوست، مسیحی است. وصفِ او به عنوان «پری چهره» تعارفی مبهم، ادبی و اغراق آمیز می تواند باشد. اشاره به «سینه ی مریم» از گستاخی و صحبت از «سیمای مسیح» از ناچاری اش در ابن بندِ وزن و قافیه است.
گرد رخسار تو روح القدس آرد به طواف
چو تو ترسا بچه ، آهنگ کلیسا داری
تکرار «آهنگ کلیسا داری» از ضعف در فی البداهه گویی می تواند باشد. رابطه ی روح القدس یا جبرئیل با مریم چیزی فراتر از «طواف به گرد رخسارش» بود، ولی می شود از شهریار که خود را شبه روح القدسی فرض کرده است که گردِ رخسارِ این «ترسا بچه» می گردد، همین حدّ از جسارت را پذیرفت.
آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس
که نهالِ قدِ چون شاخه ی طوبا داری
دختربازی با استفاده از اصطلاحات و استعارات و کنایات دینی چندان نوبر نیست، درست مانندِ چسباندنِ همه ی این زبان بازی ها به حکایتِ عرفانیِ شیخ صنعان.
جز دل تنگ من ای مونس جان، جای تو نیست
تنگ مپسند دلی را که در او جا داری
البته دلِ شاعر به این دلیل تنگ نیست که فقط جای یک بانوی باریک اندام می تواند باشد. تنگی اش به این دلیل است که تعداد باریک اندام هایی که هر بار با نگاهی و با هوسی به آنجا دعوت می کند زیاد است. شاعر از دستپاچگی «جز» را به «دل تنگ» چسبانده است نه به «جای تو»! معنی اش این شده است که جز دل تنگ من، هیچ دلِ دیگری تو را تحویل نمی گیرد و به تو جا نمی دهد. دارد منت سرش می گذارد. اگر هم با ملاحظاتِ ادبی این جا به جایی را انجام داده باشد، آن دختر اگر تیزهوش باشد، بی ادبی اش را هم متوجه می شود. «جز دلِ تنگِ من ای مونس جان، جای تو نیست» برداشتِ مؤدبانه ای به این شرح می تواند داشته باشد که منِ عاشق تو را جز در دلِ تنگ ام در جای دیگری نمی خواهم جا بدهم، خیال نکنی که از سر هوس بازی به فکر کشاندن و جا دادنِ تو در اتاق خوابِ تنگ ام هستم!
مه شود حلقه به گوش تو که گردن بندی
فلک افروزتر از عقد ثریا داری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی!
چه خیالی مگر ، ای دختر ترسا داری ؟
«مسجد» در تضاد با «کلیسا» در اینجا به کار رفته است. منظور از «مسجدیان» همان «مسلمانان» است. خیلی از مسلمانان اهل مسجد که نیستند هیچ، نماز هم نمی خوانند. استاد هوشنگ ابتهاج در مورد شهریار گفته است: من هیچ وقت ندیدم نماز بخونه!(با این حرف نخواسته ام پسرخاله بازی دربیاورم. قصدم تأکید روی درجاتِ عملی مسلمانی مان از اسمی و رسمی تا مسجدی و نمازخوانی و نمازنخوانی مان بود.)
از خودِ این بیت و کلِّ این شعر نمی شود فهمید که این مسجدی ها با هم یا هر وقتی به نوبت و تک و تنها این دختر ترسا را دنبال می کنند.
پای من در سر کوی تو به گل رفت فرو
گر دلت سنگ نباشد گل گیرا داری
«سر کوی تو» به خانه ی دختر ترسا اشاره می کند. با این اشاره این طور برداشت می شود که شهریار تنها در راه کلیسا او را دنبال نمی کند. «فرو رفتن پا در گل» برای بسیاری از مخاطبان می تواند یادآورِ یک سخن و یک ضرب المثل باشد. سخنی را عطار نیشابوری در تذکرةالاولیاء از زبان بایزید بسطامی نقل کرده است که گفت: به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود، پای من به عشق فرو می شد.
و آن ضرب المثل این است: مثل خر در گِل ماندن که کنایه از گرفتار شدن و از حلّ آن عاجز ماندن است. عاشق ممکن است چنین حالی داشته باشد!
آتشین صاعقه ام بر سر سودایی زد
دختر این چکمه برقی که تو در پا داری
برای عاشق نبایستی «چکمه» یا «برقِ چکمه» و مارک و برندَش مهم باشد. احتمالاً آن پایی که در چکمه است، دیدنی تر است! در واقع، این بیت بیشتر به متلکِ کوچه بازاری چشم چران ها می ماند تا به استعاره ی ادبی شاعرها. اگر دختر ترسا فکر کند که دارد خودش و چکمه اش را مسخره می کند حق دارد!
دگران خوشگل یک عضو و تو سرتاپا خوب
آنچه خوبان همه دارند ، تو تنها داری
شهریار همه جای آن دختر ترسا را، البته در حدِّ توان و امکان، ورانداز کرده است، هر چند وصفِ اغراق آمیزش اگر به توانایی های خودش ربط داشته باشد، به امکاناتِ در معرضِ دیدِ آن دختر ربطی ندارد.
آیت رحمت روی تو به قرآن ماند
درشگفتم که چرا مذهب عیسا داری
عادتِ بعضی از مسلمانان این است که می خواهند همه را مسلمان کنند، هر چند که خودشان از مسلمانی بویی نبرده باشند. «گر مسلمانی از این است که شهریار دارد» و خودش را گرفتارِ بَر و رو و پر و پاچه ی دختری ترسا کرده است، با چه اعتبار و اعتمادی به امثالِ او آن دختر ترسا باید دین خودش را رها کند و بچسبد به دینی که مبلغِ آن، رحمتِ روی دختر ترسا را به رحمتی که از کتاب دینی اش نصیب اش می شود تشبیه می کند؟ ظاهراً این دعوت بیشتر دعوت به ازدواجِ موجه است تا دعوت به دینِ حق. ازدواج با دختر ترسا برای مرد مسلمان جایز است، ولی این مردِ پُررو می خواهد افتخار مسلمان کردن و ازدواج کردن، هر دو را، از آنِ خودش کند تا هوس بازی اش کمتر به چشم بیاید.
کار آشوب تماشای تو کارستان کرد
راستی نقش غریبی و تماشا داری
کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد
تو به چشمم که نشینی دل دریا داری
این «تماشا» و «چشم چرانی» یا به قول حافظ «نظربازی» همچنان ادامه دارد، ولی یک طرفه است. صحبت از «خواب» که به میان می آید، این طور به نظر می رسد که مسلمان زاده ی عاشق در خانه ی خودش هم خواب ندارد و مدام به دختر ترسا فکر می کند و هر گاه که او را در نظر می آورد و به قول خودش در چشمش می نشاند، از دوری اش اشک می ریزد. دلِ دریاییِ آن دختر کشتی های زیادی را گرفتارِ خودش کرده است. اشک عاشقان این دریا را متلاطم تر کرده است.
شهریارا ز سر کوی سهی بالایان
این چه راهی است که با عالم بالا داری
جناب شهریار پایانِ این کارِ دختربازی اش را با عاقبتِ عشقِ شیخ صنعان یکی کرده و تا عالم بالا بالا برده است!
نود و نُه درصدِ این یادداشت و این برداشتِ بنده متکی به خودِ داشته های این شعر بوده است، آن یک درصدی که به حاشیه رفته ام برای افزودنِ چاشنی به نوشته ام بوده است. نود و نُه درصد از آن یک درصد حاشیه روی نیز بر اساسِ ظرفیت و قابلیتِ خودِ متن بوده است. بدونِ آن «خودنمایی»ها و «بی نمک بازی ها» یا «بانمک نمایی»ها هم، باز معنیِ اصلیِ این شعر همانی می شد که خودتان هم به آن رسیده بودید.
و اما، آن خاطره ای که شهریار هنگام خواندن این شعر تعریف کرده است:
در حدود سال ۱۳۲۰ در یکی از روزها، عصر هنگام، با استاد صبا و استاد عبادی در حالی که سرخوش بودیم، به بیرون زدیم، استاد صبا گفتند که در کلیسای ارامنه، مراسمی برپاست، آنجا برویم و از نزدیک شاهد مراسم باشیم .
کلیسا داخل کوچه ای قرار داشت. آن روزها مثل حالا همه جا آسفالت نبود. اکثر کوچه ها پر از گل ولای بود. مشکل می توانستی کفشی تمیز در پای کسی ببینی. اما گل و لای کوچه جلودارمان نبود. جوانی مان گل کرد و رفتیم .
دختر خانمی مسیحی که بسیار زیبا و ملوس و دلربا بود، به طرف کلیسا می رفت. چکمه برقی که آن روزها مد شده بود به پا داشت و با ژست مخصوصی راه می رفت. بی اختیار به دنبالش روان شدیم .
زمانی که هر سه ما در زیبایی آن دختر ترسا چیزی می گفتیم، استاد عبادی گفتند که شهریار چرا خاموشی؟ جای شعر این جاست .
استاد صبا هم نظر ایشان را تائید کردند .
بی درنگ شروع کردم و استاد صبا هم یادداشت می کردند .
دختر مسیحی گام هایش را آهسته کرده بود و کاملا گوشش با ما بود :
ای پری چهره که آهنگ کلیسا داری
سینه مریم و سیمای مسیحا داری
گرد رخسار تو روح القدس آرد به طواف
چو تو ترسا بچه، آهنگ کلیسا داری
آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس
که نهالِ قدِ چون شاخه ی طوبا داری
جز دل تنگ من ای مونس جان، جای تو نیست
تنگ مپسند دلی را که در او جا داری
مه شود حلقه به گوش تو که گردن بندی
فلک افروزتر از عقد ثریا داری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی
چه خیالی مگر، ای دختر ترسا داری ؟!
پای من در سر کوی تو به گل رفت فرو
گر دلت سنگ نباشد گل گیرا داری
آتشین صاعقه ام بر سر سودایی زد
دختر این چکمه برقی که تو در پا داری
دگران خوشگل یک عضو و تو سرتاپا خوب
آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داری
آیت رحمت روی تو به قرآن ماند
درشگفتم که چرا مذهب عیسا داری
کار آشوب تماشای تو کارستان کرد
راستی نقش غریبی و تماشا داری
کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد
تو به چشمم که نشینی دل دریا داری
شهریارا ز سر کوی سهی بالایان
این چه راهی است که با عالم بالا داری
وقتی به خود آمدیم، دیدیم که چند نفر از بزرگان ارامنه از در کلیسا خارج شدند و ما را با احترام تمام به داخل کلیسا راهنمایی کردند .وارد شدیم. عده ای ما را شناختند. با احترام هرچه تمام تر ما را نواختند و خواستند که در مراسم شان شرکت کنیم.
دختر مسیحی همه چیز را به حاضران شرح داد .به دستور منسوبان دختر، پذیرایی خوبی از ما به عمل آمد. از من خواستند که شعر را بخوانم .با اینکه خجالت می کشیدم اما اصرار حاضران مرا وادار کرد تا شعر را از استاد صبا بگیرم و بخوانم .
استاد صبا، ویلون یکی از نوازندگان حاضر و همچنین استاد عبادی، تار یکی از آنها را گرفتند و مرا همراهی کردند .بزمی شاعرانه تشکیل شد و تا نصف شب ادامه داشت. صبا و عبادی غوغا کردند .آن شب از شب هایی بود که هرگز فراموش نمی کنم.(در خلوت شهریار2، ص88)
به باور بنده، این خاطره به درکِ خودِ شعر هیچ کمک به درد بخوری نمی کند که خودِ متنِ شعر از انجامِ آن عاجز باشد. تا نظر شما چه باشد!
ادامه دارد