تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-2
تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-2
با این که در عنوان از سهراب سپهری نام برده ام، بحث به شهریار کشیده شد و همچنان می خواهم با او پیش بروم که پسرخاله هایش کم نیستند!
پرسش مهمی که نبایستی پاسخِ آن را زیر سبیلی رد کرد این است که، خودِ مؤلف چقدر با خودش پسرخاله است؟ باورش سخت نیست چرا که مؤلف هم انسانی است مثل انسان های جایزالنِسیان دیگر! خودش هم گاهی از یاد می برد که چه متنی را، از یک عبارت یا بیت گرفته تا یک شعر کامل را، با چه احساسی و درباره ی چه شخص یا رویدادی نوشته است. فراموشیِ اصلِ موضوع کمتر پیش می آید و بدون شک مؤلفی را که تا این اندازه فراموشکار است بایستی دچار آلزایمر شدید دانست، ولی حدّی از فراموشی خیلی طبیعی است و با افزایش سن به طور طبیعی افزایش پیدا می کند. خودِ شاعرِ پا به سن گذاشته نیز گاهی اعتراف می کند که حافظه اش با او یار نیست تا نوترین اشعارش را از بَر بخواند. گاهی در بازخوانی اشعار گذشته اش درست حال کسانی را دارد که برای نخستین بار می خواهند آن ها را روخوانی کنند. فیلم هایی از احمد شاملو وجود دارد که در واپسین ماه های عمرش هنگام شعرخوانی به ضعف حافظه اش اشاره کرده است. البته در مورد اشعار او، انتظار این که تا آخر لحظات عمرش با تغییر سلیقه یا اندیشه اش مناسبت ها یا واژه ها یا اسم هایی را تغییر بدهد انتظار بی جایی نبود. خودِ شهریار با توجه به حالی که داشت، اغلب با خودش زیاد پسرخاله نبود. او نیز در روزهای آخر عمر از پیری و ضعف حافظه اش می نالید و می گریست، البته بعید می دانم که در زمانِ جوانی و خوش حالی اش هم حافظه اش می توانست به او کمک کند تا خیلی از ابیاتِ بی ربطی را که برای قافیه بازی به غزل ها و قصیده هایش می افزود به یاد بیاورد.
در بخش پیش، از شعری که شهریار با عنوان «ساز عبادی» نوشته بود یادی کردیم و حالا بد نیست سراغِ شعر دیگری از شهریار برویم که باز هم به ساز استاد احمد عبادی ربط پیدا می کند. شعر «سه تار عبادی» به استاد عبادی و سه تارش خیلی کمتر از اشخاص دیگر و چیزهایشان(!) می پردازد. جناب شهریار سروده است:
سه تار عبادی
شب گذشته ی ما بامداد شادی بود
ز شامگاه به لبخند بامدادی بود
کاملاً مشخص است که انتخاب این قافیه تنها به خاطر این است که سرانجام با «عبادی» هم قافیه شود.
چو گوهری که در انبانه ی خزف باشد
شب مراد در ایّام نامرادی بود
ظاهراً بایستی آن «گوهر» را همان «سه تار عبادی» بدانیم که تا صدایش درنیاید، چیزی نیست جز شیءِ بی ارج یا کم ارزشی که در «انبانه ی خزف» است. البته این ادعای بنده را فقط آن کسانی می پذیرند که این شعر را با عنوانش، «سه تار عبادی» شروع می کنند. کسانی که برایشان این شعر بدون عنوان خوانده شود یا خودشان بدون دقت به عنوان، شعرخوانی شان گُل بکند و بیت به بیت شتابان پیش بروند، «گوهر» به «شب مراد»ی برمی گردد که فعلاً معلوم نیست به چه دلیلی «مراد» شده است. «ایّام نامرادی» را خودِ شهریار با اشاراتِ غیرمستقیمی در همین شعر تعریف کرده است. به تحلیل هایِ برون متنی، اجتماعی و سیاسی و اقتصادیِ فاضلانه و فضولانه، اعتمادی نیست.
ادامه ی شعر، خاطره نویسیِ شهریار است. با توجه به بیت نخست معلوم می شود که شهریار فردای آن شبْ دست به قلم شده و این شعر را نوشته است.
به خانواده ای از بختیاریان بودم
که مهد عزّت و آزادگی و رادی بود
تا اینجا، نامرادی ایّام را می توان ناشی از نبودِ «عزّت و آزادگی و رادی» در جاهای دیگر در آن زمان دانست. نمونه هایی از «عزّت» و «آزادگی» و «رادی» را می توان در ابیاتی که در پی می آید دید:
به لطف طبع در آن خانواده می دیدم
تبختری که به شاهان پیشدادی بود
به سان آینه پیدا به چهره ی بی بی
اصالت گهر و عفّت نژادی بود
به جز صفا و محبت نداشت مفهومی
اگرچه صحبت خانی و خانه زادی بود
اصول زندگی آنجا به رسم ایلاتی
خلاف اصل قوانین اقتصادی بود
با این که می شود با مطالعه و تحقیق فهمید که رسم ایلاتی در آن زمان چه بود و چه تفاوت هایی با اصل قوانین اقتصادی که دولت در آن دوره اجرا می کرد داشت، ولی نمی شود به درستی دریافت که خودِ شهریار چه آشنایی دقیق و درکِ درستی از هر کدامشان داشت.
به عدل و داد در آن بزم دور می زد جام
که باده صافی و ساقیش عدل و دادی بود
شهریار حرف زیاد دارد و از هر دری سخنی می گوید، ولی فعلاً میان این همه حرف ها، هیچ نُتی از سه تار عبادی به گوش نمی رسد. از شهریار بعید نیست که کم کم سری هم به صحرای کربلا بزند!
شبی که محفل ما (کوکب) و ثریا داشت
فلک نه آن فلک بُخلی و عنادی بود
نام داخل پرانتز حتماً به شخص کوکب خانم خاصی اشاره می کند. در چاپ های نخستِ کلیات دیوان شهریار «ثریا» نیز داخل پرانتز است. شناختِ ما، و با جسارت می توان ادعا کرد که شناختِ خودِ شهریار از شخصیّت هر کدام از این دو بانو به اندازه ی چیزی است که از ظاهر نام شان و اشاره ی استعاری شان برداشت کرده است. ما نمی دانیم که آن ها به جز حضور و نمایشِ ظاهر شان چه چیز دیگری به پای شهریار و دیگران ریخته اند که اثبات کرده اند که در آن شب در کار فلک بُخل و عنادی نبود، ولی می شود برای رسیدن به همین معنی به همان رونماییِ ساده شان بسنده کرد.
(قباد) آمد و دیدار تازه کرد و برفت
قباد نیز به کرّ و فر قبادی بود
ز بعد ساعتی از در رسید (مصداقی)
که در محافل اُنس از بهین ایادی بود
به یادگار زما عکس ها گرفت نخست
به دوربین ظریفی که غیرعادی بود
سپس کشید به شمران عنان ملّت را
که در طریق موّدت همیشه هادی بود
تا اینجا، از ابیاتِ شهریار، مخصوصاً با اشاره های ویژه اش به «رسمِ ایلاتیِ اصول زندگی آنجا»، چنین برداشت می شد که او به سرزمین بختیاری ها رفته و در میان آنهاست، اما با صحبت از بازگشت به «شمران» نشان می دهد که راه دوری نرفته اند.
فضای داخل ماشین معطّر و رادیو
ز ساز و ضرب به ذوق و طرب مُنادی بود
معطر به چه؟ معلوم نیست! عرقِ گُل، عرقِ بدن یا عرقِ انگوری؟ چرا عرقِ انگوری؟ چون از «باده ی صافی و ساقی» هم حرف زده بود، اگر خالی نبسته بود! شاید برای عدّه ای واژه ی «معطر» یادآورِ بوهای بهتری باشد، ولی برای بعضی دیگر که می دانند این واژه برای تنظیم وزن آمده است نه برای بیان دقیق حال و هوای درونِ ماشین، تجربه های شخصی شان از بوهای رایج در ماشین ها گویاتر است.
ولی مجال تکلّم جناب مصداقی
به کس نداد که حرّاف و انتقادی بود
تازه کم کم داریم به نوای سه تار عبادی نزدیک می شویم. شهریار از «نبودِ مجال تکلّم» حرف می زند، در صورتی که با آن اشاره اش به «ساز و ضرب» بهتر بود که از نبود مجال شنیدن و حال بردن از آن ساز و ضرب می گفت. منظور شهریار از «انتقادی» بودنِ جناب مصداقی مبهم است. آیا حرف های او انتقادی بود؟ یا از خودش به خاطر حرّافی اش می شد انتقاد کرد؟
به طرف راه دزآشوب محمل افکندیم
که کُنج امنی و در حکم انفرادی بود
دوباره محفل اُنس و وداد شد تشکیل
که شمع محفل ما انسی و ودادی بود
انگار از ماشین پیاده شده ودر جای دیگری اتراق کرده اند. بعید نیست که «انسی» و «ودادی» نام خاص میزبانان در این منزلگاه باشد، زیرا معمولاً «شمع محفل» به شخص برمی گردد نه به حالت و کیفیت محفل.
ز جام نیز همان دور خوش تسلسل داشت
که فیض بخشیِ ساقی علی التّمادی بود
نداشت کسر و کمی نُقل و می که این آداب
مراتبی است که مستحکم از مبادی بود
ز شوق، سوز دل آمیختم به ناله ی ساز
که ساز در کف معبود من عبادی بود
سرانجامْ این «...اادی»، «...اادی»ها به «عبادی» رسید. اصلاً معلوم و در واقع مهم نیست که شهریار چه «سوز دل»ی را به «ناله ی سازِعبادی» آمیخت. بیشتر به نظر می رسد که شهریار با شنیدن ساز عبادی به یادِ سوز دلِ خودش افتاد. یعنی در آن «دور خوش که تسلسل داشت» و «نُقل و مِی» بی کم و کسری، از همان آغاز محفل برقرار و مستحکم بود، او به فکرغم و غصه هایش نبود تا این که ساز عبادی همه اش را پیش چشمش آورد و آن ها را با نغمه هایش درهم آمیخت.
چراغ دوده ی مرحوم میرزای شهیر
که شهره در همه عالم به اوستادی بود
بیتِ عجیبی است که بینِ بیتِ مربوط به توانایی و هنرنمایی عبادی در نوازندگی و بیتِ بیانگر ناتوانی شهریار در بداهه سرایی برای همراهی با آن نغمه نشسته است. شاید بهتر باشد که این بیتی را که صریح نمی گوید که آن «میرزای شهیر» کدام میرزا است به حالِ خودش رها کنیم و ساده بخوانیم و ساده از آن بگذریم، ولی با همه ی بی ربطی اش شاید بشود رابطه ای بین آن و «مغز خسته»ی شهریار پیدا کرد. اگر این «میرزای شهیر» همان «میرزای شیرازی» باشد که با «نهضت تنباکو» شهره ی عام و خاص شد، این «چراغ دوده» با کنایه، هم به دودِ چراغی اشاره می کند که چنین عالمی خورده است تا به راه حلّی برای مشکلات و معضلات شرعی و سیاسی و اجتماعی برسد، و هم به دود تنباکوی قلیان یا سیگاری اشاره می کند که شهریار روشن کرده است تا به مددِ آن با مغز خسته اش دنبال چند بیت شعر در وصف ساز عبادی بگردد. این برداشت اگر اشتباه هم باشد، به آن حداقل رابطه ی معنایی ای که با ابیاتِ پیش و پس اش دارد لطمه ای نمی زند. تفسیرهای بی فایده یا به ظاهر مفیدی مانندِ این از این نظر درست نیست که باعث می شود که حرف بیشتری برای این شعر درآورده شود تا از خودِ شعر حرف بیشتری که از آنِ خودش باشد بیرون کشیده شود.
به مغز خسته به دنبال شعر می گشتم
اگرچه حافظه در خطّ بی سوادی بود
ولیک فاصله ی ساز و شعر فی المجلس
میان چشمه ی ماه و چراغ بادی بود
به ساز و پنجه ی استاد نکته ها می رفت
که ابتکاری و ذوقی و اجتهادی بود
درست است که این متن در اصل به رویدادی و خاطره اش در زندگی شهریار برمی گردد، ولی تحلیل و برداشت ما بیشتر پیرامونِ واژه ها و تصاویری می گردد که او با محکومیت انفرادی اش در زندانِ وزن و قافیه ی ابیاتِ آن سرهم می کرد. آن «حکم انفرادی» یعنی «محکومیت در زندان انفرادی» که پیش از این برای رهایی از تنگی قافیه آورده بود، با این برداشت معنی دارتر است، هر چند اشاره اش به آن به عنوان «کُنج امن»، علی رغم معنی انفرادی و ظاهری اش، در خودِ متن بی مورد و نامناسب و درنتیجه بی معنی و پرت است.
شاید برای خیلی ها نقد و بررسیِ دقیقِ چنین شعری پذیرفتنی نباشد، ولی این کاری که بنده دارم انجام می دهم، تنها و تنها خواندنِ دقیق است، با این تفاوت که فعالیت های ذهنی ام را دارم روی کاغذ می آورم. فکر نمی کنم خواندنی غیر از این اصلاً فایده ای داشته باشد. هیچ خواننده و شنونده ای نمی تواند با احسنتْ احسنتْ گفتنِ تهِ هر بیت وانمود کند که جزء و کُلِّ آن را جذب کرده است. این حرف که بعضی از اشعار ارزشِ دقیق-خوانی را ندارند، برابر است با این ادعا که ارزش نگهداری را ندارند چه برسد به نقدنویسی. هرگز نمی شود در موردِ هیچ متنی به چنین نتیجه ای رسید، مگر این که درست و دقیق خوانده شود. یادمان باشد که ظاهراً شهریار متنِ اصلیِ این شعر را روزِ بعد از آن ماجرا و به قولِ خودش پس از آن «خستگی مغز» که به او مجالِ شعرسرایی را نمی داد نوشته است.
پس از توجه به نکته های ساز و پنجه ی استاد عبادی، شهریار می گوید:
به بازگشت چو برخاستم من از سر جای
هوا لطیف و افق چهره از گشادی بود
به پای کوه فروغی چو آتش موسی
دمیده بود و چراغ شبان وادی بود
شکفته دورنمایی که در برابر آن
دلم شکافته چون دُمّل ضمادی بود
به سان پرده ای از سینما نشانم داد
جهان کون که اضدادی و فسادی بود
چو دست بود که بگشود در برابر من
کتاب عمر که اوراقِ بی مفادی بود
گداختم دل و دریافتم که شرکت من
به شب نشینی صاحب دلان زیادی بود
خلاصه آن که به ما دوش، بی اراده ی ما
شبی گذشت که پنداشتی ارادی بود
این شعر هم که بسیاری از واژه هایش در بندِ وزن و قافیه است چندان ارادیِ ارادی نیست. از خودِ شعر نمی شود درست فهمید که دیگران چرا «صاحب دل» بودند و شهریار چرا در جمع شان «زیادی» بود. قافیه بازی و ردیف سازی هم ر ای خودش حدّ و اندازه ای دارد! چه حدّ و اندازه ای؟ _بایستی جز حرفِ حسابی که با خودِ متن سازگار و هماهنگ باشد، حرف دیگری در آن نباشد.
خوشی دمی است که ناخوانده سر به پیش آرد
که بوسه ای ندهد گر قراردادی بود
بیان آتش دل خواستم ولی افسوس
که از فسردگی ام طبع انجمادی بود
شهریار این همه وزن و قافیه را ردیف کرد تا پس از شنیدنِ سه تار عبادی همان حرفی را بزند که سعدی با حکایتی بسیار جمع و جور بیان کرده بود:
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشهای خفته.
شوریدهای که در آن سفر همراه ما بود نعرهای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.
چون روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟
گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه.
اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
دوش مرغی به صبح مینالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیحگوی و من خاموش
شهریار می داند که این شعری که نوشته است با از دست رفتنِ آن احساس نابِ شبانه حالا دیگر نمی تواند با نیازهای روزانه آن حال را به دیگران، حتی به خودش منتقل کند، در نتیجه، برای توجیه کم و کسری اش می گوید:
تو را که فرصت کلکی و دفتری باشد
به یاددار که نسخه ام مدادی بود
مداد سر به خط شهریار شیرین کار
سه تار دستخوش زخمه ی عبادی بود
گویا او می خواهد به خواننده اش بقبولاند که نسخه ی اصلی این شعر را، ضمن گوش کردن به سه تار عبادی، با مداد و به قولِ استاد هوشنگ ابتهاج روی یک پاکت، شاید آن روی وارونه و سفید پاکتِ سیگار، نوشته است و «شیرین کاری اش» هم بیشتر به همین کارش برمی گردد. استاد ابتهاج در موردِ شعرنویسی های شهریار می گفت:
... من یه دفتر خریدم و شهریار رو وادار کردم که غزلهاشو با خط خودش تو اون دفتر بنویسه. خیلی هم خوش خط و تمیز می نوشت. آخه شعرهاشو روی پاکت های کهنه می نوشت و زیر تشک می ذاشت و بعد یه پاکت درمی آورد، ببخشید ناچارم بگم انگار روی اون پاکت شاشیدن، زرد و لکه پیس و با مداد کم رنگ!(پیر پرنیان اندیش، جلد 1، ص 103)
شعری مانندِ «سه تار عبادی» که به گوشه ای از زندگی شاعرش اشاره می کند، بدون شرحِ حاشیه ای خودِ شاعر و بدون مراجعه به این دست از خاطراتی که پسرخاله هایش تعریف می کنند، به اندازه ی وسعِ خودش خودبسنده است. به هیچ وجه نمی خواهم بگویم که بدون مطالعه ی بیرونی هم می شود همه چیزِ هر متنی را فهمید، اما حرف اصلی ام این است که مطالعه در باره ی آن «قباد»ی که کرّ و فر تاریخی داشته است، با حرّافی در موردِ آن «قباد»ی که محضِ تعارف تا آن مقام بالا کشیده شده است خیلی فرق می کند. بدونِ مطالعه درباره ی آن قباد تاریخی هم می شود این قبادِ معمولی را با کرّ و فری که به او داده شده است، تصور کرد و سر و ته قضیه را هم آورد. اصل همان «کرّ و فرّ»ی است که این قباد دارد. کارکردِ قباد تاریخی و اسطوره ای به اندازه ی همان ضمادی است که شهریار روی دُمّل گذاشته است تا از قافیه کم نیاورد.
ادامه دارد