تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-1
تفاوتِ نقدِ پسرخاله ی سهراب سپهری با نقدهای دیگر-1
در واقع، نکته ی اصلی و قابل بحث را می شود با این پرسش و اینگونه مطرح کرد:
آیا اگر خواننده ی منتقد پسرخاله ی مؤلف باشد فرقی به حال متن و معنی اش می کند؟
کم نیستند آدم هایی که می گویند: شما که نمی دانید سهراب سپهری چند خواهر و برادر داشت و مادر و پدرش چه کاره بوده اند، بی جا می کنید که شعرش را معنی و بررسی می کنید! به زعم این ایرادگیران، شما باید از اخلاق مادرش و خواهرش باخبر باشید تا بتوانید بفهمید که پدرش وقتی مُرد، چه شد که مادرش یک دفعه از خواب پرید و خواهرش زیبا شد. به نظر می رسد که شما بایستی یک چیزهایی هم از اوضاع و احوال شهربانی های آن زمان بدانید تا بفهمید که چه شد که پاسبان ها همه شاعر شده بودند، زیرا توجیه خود سهراب برای چنین ادعاهایی واقعاً و حقیقتاً نمی تواند پرده ی کلفتی را که روی ضمیر ناخودآگاه اش را پوشانده است کنار بزند.
از دیدِ مردمی که نقدهای خاله زنکی را بیشتر می پسندیده اند، نقدِ کسی مانند امیرحسین آریانپور، جامعه شناس مشهور، بهتر می توانست شعر سهراب را معنی کند؛ نه برای این که جامعه شناس و انسان شناس و فرهنگ نویس بود، نه، بلکه تنها به این دلیل که پسرخاله ی سهراب بود و حتماً خیلی چیزها درباره اش می دانست و می توانست به کمک شان از نوشته و نانوشته های سهراب راز گشایی کند. خودتان بهتر می دانید که چیزهایی هست که فقط و فقط قوم و خویش ها ازشان آگاه اند، و سر سفره ی سبزی پاکنی خاله ها دهن به دهن می گردد و به گوش خاله زاده ها هم می رسد. کتاب هایی که خویشان و دوستان سهراب در مورد او نوشته اند و گاه گاهی با خاطره ای به شعر و حرفی از او یا از حرف و شعری از او به خاطره ای از او اشاره کرده اند، ظاهراً می خواهد از اعتبار نقدهای «نزدیکان» در برابر نقدهای دیگران یا «دوران» دفاع کند.
حتماً شما هم شنیده اید که بعضی ها خیلی زود با دیگران پسرخاله می شوند و درجا می خواهند و احتمالاً با سرکِشی و فضولی می توانند از پیدا و پنهانِ اندیشه و زندگی شان سر دربیاورند. پس، پس از پسرخاله های واقعی، این پسرخاله های زورکی اند که می توانند ادعا کنند که با آگاهی از زیر و بم زندگیِ جناب مؤلف و در پی آن از چند و چون معنی و منظور متن اش گره گشایی کنند. خیلی ها فکر می کنند که حتماً باید با هر مؤلفی رابطه و آشنایی ای از نوعِ همانی که بین محمد گلندام و خواجه حافظ مفروض بوده است وجود داشته باشد تا بشود ادعای درکِ متن اش را با شاهد و مدرک ثابت کرد. رابطه و آشنایی استاد هوشنگ ابتهاج با استاد شهریار نمونه ای مثال زدنی است. او که بدجوری با شهریار پسرخاله شده بود، درباره ی رابطه شان گفته است:
من روزها ساعت دو، دو و نیم بعد از ظهر می رفتم خونه ی شهریار. اون معمولاً خواب بود. کم کم بیدار می شد. بیدار هم نمی شد، در واقع کورمال کورمال دستش رو دراز می کرد و اون نگاریش رو پیدا می کرد. یه دقیقه یه ربع شیره می کشید و بعد چشمش باز می شد می گفت: سلام. من جوابش رو نمی دادم. دوباره نیم ساعت یه ساعت شیره می کشید و بعد می نشست می گفت: سلام. می گفتم سلام شهریار جان. از ساعت 3:30 تا 4 تازه آدمیزاد می شد. بعد هم مرتب شیره می کشید و تریاک می کشید و فاصله ی تریاک کشیدنش هم این بود که یه چایی بخوره، سازی بزنه یا آوازی بخونه. همین طور دراز کشیده تریاک می کشید. (پیر پرنیان اندیش، جلد 1، ص100)
بعد، همین پسرخاله ی بی خاله ی شهریار که با خاله اش ناتنی و از شوهرخاله اش بی خبر است، یعنی استاد هوشنگ ابتهاج، در مورد این غزل شهریار با مطلع ِ تا کِی چو باد سر بدوانی به وادی ام/ ای کعبه ی مراد ببین بی مرادی ام، گفته است:
تو این غزل یه مصراع هم داره: من خود به این کشنده ی بی پیر عادی ام، که به تریاک کشیدنش اشاره می کنه.
_ چند لحظه ای سکوت می کند و با لحنی پر از تحسین می گوید:
_ آقای عظیمی! آن روزها دوره ی درخشان شعر شهریار بود، هر چه می گفت قشنگ بود. (پیرپرنیان اندیش، جلد 1، ص106-105)
آیا واقعاً برای فهمیدنِ غزلی با مصرعی که بوی عادت یا اعتیادِ شهریار از آن می آید، بایستی تا این اندازه با او پسرخاله شد و بروبیا و نشست و برخاست داشت؟ شاید بشود یکی دو مصرع یا بیت را با این حرف های به ظاهر درست و شایسته معنی کرد، اما با بقیه اش چه باید کرد؟ چند تا پسرخاله ی دیگر، آن هم راستگو و معتمد و دارای مدارک و شواهد معتبر باید پیدا کرد تا تفسیر خط به خط و بیت به بیتِ متن اش با لحظه به لحظه ی زندگی اش جور دربیاید و معنی پیدا بکند؟ اصل غزلِ مورد اشاره ی سایه با نام «ساز عبادی» در باره ی نوازنده ی چیره دست سه تار، استاد احمد عبادی است:
تا کی چو باد سربدوانی به وادی ام
ای کعبه ی مراد ببین نامرادی ام
دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار
گویی چراغ کوکبه ی بامدادی ام
چون لاله ام ز شعله ی عشق تو یادگار
داغ ندامتی است که بر دل نهادی ام
دیوانه، دل به حلقه ی زلف تو بسته بود
چون شد پری که سلسله از پا گشادی ام
رفتی به کوی دیگر و بردی مرا ز یاد
من هم روم به گور که دیگر زیادی ام
مرغ بهشت بودم و افتادمت به دام
اما تو طفل بودی و از دست دادی ام
چون طفل اشک پرده دری شیوه ی تو بود
پنهان نمی کنم که ز چشم اوفتادی ام
من درس عشق جز خط سبزی نخوانده ام
سرمشق ابرویی که به این بی سوادی ام
گفتی خمار عشق به تریاق صبر کُش
من خود به این کُشنده ی بی پیر عادی ام
فرزند سرفراز خدا را چه عیب داشت
ای مادر فلک که سیه بخت زادی ام
بی تار طره های تو مرهم گذار دل
با زخمه ی صبا و سه تار عبادی ام
در کوهسار عشق و وفا آبشار غم
خواند به اشک شوقم و گلبانک شادی ام
با این خط شکسته قلم ها دَوَد به سر
در جستجوی نسخه ی شعر مدادی ام
شب بود و عشق و وادی هجران و شهریار
ماهی نتافت تا شود از مهر هادی ام
این غزلِ شهریار از آن هایی نیست که زیاد جای تعریف داشته باشد. در فضای مجازی، معمولاً آن را با حذف چند بیتی که اصلاً درخشان و گویا نیست می بینید و می خوانید. می گویند: دختری را که خاله ازش تعریف کند، به درد عمه اش می خورد! حالا چرا عمه؟ از خودِ عمه خانم باید پرسید! البته بعضی ها هم گفته اند که دختری را که مادر از او تعریف کند به درد خاله اش می خورد و باید عروس خاله اش بشود. این یکی به نظر درست تر می آید و به موضوع و منظور این بحث بنده هم می خورد! برگردانِ هنری این ضرب المثل چیزی شبیه به این می شود: اثری را که ممیزهای داخلی تدوین و تأیید می کنند و پسرخاله ها داورهای می کنند، به درد پخش از شبکه ی خانگی و فامیلی می خورد.
بنابراین، از پرسشِ نخست می توان به این پرسش رسید که، اگر جناب مؤلف با مسئولین ممیزیِ دولتی و غیردولتی کاکا شود آیا فرقی به حال معنیِ متن اش می کند؟ مثلاً اگر آقای ممیزی با شاعر کاکا شود و یکدیگر را اخوی یا رفیق صدا بزنند، معنیِ متن همانی می شود که او می خواهد یا همانی است که جناب مؤلف نوشته است؟
برای هر خواننده ای در وهله ی نخست و بدون خبرها یا شایعاتِ حاشیه ای، خودِ متنی که پیش رو دارد اصل است، چه با لیف و صابونِ ممیزی تغییر کرده باشد و چه خودِ مؤلف با مصلحت اندیشی هایی آن را با این صورت و محتوای موجود تألیفیده باشد.
شاید بشود با مؤلف پسرخاله شد، ولی پسرخاله شدن با خودِ متن قضیه اش خیلی فرق می کند. برای فهمیدنِ هر متنی بایستی با خودش پسرخاله شد نه با نویسنده اش. متن خیلی سخت نَم پس می دهد! معنیِ متن را مؤلفه های مشخصی تعیین می کند که به مؤلف محل چندانی نمی گذارد، نه برای این که هیچ چیزش تأثیرگذار نیست، بلکه به این دلیل که تأثیرش وابسته به فنون و متونی است که دستِ چندم به حساب می آید.
حتم به یقین با یا بدونِ دخل و تصرف و دستبرد این کاکا یا خودشیرینیِ آن کاکا، متن کار خودش را می کند و معنی اش سرآخر بیشتر همانی می شود که خودش با هر خواننده ای در میان می گذارد. بنابراین، این رابطه بین متن و خواننده و نحوه ی ایجاد و برقراری اش است که امواج معنی را در ذهن منتقدی که با متن پسرخاله می شود نه با مؤلف اش بالا و پایین می برد. بخش هایی از صحبت های استاد هوشنگ ابتهاج در مورد رابطه اش با شهریار نشان می دهد که گاهی او با متنِ شهریار پسرخاله تر می شد. او می گوید:
دیگه کار به اینجا رسید که شهریار وقتی یه غزل می خوند با تأنی و بیت به بیت برای من می خوند مثل اینکه همیشه منتظر بود که من بگم آره یا نه. اوایل می گفتم شهریار جان! این بیتو بذاریم کنار. می خندید و می گفت باز چی می گی. یکی از گرفتاری های شهریار این بود که غزل می ساخت 17 بیت. 23 بیت 27 بیت! هر چه قافیه به نظزش می اومد می ساخت. بعد من از این غزل دراز یه غزل 8-7 بیتی درمی آوردم. بهش می گفتم بیا این بیت هایی که علامت زدم رو نخون، باقی بیت ها رو می خوند و می گفت آره، خیلی خوبه. مثل حافظه! (لحن مشتاق شهریار را تقلید می کند.) من سکوت می کردم. برای این که من هیچ وقت اعتقاد نداشتم که شهریار زبان حافظو دارد.(همان، ص103)
با این سکوت او پسرخاله ی متن بودن را کنار می گذارد و ملاحظه کار می شود. از میان پسرخاله های مؤلف آن پسرخاله ای که متن اش را با کنار گذاشتن فامیل بازی و آشنابازی تجزیه و تحلیل می کند، بیشتر میتواند به او و دوستدارانش کمک کند.
اصولاً پسرخاله ی مؤلف بودن مانندِ پسرخاله ی بیمار بودن در اتاق جرّاحی است. رابطه ای که ربطی به خود بیماری ندارد باعث نمی شود که پسرخاله جان نیاز به جراحی نداشته باشد و بدون جرّاحی امیدی به معالجه اش باشد. جرّاحِ آشنا فقط می تواند زمان عمل را پس و پیش یا مکانش را جا به جا کند. خود بیماری را نمی تواند بدون عمل وفقط با صله ی رَحِم و دیده بوسی معالجه کند.
ادامه دارد