اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (55) آوار آفتاب: شب هم آهنگی-1

 

شب هم آهنگی

 

لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.
پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده.
انگشتان شبانه ات را می فشارم، و باد شقایق دوردست را پر پر می کند.
به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند.
بی اشک، چشمان تو ناتمام است، و نمناکی جنگل نارساست.
دستانت را می گشایی، گره تاریکی می گشاید.
لبخند می زنی، رشته رمز می لرزد.
می نگری، رسایی چهره ات حیران می کند.
بیا با جاده ی پیوستگی برویم.
خزندگان درخوابند. دروازه ابدیت باز است. آفتابی شویم.
چشمان را بسپاریم، که مهتاب آشنایی فرود آمد.
لبان را گم کنیم، که صدا نابهنگام است.
در خواب درختان نوشیده شویم، که شکوه روییدن در ما می گذرد.
باد می شکند، شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد.
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود.

 

شاید در «شب هم آهنگی» نخستین نیازمان این باشد که بفهمیم که این هم آهنگی قرار است بین چه کسانی یا چه چیزهایی یا بین چه کسی و چه چیزی باشد. دومین اش این است که دریابیم که این هم آهنگی قرار است در چه موردی باشد. چون این دومی می تواند ما را به آن اوّلی برساند، قاعدتاً بایستی کشف این را همان «نخستین» و «مهم ترین» نیازمان به حساب بیاویم!

 می بینید که گیج کردن به روش سهراب چندان کار مشکلی نیست، به شرطی که خودِ گوینده مانند مخاطب هایش از حرف های خودش گیج نشده باشد و سردرگمی موجود در سخنِ او ناشی از گیجی خودش نباشد.

این که سهراب جوان در آخرین جمله ی این شعر از «جوشش اشک هم آهنگی» حرف می زند، ظاهراً به این معنی است که هم آهنگیِ مورد نظر راوی در این شب خودش را به صورت «اشک ریزان هم آهنگ» آشکار می کند. و این حرف که در میانه ی شعر به مخاطب اش که می تواند خودش باشد می گوید:

بی اشک، چشمان تو نا تمام است،

شناساننده ی یکی از دو سوی هم آهنگ شونده است. اما، هنوز معلوم نیست که این اشک چه اشکی است و آن طرفِ دیگر که بایستی در این اشک ریزان با برون ریزی با او هم ریزی بکند چه کسی یا چه چیزی است. برگردیم به آغاز شعر و از همان جا در پی پاسخ پرسش هایمان باشیم و ببینیم آیا پاسخ های مطمئن و قریب به درستی برایشان پیدا می کنیم یا نه.

 

راوی که نه جنسیّت اش مشخص است و نه سن و سال و نه رابطه اش با مخاطبی که از خیلی جهات عین خودش است، در ابتدا می گوید:

 

لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.

 

این لب های لرزان لب های چه کسی است؟ راوی؟ یا مخاطب اش؟ یا هر دو؟

دلیل لرزیدن شان چیست؟ معمولاً این دندان هایند که از ترس به هم می خورند و این بدن است که سراپا می لرزد. فکر می کنم لرزش خود لب ها بیش تر به عصبی بودن و درماندگی فردی که نمی داند چه بگوید و نیز به بغض کسی که نمی داند بگرید یا نگرید مربوط می شود. با این وجود، به نظر می رسد در فضای توصیف شده، به طور ناشیانه ای نشان داده شده است که این لرزش ها ناشی از ترس است. این پرسش که: پروای چه داری؟ این نظر را تأیید می کند.

عبارت «شب می تپد» به طور کلیشه ای می خواهد از تشخیص شب و زنده بودنش بگوید و در مورد جنگل این مطلب با تصویر کلیشه ای «نفس می کشد» بیان شده است. آیا از شب و جنگل به دلیل زنده انگاری شان باید ترسید؟

«پروای چه داری؟» که هم معنی «از چه می ترسی؟» است، مشخص می کند که این لب های مخاطب است که دارد می لرزد و لرزشش هم از ترس است. البته راوی ممکن است در چنین وضعیتی با خودش هم از این حرف ها بزند، ولی اشاراتی در شعر است که نشان می دهد که با شخص یا در خیالش با چیزی دیگر دارد صحبت می کند. خیلی از حر ف هایش را نمی توان به خودش برگرداند. به عنوان مثال، برای این که ترسِ مخاطب بریزد، راوی به او می گوید: مرا در شب بازوانت سفر ده. گفتنِ چنین حرفی به خودش بی معنی است.

«سفر ده» همان «جا بده» و در اصل یعنی «در آغوش گیر» است. معنی سطحیِ در «شبِ بازوانت» «در بازوانت در این شب» است. همه اش روی هم یعنی در این شب بیا با من همراهی کن و هم آهنگ و هم سفر باش. شاید این لرزشِ لب ها از بین برود.

 

در ادامه او به مخاطب اش می گوید:

انگشتان شبانه ات را می فشارم، و باد شقایق دور دست را پرپر می کند.

 

خودِ سهراب جوان معلوم نیست که در ذهن اش این تصویرها را با چه ترکیب و تدوینی با هم یا در کنار هم می دید! شاید هم ندیده همه ی این ها را سر هم می کرد! راوی می خواهد مخاطب اش او را جوری در آغوش بگیرد که خودش هم بتواند انگشتانِ شبانه ی او را بفشارد. درست است که منظورش از این حرف ها و تصاویر چیز دیگری است، ولی حرف و تصویر بایستی منطق ظاهری اش را حفظ کند تا خواننده برای درک آن ها کم تر با واژه ها و تصاویر و وقایعِ شعر کلنجار برود. خودِ آن مخاطبی که راوی را در بازوانش گرفته است و انگشتانش نیز در دست ها و شاید لای انگشت های راوی در فشار است، بایستی کلُی با او دست و پنجه نرم کند تا خودش را آزاد کند! تازه، این فشارها گویا با باد به شقایق های دور دست نیز رسیده است که آن ها را پرپر کرده است. این «و» در ابتدای «و باد شقایق های دور دست را پرپر می کند» جوری جا گرفته است انگار برای رساندن این مطلب آمده است که نشان بدهد علت اصلی پرپر شدن شقایق ها همان فشردن انگشتان مخاطب است. ولی وارونه ی این دو جمله درست تر است و منظور اصلی راوی می تواند همین باشد. یعنی: چون باد شقایق های دور دست را پرپر کرده است و من نمی خواهم بیاید و تو را هم پرپر کند، انگشتان شبانه ات را می فشارم تا از تو دفاع کنم. شاید هم وارونه ی این یکی درست تر باشد. یعنی: خودِ من می ترسم که مانند شقایق پرپر شوم و می خواهم در بازوانت و با فشردن انگشتان شبانه ات در پناه تو باشم. بعید نیست ادامه ی شعر نشان بدهد که هیچکدام این ها درست نیست. خودِ راوی هم نمی داند چه چیز درست است و خواننده هم از گفته هایش درنمی یابد که چی به چی و کی به کی است. راوی در صورتی می تواند درست حرف بزند که بتواند از چشم های مخاطب اش هم اوضاع را درست ببیند. اما انگار از دست و زبان او چنین کاری برنمی آید.

او می گوید:

به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند.

 

پیداست که سقف این جنگل از آن هایی است که می شود از لابه لای برگ هایش آسمان و ستاره هایش را دید. سهراب جوان آنقدر در بند کلمات است که گاهی خوب به حسّ و حال و توانایی ها و ناتوانی های افراد در آن وضعیت و شرایطی که برایشان با واژه ها ساخته است توجه نمی کند. اگر جنگل در منطقه ای کم شرجی و بسیار تاریک باشد، حتماً فردی که زیر سقف اش است می تواند ستاره های درخشان تر را اگر برگ های انبوه اجازه بدهند ببیند. ولی بعید است چشم هایی که از اشک خیس است بتواند چیزی آن هم ستاره ها را از پشت قطرات اشک خوب و یا اصلاً ببیند.

راوی می گوید:

بی اشک، چشمان تو ناتمام است، و نمناکی جنگل نارساست.

 

این شعر از بعضی جهات چنان ناتمام است که معلوم نمی کند که چرا بی اشک چشمان مخاطب ناتمام است، ولی می شود حدس زد که نارساییِ نمناکی جنگل با نمِ اشکی که به چشم های راوی و مخاطب اش باید بیاید کامل می شود.  شاید چشم ها برای این بدون اشک ناتمام است که نتوانسته است به آن اوج احساسی که انتظار می رود نتیجه ی حضور در این وضعیت باشد برسد. راوی جوری حرفی نمی زند که بشود فهمید چه می گوید تا بشود راهی برای هم آهنگی با او پیدا کرد. اغلب خودش هم با خودش هم آهنگ نیست!              

شاید سهراب جوان با «بی اشک، چشمان تو ناتمام است» می خواهد همان چیزی را بگوید که سهرابِ جااُفتاده بعدها با «چشم ها را باید شست» گفته است. در واقع، هیچ کسی با آب یا با اشک چشم هایش را نمی شوید. خود سهراب خوب گفته است: «جور دیگر باید دید!» یعنی با جور دیگر دیدن است که چشم ها شسته می شود. نتیجه ی چنین دیدنی می تواند اشک باشد. اشکی که از حسّ خوب دیدن و خوب شنیدن و خوب چشیدن و ... می آید.  پس او با اشک چشم هایش را نمی شوید تا خوب ببیند. با خوب دیدن است که اشک حیرت و شوق و اشک های دیگر از چشم هایش سرازیر می شود. با این برداشت می شود به این نتیجه رسید که «نارساییِ نمناکی جنگل» از نارسایی و ناتمامی چشم ها و به طور کلّی حواس کسی است که در آن است. نمی خواهم بگویم که سهراب جوان واقعاً همین ها را در نظر داشت، ولی این ادعا که سهراب بعدها با پروراندنِ همین تصاویر نارسا کم کم به بلوغ رسید و چشم هایش را شست و به شعرهای پخته ترش رسید تأمل برانگیز است. ادامه ی شعر نشان می دهد که این حرف ها و تصاویر سیاه مشق هایی برای اشعار بعدی سهراب بوده است.

 

ادامه دارد