اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (54) آوار آفتاب: میوه ی تاریک-1

 

میوه ی تاریک

 

باغ باران خورده می نوشید نور.

لرزشی در سبزه های تر دوید:

او به باغ آمد، درونش تابناک.

سایه اش در زیر و بم ها ناپدید.

 

شاخه خم می شد به راهش مستِ بار،

او فراتر از جهان برگ و بر.

باغ، سرشار از تراوش های سبز.

او، درونش سبزتر، سرشارتر.

 

در سر راهش درختی جان گرفت

میوه اش همزاد همرنگ هراس.

پرتویی افتاد در پنهان او:

دیده بود آن را به خوابی ناشناس.

 

در جنون چیدن از خود دور شد.

دست او لرزید، ترسید از درخت.

شور چیدن ترس را از ریشه کند:

دست آمد، میوه را چید از درخت.

 

شعرِ قبلی، «آوای گیاه»، را سهراب با «میوه ی شاخه ی شبانه ی اندیشه»اش تمام کرده بود، و این شعر را با «میوه ی تاریک» شروع کرده است. این «میوه ی تاریک» اگر میوه اش راستکی باشد، تاریکی اش درست مانندِ ماهیت و هویت چیزها و اشخاصِ درون باغ مبهم است.

در بند نخست، سهراب در مصرع اوّل از باغی می گوید که ابتدا باران آمد و آن را خیس کرد و بعد نور آمد و به آن تابید. باغ اوّل باران را خورد و بعد نور را نوشید! سبزه های باغ پس از خوردنِ باران «تَر» شدند. ولی معلوم نیست که چرا باید پس از نوشیدنِ نور بلرزند! در واقع، بایستی لرزشِ این سبزه های تر را به پای همان بارانی که در جسم شان دویده است بنویسیم. بنابراین می شود گفت که لازم نبود که سهراب جوان خیلی زود و پیش از صحبت از لرزشِ سبزه های تر و در همان مصرع اوّل از نوری که به باغ می تابد چیزی بگوید. این نور اگر از آفتاب باشد، با خودش گرما را می آورد نه سرما را.

در مصرع سوم، سهراب خیلی رمزگونه از «او»یی می گوید که به باغ آمده است. درونِ این «او» تابناک است و سایه اش در «زیر و بم ها»یی که معلوم نیست چه چیزهایی اند پنهان است. فعلاً در حرف های سهراب هیچ اشاره و راهنماییِ روشنی که نشان بدهد که این ضمایرِ متصل و منفصل و این واژه هایش واقعاً به چه کسانی یا به چه چیزهایی برمی گردد وجود ندارد. آیا این «او» خورشید است؟ و آیا منظور از آن «زمان» است؟

متأسفانه، پیروی از مکتبِ «هنر برای هنر» بهانه ای برای گُنگ گویی شده است. این که هنرمندی نمی خواهد از هنرش برای «آموزش علوم» و «پندِ اخلاقی» و «فعالیت سیاسی» و «هنردرمانی» یا هر کار سودمند دیگری استفاده کند، درست! ولی قرار نیست که هنرمند کُلّی وقت بگذارد و حاصلِ تلاش اش فقط علافی مخاطب هایش باشد. مخاطب نبایستی حس کند که او را سر کار گذاشته اند تا در پیچ و خم معانی اثر هنرمند گرفتار و سردرگم بماند.

کسی از هنرمند توقع ندارد که به طور مستقیم به تعلیم و تربیتِ مخاطب هایش بپردازد، ولی او چه بخواهد و چه نخواهد در اثرش چیزهایی هست که با بار مثبت یا منفی ای که دارند، مخاطبان را به سوی چیزی یا به فرار از چیزی دیگر فرامی خواند. محض نمونه، در همین شعر «میوه ی تاریک» واژه ها و عبارت ها را می شود «مثبت»، «منفی» یا «خنثی» دید. واژه ی «میوه» مثبت است، در عوض، صفتِ «تاریک» بار منفی دارد، اما نمی شود درجا داوری کرد و گفت که ترکیب «میوه ی تاریک» منفی است. چرا؟ برای این که شاید این تاریکی اش فقط به زمانی که میوه روی درخت رسیده است اشاره کند. این تاریکی برایش مانند «سمّ» یا «آفت» نیست که خورنده اش را مسموم و خواننده اش را خراب کند. بنابراین، هر اثری، حتی همانی که ظاهراً صرفاً برای خودنمایی خودش پدید آمده است نه برای معرفیِ آفریننده اش و اندیشه ها و باورهایش، با واژه ها و عبارت هایش به سمت تبلیغِ پیام های پنهانی غش می کند. بنابراین، عدم دقت برای انتقال معنی و مفهوم شعر  اصلاً بهانه ی درستی برای خلوصِ هنری اش نیست. خواننده اگر هیچ چیزی از این شعر سهراب دستگیرش نشود، این را می فهمد که باغ و میوه و سرسبزی بَدَش هم خوب است. سهراب هم اگر این ها را نمی پسندید، وارد شعرش نمی کرد. شاعر پیرو «هنر برای هنر» چه بخواهد و چه نخواهد، خواننده با آموزش ها و عادت های غریزی و اکتسابی اش او و اثرش را بالاخره به یک چیزی وصل می کند.

گاهی به نظر می رسد که سهراب با ترفندِ «هنر برای هنر» می خواهد حسّ خودش را بیان نکند یا نیمه کاره و بی معنی آن را رها کند تا مخاطب به دریافتِ شخصی اش از حسِّ او و اثرش قناعت کند. سهراب گاهی خواننده ای را که دارد با او همراهی می کند، با توصیف هایی لب چشمه می برد و بعد همان جا تشنه کنار چشمه ی نجوشیده ی خیالی رها می کند و خودش برمی گردد.

مصرعِ اوّل بند نخست بار مثبت دارد چون «باران» برای باغ خوب است و نوشیدنِ «نور» نیز باغ را سرحال می کند. با این که «لرزش» اگر در اثر سرما باشد بار منفی دارد، در مصرع دوم «تر» شدن سبزه ها که برایشان خوب است باعث می شود که این «لرزش» نیز مثبت و خوشایند باشد. در مصرع سوم، آمدنِ آن «او»یی که درونش «تابناک» است و یا همان نورِ مصرع اوّل است یا چیزی از آن جنس بایستی مثبت تلقی شود. ماهیت و شخصیتِ این «او» با مصرع چهارم که فعلاً خنثی است مبهم می ماند. واژه های «سایه» و «ناپدید» مخاطب را از هوای آن سه مصرع قبلی پایین می آورد. این که می گویم سهراب یک جاهایی مخاطب هایش را تشنه می گذارد، نمونه اش همین مصرع چهارم است. مخاطب بایستی او را دنبال کند شاید برای رفع تشنگی اش با سراب «هنر برای هنر» سرانجام به آبی که همه چیزش آب است برسد.

 

ادامه دارد