اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (53) آوار آفتاب: آوای گیاه-3
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (53) آوار آفتاب: آوای گیاه-3
در ادامه ی بررسی شعر «آوای گیاه» می خواهم به نکته ای اشاره کنم که به هر «آوایی» مربوط می شود و از هر متنی قابلِ برداشت است. اصولاً هر آوا و متنی با قاعده هایی قابل فهم است و خود نیز قاعده های دیگری را برای فهمِ بهتر خود می سازد. فهمِ هر متنی حاصلِ جمع بندی این قواعد است. هر متنی نگرش ویژه ی خود را می سازد که می شود آن را جهان بینی اش نامید. هر متنی حرف هایی برای گفتن دارد، در موردِ هستی و پیدایش و پدیدآورنده اش، انسان و نیازهای طبیعی و حقوقی اش، جامعه و روابط بین انسان ها و قوانین حاکم بر این روابط ، طبیعت و رابطه ی انسان ها با موجوداتِ جاندار و بی جانِ پیرامونش و قوانینِ مربوط به حفظ و نگهداری محیط زیست فیزیکی و روحی و روانی و خیلی چیزهای دیگری که هر چه که جوامع پیشرفته تر می شوند، ریزتر و ریزتر می شوند. به همین دلیل است که هیچ متنی دارای همه ی جزئیاتِ لازم برای شناختِ ریزِ مباحثی که در زندگی انسان ها مطرح می شود نیست. بعضی از نکات را با تفسیر می شود از دلِ متن های کم حرف بیرون کشید. بعضی از حرف ها را هم می شود به آن ها افزود. سهراب این دومی را در مورد شعرهایش انجام داده است، یعنی او کم کم چیزهایی را وارد شعرش کرد تا بتواند حرف های بیش تر و روشن تری را در مورد نگرشِ ویژه اش به «جهان» بیان کند و «جهان بینی» اش را بسازد. حتی اگر خودش منکر داشتنِ چنین جهان بینی ای باشد، متن اش فاش می کند که عقیده ی او در باره ی هر چیزی در هستی چیست. اتفاقاً، سهرابِ جوان هر چه که جلوتر رفت و بالغ تر شد و موضوعاتِ بیشتری در زندگی توجه اش را جلب کرد، حرف هایش برای گفت بیشتر و متنوع تر شد و شعرهایش مخاطبان بیشتری پیدا کرد. نکته ی جالبی که در شکل گیریِ تدریجی جهان بینی سهراب وجود دارد این است که بعضی چیزها بعدها وارد شعرش شدند یا خودشان را به طور جدی تری در شعرهایش نشان دادند. به عنوان مثال، در شعرهایی که از ابتدای هشت کتاب تا اینجا خوانده ایم، حرفی از «خدا» و اشاره ی مستقیم یا حتی غیرمستقیمِ آشکاری به او وجود ندارد. سهراب بیشتر در خودش و افکارش و تردیدهای سایه مانند و امیدهای کم نورش غرق است. همین سهرابی که بعدها از «خدایی که در این نزدیکی است» حرف می زند، تا اینجا در واقع جوری حرف زده است که نمی شود حس کرد که خدایی در آن دور دورها هم وجود داشته باشد. سهرابِ جوان از هر چه که می گوید، چون خودش را محور قرار می دهد، انگار فقط خودش و نیازهای شخصی اش برایش مهم اند. شعر سهراب وقتی در میان مردم جا باز کرد که آنها چیزی در مورد خودشان و انسان و هستی، آن هم با سبک و بیانی متفاوت خواندند. چون شعرهایش کششِ ویژه ی خودش را داشت پی اش را گرفتند، و هر جایش را که در مورد موضوعاتِ آشنایشان بود فهمیدند و ورد زبان شان شد. تا وقتی که همه اش در موردِ خودِ خودِ سهراب بود، آن هم با زبانی که فقط خودش و امثالِ خودش با توجیه ها و تفسیرهای حرفه ای می فهمیدند، کمتر کسی تحویلش می گرفت. مهم تر از همه، مردم هر حرفی را از هر شاعری تحویل نمی گیرند. حرفِ شاعری را که شبیه شعرش است بیشتر تحویل می گیرند.
معمولاً حرفِ شاعرهایی که طوری زندگی می کنند که نشان بدهند عینِ شعرشان اند در میان مردم بیشتر بُرو دارد و مشهور می شود. البته همه ی شعرهای این شاعران دارای این ویژگی نیست، ولی بسیاری از شعرهای دورانِ اوج شان چنین است. مهم ترین دلیل این جااُفتادگیِ شعر و شاعر در یک دست و یک حرف بودنِ اکثر اشعار معروف شان است. یک جور سماجت در این قبیله از شاعران دیده می شود که در آدم هایی می شود سراغش را گرفت که مرغ شان یک پا دارد و به قول قدیمی ها سوزن گرامافون شان یک جای صفحه گیر کرده و بند کرده روی یک کلمه و همه اش همان را تکرار می کند. این حالت تقریباً همان برجستگیِ سوزنْ نگه دارِ صفحه ی اندیشه ی افرادی است که متهم به داشتنِ ایدئولوژی اند. این برجستگی می تواند با یک ذره غبار یا با یک خَش ایجاد شده باشد. این گیر یا توقف یا تکرار برای خودِ آن شاعرِایده دار عادی و طبیعی به نظر می رسد، ولی برای افرادی که گوش شان به این تکرارها و تأکیدها عادت نکرده یا پس از سال ها اعتیاد حالا دیگر گوش شان به چنین حرف هایی بدهکار نیست، غیرقابل تحمل است. البته ایدئولوژی داشتن ایرادی ندارد به شرطِ این که خودِ ایده ای که آدم در پی اش است و می خواهد پیاده اش کند، راهی برای پویاییِ خودش و پیروانش گذاشته باشد. معمولاً اکثر افرادی که مخالفِ ایدئولوژی اند آنهایی اند که به هیچ عقیده ای پایبند نیستند و به شیوه ای التقاطی هر چیزی را از جایی یا از شخصی می گیرند و روی هم سوار می کنند تا اموراتشان باری به هر جهتی که مناسب تر است بگذرد. بعضی ها با این که خودشان دارای ایده ای و پیرو مکتبِ خاصی اند مخالفِ آن دسته از افرادی اند که می خواهند ایده ی خودشان را به دیگران در عمل و تا حدِّ افراطیِ حکومت بر همه تحمیل کنند. از دیدِ این افراد ایدئولوژی یا جهان بینی داشتن به خودیِ خود بد نیست، بد این است که آدم دیگران را وادار کند که نشست و برخاست شان را با ایدئولوژی او تنظیم کنند. بد این است که ایده ی حاکم فقط به این دلیل که بر مسند قدرت نشسته است، ایده های دیگر را محکوم کند و سر جایشان بنشاند و مجالِ هیچ جنب و جوش و خودنمایی و خودبیانی ای را به آن ها ندهد.
سهراب از زمانی که پنددهی را آغاز کرد، کم کم به چیزی که می شود آن را مکتب و جهان بینی اش دانست رسید.
شاعرهای دارای بینش و مرام و هدفِ خاص، به این دلیل که یکی از کارکردهای مهمِ بعضی از اشعارشان همان شعار دادن است، اغلب مانندِ رهبران مذهبی و ایدئولوگ ها در کلام شان باید-نباید و شُل کن-سفت کن زیاد است، گاهی مستقیم و گاهی با گوشه و کنایه. این شاعران برای این که نشان بدهند که اهل شعارِ و حرفِ بی عمل نیستند، ناچارند که کار و زندگی شان را در ظاهر هم که شده با نسخه ی تجویزی شعرهایشان پیش ببرند. احمد شاملو را در نظر بگیرید. او تلاش می کرد همان طوری زندگی کند که شعر می گفت. او می خواست نشان بدهد که در بروز عشق، در جهت گیری سیاسی، در دفاع از آزادی و در بیانِ حق فقط اهلِ حرف و ادعا نیست. «آیدا»ی زندگی اش و عشق به او را وارد شعرش کرد و کاری به معشوقه های ساختگی، مجهول یا بی وجود نداشت. با شعرش آن شاعری را که شعرش بوی خیانت می داد به دار می آویخت و با واژه واژه ی اشعارش با دیکتاتوری می جنگید.
رُک گویی از برجسته ترین ویژگی های این گونه شاعرانِ دارای حرف و هدف است. بیشترِ اشتباه هایشان هم ناشی از همین رک گویی و بی پردگی افکار و حاضرجوابی شان است. فروغ فرخزاد هم دست کمی از احمد شاملو نداشت با این تفاوت که دغدغه ها و سوگیری اش فرق می کرد. او هم متهم بود به داشتنِ سبک و بینشی خاص. فروغ رفتار و زبانی رها داشت، چیزی شبیه به شخصیت زن هایی که در شعرهایش زندگی می کردند. همگی عشق می ورزیدند و درد می کشیدند و داد می زدند. بازیچه می شدند و تهمت می شنیدند و بیداد می دیدند. فروغ با شعرش آن زنی را که نمی خواست مثلِ او باشد به همه نشان می داد و آن زنی را هم که می خواست خودش نمونه اش باشد به همه می شناساند. بی پروایی و لجبازی اش در شعر و زندگی اش شبیه به هم بود- البته با مقیاسی کوچک تر و سبک تر، هر چند با تهمت ها و افترا هایی بزرگتر و سنگین تر. نقدِ بعضی از خواننده هایش توهین بار است زیرا او را واقعاً هم قد و هم وزنِ زن هایی می گیرند که در اشعارش آورده است.
اخوان ثالث هم لازم نبود خیلی به خودش فشار بیاورد تا شعری از او بیرون بزند. تقریباً همان جوری شعر می گفت که زندگی می کرد. اهلِ دود بود. شاید به همین دلیل بود که از دود که می گفت، قشنگ تر از دیگران می گفت. اهلِ دَم بود، از دَم که می گفت، با توجه به تجربه ی شخصی اش نه کم می گفت و نه زیاد. ما بی تجربه ها فکر می کنیم که اغراق می کرد. فرقی نمی کند که او علاقه اش به دود و دم را از زندگی اش به شعرش برده بود یا ازشعرش به زندگی اش. آلوده ی آلوده بود. بدنام در شعر و بدنام در زندگی و سیاست، حزبی و غیرحزبی. ایران دوستی اش را از واژه ها و ترکیب عباراتش می توان دریافت. از گفته ها و خاطراتِ آشنایانش و مقایسه شان با شعرهایش می شود به این نتیجه رسید که پنهان و پیدای سیاست بازی و سیاست کاری اش تقریباً همانی بود که در زیر و رویِ کنایه ها و نمادهای اشعارش وجود داشت.
فریدون مشیری شاعر دیگری است که به سبک و جهان بینیِ مشخصی آلوده بود. (ایدئولوژی، خوب یا بد، مثبت یا منفی، و خلاصه همه جورش از دیدِ مخالفانش، آلاینده در نظر گرفته می شود.) فریدون مشیری شعرش را کرده بود بیانیه ی حقوق بشر. از صلح و صفا و آرامش و آسایش می گفت. در کار و زندگی اش هم سعی می کرد همان چیزی باشد که از دیگران می خواهد و می پسندد که باشند.
پیام داشتن و رسالتی را پی گرفتن از ویژگی های جهان بینی داشتن است. سهراب با اشعاری مانندِ «و پیامی در راه» و «سوره ی تماشا» خود را رسولی که پیامی برای ابلاغ به مردم دارد معرفی می کند.
اصولاً هر شاعری که برای خودش رسالتی قائل است، جهان بینی ای خاص دارد. هر چه که او در شعرش می گوید و هر چه که در زندگی اش می کند برای پیشبرد رسالت اش است. دست کم ناچار است پیش چشم مخاطبانش تظاهر کند که همان حرف ها و اندیشه ها را می زید. مولانا حرف دلِ خود و این دست از شاعران را خوب و خلاصه در این ابیات گفته است:
چو غلام آفتابم، هم از آفتاب گویم
نه شبم، نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
از شرح حال سهراب نیز این طور معلوم است که سعی می کرد همانی باشد که در شعرهایش از خود نشان می داد و می پسندید که باشد. با چنین تظاهری می توانست از دیگران انتظار داشته باشد که آنچنان باشند و طبق توصیه های او رفتار کنند. البته از سهراب واقعی تا سهرابِ آرمانی خیلی راه بود، ولی او این فاصله را با اغراق کوتاه نشان می داد.
وارونه ی این حرفِ مولانا را که می گوید از شب نمی گوید و نمی خواهد دیگران را به خواب ببرد می شود در حقِّ سهراب گفت، اما نه به زبانی که حقِّ سهراب را ضایع کند. اتفاقاً سهراب از خواب و از دنیایی خواب گونه می گوید، ولی نه با این قصد که دیگران را بخواباند. او می خواهد چشم مخاطبانش را به روی واقعیتی که پنهان می نماید و مانندِ خواب دارد می گذرد باز کند. حرف های سهراب در این شعر «آوای گیاه» مانند حرف های کسی می ماند که شبِ گذشته خواب یا کابوسی را دیده است و حالا برای دیگران دارد آن را تعریف می کند. معمولاً چنین گنگ خواب دیده ای خودش هم تفسیر و تعبیر همه ی آنچه را که دیده است نمی داند. آن کسی هم که حرف های او را می شنود به اندازه ای که خودِ واژه ها و جملات به او اجازه ی سرهم بندی کردن را می دهند می تواند حدس هایی بزند و چیزهایی بگوید.
خودِ شکلِ شعرِ سهراب معرفِ معنی و محتوای اصلی اش است. رویدادهای جهانِ پیشِ چشمِ او مثلِ اپیزودهای در هم و بر هم یک خوابِ سوررئالیستی می گذرد و او نیز همه را با همان صورت نشان می دهد و معنی ای آشکارتر از همین صورت نمی تواند برای توصیف و توضیح شان پیدا و بیان کند. این شعرِ سهراب در واقع خوابِ در خواب است. او می گوید:
بیداری ام سربسته ماند: من خوابگرد راه تماشا بودم.
«بیداری ام» به معنیِ «هشیاری ام» است ولی با یادآوری این که سهراب دارد از زبانِ یک گیاه این حرف ها را می زند، می شود آن را برابر با «زندگی ام» گرفت. کسی متوجهِ زنده بودن و زندگی کردن اش نبود. دلیلِ ظاهری اش وجودِ شب بود. کسی نمی فهمید که گیاه در شب نیز جنب و جوش و رشد دارد. «خوابگردی»اش می تواند اشاره ای به همین حرکت ها و رشد شبانه اش باشد. خوابگردیِ سهراب در شب در واقع بیداریِ های شبانه و شعر سرودن هایش در حالتی بین خواب و بیداری است.
و همیشه کسی از باغ آمد، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.
به نظر می رسد که اگر «می آمد» و «هدیه می کرد» می گفت، جمله اش با آن «همیشه»ای که آورده است درست تر می شد. اما با این صورت شاید بشود گفت که آن «کسی» به یک نفر و فقط به همان کسی که همیشه می آمد اشاره می کند. اگر به جای «آمد» «می آمد» می گفت، معلوم می شد که هر بار «کسی» غیر از آن قبلی به سراغِ او می آمد. واژه ی «هدیه» نشان می دهد که این واقعه در حقیقت برایش مفهومی مثبت دارد با این که واژه ی «وحشت» بار منفی اش را زیاد می کند. اما این «وحشت» ناشی از «نوبر» بودنِ چیزی است که به او هدیه شده است. چه چیز؟ «نوبر» را معمولاً برای میوه به کار می برند، بنابراین، این چیزی که نوبری است مانندِ میوه ی نوبر یکباره روی درخت ظاهر می شود و همین ظهور و زایمانِ ناگهانی و شبانه اش است که آن را وحشتناک می کند، وگرنه مانند هر هدیه ای غنیمت است.
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت، و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید.
اگر سهراب «خوشه چین» را با همان معنیِ اصلی اش در اینجا به کار برده باشد، معنیِ این بخش از شعرش پیچیده تر می شود. «خوشه چین» به کسی می گویند که پس از برداشت محصول می آید و هر چه را که پس از درو جا مانده است برمی دارد و می رود. پس، میوه ی نوبر از آنِ خوشه چین و آن کسی است که اوّل آن را دیده و چیده است. اما برخلافِ میوه که کسی که نخست آن را چیده و خورده، پیش از دیگران طعم آن را چشیده و فهمیده است، چون این خوشه در اینجا «خوشه ی راز» است، فرقی بینِ صاحبِ درخت یا میوه و خوشه چینِ رهگذر وجود ندارد. هر دو چیزی از مفهوم رازی که چیده اند نفهمیده اند. درست مانند کسی که خواب دیده و کسی که خواب برای او تعریف شده است. هر دو در درک راز آن خواب و تعبیرش درمانده اند. شکّی که در ادامه می آید ناشی از بسته ماندنِ راز است، درست مانندِ همان سربسته ماندنِ بیداریِ این خوابگرد. درست مثلِ معنیِ همین «آوای گیاه».
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ، من ماندم و همهمه ی آفتاب.
«تاریک بزرگ» نه تنها شکِّ گوینده را نشان می دهد، بلکه ناشناخته ماندن خودش را نیز نشان می دهد. این «تاریک بزرگ» برای او، چه گیاه و چه سهراب، حتی در زمانی که آفتاب همه جا را روشن کرده است وجود دارد. او در «همهمه ی آفتاب» که همه چیز را درهم و برهم نشان می دهد، نادیده و ناشناخته باقی مانده است. یعنی آن جوری که باییسته و شایسته است دیده و شناخته نشده است. دچار غربتِ گیاهی شده است.
و از سفر آفتاب، سرشار از تاریکی نور آمده ام:
سایه تر شده ام
و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام.
مانندِ درختی که در ابتدای صبح سایه اش درازتر است، سرشار از تاریکیِ نور یا همان «سایه» است. «ایستادن بر لب روشنی» هم به ظهور و حضور در سپیده دم برمی گردد و هم غیرمستقیم اشاره ای است بر لبِ حقیقتی که می تواند پاسخِ آن راز باشد. اما کسی که سایه وار بر لب روشنی ایستاده است نمی تواند نوری داشته باشد که رازِ او را بر خوشه چین ها آشکار کند و نمی تواند نوری بر رازی بتاباند تا حقیقت اش را آشکار کند. او همچنان با شکّ پیش می رود.
شب می شکافد، لبخند می شکفد. زمین بیدار می شود.
الگوی این جملاتِ کوتاه از این نظر خیلی کلیشه ای می نماید که انگار از ترجمه ی آیه های مقدس برداشته شده است. تصاویرِ کلیشه ایِ «شکافتنِ شب» و «شکفتن لبخند» و «بیداری زمین» با حس و حالی که گوینده تا اینجا داشته است همخوانی ندارد. البته اگر بخواهیم فقط جنبه ی تحت اللفظی این تصاویر را که وصفِ پدیده ای طبیعی است در نظر بگیریم، ممکن است هیچ ایرادی در تداخل شان در شعر نبینیم، ولی اگر بخواهیم هر کدام شان را با معنای نمادینی که به ذهن مان منتقل می کنند به حرف ها و ادعاهای قبلی گوینده ربط بدهیم، درجا متوجه دخالتِ بی ربط شان می شویم. به عنوان مثال، اگر «شکفتنِ لبخند» را فقط در حدِّ «طلوع خورشید» نگه داریم، مجبور نمی شویم دنبالِ معنی و توجیهی برای ربط دادنِ آن با حسّ و حالِ قبلیِ گوینده بگردیم. آن «گرداب آفتاب» در خط نخست شعر با این لبخندِ نورانیِ خورشید، آن هم با وجودِ «تاریک بزرگ»، جور در نمی آید.
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.
«سفال آسمان» با این که ترکیبی کلیشه ای نیست، ولی تصویری بسیار پرت است- همان استعاره ی بعید! سهراب «سفال» را به جای «بام» گذاشته است. چرا این بام سفالی است؟ سهراب بالا آمدنِ خورشید از کوه را دارد می بیند و نور را می بیند که به صورتِ پرتوهایی از کوه به زمین می ریزد یا به قولِ او «می تراود». این تراوش نور مانند ریزشِ باران از بام های سفالیِ خانه های مناطق پُر باران است. قلّه ی مخروطی شکلِ کوه در این سپیده دم، از نظر شکل و همچنین جنس خاکی شان، برای سهراب بام های سفالی را تداعی می کند.
رسیدن میوه ی اندیشه و سنگینی اش باعثِ خمیدگی شاخه اش شده است. این که سهراب خودش را به گیاهی ماننده کرده است شاید به این خاطر باشد که از ظاهر گیاهان می توان درجا به رشد و تغییرشان پی برد. در موردِ انسان ها نمی شود از ظاهرشان راهی به کشف آن رشدی که شایسته ی انسان است، یعنی رشد اندیشه اش، پیدا کرد. دلیل اصلی اش را باید در ریاکاری یا فروتنی انسان ها دانست. آدمِ ندار می تواند جوری لباس بپوشد که دارنده به چشم بیاید، و برعکس، آدم دارا می تواند با سادگی اش فقیر به نظر برسد. همین مقایسه را می توان در مورد دانش و آگاهی آدم ها به کار برد. سهراب برای این که نشان بدهد در موردِ اندیشه ی مردم نیز می توان به رشد و کمالِ گیاهی اش نگاه کرد می گوید: «دهان گلخانه ی فکر است». اندیشه ای که به بار نشسته است، خودش گُل و میوه اش را نشان می دهد. شاید «خم شدنِ شاخه ی اندیشه در پرتگاه زمان» نشان این باشد که هر اندیشه و حاصلِ هر اندیشه ی شبانه ای، مانندِ همین شعر سهراب، سرانجام مانندِ هر گیاهی دچار خزان می شود و بایستی جای خود را به اندیشه و میوه ای دیگر بدهد. اگر سهراب این عبارتِ «پرتگاه زمان» را در اینجا نمی دآورد، شاید مخاطب به این نتیجه می رسید که او دچار خودشیفتگی شده و دارد از خودش و میوه ی اندیشه اش تعریف می کند، در صورتی که او غیرمستقیم دارد اعتراف می کند که هنوز به آن روشنایی و نور کامل نرسیده است. این «خم شدن» نوعی «تعظیم کردن» و «تسلیم شدن» در برابر زمان است.