آیا دکتر علی شریعتی دروغگو بود؟(بخش سوم)

 

پیش از این عرض کردم که مبلغان دموکراسی بر این باورند که همه ی حقیقت پیشِ همه است و نبایستی حقیقت را در نزدِ قوم یا فردی خاص یا در متنی خاص جست و جو کرد. دست کم، بایستی پذیرفت که پرداختن به هیچ حقیقتی به اندازه ی آن حقیقتی که بین همه ی انسان ها عام است، ضروری نیست. بحث بر سر این نیست که هیچ کسی حق ندارد که به هیچ خاصی باور داشته باشد. هر کسی می تواند باورهای خودش را در حریم خودش نگه دارد. ذهنِ مردم صفحه ی نمایشِ باورهایشان نیست که بلافاصله بشود با اولین برخورد دید که به چه چیزی باور دارند یا ندارند. دروغ یا راست، هر کسی فقط از طریق گفتار و رفتارش می تواند نشان بدهد که چه اعتقاداتی دارد. اغلب لزومی ندارد که افراد از باورهایشان حرف بزنند و آن ها را آشکار کنند، مگر این که شرایطی ناچارشان کند که مطابق با آن ها رفتار کنند. این شرایط نمی تواند در جمعی جهانی با باورهای گوناگون باشد.

اعمالِ درستِ آدم ها بدون آن که بخواهیم برایشان اسامی خاصی را تعیین کنیم، مشابه اند. بعضی از رفتارهای خاص نیز به قول معروف به گاو و گوسفند کسی ضررنمی رساند و خنثی است؛ هر چند که ممکن است فقط در ظاهر و با تحلیلی سطحی این چنین باشد. آن چیزی که در همه جای دنیا درست و برای همه مفید است، مشخص است. چنین چیزی هم برای روستایی و هم برای شهری، هم برای ایرانی و هم برای آمریکایی، هم برای مسلمان و هم برای نامسلمان، درست و خیر و عاری از ستم و تبعیض است. درست است که خیلی محدود است، ولی بین همه ی انسان ها مشترک و عام است. در واقع «اعلامیه یحقوق بشر» برای احقاق و حفظ آن حقوقی که بین همه ی انسان ها مشترک است نوشته شده است. (دکتر شریعتی در سخنرانی «چهار زندان» گریزی به تفاوت های کاربردیِ بین واژه ی «بشر» و واژه ی «انسان» در قرآن زده است، ولی در اعلامیه ی حقوق بشر چنین تفاوتی لحاظ نشده دست، یعنی «حقوق بشر» ظاهراً همه ی چیزهایی را که بین همه ی انسان ها، از هر قوم و نژاد و ملتی که باشند، در نظر گرفته است و فقط به نیازهای طبیعی و غریزی و حیوانی شان بسنده نکرده است. در برگردانِ عبارتِ HUMAN RIGHTS آن تفاوتی را که دکتر بینِ «بشر» و «انسان» قائل شده است می توان نادیده گرفت و این حقوق را حقِّ انسانیِ همه دانست- هم برای کسانی که با معیارهای خاصی انسانیت را رعایت کرده اند، و هم کسانی که انسانیت را با عام ترین تعریفی که برای آن وجود دارد زیر پا گذاشته اند. این که گفته می شود که جانی ترین قاتل هم حق دارد وکیل داشته باشد و باید حتماً محاکمه و بعد مجازات شود، برای رعایت این حقوق و حفظ و نمایش انسانیت همه ی انسان هاست.) می توان از هر «خاص»ی برای حفظ آرامش و امنیتِ عموم انسان ها، چه دوست و چه دشمن، گذشت.

می خواهم چند خطّی از عام گرایی و کلّی گویی بیرون بیایم و از اشخاصِ خاصی بگویم که برای رسیدن به صلح، چیزهایی را در اولویت قرار دادند که در میان چند قوم یا چند دینْ، گرچه دشمنِ یکدیگر، عام و مشترک بوده اند. جانِ کلام در این آیه ی قرآنی است که هر مسلمانی را موظف می کند که با پیامبرش همراهی کند و خطاب به هر اهلِ کتابی بگوید:

اى اهل كتاب! بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما مشترك است بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و كسى را با او شريك نكنيم و هيچ كس از ما ديگرى را به جاى خداوند صاحب اختيار نگيرد.(آل عمران/64)

پیامبر(ص) همین سیاست را در تنظیم پیمان صلح حدیبیه با مشرکان رعایت کرد. او می خواست که صلح نامه را با «بسم الله الرحمن الرحیم» شروع کند، نماینده ی آنها گفت که چون آنها به این «الله» با این صفات اعتقادی ندارند، ابتدای پیمان نامه بایستی «بسمک اللهم» نوشته شود. پیامبر(ص) پذیرفت. پیامبر(ص) می خواست با عنوانِ «محمد رسول الله» با آنها به توافق صلح برسد، آنها اعتراض کردند و گفتند که او را به چنین عنوان و مقامی نمی شناسند و بایستی با همان نام «محمد بن عبدالله» توافقنامه را امضا کند. پیامبر(ص) پذیرفت.

حالا، این نمونه ها را بایستی برای رسیدن به صلح و همکاری و همزیستی با تمامِ عالَم و آدم برای رسیدن به حقیقتی عام، نخست به خود و سپس به کلِّ جهان بگوییم. مطابق با چیزی که اصلِ عام است و صلاحِ جمع است و حقِّ حق است، همیشه بایستی، کم که چه عرض کنم، خیلی کوتاه آمد. تا کجا؟ «اعلامیه ی حقوق بشر» که همه ی کشورهای عضوِ سازمان ملل آن را پذیرفته اند، حدّ آن را مشخص کرده است. اگر قرار باشد که هر کسی چنین بپندارد که تمامِ حقیقت فقط و فقط نزدِ خودش است، هیچ دو نفری نمی توانند حتی با فاصله ی چند هزار کیلومتریِ نسبت به یکدیگر در صلح و آرامش زندگی بکنند. 

مشکلِ همه ی ما، از جمله خودِ دکتر شریعتی، این بوده است که هر جا که بایستی «عام» را در نظر می گرفتیم، به طرح موارد «خاص» اکتفا کرده ایم؛ برعکس، هر وقت که نیاز بوده است که به موضوعی به طور «خاص» بپردازیم، جنبه ی عامِ قضیه را در نظر گرفته ایم. دکتر برای توجیه برخی از حرف ها یا باورهایش گاهی بین «عام» و «خاص» در نوسان است. به عنوان مثال، با طرح «انتظار، مذهب اعتراض»، موضوع خاصِ قیام حضرت قائم(عج) را به موضوعِ عامِ اعتراض و قیامِ همیشگی شیعیان در برابر نظام های حاکم گسترش می دهد. همچنین، برای توجیه و پذیرش شکلی از عزاداری برای قیام کربلا، عزاداری هایی را که جنبه ی بسیار عامی پیدا کرده است، ادامه ی سیاستِ خاصِ ذکرِ ذاکران برای رساندنِ پیامِ خاصِ شهیدانِ کربلا می شناساند. به هر حال، دکتر شریعتی تنها می توانست با طرح «تشیع علوی» در برابر «تشیع صفوی» به اندازه ی مشخصی در قلمرو تشیع برای خودش آزادی عقیده و بیان قائل شود. شرایط موجود به او تجویز چنین چاره ای را تکلیف کرده بود. باورهای دکتر نمی توانست از مرز «تشیع علوی» بگذرد. او از «تشیع صفوی» بیرون آمده بود، ولی در چیزی که آن نیز «خاص» بود، باقی ماند. همین گرایشِ خاصْ بین او و خیلی های دیگر مرز ایجاد کرد. همین خطِّ مرزی از دیدِ مخالفانِ دکتر او را آن سوی آن راستی و درستی ای که مد نظرشان بود قرار می داد.  دروغگوییِ دکتر به هیچ وجه مانندِ دروغگویی جلالِ آل احمد نبود که با آگاهی از این که می دانست که صمد بهرنگی به دلیل ناآشنایی با شنا در رود ارس غرق شد، برای تبلیغِ سیاسی علیه رژیم پهلوی شایعه کرد که صمد بهرنگی را نیروهای امنیتی شاه به قتل رساندند. دکتر علی شریعتی بیشتر به دلیل حرف گذاشتن در دهان تاریخ متهم به دروغگویی شده است. عدّه ای تحلیل های او را دروغ های تاریخی و سیاسی و مصلحتی می دانند که او به وسیله ی آنها تلاش می کرد مردم را از سویی مسلمانِ سوسیالیستِ ضد کمونیسم نگه دارد و از سویی دیگر، آنها را بر ضدّ رژیم سرمایه داری شاه تحریک و بسیج کند.  به عنوان مثال، در راستیِ تفسیرِ شبهِ مارکسیستیِ قتلِ هابیل توسط قابیل با تأکید روی تفاوت های طبقاتی شان حتماً می توان شک کرد. چنین تفسیری اگر درست هم نباشد، نمی تواند نشانه ی دروغگوییِ دکتر باشد. در حقیقت، دکتر مرتکبِ آن خلافی شده است که اصحابِ مکتبِ تفکیک معتقدند که فیلسوفان برای توجیه فلسفیِ آیاتِ قرآن در تفسیرهایشان انجام داده اند. با دکتر دینانی و غیردینانی چندان تعارفی ندارند. فیلسوف مسلمانی که تأویل ها و استدلال های خود را به جای عقل کلی نگر و وحیانی و احادیث بر عقل جزئی نگر بنا کند، از نظر آنان منحرف و تفسیرهایش التقاطی است. تفکیکی ها بر این باورند که نخستین فیلسوفان مسلمان پس از آگاهی از فلسفه ی یونان، مخصوصاً از طریق ترجمه ی آثار ارسطو و افلاطون، تلاش کرده اند برای معنیِ آیات قرآنی دلایل فلسفی و عقلانی بتراشند. آنها چنین می پندارند که آغازِ ترجمه ی آثارِ فلاسفه با این توطئه بوده است که مردم به تفسیرهای امامان شیعه توجهی نکنند.

برگردیم به موضوعِ دکتر با این نکته که خیلی ها به هیچ وجه در تأویل ها و تفسیرهای او دروغ و توطئه ای نمی بینند. بسیاری از دوستان و همراهان و آشنایانِ دکتر شریعتی واقعاً باور دارند که او مسلمانی متعهد و مقید بود و اصلاً نقش بازی نمی کرد. حاصل جمعِ چنان اتهاماتی و چنین دفاعیاتی بنده را به اینجا رسانده است که بگویم دکتر در شیعه بودن و مسلمانی اش همان روالی را که در آن زمان و، به طور کلّی در هر زمانی با حداقلِ تفاوت ها، رایج بود دنبال می کرد. او با نوسانی کم، یا طبق ادعای مخالفانش، با انحرافی زیاد، نسبت به آنچه که رسم و سنت و مصلحت بود، با خلوص نیت همان مذهبی را که ارثیه ی اجدادش بود تبلیغ می کرد. دکتر حتمِ به یقین می دانست که با عام کردنِ حرف ها و شعارهایش می تواند افراد بیشتری را در داخل و خارج با خود هم عقیده کند، ولی طرفداریِ همان چند صد نفری هم که از دین و مذهب و مرام و مکتب دیگری بودند برایش دردسرساز شد. همین حالا، پس از گذشت این همه سال، هنوز دست و پای فرزندان با پیروی از عقایدِ پدران بسته و محدود است. خودِ این پدران نیز با همه ی تظاهرشان به آزادمنشی همچنان در بند شریعت یا طریقتی اند که از اجدادشان به ارث برده اند. گاهی برای این که ثابت کنند که خودشان به اختیار این راهی را که در آن اُفتاده اند برگزیده اند توجیهاتی برای خودشان و برای مخاطبانشان سرهم می کنند. محض نمونه، عبدالکریم سروش سعی می کند توجیهی فیلسوفانه برای نماز خواندن اش جفت و جور کند. (دکتر شریعتی نیز در جایی، در یکی از جلسات پرسش و پاسخ، به این که اگر برای نمازخواندن دلیلی نیافته بود، نماز نمی خواند، اشاره ای دارد.) ریشه ی تمامِ این موجه سازی ها آن تعصب های خاصی است که در نهاد جامعه وجود دارد. مردم ناچار شده اند آن ها را  بپذیرند و جامعه، که چندین سر و ته دارد که هر کدام از جایی سر در می آورد و به جایی که اصلاً نمی شود حدس زد ختم می شود،  با ساز و کاری سفت و محکم، فرد فردِ اعضای خود را وادار می کند که تسلیمِ رسم ها یا سنت ها یا قوانین موجود شوند. به یاد بیاورید که خسرو گلسرخی، پس از این که در محاکمه اش اعتراف کرد که مارکسیست-لنینیست است، برای این که مسلمانان نیز جانبِ او را بگیرند و حق را به او بدهند، ناچار شد از ستم ستیزیِ امامان شیعه نیز سخن بگوید. او دروغ نمی گفت و واقعاً برداشت اش از عدالت امام علی(ع) و شهادتِ امام حسین(ع) همانی بود که گفت. چنین احساسی را نسبت به خیلی چیزها در سراسر جهان می توان دید، هر چند که از دید بعضی ها این طور به نظر می رسد که همه اش ناشی از تعصب های دروغینِ نهادینه شده است.

اگر منظور از دروغگوییِ دکتر، دریافت و پخشِ این گونه احساسات و افکار باشد، همه به گونه ای و در زمینه هایی کم و بیش مشابه، مرتکب چنین دروغ هایی شده ایم و می شویم. خیلی ها، حتی در آن سوی آب ها که به ظاهر آزادی دین و اندیشه وجود دارد، دین شان و طرز تفکرشان نیز همچنان ارث پدری شان است. لزومی ندارد که فرزند عبدالکریم نسخه ی بدل یا ارتقاء یافته ی پدرش باشد. کم رنگ تر یا پر رنگ تر، کاراتر یا بی کارت، اصلِ قضیه را عوض نمی کند. جالب است که در میان هنرمندان نیز دنباله روی راه پدر با تحکم و تعصبِ پدر و توجیهِ خودِ پسر همچنان ادامه دارد. همایون در پاسداری از موسیقی سنتی نسخه ای از سیاوش است. تفاوت های مختصری را که زمان به هنر او تحمیل کرده است بایستی به حسابِ نیازهای زمانه گذاشت و نه اراده ی خالص شخصی. شاید اگر اختیار و بازارِ موسیقی همچنان در دستِ بزرگان موسیقی سنتی که دیگر از دست رفته اند بود، همایون ها نیز هنوز در همان قالب های ثابتِ سنتیْ ساکن مانده بودند. این نسلِ جدیدی که جای آن سنتی های پیشکسوت را گرفت، با خود ابتکارهایی را واردِ همان ساز و کارهای سنتی کرد. کمتر پیش می آید که در فضای بسته ی فرهنگی و هنری داخلِ کشورمان، فاصله ی پدر و فرزند زیادتر از آن چیزی بشود که بین احسان خواجه امیری و پدرش است. تغییراتی که در سلیقه ی مردم، به ویژه جوانان، دیده می شود، نشان می دهد که صدای موسیقی سنتی آن صدای غالب نیست، ولی در فضای مذهبیِ موجود، هنوز همان جوِّ سنتی حاکم است، یعنی هیچ کس نمی تواند بدون مجازات یا فرار و هجرت آشکارا به مذهبِ پدری اش پشت کند. این که از کسی همچون دکتر بخواهیم که در چنین جامعه ای خاص های مذهبی خود را کنار بگذارد و حرفی از آنها نزند، به همان اندازه توقع زیادی است که از او بخواهیم که در دانشگاه از علاقه اش به خاص هایی که در بیرون از مذهب اش شمه ای از حقیقت را بیان کرده اند، دَم نزند. خودِ آن آدم های روشنفکر یا بی فکری که چنین توقعی دارند نتوانسته اند با همه ی روشنفکربازی های مدرن شان برای تغییر اوضاع جز ترک نماز علیرغم اعترافِ ظاهری به مسلمانیْ کار دیگری انجام بدهند. این حدّ از آزادی، یعنی نمازنخوانی، هزار سالِ پیش نیز در قلمرو اسلام وجود داشت و برایش فلسفه بافی هم می شد. گاهی حاکمان مسلمان با مصلحت اندیشی های سیاسی شان به مردم سخت نمی گرفتند؛ با وجود این، اسلام همچنان دین غالب باقی ماند، زیرا مسلمانی مردم و نوع مذهب شان از دستِ حکومت ها خارج شده بود. آنها فقط می توانستند تغییراتِ به ظاهر کوچکی را به دین و مذهب مردم تحمیل کنند که تا حدّ زیادی به قدرت و مدیریت و حاکمیت شان کمک می کرد  البته به شرطی که مردم می پذیرفتند. تجربه نشان داده است که مردم چیزی را که به نفع شان باشد و اعلام کنند که کسب و داشتن اش حلال است، دو دستی می چسبند و ول نمی کنند، هر چند که تا مدّتی پیش ایمان داشتند که چنان کسبی و کاری حرام است. مثالِ دمِ دستی اش همین سودهای بانکی است که یک زمانی سود ربایی تلقی می شد و حالا کرور کرور به حسابِ همه، از فرنگی مآب گرفته تا مقدس مآب، ریخته می شود.  دین حتی اگر به اندازه ای تغییر کند که به قول امام علی(ع) مانندِ پوستینی باشد که از این رو به آن رو کرده باشندش، باز هم غیر از حکومت ها، خودِ مردم نیز، از همه می خواهند که  التزام و تعهدِ خود را به دینداری شان ابراز کنند. بی نماز و بانماز، شریعت پذیر و شریعت ستیز، هر دو، باید به مسلمانی شان اعتراف کنند.

خانم پاتریشیا کرون در کتاب تاریخ اندیشه ی سیاسی در اسلام نوشته است:

...در سال 443/1051 که ناصرخسرو اسماعیلی از بحرین دیدار کرده، نظام سیاسی جدیدی همراه با نسخ شریعت و عبادات در آنجا حاکم بوده است. او می گوید که مردم محلّی نماز نمی گزارند اما مسجدی برای مسافران و غریبه ها وجود دارد. در دیگر مناطق شرق جهان اسلام شریعت ستیزی بیش از آن که در عمل رواج داشته باشد، عمدتاً در کتاب ها بیان می شد.(ص352)

در این کتاب می خوانیم:

اسماعیلیان نیز همچون محمد بن زکریای رازی رؤیای فرا رسیدنِ جهانی بدون دینِ سازمان یافته را در سر می پرورانده اند. ناخرسندی آنان از دین رسمی دلایل گوناگونی داشته است. گاه از ماهیّت مقتدرانه ی آن گله داشته اند، گاه از امر و نهی های اجتماعی آن شکوه سرداده اند، و گاه از محدودیت های عقلانی و فکری اش نالیده اند. بعضی از آنان تا آنجا پیش رفته اند که ادعا کرده اند انسان ها از بدو آفرینش فاقد شریعت بوده اند. (تاریخ اندیشه ی سیاسی در اسلام، ترجمه ی دکتر مسعود جعفری، ص 354)

درست است که «بعضی از آنان تا آنجا پیش رفته بودند» که ملاحظه فرمودید، ولی مسلمانی با تغییرات اعمال شده به صلاحدیدِ حاکمان همچنان در میان مردم باقی ماند. خودِ مردم همدیگر را جوری می پاییدند که کسی جرأت نکند پای اش را از حدودی که حاکمان پاسدارش بوده اند، بیرون بگذارد. مردم و حاکمان با همکاری یکدیگر به حفظ جوّ مذهبی حاکم کمک کرده اند. بی دینی یا تغییرِ مذهب و دین در چنین فضایی همیشه جرمی سیاسی بوده است. حتی متهم کردنِ دیگری به ریاکاری و دروغگویی و تظاهر به دینداری نوعی تهمتِ سیاسی است، مخصوصاً هنگامی که ادعا شود که این دروغگویی برای ضربه زدن به حکومت بوده است. خودِ دکتر علی شریعتی خوب می دانست که در مخمصه ای که او گرفتارش بود، دوستان و دشمنان به یک اندازه مؤثر بوده اند. خودی ها از رُک و راست بودنِ حرف هایش می رنجیدند و غیر خودی ها همان ها را دروغ می پنداشتند و همچون خودی ها او را می رنجاندند. معمولاً، مرزِ میانِ خودی و غیرخودی را با تبلیغ و دفاع از «خاص»ها تعیین می کنند. دکتر از خاص های مورد علاقه یا مورد تنفر خودی ها جوری می گفت که نه آنها او را می پذیرفتند و نه غیر خودی ها. آن کسانی که دکتر علی شریعتی را در آن زمان و تا این زمان قبول داشته اند، آنهایی بوده اند که هر خاصی را با آن معیار عامی که او در نظر داشت می سنجیده اند. راستگوییِ دکتر را می شود در معرفیِ زیرکانه ی آن معیارهای عام برای شناخت انسان و عرفان و برابری و آزادیِ انسان دید. اگر از آثار او آن تکیه ها و تأکیدهای روی اسامیِ خاص را برداریم، به چیزی جز آنچه که او برای کمک به عموم انسان ها لازم می دانست برنمی خوریم. معیارِ دروغ بودن یا اشتباه بودنِ برداشت های او همین تجربه های ناقص خودمان است. راهکارهای او، حتی اگر منجر به اشتباهاتِ دیگری شوند، همین هایی نیستند که ما با مشاهده شان او را زیر سؤال می بریم.   

 

ادامه دارد