آیا دکتر علی شریعتی دروغگو بود؟(بخش نخست)

 

آیا دکتر علی شریعتی دروغگو بود؟ پاسخ به این پرسش باعث شده است که این متن مهم ترین متن و نقد و تحلیلی باشد که تاکنون نوشته ام. درست همان بی ربط ترین بخشِ پاسخی که برای این پرسش دارم، گفتنی ترین نکته ای است که به آن رسیده ام و مهم ترین پیام است برای همه، از هر مکتب و مسلک و مرام و با هر �ایست�ی که ایستاده اند.

فردی که اسم و رسم خاص اش اصلاً نسبت به جرقه ی این پرسشی که ایجاد کرده است مهم نیست، گفته است که دکتر علی شریعتی هر گاه مصلحت می دید دروغ می گفت. او همین ادعا را در مورد جلال آل احمد نیز تکرار کرده است. منظور او از طرح این تهمت ها واقعاً چه بوده است؟

دکتر از آن نویسنده ها و سخنران هایی بود که از طنز و تراژدی برای بیان شمه ای از نگفتنی ها استفاده می کرد. حتماً شما هم دیده اید که بعضی ها، برخلافِ دکتر، برای این که از بیانِ حقیقتی طفره بروند و نظر واقعی شان را در مورد مسئله ای بیان نکنند، شروع می کنند به دلقک بازی و با جدّی نگرفتنِ پرسش و فرار از پاسخگویی، به جای پرداختن به اصلِ قضیه با خنده گرفتن از مخاطبان شان موضوع را عوض می کنند و آن حرفی را که گفتن اش جرأت می خواهد همچنان ناگفته باقی می گذارند بی آن که کوچک ترین اشاره ای به آن بکنند. بعضی ها، برعکس، با گریه گرفتن از مردم از گفتنِ آن پیام اصلی و حقیقتِ مسلّم فرار می کنند. دکتر علی شریعتی نه در طنزها و نه در بیانِ غم هایش این جور نبود. او با طنازی آن ناگفتنی هایی را بیان می کرد که دیگران از بیان شان می ترسیدند. هر گاه از تنهایی ها و حبس ها و ظلم ها و شهادت ها می گفت، باز هم آن نگفتنی هایی را می گفت که هر کسی در آن زمان، و هنوز در این زمان نیز، شهامت بیان شان را نداشته است. آیا او واقعاً دروغ می گفت و برای مردم نقش بازی می کرد؟    

پاسخِ خودم به این پرسش این است که دکتر خیلی از گفتنی ها را آن طور که باید و شاید نگفته است، ولی دروغی، غیر از آن دروغِ ناخودآگاهِ ناخواسته ای که همه، کم و بیش، می گویند نگفته است. آن دروغ چه دروغی است؟ در ادامه به آن خواهم پرداخت. بنابراین، در حرف های دکتر �دروغ�ی از آن گونه و به آن معنای عامی که خیلی ها در نظر دارند نبود، هر چند که بعضی از گفته ها و نوشته هایش بی نقص نبوده اند. نقص هایشان اغلب در �خاص� باقی گذاشتنِ چیزهایی بود که بایستی به صورتِ عام تر و با زبانی جهانی تر بیان می شد. شاید برجستگی همین نقص ها این شبهه را در ذهن بعضی ها ایجاد کرده باشد که از دکتر بعید بود که با آن آزادمنشی و در آن سطح از آگاهی تا این اندازه مانندِ بسیاری از عوام خود را تا حدِّ زیادی درگیر اسامی خاص و شعارهایی خاص تر کرده باشد. این بعضی ها انتظار داشتند که دکتر مانند بعضی از فلاسفه به جای معرفی اشخاص و روش های خاص و مکتبی خاص به فرمول های عامی برای راهنمایی مردم قناعت کند. هضم عبارتی همچون �شیعه، حزب تمام� برای این گونه افراد که نمی پذیرند که در موردِ هیچ امر خاصی بشود حکم مطلقی داد، بسیار دشوار بوده است.

از دکتر نمی شد انتظار داشت که سخن هایش را به آن جانبِ خاصی که اکثریتِ مردم جامعه اش در آن سمت نشسته اند سوق ندهد. همین قدر که او از آنها خواست که به نشستن در آن سمت اکتفا نکنند و بایستند و بعد به روشی که او می گفت به سوی هدفی که آزادی و برابری و عرفان را برایشان فراهم می کند بروند، برایش گران تمام شد. دکتر نیز مانندِ همه می دانست که �جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت�، ولی هم در موردِ آن �نباید� و هم در موردِ این �نشاید� چنان ناپرهیزی کرد که صدای دوست را با دامنه ای دشمن پسند و صدای دشمن را با لحن دوست گریز درآورد. خیلی از آنهایی که راستگویی ای فراتر از این را از او توقع داشته اند، راستگویی های خودشان بیشتر لافِ در غربت بوده است.

در دورانی که اسم بردن از خاص های خاص، مانند �محمدرضا پهلوی� یا �شاه�، در بیان نقدها و نظرها جرأت می خواهد و جرم سیاسی به شمار می آید، خیلی از فعالان سیاسی بی گُدار به آب نمی زنند تا صدایشان پیش از این که تأثیرگذار بوده باشند خاموش نشود. اغلب، به طرح مسائل به طور عام می پردازند و احیاناً اگر به تأیید یا تکذیب از شخصیت های خاصی نام می برند، بیشتر با این سیاست است که به در بزنند تا دیوار بشنود و جنابِ �اسمش-را-نبر� عبرت بگیرد. در بیانِ موضوعی عام یکباره به الگوهای خاصی پرداختن و مثلاً به صحرای کربلا زدن از ترفنده های سخنوری است.

آن فردی که ادعا کرده بود که دکتر علی شریعتی هر گاه مصلحت می دید دروغ می گفت، آن �خاص�پردازی های موجود در گفته ها و نوشته هایش را در نظر داشت که به چنین خرده فرمایشی رسید. مسلماً منظورِ او از این دروغگویی آن دروغگوییِ معمولی نیست که در خاطراتِ همسر و فرزندانِ دکتر از او آمده است که هر وقت می خواست کسی مزاحمِ نویسندگی اش نشود، به شوخی می گفت: مگر نمی بینید که من در خانه نیستم!

ادعای خود دکتر در دفاع از صداقت و راستگویی اش نیز فقط در این سطح نبوده است که مثلاً در نامه ای به رئیس دانشگاه بنویسد:

به اندازه ای ضعیف و جبون و مادی نیستم که به خاطر مصلحت های شغلی و اداری ام به هر کاری دست بزنم و هر عملی را مجاز بدانم و حتی دروغ را....(دکتر پوران شریعت رضوی، طرحی از یک زندگی، جلد نخست، ص136)

در واقع، باورِ این که افراد روشنفکری مانندِ دکتر علی شریعتی با ایمانی صادقانه به تبلیغِ مکتب و مرام خاصی پرداخته اند، برای منتقدان شان دشوار بوده است. به همین دلیل است که بخشی از کوششِ پیروان ایشان تاکنون صرف این شده است که ثابت کنند که او با ایمان و اعتقاد قلبی به اسلام و تشیع به تبلیغ شان می پرداخت. کم نیستند شخصیّت هایی که چون آن ظاهر مذهبی خاص و توصیه شده ی سنتی را ندارند، دیگران باور نمی کنند که نمازِ شب خوان باشند. حتی شک دارند که آنها نمازهای واجب شان را بخوانند. شاید تعریفِ هادی غفاری که با دکتر در یک بند بود، در موردِ نمازخوانی و تدین و تعبدش هرگز تأثیر مثبت چندانی روی نظر کسانی که فکر می کنند که او خوب نقش بازی می کرد و خوب دروغ می گفت نگذارد.

فعلاً، اصلاً مهم نیست چه کسانی به دکتر علی شریعتی یا به هر شخص خاصِ دیگری تهمت دروغگویی می زنند. هیچ توفیری نمی کند که چه نام های خاصی دارند. خودِ این متنی که قرار است حالا بخوانید می خواهد �خاص بودن�ها و �خاص شدن�ها را به درجاتِ بعدی اهمیت، که یقیناً پس از حقیقت، رتبه بندی می شوند قرار دهد.

مهم ترین شعارِ دموکراسی این است: همه ی حقیقت پیشِ همه است. این حرف با سلیقه و عقیده ی آدم های متعصبِ خاص پرست سازگار نیست. آنها روی این تعصب دارند که همه ی حقیقت را خاص ِ خودشان بدانند. آنها با تعصب روی خاص های خودشان سعی می کنند خودشان را نیز خاص و تافته ی جدابافته معرفی کنند. با تکیه بر سخن هایی خاصْ قوم و خویش و دین و مذهب و آیین حتی کشورِ خود را خاص جا می زنند. قوم یهود این کار را به طور اغراق آمیزی، تا حدِّ بی حدِّ توجیه هر جنایتی(!)، انجام می دهد. این گونه اقوام با سرهم کردنِ داستان هایی کوشش می کنند شخصیت های برجسته ی جناحِ خودشان را تا جایی که می توانند، و حتی تا جایی که مشخص است که نمی توانند، خاص تر و خاص تر کنند تا به حدّی که گاهی آن ها را تا خدا بالا می برند. بعضی از پیروانِ این اشخاصِ خاصْ خود را نیز چنان خاص معرفی می کنند که دیگر روی زمین بند نمی شوند. کم نیستند ملّت هایی که گاهی بدون این که ببینند که حالا چه هستند و چه می کنند، با تکرار حرف و حدیث خاصی از شخصیّتی خاص در وصفِ خود در پوستِ نازک و رنگارنگ شان نمی گنجند.

تعصب روی چیزهایی که به حقیقتِ عامی نمی انجامد بسیار گمراه کننده است. این دعا که، خدایا به متعصبین ما فهم و به فهمیده های ما تعصب عنایت بفرما، نشان می دهد که برای دکتر شریعتی نیز بینِ تعصب تا تعصب فرقی بوده است از زمین تا آسمان.

این خیلی عجیب است که آدم روی چیزی تعصب داشته باشد که خودش هیچ اختیاری در موردش نداشته است. مثلاً، تعصب اش روی این باشد که در کشوری خاص و در شهری خاص و با دینی خاص و مذهبی خاص و حتی با نامی خاص به دنیا آمده است. گاهی بعضی از متعصبینِ خوش خیال به خودشان این طور تلقین می کنند که زمین و زمان دست به دست هم داده اند تا آنها، و نه اشخاصِ دیگری از جا یا مرامی دیگر، برگزیده و مأمور شده اند که وظیفه ی خاصی را انجام بدهند. جنگِ هفتاد و دو ملت همه اش برای اثبات این گونه خاص بودن هاست. آیا دکتر که دیگران را به �بازگشت به خویشتن� دعوت می کرد، نمی دانست که اگر این خویشتن را خیلی خاص کند، این دیگران گرفتار تعصبی می شوند که فهم شان را دچار نقصان می کند؟ به نظر می رسد که بخشی از آن اتهام دروغگویی به همین دعوت برمی گردد.

حقیقت این است که هر فردی که خود را از نظری خاص می بیند، می توانست با عناوینِ دیگری خاص بشود. به عنوان مثال، اگر آقای صادق هدایتی به جای این که در ایران، در مشهد، در بیمارستان امام رضا(ع) به دنیا بیاید، با نامِ ابوبکر صدیقی در بیمارستانِ عمربن عبدالعزیزِ ریاض در عربستان به دنیا آمده بود، جورِ دیگری خاص می شد و موضوعِ و مقصودِ تعصب هایش فرق می کرد. اگر همین فرد در خیابانِ هوگو چاوز در شهری از شهرهای ونزوئلا به دنیا می آمد یک خاص دیگری از آب درآمده بود؛ و اگر که در محله ای یهودی نشین در نیویورک یا اورشلیم به دنیا آمده بود، خاص بودن اش کُلّی با خاص بودنِ خیلی های دیگر فرق می کرد. اگر آقای علی صفوی به جای اردبیل و همسایگی آرامگاهِ شیخ صفی الدّین اردبیلی، چند قرن زودتر و در جایی دورتر، مثلاً در انگلستان، به دنیا آمده و معاصر و همسایه ی الیور کرامول بود، برای چیز دیگری تعصب به خرج می داد و می جنگید. این نمونه ها را فقط به این دلیلْ مثال کرده ام تا بگویم که دروغگویی و راستگوییِ هر کدام از این آدم های متعصب در گروِ خاص هایی است که با تکیه و تأکید روی آن ها نظراتشان را بیان و کارهایشان را انجام می دهند، در صورتی که این خاص بودن شان به هیچ وجه در اختیار خودشان نبوده است. آن کسی که اعتقاد داشت که دکتر علی شریعتی هر گاه مصلحت می دید دروغ می گفت، به احتمال زیاد منظورش این بوده است که دکتر به خیلی از ادعاهای خاصی که در موردِ موضوعات خاص و اشخاص خاص مطرح می کرد، با آن شدّت و حدّتی که مطرح می کرد، اعتقاد نداشت و این ترفند را فقط به عنوان وسیله ای برای تحریک مردمی که پیرو آن خاص ها بوده اند به کار می برد تا در مبارزه با رژیم شاه به اهدافِ شخصی و جناحی اش برسد. خلقِ شخصیت های جعلی و حرف در دهانِ این و آن گذاشتن برای رسیدن به هدف خود، از مواردی است که به عنوانِ مدارکِ اثبات دروغگوییِ دکتر مطرح شده است.

 

ادامه دارد