اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (53) آوار آفتاب: آوای گیاه-2

 

بخشِ پیشین را با این سخن به پایان برده بودم که درهم و برهم گوییِ سهراب که در جای خودش نوعی مرکب سُرایی در شعر است باعث می شود که آن ارتباطِ درست و کاملی که برای درکِ شعرش ضروری است آن طور که باید و شاید برقرار نشود. بعضی از منتقدانِ حرفه ای نیز به بیانِ سخنان قصار و نتیجه گیری های کلّی در مورد چند خطّی از چنین اشعاری قناعت کرده اند.

برتراند راسل می گوید: هر گُزاره ی قابل فهم باید تماماً از مؤلفه هایی ترکیب یافته باشد که برای ما آشنا هستند.

البته نمی شود از شاعرْ کوچک ترین توقعی داشت که جوری بنویسد که هیچ مؤلفه ای در سخن اش نباشد که برای خواننده ناآشنا باشد، ولی کم ترین توقعِ خواننده ای همچون بنده این است که از مؤلفه های  نو و ناآشنا زیاد و بی گُدار استفاده نکند، و بیشترین توقعِ هر خواننده ای از هر شاعری این است که به هیچ وجه از تصاویر و سخن ها و وقایعِ بی ربط با شعرش که پیوندِ بین فرم و معنی اش را خدشه دار می کند استفاده نکند.

از ایرادهای سهرابِ جوان یکی این بوده است که در تقلیدهای نخستین اش چندان به این نکته که دستِ کم نتیجه ی کارش چیزی باشد که اندیشه ی جااُفتاده و شکل گرفته ی خودش بنماید نپرداخته است. به همین دلیل است که بعضی از اشعارش دارای حرف ها و تصاویری است که داد می زنند ما را از شعر نیما یا شعر فروغ به اینجا آورده اند. سهرابِ جوان بیشترین تأثیر را از هوشنگ ایرانی گرفت که جیغِ بنفش اش مشهور و نمونه ی برجسته ی به کارگیریِ تصویر و سخن بی ربط است. هوشنگ ایرانی پیشگامِ کاربردِ سورئالیسم در شعر نو بوده است. حتی پرداخت به عرفان در این گونه شعرها با او آغاز شده است. به نظر می رسد از بودا گفتن را نیز سهرابِ جوان از او یاد گرفته و بعدها به آن شیوه ی بیان و محتوایی رسانده که خاص خودش شده است. جالب است که تز هوشنگ ایرانی برای کسب دکترای ریاضیات این بود: فضا و زمان در تفکر هندی.

هوشنگ ایرانی طبع نازکی داشت و با طعنه و طنز و تمسخر دیگران شاعری را کنار گذاشت و به لاک تنهایی اش پناه برد و خاموش شد. جالب است که ادامه ی زندگی و حتی مرگِ او به طور اتفاقی تقلیدی از محتوای شعرِ سهراب سپهری است. انگار هوشنگ ایرانی پس از آگاهی از سرطان حنجره اش این عبارتِ «ای سرطان شریف عزلت! سطح من ارزانی تو باد!» را در نظر داشت که تصمیم گرفت هیچ تلاشی برای مداوا و معالجه اش انجام ندهد. انگار وصیتِ او برای سوزاندنِ جسدش پس از مرگ همان پرداختنِ جدّی به برداشت هایش از هندویسم بوده است. گویا از یک زمانی هرچه را که سهراب می سرود، او مایل بود که انجام دهد. او شاعری را کنار گذاشت، ولی شاعرانه زندگی کردن و مردن را هرگز.

 

ادامه دارد