سهراب سپهری، از «شب» تا «متن قدیم شب»-3
سهراب سپهری، از «شب» تا «متن قدیم شب»-3
سهراب از حرفِ خودش زده و متنِ «شب» را کوتاه تر کرده است. او جمله ی «ای دهانی پر از منظره!» را حذف کرد با این که حرفِ دهان پرکنی بود. در واقع، مخاطبِ «ای» در این جمله به طور کلّی و طبیعی نمی تواند فقط شب باشد، زیرا تمامِ هستی «دهانی پر از منظره» است. سهراب جمله ی بعدی اش را نیز حذف کرد، شاید به این دلیل که ظاهرش با «ما هیچ، ما نگاه» سازگار نبود. چرا؟ برای این که با این حذف نه تنها توانسته است بین نگاه کردن و گوش کردن فاصله ای بیندازد، بلکه منظورِ خود از «نگاه» را خوب حفظ کرده است. در شعرِ «شب» گفته بود:
گوش احساس، مشتاقِ ترسیم یک باغ پیش از خسوف است.
حس آمیزی موجود در این جمله، یعنی اشاره به گوشی که تصویرِ باغی را می بیند، خیلی شاعرانه است ولی سهراب برای این که «ما هیچ، ما نگاه» با «ما، هم نگاه و هم گوش» نقض نشود، عطای این جمله را به لقای آن بخشید، در صورتی که منظورِ اصلی اش از «نگاه» خودِ «حسّ»های پنجگانه و حتی ششمی اش است با همه ی توانایی هایشان. در حقیقت، «ما هیچ، ما نگاه» برابر است با «ما هیچ، ما سکوت»، بنابراین، گوش کردن به هیچ وجه نمی تواند ضدِّ «نگاه کردن» باشد. خودش نوعی نگاهِ بدون دیدن، مثلاً در تاریکی، است. شنوایی مانندِ بقیه ی حواس مکملِ بینایی است. این ها همه روی هم می شود آن «نگاه»ی که مد نظر سهراب است.
شاید یک ایرادِ حرفِ سهراب جوان در این جمله ی حذف شده در این بوده است که وقتی که به طور طبیعی خسوف نشده و ماه نگرفته و شب تاریک تر نشده است، هنوز با همان چشم هم می شود باغ را دید و لازم نیست که گوش ها کارِ چشم ها را هم انجام بدهد. در تاریکیِ غلیظ و عمیق که هیچ چیزی به چشم نمی آید، ناچاریم با گوش ببینیم، یعنی هر چه را که می شنویم با حدس و گمان در ذهن مان به تصویری تبدیل کنیم. ایرادِ دیگری که شاید با درک و کشف همان سهراب تصمیم گرفت که این مصرع را به طور کامل حذف کند این است که با این که تصویر «خسوف» خیلی مرغوب(!) است و به نظر می رسد که با آن می توان استعاره ی گویایی ساخت، ولی حرف بی ربطی را مطرح می کند. اگر هر وقت و به هر دلیلی که ماه پیش چشم ما نیست، آن را «خسوف» تلقی کنیم، خودِ «خسوف» را بی قدر کرده ایم، همان طور که اگر همه ی شب ها «شب قدر» می بود، خودِ «شب قدر» بی قدر می شد. سهراب به این که عامل ماه گرفتگی و تاریکی را فقط «برگ انجیر»ی بگیرد که جلو رسیدن نور ماه به زمین را می گیرد قناعت کرده است.
برگ انجیر ظلمت
عفت سنگ را منتشر می کند.
«انتشار عفت سنگ» حرفِ سنگینی است! اگر عفتِ هر چیز یا شخصی در این باشد که حجاب داشته باشد و هیچ چشمی به آن نیفتد، بنابراین «عفت سنگ» بایستی در این باشد که در تاریکی دیده نمی شود. در واقع، «برگ انجیر ظلمت» خودِ ظلمت را منتشر و مانندِ چادر سیاهی روی «سنگ» و «زمین» پهن می کند و نمی گذارد که زیر و بالایش به چشم بیاید. به کدام چشم؟ احتمالاً چشمِ ماه. برگِ انجیر یا همان تاریکی نمی گذارد که چشمِ ماه به همین «سنگ» یا «زمین» بیفتد و عفت اش را حفظ می کند.
ادامه دارد