سهراب سپهری، از «شب» تا «متن قدیم شب»-1
سهراب سپهری، از «شب» تا «متن قدیم شب»-1
شعرِ «شب» در زمستان 1347 در شماره ی سوم روزن چاپ شد. سال 1356، تقریباً ده سالِ بعد، سهراب با تغییراتی این شعر را با نامِ «متن قدیمِ شب» در کتاب هشتمِ خود، «ما هیچ، ما نگاه»، جای داد و با هشت کتاب منتشر کرد. او خیلی در این شعر دست بُرد. گویا تازه دستش آمده بود که چه چیزهایی را باید بگوید و چه چیزهایی را نباید بگوید؛ و در ضمن، گفتنی ها را بایستی با چه طرح و هدفی بگوید. شاید اگرسهراب فرصت می داشت باز هم چیزهایی را به این شعر می افزود یا از آن می کاست. این کار را با شعرهای دیگرش نیز می توانست انجام دهد. هیچ کدامشان وحی منزل نبود که نشود کم و زیادشان کرد.
شعرِ «متنِ قدیمِ شب» را چند سالِ پیش در هشت بخش بررسی کرده ام. آن موقع از وجودِ «شب» که متنِ تغییر و تکامل نیافته ی آن بود خبر نداشتم. اگر خبر می داشتم شاید برای معنیِ «قدیم» حرفِ دیگری نیز برای گفتن می داشتم. البته چون در آن بررسی تکیه ام روی واژه ی «متن» و مشاهده ی هر پدیده ای به عنوانِ متنی که قابل تفسیر است بود، «قدیم» بودنِ «شب» به عنوانِ متن جوری بررسی شد انگار که واقعاً پیشینه ای برای آن در نظر گرفته شده بود.
مقایسه ی این دو شعر بهانه ی خوبی برای سنجشِ نوع و میزانِ تغییر و بلوغِ سهراب در کار و سلیقه ی شاعری اش است. هر دو شعر را باید خیلی خوب خواند تا به چند و چونِ تفاوت ها و شباهت هایشان پی برد.
شب
صندلی را بیاور میان سخن های سبز نجومی.
ای دهانی پر از منظره!
گوش احساس، مشتاقِ ترسیم یک باغ پیش از خسوف است.
برگ انجیر ظلمت
عفت سنگ را منتشر می کند.
وزنِ اعداد از روی بازوی وارسته ی آب می افتد.
رو به سمتِ چه وهمی نشستم که پیشانی ام خیس شد
آه، ای الکل ترس مبدأ
در خطاب تو انگشت های من از هوش رفتند.
دستم امشب اینجاست تا میوه ای از سر باغ ماقبل تاریخ
دستم امشب نهایت ندارد.
این درختان به اندازه ی ترس من برگ دارند.
ای پدرهای ممتد که در متن اندازه های فضا هستید!
خط کشِ من در ابعادِ قطعیتِ شب
دقت پاک موروثی اش را هدر داد.
جسم تدبیر روزانه در یأس ادراک حس شد.
سردی هوش مثل عرق از مسامات تن می تراود.
ای سرآغازهای ملوّن!
دست های مرا روی وجدان جادو حرارت دهید!
من هنوز
لاله ی گوش خود را به سمت صدای قدیم عناصر جلا می دهم.
من هنوز تشنه ی آب های مشبک هستم.
وهنوز از تماشای شمش طلا دشنه ام را صدا می زنم.
دکمه های قبای من از جنس اورادِ فیروزه ای رنگ اعصار جادوست.
در علفزار پیش از شیوع گل سرخ در ذهن
آخرین جشن جسمانی ما به پا بود.
من در این جشن آواز انگشت ها را میان ظروف گلی شنیدم.
و نگاهم پر از کوچ شمشادها بود.
ای قدیمی ترین عکس یک باغ در سطح یک حزن!
جذبه ی تو مرا همچنان بُرد
تا به این دستگاه ظرافت رسانید.
روی پیشانی من چه دستی رقم می زند: انحراف خوشایند؟
شاید.
(آی خواننده، در این تپش های مشکوک، لیوان آبِ صریحی بنوشیم!)
چشم در ماسه ی کهکشان جای پای چه پیمانه ای را صدا می زند؟
کاسه ها از خضوع گوارای مقیاس پر شد.
روی شن های انسانی امشب عزای الفباست.
شرم گفتار دست مرا مرتعش می کند:
(آری
مجمعی بود در مرتع پشت تاریخ
و در آن مجمع دلگشای توحّش
از میان همه حاضرین، فک من از غرور تکلم ترک خورد.
بعد
من که تا زانو
در خلوص سکوت نباتی فرو رفته بودم
دست و رو را در اصوات موزون اشکال شُستم.
بعد، در فصل دیگر
کفش من تر شد از «لفظ» شبنم.
بعد، وقتی که بالای سنگی نشستم
غیبت سنگ را از سرشت کف پای خود می شنیدم.
بعد دیدم که از موسم دست من ذات یک شاخه پرهیز می کرد.)
ای شب ارتجالی!
دستمال من از خوشه های پریشان تکرار پر بود
پشت دیوار خورشیدیِ باغ
یک پرستوی هجری که می رفت تا انس ظلمت
دستمال مرا برد.
اولین ریگ الهام در زیر کفشم صدا کرد.
خون من میزبان رقیق فضا شد.
نبض من در میان عناصر شنا کرد.
خواب آرنج من در بهار سر من شکفت.
ای شب...
نه، چه می گویم
آب شد جسم پاک مخاطب در ادراک متن دریچه.
سمت انگشت منبا صفا شد.
متن قدیم شب
ای ميان سخن های سبز نجومی !
برگ انجير ظلمت
عفت سنگ را می رساند.
سينه آب در حسرت عكس يك باغ
می سوزد.
سيب روزانه
در دهان طعم يك وهم دارد.
ای هراس قديم !
در خطاب تو انگشت های من از هوش رفتند.
امشب
دست هايم از شاخه اساطيری
ميوه می چينند.
امشب
هر درختی به اندازه ترس من برگ دارد.
جرات حرف در هرم ديدار حل شد.
ای سر آغاز های ملون!
چشم های مرا در وزش های جادو حمايت كنيد.
من هنوز
موهبت های مجهول شب را
خواب می بينم.
من هنوز
تشنه آب های مشبك
هستم.
دگمه های لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست.
در علف زار پيش از شيوع تكلم
آخرين جشن جسمانی ما بپا بود.
من در اين جشن موسيقی اختران را
از درون سفالينه ها می شنيدم
و نگاهم پر از كوچ جادوگران بود.
ای قديمی ترين عكس نرگس در آيينه حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد.
- تا هوای تكامل ؟
- شايد.
در تب حرف ، آب بصيرت بنوشيم.
زير ارث پراكنده شب
شرم پاك روايت روان است:
در زمان های پيش از طلوع هجاها
محشری از همه زندگان بود.
از ميان تمام حريفان
فك من از غرور تكلم ترك خورد.
بعد
من كه تا زانو
در خلوص سكوت نباتی فرو رفته بودم
دست و رو در تماشای اشكال شستم.
بعد ، در فصل ديگر ،
كفش های من از "لفظ" شبنم
تر شد.
بعد، وقتی كه بالای سنگی نشستم
هجرت سنگ را از جوار كف پای خود می شنيدم.
بعد ديدم كه از موسم دست هايم
ذات هر شاخه پرهيز می كرد.
ای شب ارتجالی !
دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود.
پشت ديوار يك خواب سنگين
يك پرنده از انس ظلمت می آمد
دستمال مرا برد.
اولين ريگ الهام در زير پايم صدا كرد.
خون من ميزبان رقيق فضا شد.
نبض من در ميان عناصر شنا كرد.
ای شب ...
نه ، چه می گويم،
آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دريچه .
سمت انگشت من با صفا شد....
ادامه دارد