تدبیر و سیاستِ سعدی(37)

سعدی به اختصار حکایت می کند که:

کسی مژده پیش انوشیروانِ عادل آورد، گفت: شنیدم که فلان دشمنِ تو را خدای عزّ و جل برداشت.

گفت: هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟!

سعدی پس از این گفت و گوی کوتاه این بیت را می سراید و از زبانِ انوشیروان می گوید:

 

اگر بِمُرد عدو جای شادمانی نیست

که زندگانی ما نیز جاودانی نیست

 

به کارگیریِ واژه ی «زندگانی» به جای «حکومت» کاملاً گویای نوعِ نگاهِ گذشتگان، چه حکومتی ها و چه مردم، به تغییرِ حکام و نظام های حکومتی است. چون در زمان سعدی چیزی به نام سیستم حکومتی چندان مطرح نبود و آن اندازه ای هم که مطرح بود اصلاً حساب و کتابِ خاص و مشخصی نداشت، برای مردم نام و نشان و صفتِ خودِ حاکم اصل بود. هنوز هم بدون این که بدانیم «عدالت» با چه تعریفی در هنگامِ پادشاهیِ «انوشیروان» اجرا می شده است، نظامِ حکومتی اش را با لقبِ «عادل» به خود و دیگران می شناسانیم و به همین حد از شناختِ او و عدالت اش بسنده می کنیم.

در گذشته های نه چندان دور که همه چیز در گوشه و کنار این مملکت، از فرهنگ گرفته تا اقتصاد و سیاست، دورِ محور ملوک الطوایفی می چرخید، معمولاً خاندانی با غلبه بر خاندانی دیگر به حکومت بر مردم نایل می شد، بعد در میانِ همان خاندان نیز حکومت از فردی به فردِ دیگر، با زبانِ خوش یا با توطئه و قتل، به فردِ دیگری به ارث می رسید تا این که سرانجام فردی از خاندانی دیگر از راه می رسید و  با براندازیِ آخرین حاکم از خاندانِ قبلی به عنوان نخستین پادشاهِ خاندانِ خودش بر تخت می نشست. هر حاکمی با تصاحب تاج تلقی خودش از آزادی و برابری را با خودش می آورد و با سقوط از تخت یا مرگْ آن تعریف ها و تلقی ها را با خودش می برد. بنابراین، شیوه و نظامِ حکومتی دو حاکم از یک خاندان لزوماً شبیه به هم نبود. عدالت شان نیز مثل یکدیگر و در امور و موضوعاتی شبیه به هم نبود، هر چند که خودشان و حتی مردم شان نیز شاید هر دو را «عادل» می نامیدند. هر یک با توجه به نیازمندی های زمانِ خودش تصمیم می گرفت چه سیاستی را برای حکومت بر مردم و ارتباط با دشمنان و بیگانگان انتخاب کند. در سراپای وجودِ حاکم و شیوه ی تدبیر و سیاست اش چیزی نمی شد پیدا کرد که بشود با اصطلاحاتِ امروزی مانند دمکراسی و لیبرال دمکراسی و سوسیال دمکراسی و مانند این ها نامگذاری شان کرد، هر چند که ممکن بود اندکی از هر کدام از این ها در گوشه ای از رفتارِ جناب حاکم مشاهده و از گفتارش شنیده شده باشد. خودِ حاکم همیشه حرفِ اول را می زد بی آن که لقبِ مستبد یا دیکتاتور را برازنده ی خود و حکومت اش ببیند. او برای توجیه کارهایش همیشه یک خدایی و دینی یا شبه خدایی و مکتبی داشت تا به هنگامِ پاسخگویی به فضول ها بتواند همه چیز را به پای آن بگذارد.

اما حالا، برعکسِ آن نظام ها، در کشورهایی که با ادعاهای دمکراسی و لیبرال دمکراسی و سوسیال دمکراسی و جمهوری خواهی وجمهوری نخواهی اداره می شوند، از همان لحظه ای که مردم برای انتخابِ رئیس دولت نامِ مبارکی را روی برگه ی رأی می نویسند می دانند که سلیقه ی سیاسی و اندیشه و نقشه و برنامه های آن نام و آن مقام چندان مطرح نیست. مملکت با سیستمی که از پیش در قانون اساسی تعریف شده است اداره می شود. بنابراین، جنابِ رئیس به هر شیوه و با هر برنامه ای و با پشتیبانی هر حزب و جناحی که به حکومت برسد، چاره ای جز این ندارد که تحت نظارت افراد و گروه ها و مجالسی که وظایفِ قانونیِ خاصی دارند ریاست کند مبادا که از چارچوبی که قانونِ اساسی برای او تعیین کرده است خارج شود. می شود گفت که بهانه های چنین حاکمی برای توجیه کم کاری ها و ناتوانی هایش بیش از گذشته، ولی ظاهراً موجه تر و منطقی تر، شده است. حتی در کشوری مانند آمریکا که خود را نماد آزادی و دمکراسی می داند، رئیس جمهور آنقدرها اختیار ندارد که هر کاری که دلش می خواهد انجام بدهد بی آن که لازم باشد پاسخگوی پرسش ها و انتقاداتِ مردم و نمایندگان مردم باشد. به همین دلیل می شود گفت که عقده ی ترامپ برای رسیدن به مقام ریاست جمهوری آمریکا بیش از قدرتش برای عقده گشایی هایش است. کشور با سیستمی اداره می شود که جای مانور زیادی برای او در سیاست های داخلی و خارجی اش باقی نمی گذارد. ترامپ و بایدن مهرهایی اند که دست های بزرگ دیگری آن ها را روی صفحه ی سیاست برای حفظِ موقعیتِ نظامِ موردِ قبول شان جا بجا می کند. با وجودِ چنین دست ها و سیستم هایی که بر امور اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگیِ جامعه حاکم است، مردم نباید توقع داشته باشند که با رئیس جدید اوضاع به طور اساسی فرق کند. انوشیروان های عادلِ امروزی فقط می توانند به همان میزانی که قانون برایشان تعیین کرده است به فکر اجرای عدالت باشند. به عبارت دیگر، آن ها موظف اند که عدالت را مطابقِ تعریف دیگران یا تعریف قانون اجرا کنند. آن ها می توانند جلو بعضی از بی عدالتی ها و تبعیض ها و  سوء استفاده ها مانندِ دزدی ها و اختلاس ها و رانت بازی ها را بگیرند، ولی نه تنها نمی توانند جلوِ آن بی عدالتی ها و تبعیض ها و نابرابری هایی را که از ویژگی ها ی برآمده از قانون و سیاستِ کلی نظام است بگیرند، بلکه بایستی خودشان نیز برای تحقق آن ها کار و تلاش کنند. اگر «انوشیروان» نیز بخواهد «عدالت» را با اجرای قوانین گذشته برقرار کند، بدون شک ناچار می شود بعضی از بی عدالتی ها را بپذیرد و به اجرایشان تن بدهد و بهانه هایی برای توجیه نتایجِ ظالمانه شان دست و پا کند. برای کارگرانِ کارخانه ی پشم یا پشمک چه فرقی می کند که انوشیروانِ عادل کارخانه های دولتی را با رابطه بازی به پسر عمه اش نسیه و با اقساط هزار ساله فروخته باشد یا با رعایتِ ضوابط اداری به پسرعمه ی دیگران سپرده باشد. سرمایه داری کارکردِ خودش را دارد. حدِّ اجرای عدالت در این نیست که سرمایه دارِ وظیفه شناس آن شندر قاز حقوقِ کارگران را سرِ ماه می دهد و آن سرمایه دارِ بدی که صدای کارگران را درمی آورد آن را سه ماه به سه ماه به آنها می دهد. هیچ انوشیروانی در جامعه ای که فاصله ی طبقاتی بین مردم نجومی است نمی تواند با تقسیم عادلانه ی فقر بینِ مردم «عادل» نامیده نمی شود. اجرای عدالتِ یک حکومت نیز نباید محدود به این باشد که ببیند آقای سرمایه دار حقوقِ ناعادلانه ای را که در نشست با حکومتی ها برای کارگرها تعیین شده است به موقع به آنها می پردازد یا نه.  

گویا خیلی از تفسیر بیتِ سعدی فاصله گرفته ام!

سعدی مطابقِ اوضاع سیاسی زمانه اش فقط به زندگانیِ حاکم ها توجه می کرد، در صورتی که حالا دیگر تغییرِ دنیا وابسته به تولد و مرگِ شاهان و حاکمان نیست. کشورها با تولد و مرگِ نظام های سیاسی تغییر می کند. نظامِ کمونیستی در کشور یا کشورهایی متولد می شود و تغییراتی را به آن کشورها و تا حدودی به دنیا تحمیل می کند و پس از مدّتی می میرد و فقط یتیم هایی از خود در گوشه و کنار دنیا، در چند کشور، به جا می گذارد که دست شان در دنیایی که نظام های سرمایه داری در آن حرف اوّل را می زنند به جایی که محکم باشد و بقای همیشگی شان را تضمین کند بند نیست. پیش از این نیز گفته ام که سعدی اغلب با حکایت های اخلاقی و عرفانیِ مربوط به زندگی و مرگ می خواهد بینش و رفتار سیاسیِ حاکمان را تغییر دهد، در صورتی که سیاستِ خود آن حاکمان درست مثلِ اخلاق و عرفانِ امثالِ سعدی تحت تأثیرِ نظام های سیاسی قدرتمندی است که بوستان و گلستان در کتابخانه های تخصصی شان گم می شوند.