اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (52) آوار آفتاب: پرچین راز-2

منظور سهراب از «راز» در این شعر بدون شک دقیقاً همان چیزی نیست که عارفی همچون مولانا در نظر داشت. برای این که بفهمیم سهراب چه چیزی را «راز» می نامد، بهتر است به انتهای شعر بپریم و ببینیم او با چه نقشه ای واژه ی غریبِ «سرانگیز» را ساخته است. واژه ی «سرانگیز» که مشخص است نمی تواند از عهده ی معنایی که سهراب می خواست بر آن سوار کند بربیاید، فقط جانشینِ نامناسبی برای «حیرت انگیز» و «تعجب برانگیز» شده است. پیش از این که سهراب این واژه را سرهم کند، چند مصرع بالاتر از خودِ واژه ی «حیرت» استفاده کرده و گفته بود:

وای «من»، كودك تو، در شب صخره ها، از گودِ نيلی بالا چه می خواست؟
چشم انداز حيرت شده بود، پهنه ی انتظار، ربوده ی راز، گرفته ی نور.

چیزی که سهراب از همان آغاز شعر به ما نشان داده است تصویری از «حیرت» است. «راز» یا «سرّ» فقط به عواملی که باعث «حیرت» شده است برمی گردد. البته همیشه چیزی که رازآمیز است موجبِ حیرت می شود، اما گاهی آن رازِ نهفته آشکار می شود و دلیلی برای حیرت و حیرانیِ کودک و بزرگسال باقی نمی ماند. کودکان در برخورد با چنین رازهایی خیلی دیرتر از بزرگسالانْ موفق به کشف راز می شوند، در نتیجه در موردِ چیزی که چندان هم اسرارآمیز نیست همچنان متحیر باقی می مانند. گاهی افراد بالغ نیز تا هنگامی که به پاسخِ پرسش شان نرسند با تحیر و تعجبی کودکانه به مجهولاتِ دور و برشان نگاه می کنند. به عنوانِ مثال، خیلی از شگردهای شعبده بازها تا وقتی که دست شان برای تماشاچی ها رو نشده است، جالب و جادوگرانه و اسرارآمیز می نماید، در صورتی که با کشفِ قلقِ کار و تردستی شان کم کم ترفند و نمایش شان پیش پااُفتاده تلقی می شود. سهراب از «راز» در این شعر چنین تصوری در ذهن دارد. اسرارآمیز بودنِ خیلی از چیزها برای کودک از کودکی و نادانی یا دانشِ ناتمامِ اوست. «باغِ ناتمام»ی که سهراب از آن می گوید، به دلیلِ نقصِ آگاهی و دانشِ کودک رازآمیز و ناتمام است. البته می شود گفت که بشر در برابرِ رازهای پنهانِ هستی همچنان کودک است، احتمالاً این بخشی از آن چیزی است که سهراب در این شعر به آن پرداخته است. «کودک تو» نسبت به آن «من»ی که در این شعر آورده است، در حقیقت همان کودکیِ خودش، کودکی درون و حساسیت های کودکانه ی بشر است. او خودِ «انسان» را در مسیر زندگی اش در نظر دارد که می گوید:

بيراهه ها رفتی، برده ی گام، رهگذر راهی از من تا بی انجام، مسافر ميان سنگينی پلك و جوی سحر !
 

انسان به این دلیل که ناچار است که زندگی کند و به اصطلاح «برود»، «برده ی گام» است. و چون سهراب فکر می کند که این سفر نمی تواند این مسافر را به آن سرانجامی که پاسخِ پرسش هایش است برساند، آن را «بی انجام» می داند. از این نظر، هیچ فرقی بین «من» و آن «کودک»ی که در ادامه با عنوانِ «کودک تو» از آن یاد می کند وجود ندارد. با این «بی انجام»ی مشخص است که آن رازی که واقعاً راز است کشف ناشدنی باقی می ماند. از حرف های سهراب نمی شود به این نتیجه رسید که اگر شما عارف باشید  خیلی چیزهایی که برای دیگران اسرارآمیز است برای شما آشکار است یا روزی آشکار خواهد شد. آن چیزی که «راز» است برای همگان همچنان راز باقی می ماند. دوباره تکرار می کنم که سهراب از «راز» آن چیزی را که در متون دینی «عالم غیب» نامیده می شود در نظر ندارد. بنابراین، رازندانی را ایرادی که فقط کودکان گرفتارش اند نمی بیند. وقتی که مولوی می گوید:

پس رجال از نقل عالم شادمان

وز بقایش شادمان این کودکان

در واقع، مولوی کودکان را به دلیلِ بی خبری شان از عالمِ پس از مرگ و خوبی های آن در برابرِ بدی های این عالم تحقیر می کند، در حالی که  سهراب مانندِ شاعرانِ رمانتیک به برخوردِ کودکانه ی با پدیده های هستی افتخار می کند. کودکان به دلیل حساسیتِ ناشی از سادگی و فراغت بال به چیزهایی در طبیعت توجه می کنند که افراد بالغ دیگر نسبت به آن ها بی توجه شده اند. همین افراد بالغ نیز در زمانی که کودک و فارغ از مشغله ها بودند با حساسیتِ بیشتری به دور و برشان نگاه می کردند. به قول سهراب، حالا در بزرگسالی غبار عادت باعث شده است که با جنبه ی عادیِ همان چیزها سرگرم شوند. پس از رهایی از «سنگینیِ پلک»، یعنی بیدار شدن، همه در برابر «جویِ سحر» قرار می گیرند. با نگاه به این جوی سحر، مثل این که آبی به صورتِ آدمِ خواب آلوده پاشیده شده باشد، آدم چه کودک و چه بالغ از خواب بیدار می شود. این بیداری برابر است با هجومِ چیزهایی که با روشنایی بخشیِ خورشید در سحر نمایان شده اند. «سَحَر» که «سِحر» را نیز به ذهن می آورد، مانندِ شعبده بازی چیزهایی را از کلاهِ تاریکِ شب بیرون می کشد که چشم ها را حتی با پلک های خمار و نیمه باز خیره و متحیر می کند. چشمِ کودک در این حالت همان است که سهراب در پایان شعرش آن را به عنوانِ «پنجره ای بر خیرگی دنیاها سرانگیز» توصیف می کند. برای سهراب توجه کودکان یا توجهِ کودکانه به طبیعت و رازهای غیرقابلِ کشفِ آن مهم تر از سرسری گذشتن از آن ها یا ادعای عارفانه ی پرده برداشتن از اسرارشان است. برخلافِ مولانا که فکر می کند، برای بعضی ها هیچ رمز و رازی پوشیده نمی ماند، سهراب  فکر می کند که در برابرِ آن چیزی که واقعاً راز است، هیچ استثنایی و هیچ بعضی ها و از ما بهترانی وجود ندارد. در مثنوی حکایتِ کوتاه و عجیبی هست که به روشنی نشان می دهد که مولانا از راز  چه چیزی را در نظر دارد و چه کسانی را کاشفِ راز می داند. او می گوید:

 

صاحبدلی دید سگ حامله در شکم آن سگ‌ بچگان بانگ می‌کردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانی ست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایده‌ها نیست، چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله. جواب آمد که آن صورت حال قومی است از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند، از آن نه ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدی

آن یکی می‌دید خواب اندر چِلَه

در رهی ماده سگی بُد حامله

ناگهان آواز سگ‌بچْگان شنید

سگ‌بچه اندر شکم بُد ناپدید

بس عجب آمد ورا آن بانگها

سگ‌بچه اندر شکم چون زد ندا

سگ‌بچه اندر شکم ناله کنان

هیچ‌کس دیدست این اندر جهان

چون بجَست از واقعه آمد به خویش

حیرت او دم به دم می‌گشت بیش

در چله کس نی که گردد عُقده حل

جز که درگاه خدا عزَّ و جَل

گفت یا رب زین شِکال و گفت و گو

در چله وا مانده‌ام از ذکر تو

پَرِّ من بگشای تا پرّان شوم

در حدیقهٔ ذکر و سیبستان شوم

آمدش آواز هاتف در زمان

که آن مثالی دان ز لاف جاهلان

کز حجاب و پرده بیرون نامده

چشم بسته بیهُده گویان شده

بانگ سگ اندر شکم باشد زیان

نه شکارانگیز و نه شب پاسبان

گرگ نادیده که منع او بود

دزد نادیده که دفع او شود

از حریصی وز هوای سروری

در نظر کُنْد و به لافیدن جَری

از هوای مشتری و گرم‌دار

بی بصیرت پا نهاده در فشار

ماه نادیده نشانها می‌دهد

روستایی را بدان کژ می‌نهد

از برای مشتری در وصف ماه

صد نشان نادیده گوید بهر جاه

واضح است که مولانا با این حکایت می خواهد بگوید که بعضی ها خود را  اولیاءالله جا می زنند و ادعای دیدنِ چیزهایی را دارند که بعید است با این وضعیتی که دارند، مانندِ سگ بچگان در درون رحمِ مادرشان، از وجود آن چیزها در بیرون از آن دنیای تاریک شان خبر داشته باشند. مولانا با این تمثیلِ ساده می خواهد بگوید که برخلافِ مادرِ سگ ها که می تواند ببیند که در بیرون چه خبر است و به موقع و به درستی پاسبانی کند، آن توله سگ های به دنیا نیامده بی خود واق واق می کنند. بنابراین، مولانا به هیچ وجه منکرِ این قضیه نیست که بعضی ها به جایی و مقامی می رسند که بصیرتِ کافی برای مشاهده و درک چیزهایی را پیدا می کنند که برای دیگران همچنان راز باقی می ماند، در صورتی که سهراب از عواملِ حیرت انگیز و به قول خودش سرانگیزی حرف می زند که همیشه ی خدا جز برای خودِ خدا عینِ خودِ ذاتِ خدا اسرارآمیز باقی می ماند. سهراب به هیچ وجه، دست کم در این شعر، جنبه ی دینی و عرفانیِ اسرار نهان را در نظر ندارد. اصلاً بحثِ عالم غیب و باور به آن برای او مطرح نیست. او به چیزهای که به طور طبیعی برای انسان ها رازگونه اند می پردازد.

ادامه دارد