یک شعر و یک نکته(74)

 

مولوی در مثنوی می گوید:

 

گفت پیغمبر که با این سه گروه

رحم آرید ار ز سنگید و زِ کوه

آنکه او بعد از رئیسی، خوار شد

وان توانگر هم که بی دینار شد

وان سوم آن عالمی کاندر جهان

مبتلی گردد میانِ ابلهان

 

 بیشترِ مردمْ درست و دقیقاً نسبت به همین سه نفری که رسول خدا(ص) فرموده است به آنها رحم کنید، خوش استقبال و بد بدرقه اند: اوّلی، رئیسِ ورق برگشته؛ دومی، توانگرِ ورشکسته؛ و سومی، عالِمِ سرشکسته.

یک نظرِ چند دقیقه ایِ مناظره ای به ما نشان می دهد که نه تنها مردم بلکه خودِ کسانی که خود را رئیسِ بالقوه می دانند، با زبانِ تلخ و تند به همان رئیسِی لیچار می گویند که همین چند سالِ پیش با زبانِ خوش و چرب زبانی به او ریاست اش را تبریک می گفته اند.

مردم همگام با مسئولین و مسئولین همراه با مردم همان توانگرانی را که زمانی کارآفرین و تولید کننده ی برتر می نامیدند، حالا به جرمِ رانت خواری و مالِ مردم خوری و فراریِ مالیاتی به کنجِ زندانِ انفرادی سوق می دهند با چنان شدّت و ضربتی که انگار او به طور انفرادیِ انفرادی به مال رسیده بود که حالا باید تک و تنها مجازات و توبیخ شود.

عالمِ سرشکسته حال و روزش بدتر از آن رئیسِ بازنشسته و این تاجرِ چکْ برگشته است، زیرا او نه در کلاس و نه در بیرون از کلاس، نه در هنگامِ کار و نه در هنگامِ خانه نشینی و بیکاری اش، همچنان کما فی السّابق نمی تواند ابلهان را حرف حالی کند. خیلی ها پس از مشاهده ی ناکامی های موجود، همه را به گردنِ او و اندیشه و برنامه اش می اندازند و مسئولین به زبانی و مردم به زبانی دیگر به او می گویند: علم و دانش و برنامه ات بخورد توی سرت!

علم چیزی نیست که تجربه ی عملی اش وابسته به نقشِ یک نفر باشد. خیلی ها بایستی درست و هماهنگ با هم کار کنند تا برنامه ای عِلمی به درستی عَملی شود. این را خیلی سخت می شود به ابلهان حالی کرد.

مولوی در حکایتی دیگر از مثنوی معنوی به ماجرای فرارِ عیسی(ع) از ابلهان می پردازد. پیامبر خدا هنگامِ فرار می گوید که اسم اعظم را بَر آدمِ کور خواندم، بینا شد، بَر آدم کَر خواندم، شنوا شد، ولی روی هیچ ابلهی اثر نکرد و دانا نشد. مولوی این ماجرا را این چنین شیرین نقل می کند:

 

عیسی مریم به کوهی می‌گریخت

شیر گویی خونِ او می‌خواست ریخت

آن یکی در پی دوید و گفت خَیْر

در پی ات کس نیست چه گریزی چو طیر

با شتابْ او آنچنان می‌تاخت جفت

کز شتابِ خود جوابِ او نگفت

یک دو میدان در پیِ عیسی براند

پس به جِدِّ جِدّ عیسی را بخواند

کز پیِ مرضاتِ حق یک لحظه بیست

که مرا اندر گریزت مشکلی ست

از که این سو می‌گریزی ای کریم

نه پی ات شیر و نه خصم و خوف و بیم

گفت از احمق گریزانم برو

می‌رهانم خویش را بندم مشو

گفت آخر آن مسیحا نه توی

که شود کور و کر از تو مستوی

گفت آری. گفت آن شه نیستی

که فسون غیب را مأویستی

چون بخوانی آن فسون بر مرده‌ای

برجهد چون شیرِ صید آورده‌ای

گفت آری آن منم گفتا که تو

نه ز گِل مرغان کنی ای خوب‌رو

گفت آری گفت پس ای روح پاک

هرچه خواهی می‌کنی از کیست باک

با چنین برهان که باشد در جهان

که نباشد مر ترا از بندگان

گفت عیسی که به ذات پاک حق

مُبْدعِ تن خالق جان در سَبَق

حرمت ذات و صفات پاک او

که بود گردون گریبان‌چاک او

کان فسون و اسم اعظم را که من

بر کر و بر کور خواندم شد حَسَن

بر کُهِ سنگین بخواندم شد شکاف

خرقه را بدرید بر خود تا به ناف

برتن مُرده بخواندم گشت حَی

بر سر لاشَی بخواندم گشت شَی

خواندم آن را بر دل احمق به وُد

صد هزاران بار و درمانی نشُد

سنگِ خارا گشت و زان خُو بر نگشت

ریگ شد کز وی نرُوید هیچ کَشْت

گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق

سود کرد اینجا نبود آن را سَبَق

آن همان رنجست و این رنجی چرا

او نشد این را و آن را شد دوا

گفت رنجِ احمقی قهرِ خداست

رنج و کوری نیست قهر، آن ابتلاست

ابتلا رنجی ست کآن رحم آورد

احمقی رنجیست کآن زخم آورد

آنچه داغ اوست مُهر او کرده است

چاره‌ای بر وی نیارد بُرد دست

ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت

صحبت احمق بسی خونها که ریخت

اندک اندک آب را دزدد هوا

دین چنین دزدد هم احمق از شما

گرمی ات را دزدد و سردی دهد

همچو آن کو زیر کون سنگی نهد

آن گریزِ عیسی نه از بیم بود

ایمن است او، آن پی تعلیم بود

زمهریر ار پُر کند آفاق را

چه غم آن خورشید با اشراق را