تدبیر و سیاستِ سعدی(36)

این حکایت سعدی نشان می دهد که قدیم تر ها حساب حساب بود و نوکریِ سلطان نوکری سلطان و آزادگی آزادگی و کاکا برادر:

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی.

باری این توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مشقتِ کار کردن برهی؟

گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن بِه که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.

به دست آهن تفته کردن خمیر

به از دست بر سینه پیش امیر

عمر گرانمایه در این صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

ای شکم خیره به نانی بساز

تا نکنی پشت به خدمت دو تا

 

حکایتِ سعدی نشان می دهد که کارِ دولتی در روزگارانِ قدیم دارای کیفیت و کمیت و روابط و ضوابطی کم و بیش متفاوت از  زمانِ ما بوده است: 

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خوردی.

این طور به نظر می رسد که «خدمت به سلطان» نوعی زندگی انگل وار بوده است و مستخدمینِ درگاه و دربار و دفتر و دستکِ سلطان از راه مفت خوری گذران می کرده اند. البته مشخص است که چیزی به نامِ کارمندِ عالی و دون پایه و بی پایه برای رتبه بندی خادمین سلطان بر اساس درجه ی ابراز ارادت شان وجود نداشته است.      

باری برادرِ توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی؟

کاملاً مشخص است که برادری که به نوکری سلطان اشتغال داشته است به هیچ وجه نمی خواسته یا نمی توانسته که برادرِ خودش را به نان و نوایی برساند. نتوانستن اش به احتمالِ زیاد به این دلیل بوده است که حضرتِ سلطان فقط به اندازه ی خودِ او به او نان و امتیاز می داده است. نه تنها خودِ کسی که در خدمتِ سلطان بود از رانتِ بی حساب و کتاب بهره مند نمی شد تا به قدرت و ثروتی همپای سلطان برسد، بلکه هیچ برادری نمی توانست از رانتِ برادرِ دیگرش استفاده کند و در سایه ی او برای خودش قلمروی تشکیل بدهد و سلطانی کند. جنابِ سلطان به هیچ احدی اجازه و مجال نمی داد تا در حکومتِ او به مقامِ سلطانیِ شکر و سلطانیِ آهن و سلطانیِ سکّه برسد. این از ویژگی های دورانِ ماست که یکی از برادران به خدمتِ سلطان درمی آید و از قِبَلِ او، یک طایفه یا چند طایفه ی وابسته به هم به طور مافیایی روی منابعِ ثروت و قدرتِ مملکت مارگونه چنبره می زنند.  

(برادرِ بینوا)گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن بِه که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.

البته حالا دیگر مثلِ آن قدیم قدیما نیست که اگر کسی خواست برای خودش کار کند، دولتی ها و نه غیردولتی ها کاری با او نداشته باشند و او را راحت بگذارند. هیچ احدی بدونِ سرِخر نمی تواند حتی گدایی کند. گداییِ کنار خیابان هم  برای خودش سرقفلی دارد. آسمانِ همه جای دنیا همین رنگ است. حتی حالا اگر الکساندر پوپ، در هر کجای بریتانیای کبیر باشد، دیگر نمی تواند «قصیده ی گوشه گیری»اش را بسراید و بگوید:

Ode on Solitude

Happy the man, whose wish and care

   A few paternal acres bound,

Content to breathe his native air,

                            In his own ground.

برای این بندِ نخست و برای ارثِ پدری اش باید به اداره ی ثبت اسناد و اداره ی دارایی جواب پس بدهد.

Whose herds with milk, whose fields with bread,

   Whose flocks supply him with attire,

Whose trees in summer yield him shade,

                            In winter fire.

برای گندم و نان و شیر و گوسفند و پشم اش باید به چندین دستگاه دستِ پُر نشان بدهد. چه خیال کرده است؟ نه چراگاه گوسفندان مجانی است و نه آبی که به گندم هایش خورانده است.

Blest, who can unconcernedly find

   Hours, days, and years slide soft away,

In health of body, peace of mind,

                            Quiet by day,

حتی اگر مزرعه و محلِ زندگی اش  پشتِ کوه باشد و سلامت و بهداشت اش را طبیعت فراهم کرده باشد، بایستی مالیات بپردازد تا حقِّ خود و خانواده اش را برای خدماتی از قبیل مراکز مداوای ناباروری و گشت و اورژانس اجتماعی 123در پایتخت و کلان شهرهای دارای اَبَرمشکلاتِ فرهنگی و سیاسی و اقتصادی ادا کرده باشد.

Sound sleep by night; study and ease,

   Together mixed; sweet recreation;

And innocence, which most does please,

                            With meditation.

اعتراف به خواب شبانه ی راحت یعنی پذیرشِ پرداختِ عوارضی که به امنیت شهر و روستا کمک کرده است. پاکسازیِ شهر و روستا از اراذل و اوباش خرجِ خودش را دارد و پاکسازی کوچه ها و خیابان ها از زباله و اخته کردنِ سگ ها و گربه ها عوارضِ خاصِ خود را.

در ضمن، باسواد باشید یا بی سواد فرقی نمی کند، بایستی هنگامِ دریافت بعضی از خدمات چند درصدی عوارض برای کمک به آموزش و پرورش بپردازید. این بساطِ مطالعه که همین جوری ظاهر و فراهم نشده و از طویله بیرون نیامده است. کاغذِ یارانه ای و جوهرِ وارداتی و چاپِ رایانه ای و حق تألیف و شرکتِ پخش و چندین چیز دیگر بایستی باشد تا جنابعالی که به طور خودآموز و بدونِ مدرسه ی دولتی و غیرانتفاعی سواد آموخته اید بتوانید یک چیزی مطالعه کنید.

Thus let me live, unseen, unknown;

   Thus unlamented let me die;

Steal from the world, and not a stone

                            Tell where I lie.

این آخری اش هم امکان ندارد مجانی مجانی تمام شود. حتی اگر اجازه بدهند که مرحوم یا مرحومه ی متوفا را در زمینِ خودش یا گورِ پدرش دفن کنند، برای گواهیِ فوت و غسل و نماز میت و قرائت تلقین بایستی پول خرج کرد.  

سعدی از بوروکراسیِ پیچیده ای که دنیا در پیش داشت بی خبر بود که می گفت:

به دست آهن تفته کردن خمیر

به از دست بر سینه پیش امیر

 

وابستگی ها و نیازهای امروزی باعث شده است که حتی کسی که مخالفِ امیرِ وقت است، ناچار شود دست بر سینه پیشِ کارمندانِ او بایستد تا در اداره ای و بیمارستانی و ... کارش راه بیفتد.

عمر گرانمایه در این صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

ای شکم خیره به نانی بساز

تا نکنی پشت به خدمت دو تا

 

حالا دیگر برای ابقای همان یک لقمه نانِ حلالِ بدونِ یارانه و بوی نفت، هر کسی بایستی نشسته یا ایستاده، با سکوت یا با شعار، با حرکت یا بی حرکت، پیاده یا سواره و ... بالاخره با یک ادا و اطوارِ مناسبی به امیر  و عواملِ او حالی کند که پشتِ هفت پشتِ ما پیشِ هفت پشتِ شما دو تا بوده است و ما هم به همچنین. هیچ لقمه ای در این دوره و زمانه بی سرِخر از گلوی هیچ آدمی پایین نمی رود.

ادامه دارد