نقد از کجا آغاز می شود؟

 

«نقد» را هم باید در کوچک ترین و آنی ترین وجود و ظهورش نوعی ذرّه ی بنیادی در هستی به حساب آورد. در هر نوع واکنشی نسبت به هر چیزی، خواه به تأیید یا به تکذیب یا با بی تفاوتی  می توان ذرّاتِ نقد را کشف کرد. این «نقد» است که باعث می شود که شما برای لحظه ای به صحنه ای بخندید، از کسی و رفتارش روبگردانید یا از گوش دادن به ادامه ی سخنانِ فردی منصرف شوید. یک زیر ابرو برداشتنِ ساده ناشی از «نقد»ی ساده است که گاهی چنان پیچیده اش می کنند که آرایشگرِ ساده تا می آید ابرو را ددرست کند، می زند چشم طرف را کور یا ناقص می کند.

حتی از یک «آه» نیز می توان صدای نقدِ آدمِ غمگین را شنید. عطار نیشابوری در منطق الطیر داستان اندوهِ یعقوب را از دوریِ یوسف نقل می کند و می گوید:

چون جدا افتاد یوسف از پدر

گشت یعقوب از فراقش بی‌بصر

موج می‌زد بحر خون از دیدگانش

نام یوسف مانده دایم در زفانش

جبرئیل آمد که گر هرگز دگر

بر زفان تو کند یوسف گذر

محو گردانیم نامت بعد ازین

از میان انبیا و مرسلین

چون درآمد امرش از حق آن زمان

گشت محوش نام یوسف از زفان

گرچه نام یوسفش بودی ندیم

نام او در جان خود کردی مقیم

 

تا اینجای حکایت مشخص است که تکرارِ نامِ یوسف از جانبِ حق نوعی انتقاد و ناسپاسی و ناشکیبایی تلقی شده است. این رفتار یعقوب ظاهراً برازنده ی کسی که نبی الله است نیست. به همین دلیل، به او تذکر داده می شود چنانچه باز هم این رفتارش را تکرار کند، از مقام نبوت نیز خواهد افتاد. آیا یعقوب می توانست کاری کند که در هیچ جای گفتار و رفتارش اثری از این ذرّه ی بنیادی نقد نباشد؟ عطار می گوید:

دید یوسف را شبی در خواب پیش

خواست تا او را بخواند سوی خویش

یادش آمد آنچ حق فرموده بود

تن زد آن سرگشتهٔ فرسوده زود

لکن از بی طاقتی از جان پاک

برکشید آهی به غایت دردناک

چون ز خوابِ خوش بجنبید او ز جای

جبرئیل آمد که می‌گوید خدای

گر نراندی نام یوسف بر زفان

لیک آهی برکشیدی آن زمان

در میان آه تو دانم که بود

در حقیقت توبه بشکستی چه سود

 

می بینید که در یک آهِ به ظاهر ناقابل تا چه اندازه نقد و اعتراض یا ناسپاسی از وضع موجود می تواند وجود داشته باشد.  

بعضی از واکنش ها به ظاهر طبیعی یا غریزی اند، ولی خیلی از آن ها ناشی از عادت هایی اند که دیگر طبیعی شده اند. حتی واکنش هایی که یک زمانی پس از تفکر و تعقل آشکار می شده اند، حالا دیگر شرطی شده و به صورت خیلی عادی و سنتی و با سرعتی رایانه ای بُروز پیدا می کنند. شما درجا با نگاه به سر و وضعِ شخصی با مقام و موقعیتی ویژه تعجب یا تنفر یا تمسخر یا واکنش های دیگری را از خود بُروز می دهید که دیگر در شخصیت تان نهادینه شده است. البته این حرف اصلاً به این معنی نیست که شما هرگز نمی توانید از شرّ چنین واکنش هایی  خلاص شوید. مردم اصولِ نقد را برای این یاد می گیرند که اسیرِ زائدات و ضایعاتِ واکنش های غیرموجه و غیرمنطقی و غیرعلمی شان نباشند.

معمولاً و به طور کلّی می توان نقد و بررسیِ هر چیزی را در موردی مشخص با توجه به سه نکته ی اساسی انجام داد. به عبارتِ دیگر آن چیز باید از نظر ما دارای سه ویژگی مهم باشد تا به دردِ آن موردِ مشخص بخورد و از ایرادگیریِ ما در امان باشد. حتی برای تهیه ی یک غذای ساده بایستی این نکات را رعایت کرد:

 در وهله ی نخست، آن چیز بایستی «تناسبِ لازم» را هم از نظر کمّی و هم از نظر کیفی برای آن کاری که می خواهیم انجام بدهیم داشته باشد. سعی می کنم با مثالی که خیلی ها آن را تجربه کرده اند این سه ویژگی را توضیح دهم:

حتماً تا به حال گرفتارِ این مشکل شده اید که دربِ سی دی درایوِر کامپیوترتان باز نمی شود و نمی توانید با گذاشتنِ سی دی تان در آن به کارتان برسید. سازنده های این درایورها از پیش چاره ای برای حلّ مشکلِ مشتریان شان اندیشیده اند و غیر از تعبیه ی سوراخ کوچکی در زیر دربِ کشوییِ این درایورها، سوزن مخصوصی را در اختیار مصرف کننده ها می گذارند تا با آن بتوانند در مواقع اضطراری این مشکل شان را حل کنند. این سوزن ها خیلی زود کنار گذاشته و فراموش یا گم و گور می شوند. عجیب تر این که، گاهی بعضی از شرکت ها پس از مونتاژ قطعات و تحویل کِیس کامپیوتر به مشتری فراموش می کنند که این قطعه ی دو سه گرمی به ظاهر بی ارزش را به او بدهند. البته هر کسی می تواند در صورتِ در دسترس نبودنِ این سوزن ها، از چیز دیگری استفاده کند به شرطی که «تناسب»هایی را که مناسبِ این کار است در نظر بگیرد. آن شیءِ جایگزین باید به اندازه ی کافی باریک و محکم و بلند باشد. پیدا کردن چنین ابزاری کار سختی نیست.

ویژگیِ دومِی که باعث می شود کسی نتواند از کاربردِ آن چیز، محض نمونه وسیله ای برای باز کردن دربِ درایورِ سی دی، ایراد بگیرد میزانِ «کارایی» آن است.  یعنی اگر آن ابزاری که قرار است جای آن سوزن را بگیرد، از طلا هم باشد، ولی نتواند دربِ درایور کامپیوترتان را باز کند و کارتان را راه بیندازد، به دردِ شما نمی خورد.

سومین ویژگیِ آن چیز این است که بایستی بتواند از هر نظر «سلامتیِ» شمای مصرف کننده و دستگاهِ شما و خودِ خودش را تأمین و تضمین کند. اگر مصرف کننده به جای سوزنی مناسب و کارآمد از چیزی مانندِ چوبی باریک استفاده کند که به آسانی می شکند و در دستگاه باقی می ماند، مشکلِ خودش را بیشتر می کند. خودش عصبی می شود، درایورِ کامپیوترش نیز تا وقتی که آن تکه چوب باریک از آن سوراخ بیرون کشیده نشود بی استفاده می ماند و خودِ آن چوب یا چیزی که شاید به دردِ کاری دیگر می خورد، حالا دیگر به درد کارِ خودش هم نمی خورد. اگر از طلا هم باشد و کارتان را راه  انداخته باشد، با خراش هایی که برمیدارد و صدمه ای که می بیند، از ارزش اش کم می شود.

هر موردِ دیگری غیر از این سه ویژگی، از نظر منطقی تنها می تواند به عنوانِ زیرمجموعه ی یکی از همین سه ویژگی در نظر گرفته شود. گاهی بعضی ها با توجه به سلیقه ی شخصی شان و با تأکیدِ زیاد روی چیزی که موردِ علاقه ی خودشان است، کوشش می کنند که آن را ضروری تر از این ویژگی ها یا مکملِ آن ها جا بزنند. زیادی بودنِ آن به ظاهر ویژگی چهارم را می توان با تغییر سلیقه ی افرادِ دمدمی مزاج ثابت کرد. به عنوانِ مثال، اصل قرار دادنِ «زیبایی» در صورتی که «زیبایی» به هیچ وجه بخشی از تناسبی نیست که به دردِ کارِ ما بخورد و حتی می تواند خطرآفرین و زیان آور باشد، اشتباه محض و گذاشتنِ قوزی بالای آن قوز اصلی است. خیلی از آدم ها در هنگامِ تهیه ی ساده ترین اثاثیه ی زندگی شان فریب ظاهرِ شان را می خورند.       

همان طور که در ابتدا عرض کردم، این سه نکته یا سه ویژگی را می شود در هنگامِ نقد و بررسی هر چیزی و در هر حوزه ای در نظر گرفت. به عنوانِ مثال، شما به عنوانِ یک پزشک متخصص می توانید کار یکی از همکاران تان را پس از انجام عمل جراحی روی یکی از بیمارانش با توجه به ضعف یا قوتِ او در رعایت این مواردِ ضروری نقد و بررسی کنید. از دیدِ شما این همکارتان پیش از انجامِ این عمل جراحی، مثلاً پیوندِ عضو یا عملِ زیبایی، بایستی از هر نظر به «تناسب»ها و «سلامتی»ها و «کارایی»های کاری که قرار بود انجام بدهد می اندیشید.

نقدْ کارِ ساده و آسانی نیست. پیچیدگی ها و دشواری های خودش را دارد. دلیلِ اصلی اش این است که درکِ هر کسی از «تناسب» و «سلامتی» و «کارایی» همان چیزهایی است که خودش قبول دارد. گاهی با گذشت زمان خیلی از معیارها تغییر می کند و نسبت ها جا به جا می شود. پیروان مکتبِ کلاسیسیسم در ادبیات به نوعی تناسب تحت عنوان decorum اعتقاد داشتند، ولی آن تناسبی که موردِ نظرِ آنها بود از نظرِ واقعگراها دیگر اعتباری ندارد. به عنوانِ مثال نمایشنامه نویسانِ کلاسیک فکر می کردند که تراژدی فقط می تواند سقوط و فلاکتِ بزرگان و شاهانی را که غرق در تجملات اند  نشان بدهد. بدبخت شدنِ آنها گریه آور است. اگر برده ای دچار مشکلی شود، فقط کمی بدبخت تر شده است و نمایشِ بدبختی هایش اصلاً تأثیرگذار نیست. زندگی آدم هایی که در فقر و فلاکت اند فقط به درد نمایش های کمدی می خورد. نمایش های جدّی و غم انگیز فقط برازنده ی شخصیت های جدّی مانند «شاه لیر» است. اما، حالا دیگر کسی به چنین تناسبی برای نمایش زندگی غم انگیز مردم در نمایش ها و فیلم های واقع گرا اعتقادی ندارد. ویتوریو دسیکا در فیلم «دزد دوچرخه» نشان می دهد که از دست دادنِ یک دوچرخه برای یک کارگر ساده می تواند به اندازه ی از دست دادن تاج و تخت غم انگیز و مصیبت بار باشد. البته، با اطمینان می توان گفت که حتی در همان زمانی که نویسندگانِ کلاسیک داشتند برای مشکلِ پادشاهان دل می سوزاندند، مردم برای تراژدیِ موجود در زندگی خودشان بیشتر گریه می کردند.

خیلی ها به هیچ وجه زیر بار معیارهای اجتماعی و علمی و منطقی رایجِ در پیرامون شان نمی روند تا بر اساسِ آن ها بتوانند نظر یا کارِ نامتعارفِ خودشان را توجیه کنند. اگر به پزشکی گفته شود که شما چرا جراحیِ زیبایی بینیِ آن خانمِ هفتاد ساله را پذیرفته اید، بعید نیست برای توجیه کار خودش بگوید که «مگر پیرزن ها دل ندارند؟!». شاید پزشک دیگری انجام چنین کاری را مناسبِ شخصیت علمی یا شهرت تخصصی اش نداند و چنین کاری را انجام ندهد و پزشک های دیگر نیز حاضر نشوند جانِ بیمار و اعتبار شغلی شان را فدای درآمد بیشتر کنند. از همه بدتر این است که خیلی سخت می شود به آن بانوی هفتاد ساله حالی کرد که بینیِ عروسکی دیگر به کارِ او نمی خورد، حتی اگر هنرپیشه ی هالیوود باشد. حتماً متوجه شده اید که بحث بر سر «تناسب» و «سلامتی» و «کاراییِ» هر چیزی به سادگیِ آب خوردن نیست. کسانی که هر کار سختی را هم بدون رعایتِ این نکات مثل آب خوردن انجام می دهند، گاهی فکر می کنند که منتقدها بیش از حد وسواسی اند و تا آبی را فوت نکنند نمی نوشند.