تدبیر و سیاستِ سعدی(31)
تدبیر و سیاستِ سعدی(31)
این بار می خواهم پیش از حکایتِ سعدی نخست بروم سراغِ روایتی که در کیمیای سعادت آمده است و بدون هیچ کاهش و افزایشی همین جوری اش تکلیف و تفسیرِ بنده را از حکایتِ سی و یکم مشخص می کند. امام محمد غزالی می گوید:
ابن عمر(رض) را گفتند که ما نزدیک امیران شویم و سخن ها چنان گوییم که برون آییم چنان نگوییم.
گفت: ما این در عهد رسول نفاق شمردیمی. و هر که وی را ضرورتی نباشد که به نزدیک سلطان شود، آنگه سخنی گوید که بازپس نگوید، منافق باشد و دو روی؛ و چون ضرورتی باشد، رخصت داده اند.(ص498)
از زبانِ هر متنی می شود با کمی کنجکاوی ناگفته هایش را بیرون کشید. این حرف های به ظاهر بی اهمیت با گذشتِ زمان اهمیت شان از خودِ حرف های روشن و آشکارشان بیشتر می شود، درست مثل حرفی که در دلِ حکایتِ زیر از سعدی نهفته است:
وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همیکردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همیزدند و مَلِک همچنین تدبیری اندیشه کرد.
بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد.
وزیران در نهانش گفتند: رای ملک را چه مزیّت دیدی بر فکر چندین حکیم؟
گفت: به موجب آن که انجام کارها معلوم نیست و رای همگان در مشیّت است که صواب آید یا خطا، پس موافقت رای ملک اولی تر است تا اگر خلاف صواب آید، به علت متابعت از معاتبت ایمن باشم.
خلاف رای سلطان رای جستن
به خون خویش باشد دست شستن
اگر خود روز را گوید شب است این
بباید گفتن آنک ماه و پروین!
ملاحظه می فرمایید که آن رفتار و گفتاری که به قولِ ابن عُمَر(رض) در عهد رسول نفاق شمرده می شد، در حکایتِ سعدی نشانی از نشانه های حکمت برشمرده شده است. شاید چنین به نظر برسد که عدل و حکمت مطابقِ تعریفی که مردمِ زمانه ی ساسانیان داشتند برازنده ی «انوشیروان» و «بزرگمهر» بوده است، ولی عقل با هیچ اسلوبی نمی تواند این چنین حکم کند.
مگر می شود آدمی «حکیم» باشد و چیزی را که غلط است از ترسِ پادشاه، آن هم پادشاهی که صفتِ «عادل» شده است «نام خانوادگی»اش، درست جلوه بدهد؟ و مگر می شود انسانِ عادلی به بهانه ی این که رأیِ دیگران خلافِ نظرِ او بوده و به نتیجه ی دلخواهِ او نرسیده است آنان را مجازات کند؛ و برعکس، اگر نظر آنان با نظر او یکی بوده باشد و کار به نتیجه نرسیده باشد، نه خودش اظهار پشیمانی کند و نه دیگران را مؤاخذه که چرا زیر بارِ نظرِ او رفته اند؟
البته جناب حاکمِ بزرگ بایستی شرایطی را برای همه فراهم کند که جرأت داشته باشند آن چیزی را که درست است، حتی اگر خلافِ نظرِ او باشد، ابراز کنند. حتی اگر آن ها در ابراز نظرشان پافشاری نکنند، خودِ او باید اصرار کند که کسی حرفِ خودش را از ترس او نخورد. همان طوری که عدلِ پادشاه باعث می شود کسی از او نترسد، حکمتِ حکیم هم باید او را به اینجا رسانده باشد که «ذلّت» را از ترس به جای «حکمت» انتخاب نکند.
شاید این طور به نظر برسد که پادشاه نمی داند که ترسِ هر حکیمی از او حتماً نشانه ای از نشانه های بی عدالتی اش است. همچنین، بعید است که جنابِ حکیم هرگز به این فکر نکرده باشد که حتی اگر او از روی حکمتی از پادشاه بترسد، با هیچ حکمتی نمی توان ثابت کرد که چنین پادشاهی عادل است. غیر از افرادی که خودشان و خواسته شان باطل است، بر حسب قاعده و طبق قانون هیچ کسی نبایستی از پادشاه عادل بترسد، مگر این که فقط نامِ او عادل باشد نه صفت اش.
به نظر می رسد که ما بیش از خودِ شاه و وزیرِ او اصرار داریم که یکی شان را عادل و دیگری را حکیم معرفی کنیم، غافل از این که ناخواسته هر دو تا را الکی «عادل» و «حکیم» جا زده ایم، زیرا تا پادشاهی خودش حکیم نباشد، نمی تواند حکیم بودنِ دیگران را تشخیص بدهد و حکمِ وزارت شان را صادر کند، و نیز، تنها آن حکیمی می تواند پادشاهی را عادل معرفی کند که خودش هم عادل باشد و خلافِ حقیقت و واقعیت نظر ندهد.
متآسفانه، مردم همیشه گرفتارِ ترسِ حکما و علما از پادشاهان و حاکمان بوده اند. این ترس از بالا به پایین به صورتی سرایت می کند که همه را دربرمی گیرد. همان طور که هر موجِ بزرگی وقتی به ساحل می رسد زورش کم تر می شود، این ترس نیز وقتی به قشرهای پایین تر جامعه می رسد ضعیف تر می شود. به همین دلیل است که یک کفّاش یا یک آهنگر خیلی راحت تر از بزرگمهر حکیم یا جندلِ افسونگر نظرش را در موردِ انوشیروان یا ضحاک بیان می کند. منتها، زورِ کفّاش و آهنگر به تنهایی برای به راه آوردن انوشیروان یا به زیر کشیدنِ ضحاک کافی نیست.
اما نکته ی مهم در زمانه ای که به نظر می رسد دمکراسی یا مردم سالاری دارد حرف اوّل را می زند این است که حالا دیگر مقدماتِ ترس از حاکمان و مسئولین در خودِ قانون تعبیه می شود. این شخصیت ها در جایگاهی قرار می گیرند که می توان با اعمال نظر هر گونه انتقادی از آن ها را طبق قانون و با تفسیرهای عجیب و غریب از حرف و انتقاد و غرضِ منتقد جرم تلقی کرد. حتی در کشورهایی که حکومت ها ظاهراً دمکراتیک ترند، شخصِ صاحبِ قدرت، مثلاً رئیس جمهور، می تواند به بهانه های گوناگونی و مطابقِ میلِ خود عزل و نصب های مغرضانه ای را انجام دهد و همه را از اختیاراتِ قانونی خود بداند.
با کمی دقّت می شود فهمید که معمولاً «مرگ بر چه کسی» و «درود بر چه کسی» را خودِ قانون مشخص کرده است؛ یعنی قانون می گوید که چه کسانی موافق و «خودی» و چه کسانی مخالف و «بیخودی» اند. با این که دمکراسی با شعار «مردم سالاری» کاری کرده است که مردم در پای صندوق های رأی احساس کنند که سالارند، ولی معمولاً طبق قانون به افرادی یا گروه هایی و از همه مهم تر به دولت ها قدرتی داده می شود که آنها را از مردم سالارتر می کند. مردم به دستِ خودشان برای خودشان سالار تعیین می کنند. یعنی سالاری شان را پای صندوق های انتخابات تقدیم می کنند به برنده های انتخابات و پس از تقسیم سالاری شان بین برگزیده های شوراها و مجلس های گوناگون و رئیس جمهورِ منتخب، تقریباً دست به سینه می نشینند و منتظر می مانند تا موعد انتخاب های بعدی فرا برسد. تقریباً چیز چندانی از سالاریِ شان تا آن موقع برایشان نمی ماند. از آن پس، دیگر سالاری کردن کار شوراها و مجالس است. شوراها و مجلس ها هستند که قدرت کافی برای معرفی سالارهای دیگر مانندِ شهردار و نامزدها و خواستگارها و امثالهم را دارند، البته به محضِ معرفی آن سالارها خود به خود از سالاریِ خودشان نیز تا حدودی کاسته می شود. در واقع این نماینده های مردم از مردم سالاری شان را تحویل می گیرند و آن را می بخشند به سالارهای دیگر.
«بوروکراسی» یا «دیوان سالاری» نظامی است که برای بقا و امنیتِ هر حکومتی از مردم سالاری باارزش تر است. «کاغذبازی» معنیِ سطحی و ظاهریِ بوروکراسی است. بوروکراسی در واقع همان سلسله مراتبی است که از بالا به پایین و، با جوِّ ساخته شده ی حاکم، از پایین به بالا نیز باعث می شود همه جوری رفتار کنند که به تریشه ی قبای حکومت و دولتِ صاحب قدرت برنخورد. اصولاً افرادی در ساختارهای دولتی پذیرفته و استخدام می شوند که با نظامِ موردِ نظر آن خوب چفت شوند. هر فردی درست مانند قطعه ای در یک ماشین، باید برای خدمت در دستگاهِ حکومت جوری تنظیم شده باشد که هیچ حرکتِ اضافیِ ضدَّ عملکرد تعریف شده ی آن دستگاه از خود نشان ندهد. هر چه ترسِ او از حکومت، یا به قول جورج اورول از آن «برادر بزرگ»، بیشتر باشد، امنیت شغلی اش تضمین شده تر است. هر حکومتی امنیت و بقای خود را مدیون موفقیت اش در برقراری چنین نظامی است که جنبه های نامرئی اش بسیار کاراتر از مدیریتِ مرئی اش است. هر کسی با آگاهی از وجودِ این نظامِ دیوان سالار می داند که در مصاحبه های استخدامی حتی برای شرکت های غیر دولتی، بروز ترس یا به قولی نمایشِ فرمانبرداری اش مهم تر و مؤثرتر از بروز توانایی های علمی و تخصصی اش است.
ادامه دارد