تدبیر و سیاستِ سعدی(28)

 

این حکایتِ سعدی حکایتِ رفت و آمدِ بزرگان در کاروانسرای سیاست و حکومت است. شیخِ بزرگوار هرگز فکرش را نمی کرد که زمانی برسد که این «رفت و آمد»ها تبدیل به «گشت و گذار» بشود. ورود به سیاست در زمانه ی ما شده است چیزی شبیه به پذیرش در رشته های پردرآمدِ دانشگاه. داوطلب با تلاش زیاد و به زحمت پس از کنکور در یکی از رشته های نان و آب دار پذیرفته می شود و بعد می افتد در سرازیریِ پولدار شدن، زیرا به محض پذیرش مطمئن می شود که بدون بروبرگرد با مدرک و جواز کسب از دانشگاه خارج خواهد شد. همچنین، کسی هم که نامزدِ یکی از مقام ها و موقعیت های سیاسی در این مملکت است، از پست های نگهبانی با گفتنِ رمزِ شب که هر روز تغییر می کند، به سختی رد می شود، ولی به محضِ خودی شدن، حتی اگر روزی برسد که به دلیلی نخودی به حساب بیاید، خاطرِ مبارک اش جمع است که با فرصت ها و ردیف های شغلی ای که شبانه ایجاد می شود، می تواند همچنان در آسایشگاه بازِ سیاست به گشت و گذار و اُلدروم پُلدروم اش ادامه بدهد.

حکایتِ سعدی را که بخوانید متوجه می شوید که با این که بعضی چیزها هنوز همان طور است که پیش از این ها بوده، خیلی چیزها نسبت به آن زمان ها کلّی فرق کرده است. سعدی می گوید:

 

درویشی مجرد به گوشه‌ای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ مَلِک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت: این طایفهٔ خرقه‌پوشان امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارند.

این نوع نگاه به مردم نه این که آن موقع تازگی داشته است و حالا دیگر کهنه شده یا ورافتاده است، نه هرگز. حالا هم نگاهِ بعضی از بزرگان، از آن بالا به پایین، به همان نوبری است، بهانه ها فرق کرده است. فقط عقب افتاده ها ی شان هنوز از ژنِ خوب و نژاد برتر دم می زنند. پیشرفته های شان چیزهای دیگری مانند عِلم الهی و ظاهر موجه و التزامِ صد در صد را    عَلَم کرده اند.

وزیر نزدیکش(یعنی نزدیک آن درویش) آمد و گفت: ای جوانمرد! سلطانِ روی زمین بر تو گذر کرد، چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟

گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد، و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.

این حرفِ درویش خیلی حرف در خود دارد! چند تا دمِ دستی اش را بنده عرض می کنم: یکی این که، درویش چون خود را حقوق بگیرِ حاکم و دولت اش نمی داند و توقعِ نعمت از جای دیگری دارد، در خود نیازی به تعظیم و تکریمِ او نمی بیند. دیگر این که، اگر هم غیر از این می بود، باز هم برای درویش و غیردرویش اش فرقی نمی کرد. او می پندارد که وظیفه ی حاکم است که مردم را گرامی بدارد. احترامِ یک سره، باعثِ دردِ سره. حاکمی که گروهی از مردم را، به هر بهانه ای، حیوان یا خس و خاشاک بنامد، بیشتر حرمتِ خودش را شکسته است تا حرمتِ آنها را. این که آن مجهول الحال ها یا حتی معلوم الطبع ها چه کسانی اند و چه می کنند، کم تر موردِ توجه و مؤثر است تا این که خودِ معلوم المقام اش چه می گوید و چه می کند.

امیر شدن برای امر کردن نیست، برای امر پذیرفتن و خدمت کردن است. امام محمد غزالی در کیمیای سعادت اش می گوید:

 

بوعلی رباطی گوید: با بوعبدالله رازی انباز شدم در بادیه، گفت: «امیر من باشم در این راه یا تو؟»

گفت: «تو.»

گفت: «باید به هر چه گویم طاعت می داری.»

گفتم: «سمعاً و طاعةً.»

گفت: «آن توبره بیاور.»

بیاوردم و زاد و جامه هر چه هر دو داشتیم در آنجا نهاد و بر پشت آویخت و همی برد. هر چند که گفتم: «مرا ده، که مانده شوی.»

گفت: «نه با تو بگفتم که امیری مراست. تو فرمانبردار باش.»

دیگر شب باران آمد: تا روز وی بر پای بایستاد و گلیمی زِ بَرِ من می داشت تا باران بر من می نبارد، و چون حدیث کردمی، گفتی: «امیرْ منم، تو طاعت دار.» تا با خویشتن گفتم: «کاشکی من وی را امیر نکردمی.»

 

ملاحظه می فرمایید که امیر شدن برای خدمت کردن به مردم و به دوش گرفتنِ بار و زحمت شان بوده است، نه برای سواری گرفتن از مردم و گذاشتن بارِ خود بر کَت و کول شان.

حرفِ سومی که می خواهم از سخنِ درویش و حکایت سعدی دربیاورم، در صورتی که هیچ کدام اشاره ای به آن نکرده اند، این است که «درویش» را در چنین حکایاتی اغلب باید معادلِ «گدا» گرفت. چون گدایی اصلاً شغلی نیست که بیمه یا مالیات و بازنشستگی و پاداش به آن تعلق بگیرد، گدایان را نمی شود طبقه یا صنفی از مردم با مطالباتِ مشخص و تعریف شده به شمار آورد. شاید وضعیت و شخصیت شان کمی بهتر از آن هایی باشد که کارل مارکس «لومپن پرولتاریا» می نامیدشان. این درویش های کاسه به دست همیشه مانند لومپن ها سربارِ جامعه بوده اند. با هر بادی به سمتی غش می کنند. برخلافِ کارگرها و کارمندهای کم درآمد، این جماعتِ پراکنده هرگز حرفی نزده اند که در بگو مگوهای سیاسی و اقتصادی شنیداری داشته باشد. البته فرصت طلب های بازارِ سیاست همیشه خریدارِ هر حرفی که از دهانِ ایشان به سودِ جناح شان دربیاید بوده اند، به همین خاطر است که گاهی آن ها را دور خودشان جمع می کنند. آن زمانی که سعدی داشت پندهای حکیمانه اش را از زبانِ یکی از اینان نقل می کرد، هرگز به فکر امروزِ ما نبود و نمی دانست که حرفِ درویش جماعت به اندازه ی حق و عدالت خواهیِ فرهنگیانِ با رتبه و بی رتبه ی دورانِ ما هم تأثیر ندارد. سعدی جوری قشنگ قافیه پردازی کرده است که خوش خیال ها هنوز فکر می کنند که با پند و اندرز همه چیز درست می شود! او از زبان درویش چنین سروده است:

  

پادشه پاسبان درویش است

گرچه رامش به فرّ دولت اوست

گوسپند از برای چوپان نیست

بلکه چوپان برای خدمت اوست

یکی امروز کامران بینی

دیگری را دل از مجاهده ریش

روزکی چند باش تا بخورد

خاک، مغز سر خیال اندیش

فرق شاهی و بندگی برخاست

چون قضای نبشته آمد پیش

گر کسی خاک مرده باز کند

ننماید توانگر و درویش

 

ملک را گفتِ درویش استوار آمد. گفت: از من تمنا بکن.

گفت: آن همی‌خواهم که دگرباره زحمت من ندهی.

گفت: مرا پندی بده.

گفت:

دریاب کنون که نعمتت هست به دست

کاین دولت و ملک می‌رود دست به دست

 

سعدی در این حکایت نیز همه چیز را به خدا و روزِ حساب حواله داده است. او باز هم برای این که جنابِ حاکم به خودش بیاید، از کاروانسرای دنیا و شبِ قبر حرف زده و از این که این حکومت و این مال دنیا به کسی وفا نکرده است و همیشگی نیست. نتیجه ی این درسِ اخلاق چه می تواند باشد؟ سعدی خیال می کند که حاکم درجا متنبه می شود و تصمیم می گیرد تا دیر نشده به مردم خدمت کند و حساب اش را با توشه ی آخرت پر! سعدی فکر می کرد که با شعارِ «مرده باد» می شود مَلِکِ دنیاطلب را آخرت طلب کرد.

این حرف ها را سعدی های زمانه ی ما با شعار «زنده باد»شان جوری پاک می کنند که دیگر اصلاً از مرگی که حق است و از آخرتی که دنباله اش است نمی شود حرف زد. بازهم به شهامتِ درویشِ لاابالیِ بی صنف و بی طبقه. کارگرِ یک تپه و دو تپه و سه تپه، حتی هفت تپه اش هم نمی تواند به کارفرمای خود از گُل نازک تر بگوید.

درویش در شرایطی مَلِک را چنین حرفباران کرده است که او و دور و بری هایش انتظار دارند که مردم فقط به او تعظیم کنند. بعید نیست که مَلِک را خیال برداشته و به جایی برده و رسانده باشد که فکر کند تا خودش کسی را تأیید نکند، خدا هیچ دری از درهای بهشت را به روی هیچ بنده ای باز نمی کند. نعوذُ بالله از این فتنه ها که در سرِ چنین حاکمی است.

ورود و خروجِ رجال در دنیای سیاست در روزگار ما چیزی نیست که جناب سعدی خُردک چیزی هم از آن سر دربیاورد. ظاهراً در مملکتِ ما روی محصولِ سیاست تاریخ مصرفی برای حکومت درج شده است که باعث می شود مردم نسبت به بیشتر مسئولین بنا به رفتار و عادتِ خودشان نسبت به قبلی های شان همچنان خوش استقبال و بد بدرقه باشند. بر حسب ظاهر برچسبِ گارانتی هر محصول یا به اصطلاح مسئولی فقط به اندازه ی دورانِ مسئولیت و مصونیتِ سیاسی اش اعتبار دارد، ولی وارانتی اش گویا مادام العمر است.

بیچاره سعدی این چیزها که سرش نمی شد! شاید واقعاً در زمانه ی او هر مَلِکی با هر نصیحتی یک دوره ی چهار ساله تغییر رویه می داد تا ناصح بعدی از راه برسد. خوب های آن دوران این چنین گذران می کرده اند.

اما، خوب های امروزی و خوب های آن روزی یا بدهای آن روزی و بدهای امروزی، هیچ چیزشان به نسبت و به کیفیتِ خوبی و بدی شان به یکدیگر نمی خورد. خوب های امروزی گاهی از بدهای آن روزی بدترند، و برعکس، بدهای آن روزی گاهی از خوب های امروزی خیلی خوب ترند. در روزگارِ ما کار به جایی رسیده است که از بعضی جهاتْ خوب های مان یک چیزهایی از خودشان نشان می دهند که به بدهای مان می خورد تا جایی که گاهی تشخیص خوب و بدشان خیلی سخت می شود. البته یک چیزهایی در موردِ رجالِ سیاسی نسبت به زمانه ی سعدی تغییر کرده است، مثلاً عناوین و برچسب ها و برندها و نیز خدماتِ پیش از نصب و پس از کسب شان خیلی فرق کرده است. حکم بازنشستگی امروزی ها برخلافِ دیروزی ها به دستِ حاکم و به مُهرِعزرائیل نیست. بخت با آن ها یار است که خدمت شان آغاز و پایانِ تعریف شده و ادامه ای وصف ناپذیر دارد. اگر هم خدای نکرده پیش از رسیدن به خط پایانِ دوره به دلیلی لازم شد که برکنار شوند، با انتصاب به عنوانی بالاتر با آن ها کاری می کنند کارستان! آن ها را به مقامی می رسانند که خودشان از نمک نشناسی شان خجالت بکشند! تازه، پس از آن هم هر وقت دل شان بخواهد می توانند با ابراز خستگی و کهولت و بیماری استعفا بدهند و خودشان را با پرستو یا چلچله یا بلبلی سرگرم کنند.

سعدی نمی دانست که با نصیحت نمی شود مملکتی به این بزرگی را اداره کرد. مملکت برای او یک فقره شیراز بود که کوچک تر از آنی بود که به شاه نیازی داشته باشد، هر چند برای دهانِ کدخدا هم لقمه ی بزرگی بود. با تدبیرِ یک شهریارِ متوسطِ حرف شنو و نصیحت پذیر هم می شد سر و تهِ سیاست چنان ولایتی را به هم آورد. 

حالا، در این کشورِ هشتاد و چند میلیونی اگر وزارتی تحتِ عنوانِ «وزارتِ امور پند و پالایی» تشکیل شود، لازم است به ازای هر مسئول و کارگر و کارمندی حداقل یک مأمورِ پنددهنده استخدام شود تا انحراف از معیارِ تعیین شده به کم ترین میزانِ ممکن برسد- البته با در نظر گرفتنِ ضریب خطا. اما مشکلِ اصلی اینجاست که برای هر کدام از مسئولین و کارکنانِ خودِ این وزارتخانه ی جدید باید با توجه به میزانِ مسئولیت و تأثیرشان از پایین به بالا به طور تصاعدی مأمورهای پنددهنده ی دیگری را به کار گماشت. کار به جایی خواهد رسید که تمامِ جمعیتِ کشورمان ضمنِ این که لازم النصیحت اند، خودشان نیز مأمورِ نصیحت به دیگران می شوند. این درست همان حالتی است که در حالِ حاضر بدون داشتنِ چنین وزارتخانه ای درگیرش هستیم. پس بهتر است عطای چنین دم و دستگاهی را به لقای اش ببخشیم. پس چاره چیست؟ ـقانون.

بدترینِ قانون ها از بی قانونی بهتر است، همان طور که بدترینِ مدیریت ها از بی مدیریتی بهتر است. باید تکلیف همه نسبت به خودشان و دیگران طبق قاعده و قانونی مشخص باشد. هیچ کسی نبایستی از قاعده و قانون مستثنا باشد. شاید خودِ قانونْ شخص و اشخاصی را با ماده و تبصره هایی از بعضی چیزها مستثنا کرده باشد، این بحث جداگانه ای است، ولی نسبت به همین قانون با همه ی کاستی های آن هیچ کسی نباید تافته ی جدا بافته در نظر گرفته شود. اگر قرار است جایی همه را بازرسی بدنی کنند و بعد اذن دخول بدهند، از آدمِ لختِ مادرزاد گرفته تا آدمِ خلعتِ پدرداد گرفته باید ته و توی شان بازرسی شود. توجه به این که فلانی فرزندِ بهمان است و بهمان نوه ی فلان است، کار را به جایی کشانده است که برادریِ رئیس و پسریِ معاون و دختریِ وزیر و دامادیِ وکیل و امثالهم شده است برگه ی تردد به هر خزانه ای و ضمانت برداشت به هر میزانی بدونِ هیچ ضامن و حتی بدون هیچ عذر و بهانه ای.

در روزگار ما قانون باید جای پند و اندرز را بگیرد. (استاد سیروس شمیسا در کتاب شاهِ نامه ها که در شاهنامه «اندرز» به معنیِ «وصیت» به کار رفته است.) خودِ محتوای پندها و اندرزها یا خودِ مصادقِ معروف ها و منکرها بایستی در قانون مشخص شده باشد.

کاری که درویش در نزدِ مَلِک کرده است نمونه ای از عمل به «امر به معروف و نهی از منکر» است که از فروع دین و از واجبات است، ولی عمل به آن با آن زیر و بمی که امام محمد غزالی در کیمیای سعادت بیان کرده است، باز هم تنها به یاری قانون ممکن می شود. جناب سعدی که تقریباً یک قرن پس از وفاتِ امام غزالی(505 هجری قمری) به دنیا آمده است(606هجری قمری) به احتمالِ زیاد این حرف ها را از غزالی خوانده که نوشته است:

 

و حِسْبَت(امر به معروف و نهی از منکر) را چهار درجه است:

درجه ی اول- پند دادن است و ترسانیدن به خدای تعالی؛ و این خود بر همه ی مسلمانان واجب است، به منشور چرا حاجت آید؟ که فاضل ترین عبادات آن است که سلطان را پند دهند و به خدای تعالی بترسانند.

درجه دوم- سخنِ درشت است چنانکه گوید: «یا فاسق، یا ظالم، یا احمق. و یا جاهل، از خدای نترسی که چنین کنی؟!» و این سخن ها همه راست است در حق فاسق گفتن را به هیچ منشور حاجت نبُوَد.

درجه سوم- آنکه به دستْ منع کند: خمر بریزد و رباب بشکند و دستار ابریشمین از سربرگیرد؛ و این همه همچون عبادت واجب است. و هر چیز که در باب اول روایت کردیم دلیل کند بر آنکه هر که مؤمن است وی را این سلطنت داده است شرعْ بی دستوریِ سلطان.

درجه چهارم- آن است که بزند و به زدن بیم کند؛ و باشد که چون آن قوم در مقابله آیند و به مدد حاجت افتد قومی را جمع کند. و این باشد که به فتنه ادا کند- چون بی دستوریِ سلطان باشد: اولی تر آن بُوَد که این بی دستوریِ سلطان نَبُوَد.(کیمیای سعادت، انتشارات نگاه، 1389، ص 391)

 

 

در زمانه ی ما، برخلافِ نظر امام محمد غزالی و عملِ درویشِ شیخ الرئیس سعدی به منشوری با عنوانِ قانون و دستوری از جانبِ سلطان به هر عنوانی برای انجامِ این دستورالعملِ «امر به معروف و نهی از منکر»  صد در صد حاجت بُوَد.

 

ادامه دارد