اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (51) آوار آفتاب: سایبان آرامشِ ما، ماییم-2

حرکتِ سهرابِ جوان در این سفر به سمتِ «آب» است. ابتدا به «شبنم» می رسد و بعد به سمتِ «نوشابه ی جادو» می رود تا به «چشمه» برسد و رفع عطش کند و سرانجام به جایی برسد که خودش هم چون «جویبار» آیینه ی روان بشود. بنابراین، وقتی که او می گوید «بیایید از شوره زار خوب و بد برویم»، در واقع می خواهد بگوید که از شوره زاری که در آن هستیم، چه خوب باشد و چه بد «بیرون» برویم و خود را به «جویبار» برسانیم. جمله ی «بیایید از سایه-روشن برویم» نیز در واقع به معنیِ «بیایید از سایه-روشن بیرون برویم» است. با این کار به تردیدی که ما را متوقف کرده است اعتنا نمی کنیم و به راه می افتیم. (سهرابِ جوان در این شعر حتی به اندازه ی یک «را»ی ناقابل هم ملاحظه ی ما مخاطب ها را نکرده و بیشتر وزن اش را مراعات کرده است.)

سهراب جوان بر این باور است که باید خطر کرد. او می خواهد تجربه را تجربه بکند و در تکرارِ آن هیچ خطایی نمی بیند، حتی اگر ثابت شده باشد که همان اوّلی اش هم تلخ بوده است. او می گوید:

و اگر جا پایی دیدیم، مسافرِ کهن را از پی برویم.

برگردیم، و نهراسیم، در ایوانِ آن روزگاران، نوشابه یِ جادو سرکشیم.

منظورش از برگردیم این است که برگردیم و ردِّ پای همان مسافرِ کهن را پی بگیریم. مشهورترین «ایوان آن روزگاران» «ایوانِ مدائن» است که در زمانِ خاقانی نیز فقط خرابه ای از آن به جا مانده بود که او در وصف اش گفت:

هان ای دل عبرت بین، از دیده عبر کن هان

ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

 

سهرابِ جوان گوش اش به این پندها بدهکار نیست و می خواهد جوانی کند و در چنان ایوانی «نوشابه ی جادو» سر بکشد. البته، او نیز مانندِ خاقانی برای خودش مخاطبی فرض کرده و نمی خواهد در این راهی که می رود تنها باشد.

«نوشابه ی جادو» چه جادویی در کار مسافرِ کهن کرده است که سهرابِ جوان نیز در پی اش است؟

-به نظر می رسد که مهم ترین جادوی این نوشابه در این خاصیت اش بوده باشد که کاری کرد که «مسافر کهن» نیز به پندِ دیگران توجه نکرده بود و راه خودش را رفت. آغاز این «پند عبرت» با خاقانی نبود. فقط تکرارش با او بود. خیلی ها پیش از این مسافر کهن مانند او اعتنایی به این پند نکرده اند و سهراب جوان نیز قرار است راه بی اعتنایان را دنبال کند. از دیگران می خواهد که از او پیروی کنند.     

 

شب بویِ ترانه ببوییم، چهره یِ خود گم کنیم.

 

اگر کنارِ آن «نوشابه ی جادو» یا شراب، ترانه و آهنگی هم باشد، عیشِ مسافر کهن تقریباً تکمیل می شود. البته «بوسی و کناری» را کم دارد که گویا سهرابِ جوان خجالت کشیده است که سفارش بدهد. سهراب بعدها راه دیگری را در پی می گیرد و وارونه ی این ها را می خواهد؛ به عنوانِ مثال، فکر می کند که از همین آبِ ساده می شود توقع اثری جادویی داشت و با آن حالِ خود را خوب کرد. کافی است قسمتی از آسمان در لیوانِ آب ات افتاده باشد و آن را با آب سر بکشی تا حال ات خوب شود. یا به جای این که ترانه را ببویی، می توانی گل را ببینی و به آواز شقایق دلِ تنهایی ات تازه شود.

سهراب در پیِ تغییر چهره از آن پژمردگی به هر صورتِ تازه اش است. نباید این چهره جوری ثابت باشد که آشنا به نظر برسد، مدام باید تغییر کند تا جایی که آن چهره ی ثابتِ پژمرده و پوسیده گم شود. حتی اگر با خطر کردن می شود این چهره را تغییر داد، باید به استقبال خطر رفت. او می گوید:

از روزنِ آن سوها بنگریم، در به نوازشِ خطر بگشاییم.

خود رویِ دلهره پرپر کنیم.

 

سهرابِ جوان واژه های «ترس» و «هراس» و «دلهره» و «خطر» را پیش می کشد تا ما همه را کنار بگذاریم. غلبه ی این واژه ها در این متن، نشانِ غلبه ی آن ها در واقعیت و در زندگی همه است. «تردید» و «دوگانگی» ناشی از وجودِ غالبِ چنین حس هایی بر وجودِ انسانِ راکد است. البته این حسِّ دلهره نبایستی تمام شدنی باشد، زیرا گونه ی طبیعی و منطقی اش می تواند مهم ترین محرک در زندگی هر مسافری باشد. شاید طبیعی ترین حالتی که باعث می شود مسافر مدام در راه و در سفر باشد، این باشد که او مدام با دلهره ای مواجه شود و دل به دریا بزند و درجا نزند. شاید توصیه ی بعدی اش ناشی از چنین باوری باشد که می گوید:

نیاویزیم؛ نه به بندِ گریز، نه به دامانِ پناه.

 

آویخته شدن همان ساکن شدن و وابسته شدن به حالت و وضعیتی است که ایمن تر است. دلهره آور نیست. از دلهره نباید گریخت، و در ضمن، از دستِ دلهره نبایستی به جایی امن پناه برد.

نشتابیم؛ نه به سویِ روشنِ نزدیک، نه به سوی ِمبهمِ دور.

این فرمانِ «نشتابیم» با آن «نیاویزیم» و «برویم» و «فرود آییم» چندان جور درنمی آید. «نشتابیم» در اینجا به معنیِ  «در تصمیم گیری و انتخاب شتاب نکنیم» است. او سفارش می کند که در انتخاب «روشنِ نزدیک» یا «مبهمِ دور»  نبایستی زود تصمیم گیری کنیم. این حرفِ او باعثِ بازگشت به همان دلهره و تردید می شود. «نزدیک» و «دور»، چه از نظر «زمان» و چه از نظر «مسافت»، اهمیت شان را از دست داده اند، زیرا با «روشن» و «مبهم»ی جفت شده اند که از دیدِ این راویِ مردد فریبنده اند. او گمان می کند که شاید در اصل این نزدیک «مبهم» باشد و آن دور «روشن». پس نبایستی در انتخاب این نزدیکی که دم دست است شتاب کرد.

این نوع نگاه به واقعیت در واقع خلافِ آن ادعایِ «جا پای مسافرِ کهن گذاشتن» و «از تجربه  ایوان آن روزگاران نهراسیدن» و «نوشابه ی جادو سرکشیدن» است. آن تصمیم ها و رفتارهای شتابزده و به ظاهر شجاعانه با این تأملِ ناشی از دلهره نمی خواند، آن هم درست وقتی که از تشنگی ناچار است به سوی آبی که همین «روشنِ نزدیک» به او نشان می دهد برود حتی اگر سراب باشد. پیشنهادِ او در این شرایط این است:

عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم.

 

معمولاً تشنگی بر ترس و تردید غلبه می کند و آدمِ تشنه را شتابان به سوی هر «روشنِ نزدیک»ی که احتمالاً نجات دهنده است می برد. شاید این ناهماهنگی در ساختارِ شعر سهراب جوان به این دلیل باشد که مدام از تصویری به تصویر دیگر می پرد، بی آنکه کارش با تصویر قبلی روی کاغذ تمام شده باشد. شاید در ذهنِ او چیزهای دیگری هم می گذشت که در شعرش نیامده است. گاهی چنین به نظر می رسد که او از موضوعی به موضوعِ دیگر می پرد بی آنکه بین شان را با نخی گره بزند یا دست کم سرِ نخی برای خواننده بگذارد که خودش بتواند از موضوعی به موضوعی دیگر برسد و سررشته ی متن و مطلب را از دست ندهد. دو خطِّ بعدی نمونه هایی از این پرش های شاخه به شاخه ی سهراب جوان است:   

دمِ صبح، دشمن را بشناسیم، و به خورشید اشاره کنیم.

ماندیم در برابرِ هیچ، خم شدیم در برابرِ هیچ، پس نمازِ ما در را نشکنیم.

 

انگار این جملات از شعرِ مستقلِ دیگری بیرون کشیده شده و وسطِ این شعر جایگذاری شده اند.

 

ادامه دارد