اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (51) آوار آفتاب: سایبان آرامشِ ما، ماییم-1
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (51) آوار آفتاب: سایبان آرامشِ ما، ماییم-1
یکی از ویژگی های زبانِ سهرابِ جوان دشواری اش است. این دشواری گاهی عادّی است و با موضوع و درونمایه و لحن و سبک ِ شعرش جور درمی آید، اما وقتی که سهراب ِ جوان فرد یا گروهی را، فرضی، خیالی یا حقیقی، موردِ خطاب قرار می دهد، این دشواری ایرادی می شود که با نخستین نیازش که همان ایجاد رابطه با مخاطب و انتقالِ مطلب به او است جور درنمی آید. شاید خواننده ی دقیق و باتجربه این عدم برقراریِ ارتباط بینِ شاعر و مخاطب اش را ایرادِ خود خواننده هایی بداند که شناخت و تجربه و دقت شان در حدّ این گونه اشعار نیست، ولی شاعری که خودش را در حدّی می بیند که می تواند به دیگران پند بدهد و بگوید که چه بکنند و چه نکنند، بایستی بلد باشد که با چه زبانی و در چه سطحی با آنان صحبت کند تا بفهمند که واقعاً چه توقعی از آن ها دارد. از خودِ سهرابِ جوان انتظار می رفت که از اشعار بزرگان یاد گرفته باشد که با مخاطب بایستی با چه زبانی حرف زد، به ویژه هنگامی که از مخاطب خواسته می شود که به دعوتی لبیک بگوید و کاری را انجام بدهد. سخنِ مولانا به هیچ وجه گُنگ یا سخت نیست هنگامی که می گوید:
بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده ست
بر آن زشت بخندید که او ناز نماید
بر آن یار بگریید که از یار بریده ست
همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگر بار ز زنجیر رهیده ست
چه روز است و چه روز است چنین روز قیامت
مگر نامه اعمال ز آفاق پریده ست
بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل و عقل است که جان نیز رمیده ست
یا وقتی که حافظ می گوید:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
هر دو غزل در هر دولایه ی معنای سطحی و عمقی خیلی خوب قابلِ فهم است. سهرابِ جوان همین حرف ها را با آب و تاب و پیچیدگیِ بیشتر تکرار کرده است. شاید عدّه ای بگویند که قرنِ سهراب پیچیده تر از قرن حضرت مولانا و خواجه حافظ بوده است. همه چیز پیچیده و ماشینی و یارانه ای(ببخشید! رایانه ای!) شده است. ساده حرف زدن و شعر گفتن نیز میان روشنفکران از مُد اُفتاد. به فرضِ مثال درست! ولی صحبت از همان چیزها، مثلاً درباره ی ماشین و رایانه و صنعت و بورژوازی و پرولتاریا و مانندِ این ها، زبان و لحنِ پیچیده ی خودش را می خواهد، نه صحبت از شبنم و عطش و دامان و نوازش. اگر قرار باشد که متخصص یا نرم افزاری را به کار بگیرند که حرف شاعر را به زبان مردم برگرداند و ساده کند تا بفهمند که قرار است با هم چه کاری را انجام بدهند، نوشدارو پس از مرگِ سهراب به سهراب خواهد رسید. در واقع نیز همین طور شده است. خیلی از حرف های دشوارِ سهراب، مثل حرف های اشعاری از این دست، پس از مرگِ او برای مخاطب های اش معنی دارتر شده است.
ایرادی شبیه به این را می شود در موردِ شعرهای به ظاهر سیاسیِ از سیاست به دور مطرح کرد. خیلی از شعرهای پیش از انقلاب که پس از انقلاب برای شان تفسیرها و تأویل های انقلابی و سیاسی نوشته شد، آن قدر گویا و مؤثر نبوده اند که بشود لقبِ انقلابی و سیاسی تقدیم شان کرد. البته شاید برای عدّه ای خاص به اندازه ی محفلی خصوصی در آن زمان معنی دار بوده اند، ولی برای مردمی که قرار بود به حرکت درآیند و شوری به پا کنند، نه به آن شوریِ شوری بوده و البته نه به این بی نمکی که نشود تفاوتی بین آن ها و اشعارِ معمولی قائل شد. نمونه شعر زیر از احمد شاملو را در نظر بگیرید:
نشانه
شغالی
گَر
ماه بلند را دشنام گفت-
پیران شان مگر
نجات از بیماری را
تجویزی این چنین فرموده بودند.
فرزانه در خیالِ خودی
اما
آن که به تندر
پارس می کند،
گمان مدار که به قانون بوعلی
حتا
جنون را
نشانی از این آشکاره تر
به دست کرده باشند.
1352
فکر می کنید چند نفر در سال 1352، حتی از میانِ خودِ تحصیل کرده ها و روشنفکران، پس از خواندنِ این شعر به این نتیجه رسیده باشند که این شعر «وصف حال شاه» است و شاه در حقیقت آن «شغال» و «ماه» خودِ خودِ خسرو گلسرخی بوده باشد؟ شاملو درِ گوشِ چند نفر توانست بگوید که منظورِ واقعی اش از این کلیله و دمنه ی نو چه بوده است؟ تکلیفِ آن میلیون ها ایرانیِ دیگر که گوش شان به هر حرفی بدهکار نبوده تا به حرکت دربیایند، با او و این شعرش چه بود؟ تاریخِ تولید زدن به امثالِ این شعر با وقایعِ اتفاقیه باعث می شود که خیلی ها به این نتیجه برسند که، هر چه از این شعرها خودشان فهمیده باشند، انگار هیچ چیزی از آن ها نفهمیده اند. فکر می کنند همیشه نشانی های سرراست را شاعران در اختیارشان گذاشته اند. اشتباه از خودشان بوده است که راه نیفتاده اند یا راه عوضی را رفته اند.
اما به نظر می رسد که گوش های مردم با شعرها و دعوتِ خودِ خسرو گلسرخی مانندِ «باید که دوست بداریم یاران» ، با این که از ارزش هنری کم تری برخوردار بوده اند، زودتر تیز شده باشد؛ حتی با شعری مثلِ «کسی که مثل هیچ کس نیست» از فروغ.
بنابراین، دعوت چه به باغ و بُستان، چه به گلزار عرفان، چه به کوچه و خیابان، چه به قیام و چه به قعود بایستی خیلی ساده تر از در پرده سخن گفتن و معما طرح کردن باشد. اگر شعر را شاعر برای دلِ خودش گفته و از ضمیر مخاطب و مع الغیر استفاده نکرده باشد، ایرادی ندارد. هر چه و به هر زبان و سبکی که دلِ تنگ اش می خواهد می تواند بگوید. تکلیفِ چاپ نشده اش با خودش و تکلیف خواندن و نخواندنِ چاپ شده اش با مخاطب اش. ولی وقتی که برای مخاطب اش تعیین تکلیف می کند که با او یا بی او چه بکند، باید جوری حرف بزند که مخاطب اش درجا دریابد که این دارو خوردنی است یا مالیدنی یا تزریقی، مبادا خدای نکرده هر سه کار را با هم انجام دهد و افاقه نکند. بعید نیست که خواننده پس از خواندن چند خطّ یا پس از عبور از خطِّ پایان، اصلاً به این فرمایشاتِ مثلاً سیاسی محلی نگذارد و راه خودش را بگیرد و برود. شعرِ سیاسی اگر نتواند اجتماعی شود، به دردِ اهل سیاست هم نمی خورد.
حالا بهتر است برویم سراغِ شعرِ «سایبان آرامش ما، ماییم». خوب بخوانید تا متوجه بشوید که سهرابِ جوان از شما می خواهد که همراه او چه کاری را انجام بدهید. دریافتِ خودم از آن در پی اش خواهد آمد.
سایبان آرامشِ ما، ماییم
در هوای ِدو گانه گی، تازه گیِ چهره ها پژمرد.
بیایید از سایه-روشن برویم.
بر لبِ شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم.
و اگر جا پایی دیدیم، مسافرِ کهن را از پی برویم.
برگردیم، و نهراسیم، در ایوانِ آن روزگاران، نوشابه یِ جادو سرکشیم.
شب بویِ ترانه ببوییم، چهره یِ خود گم کنیم.
از روزنِ آن سوها بنگریم، در به نوازشِ خطر بگشاییم.
خود رویِ دلهره پرپر کنیم.
نیاویزیم؛ نه به بندِ گریز، نه به دامانِ پناه.
نشتابیم؛ نه به سویِ روشنِ نزدیک، نه به سوی ِمبهمِ دور.
عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم.
دمِ صبح، دشمن را بشناسیم، و به خورشید اشاره کنیم.
ماندیم در برابرِ هیچ، خم شدیم در برابرِ هیچ، پس نمازِ ما در را نشکنیم.
برخیزیم و دعا کنیم:
لبِ ما شیارِ عطرِ خاموشی باد!
نزدیکِ ما شبِ بی دردی است، دوری کنیم.
کنارِ ما ریشه یِ بی شوری است، بَر کَنیم.
و نلرزیم، پا در لجن نهیم، مرداب را به تپش در آییم.
آتش را بشویم، نی زارِ همهمه را خاکستر کنیم.
قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم.
و این نسیم، بوزیم، و جاودان بوزیم.
و این خزنده، خم شویم، و بینا خم شویم.
و این گودال، فرود آییم، و بی پروا فرود آییم.
بر خود خیمه زنیم، سایبانِ آرامشِ ما، ماییم.
ما وزشِ صخره ایم، ما صخره یِ وزنده ایم.
ما شب گامیم، ما گامِ شبانه ایم.
پروازیم و چشم به راهِ پرنده ایم.
تراوش ِآبیم، و در انتظارِ سبوییم.
در میوه چینی بی گاه، رؤیا را نارس چیدند، و تردید از رسیدگی پوسید.
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم.
چون جویبار، آیینه یِ روان باشیم: به درخت، درخت را پاسخ دهیم.
و دو کرانِ خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم.
برویم، برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم.
مواردی که در آن ها عنوانِ شعرِ سهراب واژه یا عبارتی از درونِ خودِ شعر باشد خیلی کم است، ولی در این شعر او جمله ای را عنوانِ شعرش قرار داده که به همین صورت در دلِ آن آمده است:
سایبان آرامشِ ما، ماییم
این جمله ظاهراً دعوتِ غیرمستقیم به جست و جوی آرامش در درونِ خود و پناه بردن به سایبانی است که هر کسی برای خودش می تواند بسازد. سایبان، در واقع، برای فرار از اذیتِ آفتاب است. شاید «آوار آفتاب» در این شعر، خراب شدنِ آن بر سر کسی باشد که خیال کرده است در فضای باز می تواند به آرامش برسد.ولی عجیب است که حرفِ سهراب جوان در درونِ شعرش چیز دیگری است. بهتر است از عنوان شعر، درجا به همان بخشی از شعر بپریم که آن را تکرار کرده و گفته است:
بر خود خیمه زنیم، سایبانِ آرامشِ ما، ماییم.
خیمه زدن به معنیِ مستقر شدن است، ولی ادامه ی حرف های سهراب جوان نشان می دهد که این خیمه زدن برابر با متکی به فکر و تصمیم گیری و نیازِ روحی خود بودن است. او می گوید:
ما وزشِ صخره ایم، ما صخره یِ وزنده ایم.
شاید منظورش این است که ما هم صخره ایم و هم باد، بنابراین، نه از وزیدن می هراسیم و نه در برابر باد از جای مان تکان می خوریم. «ما» به نظر می رسد اشاره به «انسان» باشد. یعنی انسان طبیعتاً چنین موجودی است.
ما شبِ گامیم، ما گامِ شبانه ایم.
خودِ ما هم شب هستیم و هم عابری که در شبِ تاریک گام برمی دارد. چنین عابری هیچ مشکلی با شب ندارد، در حقیقت، او در خودش دارد حرکت می کند و تاریکی را حس نمی کند. او تاریکی را در خود حل کرده و آن را روشن می بیند..
پروازیم و چشم به راهِ پرنده ایم.
«پرواز» در ذات انسان است، کافی است پرنده شود و پرواز را آغاز کند.
تراوش ِآبیم، و در انتظارِ سبوییم.
با آن قیاس های بالا، حالا باید به این نتیجه برسیم که ما خودِ آبیم، کافی است «سبو» بودن مان را درک و کشف کنیم تا خودمان خودمان را از تشنگی بیرون بیاوریم. این همان اصطلاح است که می گوید: «آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم، یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم» پس، ما باید هر چیزی را که می خواهیم، حتی آرامش را، در درونِ خودمان و خواسته های مان بیابیم.
سهراب جوان در ادامه می گوید:
در میوه چینی بی گاه، رؤیا را نارس چیدند، و تردید از رسیدگی پوسید.
این حرف را سهراب جوان مثلِ معمایی یکباره در اینجا مطرح کرده و خواسته از آن «ما»ها بپرد به «آن ها»یی که معلوم نیست چه کسانی اند. این خط مثلِ شعاری و تابلویی است که برای قشنگی و جلب توجه روی دیوار گذاشته می شود. سهرابِ جوان این جمله را بیشتر به همین مناسبت وسطِ این شعر کوبیده است. اگر برای این جمله اش نیز از ضمیر «ما» استفاده می کرد، حرف اش این قدرها بی ربط جلوه نمی کرد. چرا؟ -برای این که ما بایستی مسئولِ هر چه که به ما مربوط می شود باشیم. اگر قرار است که سایبانِ آرامش ما، ما باشیم، بنابراین، میوه چینِ رؤیاهای نارسِ مان هم بایستی خودمان بوده باشیم. آن دیگران در این بین چه کاره اند و یکباره از کجا پیدا شده اند؟
«رؤیای نارس» مانندِ «خواب ناقص» است. بی گاه از خواب بیدار شده ایم و نفهمیده ایم که آخرِ خواب مان به کجا می رسد. «رؤیای نارس» مانند دست کشیدن از آرزوها در بیداری است. نمی خواهیم به چیزی که دل مان می خواهد برسیم. چرا؟ برای این که خیلی جدّی شده ایم. فقط به یقین های مان رسیدگی می کنیم. دنبالِ آرزوهای مان نمی رویم. رؤیاپردازی باطل است. معنیِ «تردید از رسیدگی پوسید» همین است. تردید وقتی برسد، تبدیل به ترس می شود. آدمی که صد در صد در موردِ انجامِ کاری، مثلاً عبور از شوره زار، مردد است، صد در صد به یقین می رسد که آن کار را انجام ندهد. می شود یک ترسوی تمام عیار. او شکّ و آن کار را با هم کنار می گذارد، پیِ همان چیزی را می گیرد که برای او قطعی شده است. فقط راهی را می گیرد و می رود که تجربه شده و امتحان اش را پس داده باشد. کنار گذاشتنِ تردید، برابر است با ساکن شدن روی یقین و از حرکت ایستادن. این چیزی نیست که سهراب جوان در پی اش است. او می گوید:
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم.
یعنی نترسیم و از شوره زار برویم. نکته ی مهمی که باید به آن توجه کرد این است که، خوب یا بد بودنِ شوره زار در ته آن مشخص می شود. حالا همانی خوب به نظر می رسد که پاخورده است و همه از آن رفته اند. از کجا معلوم که تهِ آن یکی خوب تر نباشد؟
با این نکته ای که از وسطِ شعرِ سهرابِ جوان بیرون کشیده ایم، حالا می توانیم به آغاز شعر برمی گردیم. حالا برای مان فهم «هوای دوگانه گی» و «سایه-روشن» بایستی آسان تر شده باشد. او گفته است:
در هوای ِدو گانه گی، تازه گیِ چهره ها پژمرد.
این «هوایِ دوگانه» همان حالِ تردیدی است که هر رهگذری را ساکن می کند. این «پژمردگی» نیز معادلِ همان «پوسیدگی» است که سرانجامِ در تردیدِ همیشگی ماندن است. ترسِ حاصل از تردید است که «تازه گی» را از چهره ها می گیرد. «تازه گی» به تغییر نیاز دارد. باید تردید را کنار گذاشت و راه افتاد. سهراب می گوید:
بیایید از سایه-روشن برویم.
این جمله دو معنی دارد که هر دو تا با حرف های قبل و بعدِ سهراب جور درمی آید. یک معنی اش این است که بیایید از این سایه-روشنِ تردیدزا بیرون برویم و راه بیفتیم. معنی دیگرش این است که نترسیم و در همین سایه-روشنِ، یعنی حال و هوای مشکوک، راه برویم. منتظر نباشیم تا خورشید کاملاً بالا بیاید و هوا روشن شود. در شب هم گام برداریم. تنها کسانی که در شب راه افتاده اند، به شبنم رسیده و آن را دیده اند. جمله ی بعدیِ سهراب با چنین نگاهی به جملاتِ قبلی اش معنی دار می شود:
بر لبِ شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم.
ما که در تاریک-روشن هوا به راه افتاده ایم، نه تنها شبنم را دیده ایم، بلکه پیش از آن که خورشید دربیاید و آفتاب به روی برگ فرود بیاید، ما به روی برگ فرود آمده و آن را دیده ایم.
ادامه دارد