تدبیر و سیاستِ سعدی(27)

 

این حکایتِ سعدی بیشتر «ورزشی» است تا «سیاسی»، اما چون شیخ آن را در باب «در سیرت پادشاهان» گذاشته است، چاره ای ندارم جز این که به نکته ی «ورزشی-سیاسی»اش بپردازم.

در زمانِ سعدی و حتی خیلی پیش از روزگارِ او، ورزش دفتر و دستکِ داخلی یا فدراسیون بین المللی نداشت که حساب و کتابی داشته باشد و نگذارد که مسئولین سیاسی و آقازاده های شان خود را نخودِ هر آشی که در میدان ورزش می پزند بکنند. بنابراین، دخالتِ پادشاه و خلیفه و امیر و وزیر در مسائل و مشکلاتِ بین پهلوانان امری عادی بود. از آن جایی که اهمیتِ جنبه ی سرگرمی و ورزشیِ آموزش های رزمی و زورآزمایی های پهلوانان کم تر از جنبه ی کاربردی اش برای نبرد با دشمنانِ داخلی و خارجی بود، دخالتِ آشکارِ حاکمان در کوچک ترین امورِ مربوط به پهلوانان خیلی عادی به نظر می رسید. البته شیخ زمانِ وقوعِ ماجرایی را که حکایت می کند، به روزگارانِ پیش از خود برده و گفته است:

 

 یکی در صنعت کُشتی گرفتن سرآمده بود، سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کُشتی گرفتی. مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت. سیصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی. فی الجمله پسر در قوّت و صنعت سر آمد و کسی را در زمان او با او امکان مقاومت نبود تا به حدی که پیش مَلِکِ آن روزگار گفته بود: استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگی ست و حق تربیت، وگر نه به قوّت از او کمتر نیستم و به صنعت با او برابرم.

ملک را این سخن دشخوار آمد. فرمود تا مصارّعت کنند.

مقامی متّسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت و زور آوران روی زمین حاضر شدند.

«حضورِ ارکانِ دولت و اعیان حضرت و زورآورانِ روی زمین» نشان می دهد که جنابِ مَلِک به تنهایی در رأسِ همه ی فدراسیون های داخلی و فدراسیون های جهانی قرار داشت. بنابراین، هیچ کسی در هیچ جای دنیا در مقامی نبود که نامی جز خدمت روی این دخالت های ملوکانه بگذارد. مهارِ محرومیتِ و تنبیهِ هر کسی که  حضورش را خوش نداشت به دستِ خودش بود. به برنده نشانِ افتخار می بخشید و ، از عجایبِ روزگار، البته روزگارِ ما، بازنده را توبیخ می کرد. شیخ با این که به قولِ خودش دارد حکایتِ مَلِک روزگارانِ گذشته را نقل می کند، چیز غیرعادی ای در رفتار او نمی بیند و خیلی بی خیال می گوید:

 

پسر چون پیل مست اندر آمد، به صدمتی که اگر کوه رویین بودی  از جای بر کندی. استاد دانست که جوان به قوّت از او برتر است، بدان بندِ غریب که از وی نهان داشته بود با او در آویخت. پسر دفع آن ندانست به هم بر آمد. استاد به دو دست از زمینش بالای سر برد و فرو کوفت.

غریو از خلق برخاست. ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورندهٔ خویش دعوی مقاومت کردی و به سر نبردی.

گفت: ای پادشاه روی زمین! به زورآوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علمِ کُشتی دقیقه‌ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی‌داشت. امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد.

گویا دعوت از «زورآوران زمین» فقط برای تماشای رقابتِ این استاد و شاگر بوده است، وگرنه بدون گزارشِ رقابت های دیگر یا پخشِ خبری درباره شان، تماشای مسابقه ی پایانی یا فینال چندان لطفی ندارد. البته پندِ ملوکانه ی ذیل از معظم له ثابت می کند که این معلق بازی های ورزشی فقط مقدمه ای برای پهلوان بازی های پیر و جوان در مبارزه با دشمنانِ سیاسیِ داخلی و خارجی است:  

 

گفت: از بهر چنین روزی که زیرکان گفته‌اند:

 دوست را چندان قوّت مده که اگر دشمنی کند تواند.

در این حرفِ مَلِک هیچ نشانی از دوستیِ ورزشی نیست. «زیرکان»ی که او از آنان این پند را فرگرفته است، صد در صد اهلِ سیاست اند. ظاهراً منظورِ او از «دوست» همان دوستِ هم میهن است. استخدامِ سرمربیِ خارجی در آن زمان رسم نبوده است. این ایجادِ حسِّ عدم اعتماد، حتی نسبت به فرزندِ خود، ویژه ی حکومت هایی بوده است که دوستان و نزدیکانِ حاکم با سر به نیست کردن اش به حکومت می رسیدند. حالا، حتی در دوستیِ با خارجی ها نمی توان اصل را بر عدم اعتماد گذاشت. حتی در امور سیاسی. امور ورزشی که جای خود دارد. مربیِ تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی اهلِ کشور پرتغال بود. نتیجه ی بازیِ تیم ملی ایران در برابر پرتغال بیشتر خوشایندِ ایرانی ها بود تا هم میهنانِ خودش. خودِ سرمربیِ پرتغالیِ تیم ایران از این نتیجه و از کار و کارنامه اش راضی بود و بعید است که این حکایتِ سعدی را آن طوری بخواند و بفهمد که مَلِک خوانده و لذّت برده و عبرت گرفته است. مَلِک در ادامه ی شک پراکنی اش می گوید:

 نشنیده‌ای که چه گفت آن که از پروردهٔ خویش جفا دید؟

 

یا وفا خود نبود در عالم

یا مگر کس در این زمانه نکرد

کس نیاموخت علم تیر از من

که مرا عاقبت نشانه نکرد

 

سخنِ آخر این که به قولِ ویتگنشتاین بعضی آدم ها در فهمِ بعضی از متن ها دچار «کورجنبه گی» اند. یعنی جنبه هایی از آن را نمی بینند و نمی فهمند- چیزی شبیه به کوررنگی. بعضی از آدم ها دچار کوررنگی اند، یعنی بعضی از رنگ ها را تشخیص نمی دهند و نمی بینند. اگر نقشی با رنگی که آنان در تشخیص اش مشکل دارند کشیده شده و در دلِ رنگ های دیگر گذاشته شده باشد، آنها اصلاً آن نقش را نمی بینند. آنها نقش بازی نمی کنند و واقعاً نقصی در بینایی دارند که باعث می شود آن را نبینند. درمانِ کوررنگی دشوار و گران است، در صورتی که چاره و درمانِ «کورجنبه گی» هزینه ای جز دقتِ بیش تر ندارد. اگر مخاطب یاد بگیرد که با دقت متن ها را ببیند و بخواند، حتماً می تواند با دقت بیشتر و تکرارِ خوانش اش جنبه های بیشتری از آن را پیدا کند و بفهمد. سعدی با همه ی دقت اش خیلی مانده بود که به زمانه ی ما برسد تا بتواند جنبه های منفیِ این حکایت را آن طوری که ما می فهمیم، ببیند و دریابد.

 

ادامه دارد