رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ ششم
رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ ششم
چهار، با خواننده ای که حتی پیش از خوانشِ «این متن» با حساسیّت و تعصب خاصی نسبت به مؤلف اش آماده ی جدل یا، به تعبیرِ دقیق تر، آماده ی جدال است، صحبت از خودِ متن و معنی و جنبه های دیگرش بی فایده است. او نمی فهمد که خودِ مؤلفِ «این متن» برای خودش متنِ دیگری است و لازم است با خوانشِ متفاوتی شخصیت اش بررسی و فهمیده و شناخته شود. او کاری به این ندارد که زندگی و دین و آیین و خیلی چیزهای دیگرِ«این مؤلف»، هر کدام متنی است که خوانشِ مناسبِ خودش را می طلبد. البته اگراین خواننده ی متعصب اجازه بدهد! مؤلف پرستیِ او به اندازه ای است که تهِ هر حرفی با او در مورد هر نکته ای از «این متن» به اینجا می رسد که مؤلف اش اگر خدا نبوده، کم از خدا هم نبوده و اتصال اش به خدا چنان مویرگی بوده که هر سخن و هر نَفَس اش حق شده است. او با چنین پیش فرضی، همان ابتدا به ساکن، به خودش قبولانده است که این متن را آن مؤلف چنان خوب ساخته و پرداخته که هیچ درزی ندارد تا کوچکترین و باریکترین مویی بتواند برای خودش جایی در آن پیدا کند. به عنوان مثال، از آدمی که حافظ را دیوانه وار می پرستد بعید نیست پس از خواندنِ متن پنهان غزلیات حافظ بُراق شود و از دکتر محمدرضا عزیزی ایراد بگیرد که او با چه حقّ و مقامی به جملاتِ عربیِ غزلیاتِ حافظ ایراد می گیرد. حافظ که حتماً حافظِ قرآن بود، یقیناً عربی اش هم آن قدر خوب بود که درست و نادرستِ جملات اش را خودش تشخیص بدهد. از دیدِ خواننده ی حافظ پرست، حافظ حتماً منظور خاصی داشته که آن طوری و به ظاهر غلط نوشته است! «حتماً»ها و «یقیناً»های چنین خواننده ای باعث می شود که بحث با او در باره ی خودِ «این متن» و موضوعِ آن به هیچ نتیجه ی درست و درمانی نینجامد. او پس از خوانشِ «این متن»، در کشمکش با خودش نیز به نتیجه ای بهتر از همانی که پیش از آن ذهن اش را پر کرده بود نمی رسد. نامِ «مؤلفِ این متن» همیشه خطِّ قرمز ِ اوست. اگر موضوعِ اصلیِ «این متن» خودِ مؤلفِ موردِ نظر باشد، دیگر می توان حدس زد که با شنیدنِ خوانشِ کسانی که خوانش شان با خوانشِ او اصلاً نمی خواند، چه الم شنگه ای بپا خواهد کرد. با این که «این متن» فعلاً فقط در باره ی «بررسی درستی و نادرستیِ کاربردِ واژه ها و جملاتِ عربی در دیوان حافظ» است و خواننده ی شیفته ی حافظ هنوز خوانش اش از عنوانِ متن جلوتر نرفته، نق زدن های ضدِّ نقدِ او شروع شده است و ادعا می کند که وقتی صحبت از حافظ است، دیگر حرف از درستی و نادرستیِ کارِ او، که یقیناً حافظ قرآن بوده و حتماً عربی اش هم بیست بوده است، نقد نیست، بلکه فضولی در کارِ بزرگانِ ادبِ این مرز و بوم است. اگر از چنین خواننده ای خواسته شود که پس از خوانشِ «این متن» نکاتِ مهم اش را با توجه به درجه ی اهمیت شان به ترتیب بنویسد، همیشه نامِ مؤلف همان اوّلِ اوّل جا می دهد. او از هرچه که بگذرد، از دفاع از آبرو و حیثیتِ مؤلفِ «این متن» نمی تواند بگذرد، حتی اگر مؤلف اش را عوضی گرفته باشد.
بهتر است با مثالِ جدّی تری سراغِ این نکته برویم. فرض کنید که بحثِ «این متن» بر سرِ این موضوع باشد که آیا اگر کسی به یک طرفِ صورت مان سیلی زد، باید طرفِ دیگر را هم به سوی او بگیریم و آماده ی دریافتِ سیلیِ بعدی باشیم. شاید «این متن» در بررسیِ این موضوع توانسته باشد خیلی خوب و منطقی به جنبه های منفی و مثبت اش در امور اجتماعی و سیاسی بپردازد. شاید جنبه ی مثبت اش را، چه در موردِ دعوای شخصی چه در موردِ جنگِ جهانی، واقعاً جوری توجیه کرده باشد که بعضی از خواننده ها بپذیرند که نگه داشتنِ صورت برای سیلیِ دوم با توجه به شرایطی خاص با عقل و منطق جور در می آید. به عنوانِ مثال، تا جایی که به خاطر دارم، دکتر علی شریعتی برای توجیه این جمله، جمله ای را به آن افزوده و چیزی شبیه به این را گفته است: «اگر کسی به صورتِ تو سیلی زد، تو به صورتِ او سیلی نزن که او دوباره خواهد زد». دکتر خواسته است با این جمله ی تفسیری اش ثابت کند که هدفِ اصلی از بیانِ چنین جمله ای و توصیه ی چنان واکنشی، پیشگیری از جنگ بوده است. اما کشیشِ متعصب که می داند اصلِ این جمله از عیسی مسیح است، درجا با افزودنِ علیه السّلامی ختمِ خوانش اش را اعلام می کند و به همه هشدار می دهد که، حرفِ پیغمبرِ خدا حرف ندارد و روی آن نمی شود حرف زد.
چون پیش از این عرض کردم که منظور از «این متن» می تواند هر سوژه ای، زنده یا مرده و مرئی یا نامرئی باشد، می خواهم با مثالی ورزشی نمونه ای از تعصبِ آزاردهنده و غیرورزشیِ هوادارانِ آتشی و مسئولینِ ترسویی را که چشم شان به تیترِ مطبوعات است نشان تان بدهم. فرض کنید که برای انتخاب بازیکن های تیم ملی فوتبال از میان آن هایی که در اردو هستند، قرار بر این باشد که با توجه به توانایی های جسمانی و روحی و مهارت های فنی شان، تعدادی را نگه دارند و بقیه را خط بزنند. سر مربیِ تیم با مربیان و کارشناسان و آنالیزور تیم می نشیند و تصمیم می گیرد که با مشاهداتِ خودش و اطلاعاتِ دیگران بهترین بازیکنان را برای هر پُست انتخاب کند. فرض کنید که قرار بر این باشد که بدونِ این که از بازیکنان نامی برده شود، در موردِ هر کدام با توجه به پُستِ تخصصی شان، فقط بنا بر اطلاعاتی که از سوی هر کدام از مربیان ارائه می شود لیستِ نهایی اعلام شود. بنابراین، هر بازیکنی می شود مؤلفِ کارها و فعالیت هایی که کرده است. هنگام بررسیِ عملکردِ هر یک از این بازیکن های مؤلف ممکن است چیزی شبیه به این ها گفته شود: بازیکنی داریم که در پُستِ تخصصی اش باید بتواند حداقل هشت کیلومتر در نود دقیقه بدود، در صورتی که تواناییِ دوندگیِ این بازیکنِ «فعلاً بی نام» بیش از پنج کیلومتر نیست. تعدادِ پاس های درست اش کم تر از بازیکنِ دیگری است که در همین پُست بازی و تمرین کرده است. شوت های در چهارچوب اش کم تر است. از دقیقه هفتاد به بعد عصبی می شود. زیاد به داور اعتراض می کند. هیچ تورنمنتی را بدون کارت زرد و قرمز به آخر نرسانده است. معمولاً از دقیقه ی هشتاد به بعد تمارض اش شروع می شود. خلاصه، پس از ارائه ی این اطلاعات در قالبِ «این متن» در موردِ این بازیکنِ بی نام و نشان، جناب سرمربی باید تصمیم بگیرد که او را نگه دارد یا کنار بگذارد. قاعدتاً، با این حساب که عملکردِ او از بازیکن های دیگرِ هم پُست اش ضعیف تر بوده است، باید از تیم خط بخورد. خودِ سرمربی هم که گاگول نیست، حتماً حدس زده است که نامِ این بازیکنِ «فعلاً بی نام» چیست، و می داند که هر که که باشد، با توجه به اطلاعاتِ فنیِ موجود بایستی از تیم کنار گذاشته شود. بنابراین، نخست بدونِ محافظه کاری می گوید که چنین بازیکنی را باید از اردو روانه ی خانه اش کرد. اما، پس از این که نامِ تک تک بازیکنان کنارِ اطلاعاتِ جمع آوری شده گذاشته می شود، جنابِ سرمربی، از ترسِ هواداران و مطبوعات و برخی از مسئولین، آن بازیکنِ ضعیف را به دلیلِ نامِ قوی و شهرتِ تأثیرگذارش کنار نمی گذارد. تازه، برای هر کدام از آن ضعف هایی که وجودِ حتی یکی از آن ها هم برای بازیکنِ تیم ملی خوب نیست، آقای سرمربی و دستیاران و مسئولینِ ذی ربط توجیه و بهانه ای پیدا می کنند. البته بعد از مشاهده ی ضعفِ او در مسابقات، در برابر اعتراضِ کارشناسانی که تازه دهن باز کرده اند، ناچار می شوند اعتراف کنند که تحت تأثیر جوّ حاکم بر مطبوعات ناچار شده اند که او را نگه دارند. ساید حقیقت این باشد که از چنان «نام»ی برای حفظِ «نان»شان نمی توانستند به آسانی بگذرند. خلاصه، آن همه تمرین و بازی تدارکاتی و اطلاعاتِ ثبت شده در «این متن» در برابرِ یک «نام»، سرآخر همه اش می شود کشک!
نقد نبایستی تحت تأثیر نام باشد! این نام می خواهد هر نامی و از هر نام آوری باشد. عدم آمادگی و نتایجِ ضعیفِ کُشتی گیری که با وجودِ سنّ زیاد قرار است به دلیلِ نام و نشان هایی که دارد به المپیک فرستاده شود، بایستی پیش از حضورِ او در المپیک نقد و بررسی شود تا کشتی گیرِ جوان تری به جای او برود، حتی اگر حاصلِ کار او هم هیچ گردن آویزی نباشد. مربیان و مسئولین نبایستی به هیچ نامی گردن بدهند، حتی اگر این نام از آنِ پهلوان نامدار و مقام آوری همچون غلامرضا تختی باشد. محبوبیتِ ورزشی و اجتماعی و سیاسیِ جهان پهلوان تختی نبایستی باعث می شد که مسئولین، از جمله خودِ او که در قبال پهلوانی و قهرمانی اش مسئول تر از همه بود، به حضورش در المپیکی تن بدهند که معلوم بود جوان ترها از او آماده تر و بهتر اند. جالب است که یکی از دلایلی که برای خودکشی اش مطرح کرده اند، احتمالِ سرخوردگی اش از همین شکست های ورزشی اش بوده است.
حالا که موضوعِ خودکشی اش را پیش کشیده ام، اجازه بدهید «این متن»درا با این موضوع بخوانیم. بگذارید با بیانِ واقعیتی دیگر، نشان بدهم که چگونه می شود نامِ پهلوان تختی را روی تشکِ دیگری به بازی گرفت. این بار، «این متن» در باره ی جسدی است که در اتاقی در هتل آتلانتیکِ تهران پیدا شده است. جسد متعلق به فردی به نام غلامرضا تختی است. این نام برای پلیس در درجه ی نخست از این نظر مهم است که می تواند نخستین سرِ نخ برای تحقیق روی علّتِ اصلی مرگِ او باشد. تحقیقاتِ اوّلیه نشان می دهد که علّت اصلی مرگِ او خودکشی بوده است. اما این نام برای خیلی ها نامی معمولی نیست و «این متن» را با هر معنی ای درباره ی او نمی پذیرند. نشان به این نشانی که اهلِ سیاست با تعصبِ خاصی نسبت به نامِ غلامرضا تختی و بدون توجه به «این متن» حرفِ خودشان را در موردِ او در بوق کرده و چنین شایعه کرده اند که پهلوان تختی را ساواک به دلایلِ سیاسی به قتل رسانده است. بعد، مردمِ ساده با خوانشِ چنین شایعه ای، باز با ارادتی که نسبت به نامِ او داشته اند، به این نتیجه رسیده اند که واژه ی شهید برازنده ی چنین نام آوری است. با این که «این متن» با تحقیق پلیس کامل تر شد و ثابت شد که علّت اصلی مرگ همان خودکشی بوده است. باز هم بعضی از خواننده ها حرفِ مؤلفِ «این متن» را چون پلیس است قبول نمی کنند. همچنین، زیر بارِ «متنِ خودکُشی» که مؤلف یا همان مرتکب اش همان پهلوان شان است نمی روند.
در هر موقعیت و وضعیتی و درباره ی هر چیزی، از «ب»ی بسم الله گرفته تا «ت»ی تمت، از سیاست گرفته تا دیانت و تجارت و هر چه که حرفی از آن در هستی هست، متأسفانه تا وقتی که خواننده در خوانش اش ضعفِ «این متن» را با نامِ مؤلف اش پوشش می دهد و کسی هم نمی تواند جلوِ او را بگیرد، معنی و مقصود همیشه ازقافله ی خوانش عقب می ماند و خیلی از اوقات اصلاً به مقصد نمی رسد.
از نظرِ خواننده ی متعصب، نه «این متن» بلکه هر متنی بایستی مؤلف و مرادِ او را همان جوری که او می خواهد معرفی کند. اغلب معرفیِ خشک و خالی هم برای او کافی نیست. باید همه او را به هر زبان و بیانِ پسندیده ای بستایند. اگر خدای نکرده نکته ای منفی در شخصیّتِ مراد و مؤلفِ بلاتشبیهِ او وجود داشته باشد، او برای ادای حقّ مریدی اش باید راهی برای موجه جلوه دادنِ آن پیدا کند. مثلاً اگر حافظ خوانی در پیشگاه حافظ پرستی از مداحیِ حافظ برای برخی از شاهان و حاکمانِ انتقاد کند، او سعی می کند که یک راهی برای تبرئه ی حضرت حافظ پیدا کند. خیلی از اوقات، کارِ بعضی از این آدم های متعصب مانندِ آن دانش آموزی است که در ورقه ی امتحانِ جغرافی اش در پاسخ به سؤالِ «پایتخت انگلستان کدام شهر است؟» نوشته بود:«پاریس». و بعد از امتحان که فهمیده بود پاسخِ درست «لندن» است، دست به دعا برداشته بود و می گفت: «خدایا کاری کن که پاریس پایتخت انگلستان شود». حافظ دوستِ متعصب ما هم خدا خدا می کند که مدرکی پیدا کند تا با آن ثابت کند که ممدوحِ حافظ، شاه شجاع، همه چیز تمام و شایسته ی مدح بوده است. خواننده ی متعصب برای این که دلِ خود و اعتبارِ مؤلفِ «این متن» را نشکند، زیرِ بار هیچ انتقادی، حتی وقتی پای خودِ مؤلف درگیرِ نکته ی موردِ بحث و نقد نیست، نمی رود. از نظرِ او، هر چه آن خسرو کند شیرین کند!
ببینید تا چه اندازه درگیرِ نام ها شده ایم! حتی از پسِ دو سه نام و لقبِ معمولی هم برنمی آییم. جالب است که نوزاد با آغازِ خوانشِ غریزی اش درجا نقدِ غریزی را هم آغاز می کند، با همان گریه ی اوّل. بعدها کم کم با درک و شناختِ درست از نادرست، باز هم خیلی فردی و غریزی به جایی می رسد که بزرگترها تسلیم راستگویی اش می شوند و می گویند: حرفِ راست را باید از بچّه شنید. او هنوز بزرگتری و کوچکتری حالی اش نیست. از همه انتقاد می کند، اوّل از همه از پدر و مادرِ خودش. بعد به نوجوانی که می رسد، بزرگترها به او گوشزد می کنند که، جز راست نشاید گفت، هر راست نشاید گفت. در جوانی، خیلی زود متوجه می شود که تا راستِ نیش دار و حقیقتِ تلخی را به زبان می آورد، یا به طعنه درباره اش می گویند: حرفِ راست را باید از دیوانه شنید، یا که با هشدار یا تهدید به او می فهمانند که زبانِ سرخ سرِ سبز می دهد بر باد.
خواننده ی متعصب دست پرورده ی فضای چاپلوس پروری است که به او این چنین القا کرده است که این کارش در واقع تکلیفِ فلان و بهمان اش و نشانِ تعهدِ به این و آن اش است. او وظیفه ی خود می داند که مؤلفِ «این متن» را در جایی غیر از درجه ی نخستِ اهمیّت قرار ندهد؛ برای او فرقی هم نمی کند که بحثِ «این متن» با شخصیتِ مؤلف و وجهه ی اجتماعی و سیاسی و مذهبی و عرفانی و علمی یا هر جنبه ای از شخصیت اش کاری دارد یا ندارد.
حتی در خوانشِ کسانی که ادعا می کنند که هیچ تعصبی نسبت به نامِ هیچ مؤلفی ندارند، باز چنین ایرادی دیده می شود. کافی است برای آزمایش به عنوان مثال یک بار شعری را بدونِ نامِ شاعر در اختیارشان بگذارید و بخواهید نظرشان را پس از خوانش اش بیان کنند، و بعد، پس از اعلام نامِ شاعر بخواهید دوباره درباره ی آن نظر بدهند. تفاوتِ واکنش و تغییر نظرشان، حتی اگر جزئی باشد، ثابت می کند که نقدِ مؤلف-محور به جای نقدِ متن-محور ممکن است گاه و بی گاه گریبانِ هر خواننده ای را بگیرد.
ادامه دارد