رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ پنجم
رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن-حرفِ پنجم
سه، برای خواننده باید معنی و مفهومِ «این متن» مهم تر از نام یا عنوانِ آن باشد. اگر «این متن» را به نامی دیگر در اختیارِ او بگذارند، از روی نام در موردش قضاوت نمی کند. نام و عنوان فقط در خوانشِ برخی از متونِ ادبی و هنری، آن هم نه همیشه، اهمیت دارد. اصلاً تمامِ یک متن را برابر با نامِ آن بگیرید. حساسیت و وسواس روی نام متنی که می توانست نامِ دیگری داشته باشد، تنها می تواند باعث سوگیریِ بی فایده یا انحراف از اصل مطلب شود. هر خواننده ای اگر به همین نکته توجه کند و خودِ متن را بی غرض بخواند و بررسی کند، هرگز به دام کسی که متن را با نامی دیگر یا متنی دیگر را با نام «این متن» در اختیارش می گذارد تا او را دست بیندازد و برداشت اش را مسخره کند نمی افتد. همین نکته را درباره ی نامِ مؤلف اش نیز می توان گفت. نامِ گوینده یا نویسنده مهم نیست، باید دید که خودِ «این متن» چه می گوید.
حتماً برای شما هم پیش آمده است که در جمعی فردی جمله ای را گفته و بعد شخصِ دیگری فقط به دلیلِ کینه و بُغضی که از او به دل داشته، بی خود و بی جهت در مخالفتِ با او گفته است که حرف اش بی معنی و چرند است. بعد آن اوّلی ادعا کرده است که اصلِ این حرف از خودش نیست و از فلان شخصیّتِ مهم و مشهور است. بعد این دومی که متوجه شده است با این اظهارِ نظرِ توهین آمیزش در واقع به آن شخصیّتِ مهم توهین کرده است، از حرفِ خود برمی گردد، یا برای این که قافیه را نبازد به نوعی آن را توجیه می کند. این عقب نشینی ها یا عذر و بهانه ها همگی ناشی از بحث نکردن روی اصلِ «این متن» است. شاید آن اوّلی برای این که حق را در آن جمع به جانبِ خود برگرداند، به دروغ گفته باشد که این حرف از خودش نبوده است. بعد که طرفِ مقابل حرفِ خود را عوض کرده و حرفِ او را پذیرفته است، اعتراف کند که حرفْ حرفِ خودش بوده و می خواسته است که طرفِ خود را امتحان کند. اگر کینه چشم آن دومی را کور نکرده بود و خودِ «این متن» را می دید، ازهمان ابتدا روی خودِ «این متن» بحث می کرد و از خودِ آن به درستی و نادرستی اش پی می برد. لازم نبود با نفرت و لجبازی نسبت به رساننده ی «این متن» حرفی را بزند که بعد ناچار شود به دلیلِ علاقه یا از ترسِ شخصی که به عنوانِ مؤلفِ «این متن» معرفی شده است، از حرفِ خود برگردد. او در هر دو مورد کور خوانده است.
فقط در مواردی که موضوعِ اصلیِ بحث خودِ مؤلف و شناختِ او بر اساسِ «این متن» است، می توان پای او را به بحث باز کرد. بررسی «این متن» و نسخه هایی که دیگران به عنوانِ «این متن» از این مؤلف در دست دارند، باعث می شود که شرح حال و سبک و عقیده ی مؤلف اش مرکزیت پیدا کند. در خوانش هایی که به منظور مقایسه و تجزیه و تحلیلِ نسخه ها انجام می شود، معنی و مفهومِ متن در درجاتِ بعدیِ اهمیت قرار می گیرد. بعضی ها، حتی وقتی محورِ بحثْ اصلی یا جعلی بودنِ «این متن» است، پس از این که با دلایل و اسناد و مدارکی ثابت می شود که نسخه ی موجودْ اصل است و به احتمالِ زیاد از «این مؤلف» است، با لجبازی و با توجه به معنیِ «این متن» اصل بودن اش را انکار می کنند و می گویند که، بعید است «این مؤلف» چنان حرفی را زده باشد. اگر آن دلایل و اسناد و مدارک درست باشد، بدون توجه به معنی «این متن» باید پذیرفت که «این مؤلف» یک بار از دست و زبان اش در رفت و چنین حرفی را نوشت یا گفت. جالب اینجاست که این گونه افراد، پس از این که ناچار به تسلیم می شوند، سعی می کنند با تفسیری عجیب و غریب «این متن» را جوری معنی کنند که با شخصیّتِ مؤلفِ محبوب شان، آن هم آن جوری که دلخواه خودشان است، جور دربیاید.
بنابراین، بحث در موردِ «این متن» وقتی که موضوعِ تحقیقِ خواننده جنبه ای از سبک و زندگیِ مؤلف اش است، با وقتی که معنی اش محورِ اصلی پژوهش است، خیلی فرق می کند. وقتی که خودِ معنی و مفهومِ «این متن» اصل است، خواننده نبایستی در قیدِ نامِ مؤلف باشد و در خوانش و ارزیابی و نتیجه گیری اش از آن شتابزده عمل کند. خواننده، کارش خواندن است. بایستی به دقت بخواند و با تأمل و منصفانه نظر بدهد. او بایستی به اندازه ی کافی بخواند و با آگاهی و به اندازه ی خوانش اش نظر بدهد. ضعفِ خواننده ی آلوده در غرض و مرض اش است؛ در صورتی که، ضعف در برداشتِ خواننده ی منصف عمدی نیست. ضعفِ او در دریافت اش است نه در سوگیری اش. هنوز خیلی ها با سوگیری در مورد متن های ناخوانده شان نظر می دهند. هنوز خیلی ها ختمِ کلام شان را پیش از این که «این متن» را ختم کنند، با حکمی مؤکد بیان می کنند.
لازم است دوباره تأکید کنم که منظور از «این متن» تنها نوشته های کتبی یا حتی شفاهیِ پیش روی خواننده نیست، «این متن» می تواند هر چیز و هر شخص و هر پدیده ای باشد که خواننده برای خوانش و درکِ مفهوم اش به تماشا و مطالعه و بررسی اش مشغول است. آموزشِ نقد، به معنیِ جامعِ آن، هر کسی را در هر موقعیتی باشد، به عنوانِ خواننده ای در نظر می گیرد که متنی را برای تجزیه و تحلیل پیشِ روی خود دارد. «این متن» می تواند حتی خودش و جنبه ای از کار و زندگیِ شخصی اش باشد. «این متن» در هر آن می تواند هر چیزی باشد. مشاهده ی یک درگیریِ خیابانی، چه به طور مستقیم و چه از طریقِ رسانه ها، دریافتِ شرحی از زندگیِ شخصیتی سیاسی، نظامی یا هنری از شبکه های متفاوت و یا حتی برخوردی رو در رو با همان شخصیت، هر کدام می تواند نمونه ای از «این متن»ی باشد که او فعلاً دارد می خواند و می خواهد بفهمد. او باید بیاموزد که خودِ «این متن» درباره ی خودش چه می گوید و نیز آگاه باشد که به عنوان خواننده هر بار بر اساسِ موضوعِ خوانش اش باید «این متن» را چگونه بخواند و بر اساس چه معیارهایی درباره اش نظر بدهد. فعلاً نظرِ شخصی خودِ او، چه درباره ی «این متن» و چه درباره ی «این مؤلف»اش، نبایستی هیچ دخالتی در این خوانش اش داشته باشد. نه به خیر و نه به شرّ. نه به تأیید و نه به تکذیب. باید حرف های خودِ «این متن» را خوب بخواند و پس از سبک و سنگین کردن اش، آن هم با ترازوی عقل و منطق، درباره اش نظر بدهد. این کاری است که هر خواننده ای باید از کودکی یاد بگیرد. انسان خواننده ی متن به دنیا می آید. از زمانی که نوزاد واردِ متنِ هستی می شود، جز با متن با هیچ چیز دیگری سر و کار ندارد. همه ی زندگی اش متن است. هر چه را که در بیداری یا خواب می بیند، بخشی از متنِ بزرگی است که هر بار سعی می کند پاره ای از آن را بخواند و بفهمد. با گرداندنِ چشم از سویی به سوی دیگر، با پریدن از موضوعی به موضوعی دیگر در گفت و گو، با رفتن از صفحه ای به صفحه ی دیگر در فضای مجازی، با تغییرِ کانالی به کانالِ دیگر و به صدها شیوه ی دیگر، هر انسانی با آگاهی یا ناخودآگاه، مدام از متنی به متنِ دیگر می رود. مدام هر متنی را در دلِ متنی دیگر می بیند و می خواند و بررسی می کند. منتها، تمرکزِ او هر بار و هر لحظه روی متنی خاص و نقطه ای تحتِ عنوانِ «این متن» است.
به مرور زمان و با رشدِ خواننده، از نوزادی تا بلوغ، برخورد و واکنشِ غریزی ترِ او بایستی جای خود را به خوانش و پاسخ دهیِ آگاهانه تر بدهد. کم کم تعدادِ متن های او بیش تر می شود. غیر از «این متن»ی که پیشِ روی او قرار گرفته است، چندین متنِ دیگر با موضوعی مشابه و مربوط، حتی نامربوط، در ذهنِ او مرور می شود تا او را به مفهومِ «این متن» برساند. گاهی به درست و اغلب به اشتباه، آن متن های دیگر روی برداشت اش از این متن تأثیر می گذارد. عجیب تر از همه این که، گاهی همان متن های موجود در حافظه اش، پیش از این که «این متن» را کامل بخواند، آفت-مانند و پارازیت وار برداشتی را در موردِ «این متن» به او تحمیل می کند. به همین دلیل است که گفته می شود، نبایستی خوانش اش را با پیش فرض های خود در موردِ «این متن» و حواشی اش آلوده کند.
متأسفانه خوانش یک مهارتِ شخصی است، یعنی حتی اگر شرایطی فراهم شود که هر فردی «این متن» را آزادانه بخواند و با استقلالِ کامل در موردش نظر بدهد، باز هم پرهیز از آلودگی های خوانش به شخصیّتِ خودِ او بستگی دارد. حتی در کشورهایی که به اصطلاح پیشرفته اند و خواننده ها از فضای دمکراتیک تری برای بیان عقیده شان برخوردارند، هنوز خوانشِ خیلی از مردم، و در نتیجه واکنش شان، آلوده به پارازیت های مزاحم است. فرقِ اساسیِ خوانشِ «این متن» در جامعه ای عقب افتاده با خوانش اش در جامعه ای پیش رفته، فقط در این است که حکومت در آن جوامع بر اساس قانون به خواننده اجازه می دهد با آزادیِ نسبیِ بیشتری درباره اش نظر بدهد. قانون در چنین کشورهایی به مزاحم ها اجازه نمی دهد که روی خوانش و ابراز نظر و عقیده اش تأثیر بگذارند. حکومت ها قضاوت در موردِ درستی یا نادرستی نظرها را به عهده ی خودِ مردم می گذارند، ولی نمی گذارند که فرد یا گروه یا حزب خاصی خواننده ی «این متن» را در منگنه بگذارد، یا مطابقِ سلیقه و فکر خودش محاکمه و مجازات کند. اما در جوامعِ عقب مانده، مجمعی از خوانندگانِ منتخب از سوی حکومت به عنوانِ نخبه، به جای همه ی خواننده ها در موردِ درستی یا نادرستیِ حرفِ «این متن» نظر می دهند. حتی اجازه ی خواندنِ «این متن» به دستِ همین «نخبه های پیش خوان» است. همین تفاوتِ خوانش موجب بروزِ تفاوت های اساسیِ دیگر در زندگیِ مردمِ چنین جوامعی می شود. خودِ دموکراسی گونه ای خوانش است. بدونِ چنین خوانشی به هیچ وجه فضای دموکراتیک برای هیچ فردی فراهم نمی شود. همان طور که خوانشِ آدمِ عاقل و بالغ با خوانشِ آدمِ جاهلِ نابالغ از «این متن» فرق می کند، خوانشِ حکومتِ دموکراتیک با خوانشِ حکومتِ استبدادی از آن خیلی فرق می کند.
از سوی دیگر، چون خوانش فعالیت و مهارتی فردی است، می توان ادعا کرد که خودِ خواننده می تواند در خوانش اش خیلی مستبدانه یا آزادانه برخورد کند. گاهی خودِ خواننده نخستین دیکتاتوری است که به خودش چیزهایی را پیش یا در ضمن یا پس از خواندن دیکته می کند. همین خواننده ی دیکتاتور از خواننده های دیگر نیز توقع دارد که «این متن» را مثلِ خودِ او بخوانند و بفهمند. به همین دلیل است که رفتارهای شخصیِ خواننده های غرض ورز در کشورهای پیشرفته چندان تفاوتی با رفتارهای همتایان شان در کشورهای عقب مانده ندارد. بعضی ها مشابه همان تعصب ها و تبعیض هایی را که در کشورهای عقب مانده نشانِ عقب ماندگی شان در نظر گرفته می شود، هنگامی که در رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته می بینند، همان ها را به عنوانِ نشانِ وجودِ آزادی و دموکراسی معرفی می کنند. با کمی دقت می شود متوجه شد که مردم چندان فرقی نکرده اند. حکومت و قانون شان جوری فرق کرده است که می تواند با معیاری مشخص واکنش های افراد و احزاب و اصناف را مهار کند. در واقع، قانون گرایی و ترس از قانون باعث شده است که مردم کم تر به آفت ها و پارازیت ها آلوده شوند یا در صورتِ آلودگی کم تر فرصتِ بروزش را داشته باشند. یعنی اگر خواننده ای مخالفِ «این متن» باشد، شاید مطابقِ قانون ایرادی نداشته باشد که بر ضدِّ آن چیزی بنویسد، یا حتی آن را در خیابان آتش بزند، ولی نمی تواند ضدِّ قانون رفتار کند و مؤلف اش را آتش بزند یا خواننده ی مخالفِ خود را تهدید کند.
ادامه دارد