اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (50) آوار آفتاب: کو قطره ی وهم-2
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (50) آوار آفتاب: کو قطره ی وهم-2
«کو قطره ی فهم» یکی از شلوغ ترین و فشرده ترین شعرهای سهراب است. سهراب هر یک از دفترهای شعرش را به موضوعی اختصاص داده بود. کتابِ اول با عنوان مرگ رنگ در موردِ شب و تاریکی و دود و معما و هر چیزی بود که باعث می شد رنگ ها و واقعیت به روشنی دیده نشود. کتاب دوم زندگی خواب ها به خواب هایی می پرداخت که زندگی به گونه ی دیگری در آن ها جریان داشت. این کتاب سوم، آوار آفتاب، ویژه ی شرح اوضاعی است که با طلوعِ خورشید پیش می آید. آفتاب می بارد و با نورِ خود روی سرِ کسی که خوابیده است آوار می شود. درست مثلِ همین اتفاقی که در «کو قطره ی وهم» رخ داده است. البته سهراب این شعر را خیلی پیچیده و رمزی نوشته است. اتفاقاً، از واژه ی «رمز» هم استفاده کرده و چیزی گفته است که نشان می دهد او عمداً مخاطب های شعرش را گرفتار استعاره ها و کنایه هایِ تو در تو و گاه درهم و برهمِ شعرش کرده است. به آخر این شعر که می خواهد برسد، تصمیم می گیرد که مخاطب اش را نیز به جایی برساند که تقریباً یک چیزی از حرف هایش سردربیاورد. به همین دلیل یکباره و بی مقدمه می گوید:
رمزها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند.
در ادامه در موردِ این جمله بیشتر حرف خواهم زد. فعلاً چیزی که مهم است و به چشم می آید، این است که سهراب تقریباً شمه ای از آن کتاب های اول و دوم را در این شعر آورده و حتی استارتِ پرداختن به کتاب های بعدی اش را هم از همین جا زده است. «کو قطره ی وهم» هم نمادها و نشانه هایی از مرگ رنگ را در خود دارد و هم آثاری از زندگی خواب؛ خودش هم که قرار است نمونه ای از آوار آفتاب باشد. اما مهم تر از این ها، «زمزمه ی آب» روان است که کم کم به آن هم در این شعر می رسیم. می توانم بگویم اگر سهراب صدای پای آب را به صورتِ روایتی یکدست نمی نوشت، حتماً سی چهل شعر را جدا جدا، ولی همه در موردِ صدا و زمزمه ی آب، می نوشت و در یک کتاب جمع می کرد. سهراب هر چه را که برایش مهم بود در این شعر و در این یک قطره وهم جمع کرد.
بین این سهرابِ جوان که نقشِ کسی را بازی می کند که با «وهم» و برای سرگرمی سرگردانِ قطره ای وهم است، با سهرابِ «در گلستانه» که صدایِ موهومی او را به سمتِ خود می کشاند فرق بسیاری است. این سهرابِ جوان با همه ی پیدایی اش میپخواهد وانمود کند که گم شده است. سهرابِ «در گلستانه» ی حجم سبز گمشده ای است که پیداست کجاست و چه می گوید. بفرمایید این هم یک نمونه اش:
دشت هایی چه فراخ!
کوه هایی چه بلند!
در گلستانه چه بوی علفی می آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.
واقعاً در پی چیزی است که نیاز و زندگی اش است. جوری از آن چیز حرف می زند که آدم احساس می کند دمِ دست اش است. ظاهراً آن را دارد، ولی چون هر بار به رنگی و به شکلی خودش را می نمایاند، او در پیِ حقیقت اش سرگردان است. این چنین است که او در این جست و جوی اش گمشده ی پیدایی است. نقش بازی نمی کند. باورپذیرتر حرف می زند. حتی از نادیده جوری حرف می زند انگار پیش چشمان اش است. می گوید:
پشت تبریزی ها
غفلتِ پاکی بود که صدایم می زد.
حس آمیزی اش چنان به جا و به موقع است که مخاطب اش را هم کنجکاو می کند که با او برود و ببیند که پشتِ تبریزی ها چه خبر است. او که می رود، مخاطب اش را نیز با خود می برد:
پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم:
چه کسی با من حرف می زد؟
او که می ماند مخاطب نیز با او می ماند. مخاطب را همچنان با خود نگه می دارد تا بفهمد که این چه کسی است که او را صدا می زند.
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
احساسِ این سهراب مثلِ همین سوسماری که لغزید، واقعی تر از سهرابِ جوانی است که با تکلف از خزنده ی بی نام و نشانی حرف می زند که در خورشید چمن ها دیده گشود، اما انگار که در تاریکی بود و نمی شد فهمید دقیقاً چه خزنده ای است. «در گلستانه»، سوسمار خوب به چشم می آید.
سهراب جوان ادامه ی شعرِ «کو قطره ی وهم» را همچنان خیلی تکنیکی و با تکلف پیش می برد. چون ساده حرف نمی زند، اغلب راویِ در صحنه را کنار می گذارد و خودِ شاعرش را مدام به رُخ می کشد. دستِ خودش را رو می کند. حتی اگر در پیِ «وهم»ی باشد که الهام بخشِ شعری بشود، مخاطب اش متوجه می شود که او در خودِ وهم گرفتار شده است. همین شعرش را به زمانِ حال دارد روایت می کند. یعنی حتی نمی شود که تضاد بینِ این حال و وضع و این بیان اش را این طور توجیه کرد که در زمانِ وقوعِ این رویدادها و این حسِّ نیاز، او به هیچ وجه تواناییِ وصف شان را نداشت. تنها جایی که از فعلِ گذشته استفاده می کند، آن جایی است که می گوید: «هنگام بزرگ بر لبانم خاموشی نشانده بود». این جمله اش هم به بخشی از همین زمانِ حال برمی گردد که زودتر از بقیه ی حوادث روی داده بود. پس از آن، دوباره به زمان حال برگشته است. در واقع، همان ادعای لب بستگی اش با آن گذشته ای که لبان اش گویایی داشته و حالت اش را توصیف کرده است جور در نمی آید. مخاطبِ سهرابِ جوان باید حس کند که حالا همراهِ او و مثلِ او تشنه ی وهم است، در صورتی که پس از جمله های او متوجه می شود که خودش را سرگردانِ چیزی کرده است که خودِ خودِ وهم است. سهراب جوان می گوید:
بال ها، سایه ی پرواز را گم کرده اند.
منظورش از «بال ها» بایستی همان «بال های وهم» باشد که باز نمی شوند. اگر باز شوند و به اصطلاح این پرنده بپرد چه می شود؟ حتماً سایه شان مانندِ سایه ی پروازِ آن «باز» روی زمین می افتد و دیده شود. این که ظاهرِ قضیه است و مهم نیست. اصلِ قضیه و موضوعِ اصلی چه می تواند باشد؟ اگر این پرنده همان پرنده ی وهم باشد و به پرواز دربیاید چه می شود؟ -احتمالاً این راوی را به دنیایی از شعر و خیال می برد. ولی از اوضاع و احوال و از سیاقِ گفتارش معلوم است که او دارد در همین دنیایی که تشنه اش است آب می خورد. البته این «وهم»ی که او در پی اش است، حشره است و پرنده نیست. این همان «زنبور»ی است که در خیال اش پر زد و او را از خواب پراند. حالا همان زنبور باید بال ها را باز کند و به سوی کسی بیاید که منتظرش است. راوی می گوید:
گلبرگ، سنگینی زنبور را انتظار می کشد.
پس با این گفته ظاهراً محلِ فرودِ زنبور مشخص شد: گلبرگ. ولی چون پیش از این حرف از گُلی و گلبرگ هایش نبود. ناچاریم به این نتیجه برسیم که راوی خودش را که در انتظارِ قطره ای وهم است، به گلبرگ تشبیه کرده است. اوضاع کمی پیچیده شد! شاید از همان ابتدا و از همان «سر برداشتن» از خواب، راوی خود را به گُلی تشبیه کرده بود که در پیِ زنبورِ وهمی یا پس از جنبشِ ابری، احتمالاً پس از باران، از غنچه بیرون آمده بود. ابری کنار رفت و خورشید نمایان شد. شاید قرار است «زنبور» به دلیلِ رنگِ زردش به خورشید نیز برگردد. با این حساب، «پر زدن زنبور» و «جنبشِ ابر» همزمان اتفاق افتاده است.
احساسِ راوی پس از لمسِ خاکِ مرطوب گویایِ نیازِ گُل به خاک و آب است:
به طراوت خاک دست می کشم،
نمناکی چندشی بر انگشتانم نمی نشیند.
یعنی خاک نمناک است، ولی نمناکی اش برای او چندش آور نیست. در واقع، وقتی که از «نمناکیِ چندش آورِ خاکِ مرطوب» حرف می زند، برای لحظه ای حسِّ انسانی اش را جای حسِّ گیاهی گُل می گذارد. او با احساسی گیاهی به سوی آب روان می رود:
به آب روان نزدیک می شوم،
ناپیدایی دو کرانه را زمزمه می کند.
راوی پس از آن دست کشیدن به خاکِ مرطوب، که لازمه اش خم شدن یا نشستن روی زمین است، از بلند شدن و راه افتادن و رفتن به سوی آب چیزی نمی گوید، زیرا گیاه برای رسیدن به آب هیچ کدام از این کارها را نمی کند. گیاه با ریشه اش به آب روان نزدیک می شود. به جای این ها، از نزدیک شدن به آب می گوید انگار به سمتِ آن می روید. سهرابِ جوان با جمله ی بعدی اش باز هم هنر شاعری اش را به رُخ می کشد و حسِّ آب روان را این گونه معنی می کند که، «ناپیداییِ دو کرانه را زمزمه می کند». ظاهرِ حرف اش این است که آبِ روان دارد ناپیداییِ سرچشمه و مقصدِ خود را زمزمه می کند، ولی این حسّی است که خودِ راوی دارد، وگرنه خودِ آبِ روان که به هر دو سر یا کرانه اش متصل است و از هر دو سو خبر دارد و از ابتدا تا انتها زمزمه اش برقرار است، زمزمه اش برای روانی اش است. اگر بایستد، مانندِ پرسش گری که به پاسخ اش رسیده باشد، زمزمه اش قطع می شود. برای راوی، «آب روان» مانند همان «وهم» بی کرانه است. او پیش از این از نگاهِ آن خزنده به بیکرانیِ برکه ی پیش روی اش چشم دوخته بود. راوی با تصویر شاعرانه ی دیگری می خواهد این ناپیداییِ این وهمِ بی کرانه را نشان بدهد؛ می گوید:
رمزها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند.
سهرابِ جوان مدام در حسِّ راوی اش دخالت می کند و در حقیقت به آن خیانت می کند. یعنی چیزی را می گوید که مالِ آن حسّ و حال نیست. شعرِ او به حرف و نیازِ راوی می چربد. تشبیهِ رمزها به انارِ ترک خورده به هیچ وجه درست و مناسب نیست، مخصوصاً با بهانه ای که برای جفت و جور کردن این تشبیه تراشیده است. بهانه اش تعریفِ «ناپیداییِ دو کرانه» از دیدِ آب روان است. به نظر می رسد که نیمی از رمزِ «انار ترک خورده»، یعنی یک کرانه اش، با شکافته شدن اش معلوم می شود. حالا دیگر معلوم است که انارِ رسیده به کجا رسیده است و توی آن چه خبر است، با وجود این، هنوز معلوم نیست که از کجا راه افتاده که به این جا رسیده، یعنی هنوز یک کرانه اش پیدا نیست. پس، این تشبیه به «آبِ روان»ی که دو کرانه اش، البته برای خودِ راوی، ناپیداست ربطی پیدا نمی کند. حتی وصفِ حالِ خودِ راوی که خواب اش شکافته شده و نیمه ی قبل و بعدِ آن معلوم نیست نیز نمی تواند باشد. سهرابِ جوان تصویرِ زیبایی از انار ترک خورده در نظر داشت و هوس کرد هر جور شده آن را در این شعر استفاده کند. مشخص است که خوب در دلِ این روایت ننشسته است. سهراب بعدها تصویر انارهای ترک خورده و دانه شده را برای بیان قصد و منظور اشخاص یا گشودنِ رمزِ زندگی شان خیلی بهتر به کار گرفته است. به دو نمونه ی ذیل توجه کنید:
تا اناری ترکی برمی داشت
دست فواره ی خواهش می شد
یا
من اناری را، می کنم دانه، به دل می گویم:
خوب بود این مردم، دانه های دل شان پیدا بود.
می پرد در چشمم آب انار: اشک می ریزم.
سهرابِ جوان پس از تصویرِ «انار ترک خورده» ناگهان می گوید:
جوانه ی شور مرا دریاب، نورسته ی زودآشنا!
منظورش از «نورسته ی زودآشنا» چیست؟ «انار ترک خورده» که نمی تواند «نورسته» باشد. او حالا مخاطب اش را «نورسته ی زودآشنا» لقب داده است. پیش از این او را «چشم انداز بزرگ» نامیده بود. این ها همه به «وهم» برمی گردد. حتی «چشم انداز بزرگ» تصویری از «وهم»ی است که بیکران است و کرانه هایش مانندِ دو کرانه ی آب روان پیدا نیست. راوی تشنه ی قطره ای از این آبِ روان است. اگر قطره ای هم از آن را به دست بیاورد، همان قطره هم دو کرانه ی ناپیدا خواهد داشت. یعنی «وهم» چیزی نیست که برای کم ِ آن کرانه های بسته ای در نظر گرفته شده باشد. هر طور که آن را تصور کنید، بی کران است. شاید ادامه ی حرفِ راوی بهتر بتواند این برداشت را توضیح دهد. می گوید:
درود، ای لحظه ی شفاف! در بیکران تو زنبوری پر می زند.
اکنون راوی به آن «قطره ی وهم» رسیده است. منظورِ از «اکنون» در اینجا از همان مصرعِ نخست تا پایانِ شعر است. همه اش در مورد یک حادثه و یک لحظه است. همه چیز خیلی سریع در یک آن اتفاق افتاده است. این لحظه برای او «لحظه ی شفاف» است. زنبوری که به اندازه ی قطره ای کوچک است در لحظه ای، که آن هم کوچک است، دارد پر می زند. او این «لحظه ی شفاف» را با این که به ظاهر لحظه ای بیش نیست، بی کران می نامد. خودِ خورشید مانندِ زنبوری در این لحظه ی شفاف و روشن و در نورِ بی کران خودش دارد پر می زند. نام «خورشید» فقط یک بار در این شعر به کار رفته است و یک بار هم از «بارش آفتاب» حرفی به میان آمده است، ولی «هنگام بزرگ» می تواند اشاره ای به طلوع خورشید باشد و با «بارش آفتاب» است که «چشم انداز بزرگ»ی پیشِ چشمِ همه باز می شود و چیزی که گلبرگ معمولاً انتظارش را می کشد نور است نه زنبور. همه در بارشِ آفتاب و در این «جوش شگفت انگیز» که خورشید فراهم کرده است، سیرِ طبیعی شان را طِی می کنند، حتی آن کبوتری که به رؤیا بود. اما با آن «درود»ی که راوی نثار «این لحظه ی شفاف» کرده است، معلوم می شود که «جوانه ی شور» او یا همان «نورسته ی زودآشنا» او را سرانجام به به «قطره ی وهم»ی که در پی اش بود رسانده است.
اگر شما از درونِ متنِ این شعر چیز دیگری دریافت کرده اید، مرا بی خبر نگذارید. از بیرونِ این متن، مثلاً با تکیه بر نمونه های ازلی و ابدی، حتماً می شود حرف هایی در موردِ این شعر زد، ولی فعلاً این جور حرف ها و دخالت ها راستِ کار من نیست. فکر می کنم متن باید همان دنیای بیرون را در خودش بسازد.