اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (50) آوار آفتاب: کو قطره ی وهم-1

 

کو قطره ی وهم

سر برداشتم:

زنبوری در خیالم پر زد

یا جنبش ابری خوابم را شکافت؟

در بیداریِ سهمناک

آهنگی دریا-نوسان شنیدم، به شکوه لب بستگی یک ریگ

و از کنار زمان برخاستم.

هنگام بزرگ

بر لبانم خاموشی نشانده بود.

در خورشید چمن ها خزنده ای دیده گشود:

چشمانش بیکرانی برکه را نوشید.

بازی، سایه ی پروازش را به زمین کشید.

و کبوتری در بارش آفتاب به رؤیا بود.

پهنه ی چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ!

در این جوش شگفت انگیز، کو قطره ی وهم؟

بال ها، سایه ی پرواز را گم کرده اند.

گلبرگ، سنگینی زنبور را انتظار می کشد.

به طراوت خاک دست می کشم،

نمناکی چندشی بر انگشتانم نمی نشیند.

به آب روان نزدیک می شوم،

ناپیدایی دو کرانه را زمزمه می کند.

رمزها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند.

جوانه ی شور مرا دریاب، نورسته ی زودآشنا!

درود، ای لحظه ی شفاف! در بیکران تو زنبوری پر می زند.

 

در این شعر، سهراب جوان جوری حرف می زند انگار آدمِ خواب آلوده ای است که چرت اش پاره شده و هنوز نمی تواند همه چیز را با چشمی باز و بیدار و ذهنی خالی از خیال ببیند. خیلی از افعال و عباراتی که به کار برده است، صنعتی است و چندان طبیعی به نظر نمی رسد. متن اش سرشار از صنایعِ ادبی است، البته حس آمیزی هایش بیشتر است. او محتوای یک لحظه ی شلوغِ ذهن اش را بیرون ریخته است. شاید تمامِ تلاش اش در این شعر برای این بود که بتواند این حسِّ سورئالیستی اش را بیان کند و تا می تواند همه ی سحنه هایش را به نمایش بگذارد.

پس از جمله ی تعجبیِ پرسش مانندِ «کو قطره ی وهم» در عنوانِ شعر و در پیِ اش کاربردِ واژه های «خیال»، «خواب» و «رؤیا» در متن اش، پرسشِ مهم تری مطرح می شود که بدونِ پاسخ دادن به آن تکلیفِ «وهم» و حضور و غیبت اش مشخص نمی شود:

آیا سهرابِ جوان با آگاهی از تفاوتِ بینِ این واژه ها، بویژه دو واژه ی «وهم» و «خیال»، آن ها را در این شعر به کار برده است؟

 در تعریف «وهم» گفته می شود که «وهم»، برخلافِ عقل که مدرکِ معانی کلّی است، مدرک معانی جزئی است. «وهم» مانندِ حس ممکن است دچار خطا شود. خطاهای «وهم» و «حس» را عقل تشخیص می دهد و برطرف می کند. بنابراین، «وهم» نیازمندِ تصدیق است، یعنی درستی و نادرستی یا مطابقت و عدمِ مطابقت اش با واقعیت باید بررسی شود. «وهمیّات» در منطق به قضایایی گفته می شود که «قوه ی وهم» موجب اعتقاد به آن ها می شود. به عنوان مثال، طبقِ حکمِ «وهم» است که باور می کنیم که «دو جسم نمی توانند در یک مکان باشند» و «یک جسم ممکن نیست در دو مکان باشد». پس، «وهم» می تواند حکم درست نیز صادر کند. «وهمِ کاذب» اغلب ناشی از حسّ و احساسِ کاذب است. عقل «وهمیّاتِ کاذب» را باطل می کند. به عنوانِ مثال، عقل تعریفی کلّی برای دوستی و دشمنی ارائه می دهد، ولی این «وهم» است که باعث می شود ما به اشتباه، شاید هم به درستی، فردِ خاصی را دوست یا دشمن بپنداریم.

اما، برخلافِ «وهم» که به معانی جزئی می پردازد، «خیال» درگیرِ صور جزئی است. «خیال» نه تصدیقِ کسی را می طلبد و نه تکذیب اش را، فقط در پیِ تأثیرگذاری است. شعر از «خیال» در می آید و کاری به این ندارد که مخاطب اش حرف های شاعر را درک و تصدیق می کند یا نه. مشکل اینجاست که خیلی ها گاهی «وهم» و «خیال» را یکی می گیرند و به تفاوتِ بین شان توجهی نمی کنند. سهرابِ جوان چطور؟

تمامِ این شعرِ سهرابِ جوان روی «خیال» بنا شده است، اگر «خیال» و «وهم» را مترادفِ یکدیگر بگیریم، عبارتِ «کو قطره ی وهم» با موضوع و متنِ شعرش نمی خواند. «قطره» که به معنیِ «ذرّه» گرفته شده است، محسوس تر از خودِ ذرّه است. شاعرِ جوان با این عبارت می خواهد برساند که، ذرّه ای «وهم» نه تنها در این لحظه از زندگی اش، بلکه در این اندیشه و گفته اش وجود ندارد. البته، اگر منظورش این باشد که هر چه که می اندیشد و می گوید عینِ واقعیت است و کاری به این ندارد که همه اش از نظر دیگران توهمی بیش نیست، باز هم به همین «بی وهمی» اش برمی گردد. تو در پیِ «فراوهم» است، چیزی فراتر از فراواقع گرایی یا سورئالیسم.

واژه ی «قطره» باعث می شود کسی را که می گوید «کو قطره ی وهم» تشنه ی وهم بدانیم. جالب اینجاست که خواننده با خواندنِ این شعر دچار توهمی فراتر از برداشتِ معمولی از آن می شود. یک نتیجه اش این می شود که او نیز همچون خودِ شاعر شاید به این نتیجه برسد که بین «وهم» و واقعیت هیچ فاصله ای نیست. البته، پیش از این در تعریفِ «وهم» به این نکته اشاره شد که پس از دخالتِ عقل و به حکمِ آن مشخص می شود که پنداری که واقعی نیست، همان «وهم کاذب» است. به نظر می رسد که سهراب جوان که در این شعر خیالاتیِ خیالاتی است نمی خواهد باور کند که دچار توهم شده است. با این حساب، او خودِ «خیال» و «خواب» و «رؤیا» را هم از جنسِ «وهم»، و همه را با هم عینِ واقعیت می بیند. شاید آن «وهم»ی که او تشنه اش است همان خوابی باشد که از آن بی اختیار سربرداشته و مایل است به آن برگردد.

او در آغازِ این روایت از لحظه ای از زندگیِ سرشار از توهم اش می گوید:

سر برداشتم:

با توجه به ادامه ی روایت اش معلوم می شود که از «خواب» سر برداشته و تازه بیدار شده است.

زنبوری در خیالم پر زد

یا جنبش ابری خوابم را شکافت؟

 

منظورش از «پر زدنِ زنبوری در خیال» معلوم نیست. معلوم نیست که این زنبور از خیالِ او پر زد و رفت یا آمد و باعث شد که آن خیالی که در سر داشت بپرد و برود. از آخرین جمله ی این شعر می توان چنین برداشت کرد که این زنبور همان «وهم»ی است که آمده بود و در خیالِ او پر زده و رفته بود و او منتظرِ بازگشت اش بود. او جایی در ادامه ی این شعر این انتظارش را فرافکنی کرده و گفته است:

گلبرگ، سنگینیِ زنبور را انتظار می کشد.

او امیدوار است که دوباره به «وهم» و خواب و خیال اش برگردد. این زنبور مثلِ خودِ «وهم» می تواند هر چیزی باشد.

او که نمی داند آنچه که خواب اش را شکافت زنبوری بود یا جنبشِ ابری، چرا اصلاً به زنبور اشاره کرد؟

به احتمالِ زیاد، سهراب جوان «خیال» را نیز برابر با «خواب» گرفته است. بنابراین، او دارد به این فکر می کند که دلیل بیداری اش کدام است: پر زدنِ زنبور در خیال اش؟ یا جنبشِ ابری در جایی که خوابیده بود؟ با این حساب، باید گفت که او در فضای باز خوابیده بود.

آیا ترس از زنبور باعث شد که یکباره از خواب سر بردارد؟ به نظر نمی رسد که در خواب چیزی او را ترسانده باشد. او خودِ بیداری را سهمناک می بیند که می گوید:

در بیداریِ سهمناک

آهنگی دریا-نوسان شنیدم، به شکوه لب بستگی یک ریگ

و از کنار زمان برخاستم.

راویِ از خواب برخاسته است و می گوید که در بیداریِ ترسناک اش صدای موجِ دریا را شنید. «دریا-نوسان» به معنیِ موج است. «لب بستگی» نیز که صفتِ ریگ شده به معنیِ سکوت است، و بنابراین، «زمان» برای این که نظیرِ آن ها بودن را رعایت کند باید «دریا» باشد. ولی اگر بخواهیم «برخاستن از کنار زمان» را با «برخاستن از خواب» مقایسه و معنی کنیم، ناچار می شویم که «کنار زمان» را همان خوابِ او بگیریم و به این نتیجه برسیم که حالا دیگر کاملاً از خواب بیدار شده و حواسِ خود را جمع کرده است.

هنگام بزرگ

بر لبانم خاموشی نشانده بود.

«هنگام بزرگ» همان حادثه ای است که باعث شد از خواب بپرد. پریدن زنبور با پریدنِ خواب اش یکی است. این وصفی که او از این حال و حالت اش دارد زیاد با این پرداختن اش به جزئیات نمی خورد. سهراب جوان از ظاهر زبان استفاده می کند و از باطن و کاربردِ بجای آن غافل است. وقتی کسی می گوید که حادثه ی بزرگی باعث شد که نتواند چیزی بگوید، منظورش این است که چنان یکه خورده بود که چیزی به نظرش نمی رسید تا به زبان بیاورد. در واقع، ذهن اش ایست کرده بود. چنین فردی به هیچ وجه نمی تواند جزئیاتِ آن واقعه را در همان زمان درک کند، آن هم به این خوبی که راوی دارد در این شعر بیان می کند. ممکن است پس از مدّتی خیلی چیزها یادش بیاید، ولی توجه راوی به آهنگ «دریا-نوسان» و «لب بستگی ریگ»، درست پس از بیداریِ سهمناک اش، هوشیارانه و عادی است. البته اگر همه ی این ها را به حسابِ تَوَهُمِ بزرگِ او بگذاریم، حرف اش یک سر و ته ی پیدا می کند.

در خورشید چمن ها خزنده ای دیده گشود:

چشمانش بیکرانی برکه را نوشید.

 

سهراب اصرار دارد همچنان با استعاره و کنایه حرف بزند.  «خورشید چمن ها» کنایه از آفتابِ افتاده بر چمن است. عجیب است که سهراب از «زنبوری» که وجودش مبهم بود به نام سخن گفته و از خزنده ای که دیده بی نام! این خزنده نام نداشت؟ ظاهراً از «خورشید» و «خزنده» فقط «خ»های شان به کارش می خورد. کنایه ای تزئینی در کنار جانوری که خزیدن اش مهم تر از نام و نشان اش است. چشمانِ این خزنده چه طور بیکرانیِ برکه را نوشید؟ او آن را«ننوشید» بلکه «دید»، ولی بیکرانی را هم که نمی شود دید. پس، معلوم می شود که راوی دارد به جای آن خزنده با نگاه به این برکه آن را بیکران توصیف می کند. البته این معنی مشکلِ معنی کلِّ جمله را برطرف نمی کند. بدون شک، هیچ چشمی نمی تواند «بیکرانی برکه» را ببیند، ولی هر ذهنی می تواند با تعریف و ذهنیتی که از واژه ی «بی کران» و معنی اش دارد، هر چیزی را بیکران ببیند. با چنین برداشتی می شود به معنیِ واقعی «چشمانش بیکرانی برکه را نوشید» نزدیک شد. توهمِ راوی در این است که به جای آن خزنده دارد برکه را می بیند و به آن  می اندیشد.  

بازی، سایه ی پروازش را به زمین کشید.

 

خیلی ساده، یعنی این که این باز از اوج خیلی پایین آمد جوری که سایه اش روی زمین دیده می شد. خوشبختانه راوی توانست تشخیص بدهد که این پرنده «باز» است. کمی دقت نکرد تا بفهمد که آن خزنده کدام خزنده است.

و کبوتری در بارش آفتاب به رؤیا بود.

 

گویا آن باز برای صیدِ این کبوتر که حواس اش به دور و برش نیست داشت پایین می آمد. کبوتر داشت حمامِ آفتاب می گرفت. زیر «بارشِ آفتاب» بودن احتمالاً باید یک چنین تصویری را بنمایاند. راوی از کجا فهمید که این کبوتر به قولِ او «به رؤیا» بود؟ خودِ او که فکر می کند حسّ و ذهنِ همه را می تواند بخواند بیش از دیگران در رؤیا است. شاید برگردانِ ساده ی این تصویری که از کبوتر به ما نشان داده است این باشد که او در آفتاب با چشمانِ بسته، جوری که انگار به خواب رفته، نشسته است. شاید هم مریض باشد. سورئالیست بازی ِ سهرابِ جوان در این شعر گُل کرده است. متأسفانه از این رؤیاهای در کنارِ هم، و گاهی تو در تو، فلسفه و علمی بیرون نمی آید. حتی به زور می شود چیزی که به دردِ احساسِ شاعرانه ای بخورد در آن پیدا کرد. او مثل کسی است که از شدّت علاقه به گُل و باغبانی دارد تلاش می کند که در یک گلدانِ کوچک به اندازه ی یک باغچه گُل بکارد. سلیقه به خرج می دهد و انواع و اقسام گُل و گیاه را جمع می کند، ولی فضای لازم را برای این که چه خودش و چه دیگران بتوانند هر کدام از آن ها را خوب تماشا کنند و زیباییِ شگفت انگیزشان را حس کنند فراهم نکرده است. عجیب است که برای مخاطب هایش فضای تنگی را که از همه چیز پُر شده است نشان می دهد و بعد نامِ آن را «چشم انداز بزرگ» می گذارد، ملاحظه بفرمایید:

پهنه ی چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ!

پیش از این از عبارتِ «هنگامِ بزرگ» استفاده کرده بود. واژه ی «هنگام» غیر از این که به «زمان» اشاره می کند که نبایستی دقایق اش برای او مهم باشد، زیرا چنان غرق این منظره است که به فکرِ ثانیه شماری و گذشت لحظه ها نیست، واژه ی «هنگامه» به معنیِ معرکه را نیز به ذهن می آورد. این «چشم انداز بزرگ» در ظرفِ کوچک این شعر کوتاه واقعاً معرکه ای به پا کرده است. ظاهراً آن قدر همه تنگ هم قرار گرفته اند که جایی برای «قطره ی وهم» نمانده است که خودی نشان بدهد. اما، واقعیت این است که هیچ «چشم انداز بزرگ»ی نمی تواند به اندازه ی «وهم» تصویر و منظره تحویلِ راوی بدهد. او می پرسد:  

در این جوش شگفت انگیز، کو قطره ی وهم؟

 

در صورتی که همه ی این ها را با همان یک قطره ی وهمی که از ذهن اش چکیده است دارد به ما نشان می دهد. گویا سهرابِ جوان شوخی اش گرفته است و مثلِ آن آدمی که جلوِ هزاران درخت ایستاده بود و می پرسید: «پس کو جنگل؟ این درخت ها که نمی گذارند من جنگل را ببینم!» می خواهد بگوید که همه ی این ها چنان از وهم برآمده اند که دیگر نمی گذارند خودِ وهم به چشم بیاید و حس شود و برای همین هم هست که واقعی جلوه می کنند. می خواهد بگوید که این ها توهم یا خطای ذهن نیست. خودِ خودِ واقعیت است که در این یک گُله جا خودش را بی کران نشان می دهد.

 

ادامه دارد