رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن- حرفِ سوم

 

هر خوانش و بحث و تحقیقی با پرسشی آغاز می شود و تا پاسخِ مناسب و قابلِ مشاهده و تجربه پذیری برای آن پیدا نشود، به سرانجامی که موردِ قبول باشد نمی رسد. تازه، مرحله ی مته به خشاش گذاشتن های بعدی را که برای آن پاسخ در راه است نباید فراموش کرد. کارل پوپر بر این عقیده است که آن پرسش هایی علمی اند که پاسخ هایشان ابطال پذیر باشد، البته خودِ او نیز پذیرفته است که تا دلیل و برهانی برای ابطال حدس یا فرضی اقامه نشود، کشیدنِ خط بطلان روی آن اشتباه است. هر پاسخی در حوزه ی علمْ موقتی است و بلافاصله پس از رسیدن به پاسخِ پرسشِ قبلی، تحقیقات با طرح پرسشِ جدیدی با فرضیه ای دیگر ادامه پیدا می کند تا ضعف ها و ایرادهای پاسخِ قبلی مشخص شود. با پاسخ ها و کشف های تازه، آن پاسخ های به اصطلاح علمیِ قبلی باطل می شود و به طور موقتی این یافته های جدید جایگزین شان می شود. این حدس ها و ابطال ها در حوزه ی علم همچنان ادامه دارد. از بطلمیوس به کپلر و از او به گالیله و از گالیله به نیوتن و بعد به اینشتین و از او به بعد، این روند همچنان ادامه دارد.

اما برعکسِ پرسش های علمی، پرسش های متافیزیکی پاسخ هایی ندارند که بشود با محاسبه و مشاهده و تجربه باطل شان کرد. از این نظر، فرقی بینِ پاسخ منفی و پاسخ مثبت به این پرسش ها وجود ندارد. به عنوانِ مثال، به این پرسش که، «آیا جهان را موجودی هوشمند آفریده و همچنان آگاهانه دارد آن را اداره می کند؟» هر پاسخی داده شود، درستی و نادرستی اش را به هیچ وجه نمی شود مشاهده و تجربه کرد. پذیرشِ آقای کشیش و انکارِ یوری گاگارین چیزی را عوض نمی کند. شاید پدر روحانی بر این عقیده باشد که با قیاس و استدلال می شود ثابت کرد که، مثلاً چون این میز و صندلی را نجاری ساخته است، پس این دنیا را هم باید سازنده ای ساخته باشد، اما معلم علوم تجربی در ردّ این ادعا شاید بگوید که چنین قیاسی به هیچ وجه نمی تواند حق مطلب را ادا کند، زیرا کار نجّاری که تخته و میخ و چکش و ارّه و خلاصه هر چیزی را که برای ساختنِ میز و صندلی نیاز داشته است و دیگران برایش در محل کارش گذاشته بودند، خیلی فرق می کند با کارِ خالقی که در زمان و  مکان نمی گنجد و هر چیزی را می بایست خودش برای کار خودش از هیچ فراهم کرده باشد. بعد، فیلسوفِ خداپرستی که متوجه شده است که واقعاً از عدم نمی شود چیزی را و از همه مهم تر خودِ وجود را بیرون کشید و همه ی چیزهای دیگر را به وجود آورد، به این نتیجه می رسد که تا خدا بوده «وجود» و «عالم» هم بوده، منتها هستیِ عالم از هستیِ خدا بوده است. بنابراین، «عدم» واژه ای بیش نیست و فقط معنی دارد و هیچ مصداق بیرونی ای ندارد. یکباره خداپرستِ سنتی شست اش خبردار می شود که اگر این حرف فیلسوف پذیرفته شود و جا بیفتد، ناچار می شود خودِ ماده را هم خدا به حساب بیاورد تا هستی حاصلِ مجموعِ خدا و ماده نباشد، زیرا اگر چنین باشد و بشود به طور ذهنی «ماده» را از «هستی» تفریق کرد، خدایی باقی می ماند که منهای جهانِ مادی کوچک تر شده است و چیزی کم دارد. او با چنین محاسباتی پیروانِ فلسفه و حتی آن عرفانی را که حرفِ آخرش به همان جا می رسد، تکفیر می کند و از طلبه ها می خواهد که به پرسش ها و اندیشه های به اصطلاح ضاله و گمراه کننده آنان وقعی ننهند. حتماً متوجه شده اید که هیچکدام از پاسخ های داده شده در باره ی خدا و آفرینش قابلِ مشاهده و تجربه نیست، زیرا خودِ خدا و خودِ لحظه ی آغاز هستیِ ماده قابل مشاهده و تجربه نیست. بنابراین، پاسخ های موافقان و مخالفان و بی طرفان را از نظر علمی نمی شود تأیید یا رد کرد، هر چند از نظر عقلی می شود توجیهی برای پاسخِ هر کدام شان فراهم کرد. پرسش های متافیزیکی را می توان حتی در موردِ پدیده ای که ظاهراً علمی است و در این حوزه روی آن تحقیق می شود مطرح کرد. به عنوانِ مثال، هنوز به همه ی پرسش هایی که در مورد «بیگ بنگ یا مه بانگ» مطرح شده است، پاسخ هایی داده نشده است که موردِ قبول همه ی دانشمندان باشد. دانشمندان هنوز دست از مطالعه و تحقیق در موردِ «اثر پلاسبو یا دارونما» برنداشته اند. دارونما چیزی است که اصلاً خاصیّت دارویی ندارد و بدون اطلاع بیمار از بی خاصیتی اش به او داده یا برای او تجویز می شود تا امید به بهبودی را به او تلقین کند. از آغاز قرن نوزدهم که جان های گارث با آزمایشی این موضوع را پیش کشید، دانشمندان همچنان از تأثیر مثبت این دارونماها روی خیلی از بیماران شگفت زده اند. هنوز پاسخِ دقیقی برای این معمای علمی پیدا نشده است. نیکولاس همفری در سال 2002 لزومِ درک اثر دارونما در متن تکامل برای کشف معمای آن را مطرح کرد.

با این که پاسخ های پرسش های متافیزیکی به هیچ وجه اعتبار علمی ندارد، پس چرا هر کسی که یک خروار پاسخ برای این گونه پرسش ها چاپ و منتشر می کند مدعی است که کارش علمی است؟

خیلی هایشان گمان می کنند که چون برای بررسیِ پرسشِ متافیزیکیِ شان از روش تحقیقِ و مطالعه ی علمی استفاده کرده اند، بنابراین، نتیجه ی کارشان باید علمی تلقی شود. اشتباه شان در این مورد ناشی از این یکی گرفتنِ متد علمی با خودِ موضوع عینی و تجربی و پاسخِ علمی است. اگر شما برای اثبات وجود خدا و خداشناسی بنیادی تأسیس کنید و بودجه ای چندین میلیاردی برای آموزشِ کارشناس و انتشار کتاب و چه و چه و چه در نظر بگیرید و با برنامه و مدیریتی علمی همه را به کارِ مطالعه و پژوهش در این بنیاد مشغول کنید، به هیچ کشف تازه ای که خودِ مؤسسِ بنیاد را نسبت به نخستین روزِ کارش به پاسخِ مطمئن تری در موردِ وجود خدا مجهز کرده باشد نمی رسید. ایمانِ او به خدا، کم یا زیاد، به ریا یا از سرِ اخلاص، همانی است که پیش از تأسیس بنیاد بوده است. اگر غیر از این را ادعا کند، احتمالاً برای بازارگرمی و جذبِ بودجه ی بیشتر است. اصلاً وجود و ادامه کارِ این بنیادِ تبلیغاتی ثابت می کند که پرسش های این چنینی هنوز به آن پاسخی که کارشان را به تعطیلی بکشاند نرسیده است. خودِ رئیس این بنیاد فراموش نکرده است که آموزگارشان در دوره ی دبستان برای اثباتِ وجود خدا نمایشی را ترتیب داده بود که چندان افاقه نکرد. اگر زحمت و استدلالِ او به بار نشسته بود، هرگز لازم نمی شد که خودش دوباره با بنیادی کار او را ادامه بدهد. تکرارِ پرسشی که پاسخِ علمی ندارد، آن هم با تأکید روی همان پاسخِ تکراریِ همیشگی، غیرعلمی بودن و متافیزیکی بودنِ نتیجه ی کارش را برجسته تر می کند. زمانی که در دبستان بود، آن آموزگار طبق طرح درسی که برای این مبحث در اختیار داشت، تلاش کرده بود که با آزمایشی وجود خدا را اثبات کند. او به دانش آموزی گفت از کلاس بیرون برود. بعد به دانش آموز دیگری گفت که با کفشِ خیس در کلاس راه برود. بعد از آن دانش آموزی که بیرون رفته بود خواست وارد کلاس شود. بعد از او پرسید که روی کفِ کلاس چه می بیند. او گفت که ردّ کفش های کسی را می بیند. بعد از او پرسید که ردّ پاها چه چیزی را نشان می دهد. آن دانش آموز به او گفت که این ردّ پاها نشان می دهد که یک نفر از اینجا رد شده است. بعد، او با گفتنِ «آفرین» به او و راضی از آزمایشِ علمی اش به آن بچّه ها گفت که وجود خدا را هم همین طور می شود اثبات کرد. بعد گفت که وقتی این ردّ پاها ثابت می کند که کسی از اینجا رد شده است، این همه پدیده ی موجود در پیرامون مان نمی تواند ردّ خدایی باشد که این ها را اینجا گذاشته است؟

چرا پرسشی که به ظاهر با نمایش و آزمایشی ساده در همان مقطع ابتدایی پاسخی برایش فراهم شده بود، مدام در مقاطع تحصیلی بالاتر و به بهانه های دیگر تکرار شده است؟ باید پذیرفت که هر پرسشی که سرشتِ متافیزیکی داشته باشد، درباره ی هر چه که می خواهد  باشد، حتی درباره ی «مه بانگ» یا «دارونما»، همیشه جای پرسش دارد و به زور و با لجاجت نمی شود دمِ دست ترین پاسخ را همان پاسخِ قطعی و نهایی معرفی کرد.

احتمالاً از نمونه هایی که به عنوان مثال مطرح کرده ام تعجب کرده اید و از خود پرسیده اید که این موضوع ها و مثال ها چه ربطی به «این متن» و آفت ها و پارازیت های مزاحمِ خوانش دارد. پاسخِ بنده این است که، همه ی این ها نمونه هایی از متن هایی اند که مدام پیشِ روی ما قرار می گیرند و ما اغلب به میلِ خود و گاهی به ناچار به خواندن شان مشغول می شویم.

معمولاً وقتی صحبت از متن به میان می آید، پیش از هر چیز دیگری ذهنِ مان یا سراغِ نوشته ای مکتوب می رود یا با کمی تخفیف تلاش می کند تا نمونه ای شفاهی برای آن پیدا کند، در صورتی که متن می تواند هر چیزی و به هر شکلی و حتی هر ناچیزِ بی شکلی باشد. هر چه که در چهارچوبِ مشخصی موضوعِ مطالعه ی ما قرار می گیرد، حتی خودِ «ما»، می تواند «این متن» در نظر گرفته شود. در کتابِ ما چگونه ما شدیم نوشته ی دکتر صادقِ زیبا کلام، همین «ما» با تعریفی که مؤلف از آن در نظر داشته همان متنِ اصلی مطالعه و تحقیق اش بوده است. بنابراین، بحث از خوانشِ متنی به اندازه ی یک دوبیتی، تنها نمونه ی مینیاتوریِ تحقیق روی متن های بزرگتر و گسترده تر است. هر متنِ کوچکی در دنیا مانندِ خودِ دنیا در حالِ انبساط است. یعنی یک دو بیتی با مطالبی که هر روز در موردِ آن بیان می شود بعید نیست به اندازه ی مثنوی صد من کاغذ شود. البته هر بار که از «این متن» سخنی به میان می آید، در وهله ی نخست منظور گوینده از متنِ مورد مطالعه اش همان متنِ اصلی است که متن های دیگر از بغلِ آن تکثیر می شود. چون «این متن» بدونِ هیچ تردیدی از مواد و مصالحِ متون دیگر استفاده کرده است، پس حتماً برای معرفی خود به کمکِ آن متون نیازمند است. بنابراین، اغلب لازم می شود که خواننده مدام بینِ «این متن» و متونی که با درجاتِ متفاوت با آن در رابطه اند در رفت و آمد باشد. ساکن شدن روی «این متن» او را به جایی نمی رساند. البته باید توجه داشته باشد که رفت و آمدِ زیاد و توقفِ طولانی در متونِ دیگر بعید نیست کار را به جایی برساند که او از همان نیمچه استقلالی هم که «این متن» برای خودش داشته است غافل شود.

معمولاً بحث در باره ی هر متن و بررسی اش با این پرسش شروع می شود که آیا این متن همانی که باید باشد هست یا نیست. به عنوان مثال، بعضی از غزل های حافظ دارای تفاوت های مهمی در نسخه های موجود است، پس، نخستین پرسش احتمالاً این خواهد بود که، کدام نسخه اصل و معتبر است؟

پرسش بعدی شاید این باشد که آیا متنِ موردِ بحث واقعاً اثرِ همانی که به نامش منتشر و مشهور شده است هست یا نه. باز به عنوان مثال، سراغ حافظ می رویم که بعضی از غزل های دیوانِ او بنا به نظر برخی از حافظ پژوهان بعید است سروده ی خودِ او باشد. خیلی از تابلوهایی که به اسم هنرمندی مشهور، مثلاً سهراب سپهری، به فروش می رسد، واقعاً کار دست او نیست. با این که با شناختی که متخصص های شعر و هنر از حافظ و سهراب و سبک و زبان شان دارند می توانند تفاوت های بین آثار برجسته ی هر کدام را با نسخه ای که احتمالاً جعلی است بیان کنند، باز هم تا خودِ حافظ یا حافظِ جعلی و خودِ سهراب یا سهرابِ قلابی نیاید و درستی اش را تأیید یا به تقلب اش اعتراف نکند، ناچاریم عجالتاً با این فرض که آنها کارِ حافظ و سهراب اند به نقد و بررسی شان بپردازیم. خودِ این حضرات همه ی آثارشان یکدست نبوده است. بعضی خوب و بعضی متوسط و بعضی بد بوده اند، انصاف نیست که بدهایی را که به نامِ خودشان منتشر شده است، فقط به بهانه ی بد بودن به پای دیگران بنویسیم. برای کسی که هنگامِ نقد به هیچ وجه تحت تأثیرِ شهرتِ مؤلف و هارت و پورت هواداران شان قرار نمی گیرد و نظر واقعی اش را بیان می کند، فرقی نمی کند که نسخه ای که برای مطالعه پیش او گذاشته اند به امضای چه کسی است. او بدونِ ملاحظه ی نام و نشانِ مؤلف نظرش را در موردِ آن بیان می کند. حتی وقتی که به او می گویند که آن متن واقعاً از چه کسی بوده است، نظرش را تغییر نمی دهد. شبیه این کار را آیور آرمسترانگ ریچاردز، منتقد انگلیسی، با تعدادی از دانشجویان اش انجام داد. او متن هایی را بدون این که بگوید مؤلف شان چه کسانی اند در اختیارشان گذاشت و خواست آن ها را نقد و بررسی کنند و نظرشان را بگویند. خواننده ای که نظرش را درباره ی هر متنی با استدلال و بدون رودرواسی بیان می کند، هرگز رودست نخواهد خورد. 

با آگاهی از وجودِ این همه شیشه خورده در وجودِ نسخه سازها و نسخه فروش ها و نسخه پیچ ها، هر خواننده ای پیش از کار روی هر متنی، باید ابتدا حقیقتِ ساده ای را برای خودش روشن کند تا تکلیف اش را خوب بداند. چه حقیقتی و چه تکلیفی؟ -این که به بحث درباره ی «این متن» ادامه بدهد یا نه، و این که هر گونه ملاحظه و تعارف را هنگام بیان نظرش در موردِ آن کنار بگذارد. متأسفانه، وجودِ تعارف باعث شده است حتی در محیط های آکادمیک حقِّ متون آن گونه که باید و شاید ادا نشود. بنابراین، پرسش سوم را می شود در موردِ ضرورتِ چنین مطالعه و تحقیقاتی مطرح کرد.

کشفِ پاسخِ دو پرسشِ نخست، یعنی «اصل و معتبر بودنِ نسخه ی موردِ بحث» و «جعلی و تقلبی نبودنِ مؤلف»، غیر از ارزشی که برای پژوهش های آکادمیک دارد، چه سودی برای خواننده های معمولی می تواند داشته باشد؟ کشفِ این که فلان غزل صد در صد نسخه ی اصل است و قسم خوردن به این که به قلم هیچ کسی جز حضرت حافظ نمی تواند باشد، از نظر کاربرد و سودمندی اش در زندگیِ فردی و اجتماعی مردم چه ارزشی دارد؟ از من هر که این را بپرسد پاسخ ام این است: هیچ. چرا؟ برای این که خیلی کم پیش می آید که یکی از همین جماعتِ محقق یا مردم بخواهد زندگی اش را روی خوانش و برداشتی که از حافظ دارد بنا کند و خدای نکرده غزلِ جعلی باعث شود از مسیرِ اصلیِ حافظ منحرف شود. پس، بحث در موردِ اصل بودنِ این یا آن غزل در بیرون از حوزه ی دانشگاهی چیزی جز وقت تلف کردن نیست. در خود دانشگاه هم اوجِ کارکردش به عنوان سوژه ای مناسب برای رساله ی فارغ التحصیلی است. در عمل و در واقع، اثبات درستی و نادرستی و اعتبار و بی اعتباریِ چنین متن هایی نه سودِ دهن پرکنی برای کسی دارد و نه ضررِ دندان شکنی برای او. این تصور که چون «حافظ خوانی» روی زندگی مردم تأثیر دارد و باعث می شود اخلاق خیلی ها خوب بشود، باید اصلِ اصل اش به دست شان برسد،  به همان اندازه مزخرف است که کسی وارونه اش را ادعا کند و بگوید که چون «حافظ خوانی» باعث شده است که آدم های کم ظرفیتْ منحرف و فاسد بشوند باید نسخه ی سانسور شده اش منتشر شود.

«متن» به خودیِ خود نه کسی را خوب می کند و نه بد، زیرا معیارِ «خوبی» و «بدی» را خودِ مخاطبِ متن با مقدماتی که از پیش برای او تعیین و تعریف شده است با خود به درونِ آن می برد. به همین دلیل است که قرآن که می تواند هدایت کننده ی مؤمنی باشد که پذیرفته است همه اش «خوب» است، می تواند گمراه کننده کافری باشد که پیش فرض اش این است که همه اش «بد» است.

بنابراین، مباحثه و به سر و کله ی هم زدن برای اثبات هر نکته ای در موردِ متونی همچون دیوانِ حافظ جز در حوزه ی دانشگاه برای هیچ کس دیگری نان و آب نمی شود. اما، اگر بحث بر سرِ درستی یا نادرستی متنی باشد که قرار است راهنمای زندگیِ فردی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگیِ گروهی و جامعه ای باشد، دیگر حتی آدمِ بی سواد هم باید موضوع را جدّی بگیرد، البته در صورتی که باسوادی و بی سوادی اش اصلاً به دردش بخورد. به عنوانِ مثال، خوانشِ متن مذهبی در صورتی برای آدمِ باسواد باارزش است که اجازه داشته باشد بنا بر برداشتِ خودش برنامه ی زندگی اش را تنظیم کند و پیش ببرد. اگر قرار باشد که او هم برای هر عملی گوش به فتوا و فرمان کسی باشد که خوانش اش خوانشِ دیگران را باطل می کند، باسوادی اش در این مورد کمکی به او نخواهد کرد. اما اگر بخواهد کاری بکند فراتر از این تقلیدِ نعل به نعل اش در فروع دین، به عنوانِ مثال نقشی و دستی و حداقل تبلیغی در امور سیاسی و اجتماعی و حقوقی و فرهنگی که آن سرِ مهم ترش به حکومت وصل است داشته باشد، برداشت های شخصی اش از متون دینی ارزشی خواهد داشت بیش از آن تقلیدی که همه اش برای رفع تکلیف از خود و شانه خالی کردن از اندیشیدن است. آدمی که نمی خواهد از متون مذهبی برداشتی داشته باشد که در عمل به حکومتِ دینی بینجامد یا حکومتِ دینی موجود را اصلاح کند، همان بهتر که به تقلید در فروع دین مشغول باشد و سرِ خودش را اصلاً با بحث در موردِ ارزش و اعتبار متون و مؤلف ها و خوانش ها و برداشت ها به درد نیاورد. سرِ کسانی که فعالانه به امور سیاسی می پردازند، همیشه برای چنین بحث هایی درد می کند. آنها تا به پاسخی که لااقل کمی دردشان را آرام کند نرسند، ساکت نمی شوند. چرا؟ برای این که باید از هر حرفی به عملی برسند. حرفِ بدونِ عمل، حرفِ مفتی بیش نیست. بنابراین، بالاترین ارزشِ «این متن» برای مطالعه باید در این باشد که به دردِ زندگیِ مردم بخورد. خوانش برای وقت گذرانی یا کسبِ نمره ی قبولی نازل ترین قیمت را دارد.

 

ادامه دارد