رهایی از آفت ها و پارازیت های مانعِ بررسیِ بی طرفانه و بی غرضانه ی متن- حرفِ اوّل

 

چه باید بکنیم تا خوانشِ مان از «این متن» آلوده به هوس ها و خواهش های بی ربط مان نباشد؟ (منظورم از «این متن» با این شیوه ی نگارش و نمایش، آن متنی است که خواننده برای مطالعه و تحقیق پیشِ رو یا در ذهن دارد. «این متن» می تواند هر چیز و هر کسی باشد و تنها به چیزی که از  حرف و رنگ و صدا یا فقط به صور کتبی یا شفاهی باشد محدود نمی شود. «این متن» در واقع دغدغه ی اکنون خواننده اش است.  متن های دیگری که این خواننده در صورتِ نیاز آگاهانه به کار می گیرد تا «این متن» را بهتر بفهمد، یا بی آن که خودش بداند به طور ناخودآگاه به کارش می آید و در خوانش اش دخالت می کند، همه فرعی به حساب می آیند. در ضمن، «این متن» برای کسی که درباره ی آن با دیگری دارد حرف می زند با «این متن»ی که مخاطب اش از همان متن در نظر دارد، کم و بیش فرق می کند. گاهی دونفر با هم در باره فیلمی صحبت می کنند و چنان حرف ها و تعریف ها و حتی تحریف های شان از آن متفاوت است که هر کدام به دیگری می گوید: «مثلِ این که شما دارید از یک فیلمِ دیگری حرف می زنید!»)

پاسخِ کلّی به پرسشی که در ابتدای بحث مطرح کرده ام، بدون در نظر گرفتن و پرداختن به هر یک از آلاینده ها به طور مجزا، می تواند در این توصیه خلاصه شود که:

 پیش از خواندنِ هر متنی، هر چیزِ بی ربط و بی فایده ای را که می تواند با نفوذ و فضولی در خوانش مان آن را و در پیِ آن، برداشت مان از آن را آلوده کند، کنار بگذاریم.

البته، کنار گذاشتنِ همه ی بانفوذها و فضول ها به یک اندازه ساده و ممکن نیست.

در وجودِ هر کسی معمولاً نسبت به بعضی چیزها حسّی وجود دارد که خودش می گوید برای خلاصی از آن کاری از دست اش برنمی آید. وقتی که از دستِ خودش کاری در این مورد برنمی آید، از دست دیگران چه کاری برمی آید تا او و خودشان را از شرّ آن عاملِ مزاحم نجات دهند؟

کسی که ظاهراً بی خود و بی جهت از بعضی قیافه ها خوشش می آید و از بعضی دیگر متنفر است، دارای چنین حسّی و دچار چنین مشکلی است. بعضی از بچّه ها این چنین اند. بغلِ هر کسی نمی روند. شما به او بگو که این عمو جان است، دایی جان است، خاله جان است و ... به هیچ کدام محل نمی گذارد. برای این که حسّی به او می گوید که جانِ خودش مهم تر از این «جان»های ناشناخته و مشکوک است. به اسم یا لقبی که برایشان گذاشته اند کاری ندارد. بعد، درست بغلِ همان کسی می رود که به چشم شما، با این سنّ و تجربه، لولو به نظر می رسد. حسّ ناخودآگاهی که شما را دچار «عشق در یک نگاه» کرده در آن کودک فعلاً به این صورت خودش را نشان داده است. به توصیه ی مشاور ممکن است شما سراغِ این عشقِ آنیِ تان نروید و با او قطعِ رابطه بکنید، ولی هیچ کس نمی تواند این حسّی را که خودتان هم نمی توانید از خودتان بگیرید، از شما بگیرد. سعدی با چنین حسّی گفته است:

مرا خود با تو چیزی در میان هست

وگرنه روی زیبا در جهان هست

 

ادعای باباطاهر در این مورد از سعدی هم افراطی تر است:

 

غم عشقِ تو مادرزاد دیرم

نه از آموزش استاد دیرم

 

این مقدمه را گفتم تا شما را به این نکته برسانم که دافعه و جاذبه ی متن ها در همان نگاه و برخوردِ اوّل به جهتِ قطب مغناطیسیِ خودِ خواننده بستگی دارد. گاهی واقعاً دخل و تصرفِ حسّیِّ خواننده در متن ناخودآگاه است. هر متنی را نمی خواند و اگر هم بخواند از حرف یا قیافه اش می شود فهمید که «این متن» بابِ طبع اش نبوده است. مثلِ کسی است که بی آن که بیماریِ فشار خون داشته باشد از خوردن آجیل و تنقلاتِ بانمک پرهیز می کند. برعکس، همین آدم از متنِ شیرین، با این که بیماریِ دیابت دارد، خوشش می آید. اگر بیماری اش را بشود کنترل و معالجه کرد، این حسّ و علاقه ی قلبی اش را نمی شود از او گرفت. او برخلافِ آدمی است که متنِ مناسب اش را با آگاهی از بیماری اش انتخاب می کند و با توجه به نیازش در موردش نظر می دهد. اگر فشارش بالا باشد، نمکِ متنْ کم هم باشد باز احساسِ خطر می کند. اگر فشارش پایین باشد و نمکِ متن به اندازه باشد، باز نق می زند و می گوید که بی نمک است. حتی به دیگران هم بدون توجه به وضعیت و نیاز و علاقه شان همان نسخه ی خودش را تجویز می کند. آدمی که آگاهانه و با تعصبِ خاصی در مورد «این متن» نظر می دهد، دچار چنین مشکلی است. این مشکل، اگر او این قدر خاطرِ جانِ خود را نخواهد و یاد بگیرد که در موردِ «این متن» بدون خودخواهی و باانصاف نظر بدهد، مهارشدنی است.

بعضی از آدم ها با تعصب های عجیب و غریب از خود اداهایی درمی آورند تا بگویند که مثلاً این حسّ محبت یا نفرت شان نسبت به این یا آن متن در وجودشان جوری تعبیه و نهادینه شده که زدودنی نیست. این جور آدم ها می خواهند به دیگران بقبولانند که با «آموزشِ استاد» این حسّ به آن ها القا نشده است، این حس ودیعه ی «استادِ ازل» است که هر چه او بگوید بگویند می گویند، و بنابراین، هر چه را هم که او بگوید بخوانند می خوانند. این ها همان برخوردارانِ از «ژنِ خوب»اند.

بیشترِ افرادی که در خدمتِ طالبان و داعش بوده اند از همین قماش اند. خیلی هایشان سوادِ درست و حسابی ندارند. از یک روخوانیِ ساده ی قرآن عاجزند، ولی جوری نقش بازی می کنند انگار از مادر با این رسالت به دنیا آمده اند که هر کسی را که به زعم آنان مسلمان نیست بکُشند. حیفِ متن، حتی متنِ شناسنامه ی خودشان، که در اختیارشان گذاشته شود تا درباره اش نظر بدهند!          

بنابراین، خوانشِ هر متنی ممکن است آلوده به حسّی باشد که خواننده به طور ناخودآگاه آن را، مانندِ حسِّ خوب اش نسبت به بویی و آلرژی اش نسبت به بویی دیگر، همیشه با خود دارد. اما، باید پذیرفت که زیادی اش اصلاً خوب نیست و نوعی بیماری است. چنین بیماری بهتر است «این متن» را اگر حالش را بد می کند، یا حتی بیخودی خوب می کند، فعلاً نخواند و در موردش نظر ندهد، زیرا متأسفانه این بیماری، اگر اطرافیان اش از سیستمِ ایمنی خوبی برخوردار نباشند، مسری است. البته جای خوشبختی است که خیلی از آن ها پس از جدایی از او به تدریج حال شان بهتر می شود.   

اما، مخاطبِ اصلی بنده هنگامِ سخن از پرهیز از آفت ها و پارازیت های دخیل در خوانشِ «این متن» این گونه افرادی که بیمارگونه با آن برخورد می کنند نیست. طرفِ صحبتِ بنده آن کسی است که اختیارش به دست خودش است و می تواند برای این که حقِ مطلب را در موردِ «این متن» ادا کند، به طورِ موقتی هم که شده پیش فرض هایش را تا پایانِ اظهار نظر درباره اش کنار بگذارد.

در موردِ تحقیق و حق جویی نیز، حقِ مطلب را شاید بشود با این جمله ادا کرد که، پس از ورود به منطقه ای که با حقیقت مین گذاری شده است، کوچک ترین انفجارِ حقیقت آنقدر گسترده و همه گیر خواهد بود که ترکش اش حتماً به خودِ بنده که مدعیِ حق گویی هستم می گیرد و شیرینی اش از نظر مخاطبانِ این مدعی به احتمال زیاد به همین اش است. تلخی اش هم برای جناب شان به این خواهد بود که آنها نیز بی زخم و درد از این میدان بیرون نخواهند رفت.

 

ادامه دارد