خوانشِ متن و جهش از اعتبارِ آن به تأویل و از تأویل به عمل
خوانشِ متن و جهش از اعتبارِ آن به تأویل و از تأویل به عمل
همیشه برخورد علمی یا دینی با هر متنی پیش از آن اوّلِ بسم الله اش شروع می شود. چرا پیش از آن؟ برای این که خواننده با پیش فرض هایش، و در واقع با پیشْ اطمینان ها و به زعمِ خودش با ایمان و باورهای قلبی اش، سراغِ آن متن خواهد رفت و آگاهانه یا ناخودآگاه، خیلی چیزها را که از پیش برای معنی و نتیجه ی عینی و واکنشِ عملیِ پس از خوانش اش آماده کرده بود، به آن خواهد افزود.
وقتی پای عمل به میان بیاید، متنِ مذهبی برخلافِ متنِ علمی معمولاً از مخاطب اش توقع دارد خواسته ی تغییرناپذیر و کم تخفیف اش را طبقِ آداب و ترتیبی تقریباً ثابت و مشخص انجام بدهد. گذشتِ زمان هیچ تغییری در برنامه ی تجویز شده ایجاد نمی کند. شاید با نگاهی به ظاهرِ قضیه، این پرسش مطرح شود که خیلی از متونِ علمی نیز هنوز خواسته شان همانی است که چندین قرن پیش از این بوده است. به عنوانِ مثال، هنوز هم برای رعایتِ بهداشت باید همان کارهایی را انجام داد که سال ها پیش انجام می شد. آنها چه فرقی با وضو یا غسل دارند که هنوز به همان صورت های همیشگی شان انجام می شوند. حتی بدل های شان نیز با دستور ثابتی اجرا می شوند. اما، شست و شویی که برای بهداشت انجام می شود با غسل و وضویی که به نیت دیگری آغاز و انجام می شود یکی نیست. دلیلِ انجامِ اولی از نظر علمی قابل توضیح است. در دیگری، جنبه ی متافیزیکی اش به توجیهِ بهداشتی اش محل نمی گذارد. روش ها و همچنین موادی که امروزه برای ضدعفونی استفاده می شود تغییر کرده است. در صورتی که آب برای غسل و وضو هنوز با همان تعریف و فرمولِ تجویز شده در رساله ها استفاده می شود.
شاید این طور به نظر برسد که این فرمولِ ثابت فقط در موردِ فروعِ دین است و پیروانِ هر مذهبی بدونِ استدلالِ علمی و عقلی فقط در موردِ این امور باید با تقلید از مراجع شان همانی را انجام بدهند که از آنها خواسته شده است، ولی خیلی از اصولِ دین و امور سیاسی و اجتماعیِ مربوط به زندگیِ پیروانِ هر مذهبی درگیرِ برداشت هایِ غرض مند شان از متون مذهبی و تاریخی شان است. متون مذهبی به دلیلِ اهمیتِ تاریخی شان فاقدِ آن ارزشی اند که متون علمی دارند.
یک تفاوتِ اساسی بین متن علمی و متن مذهبی در این است که، فرقی بین بیان شفاهی و بیانِ کتبیِ متون علمی وجود ندارد؛ در صورتی که، متونِ مذهبیِ شفاهی اعتبارشان بیش تر از متونِ کتبی است. دلیلِ اصلی اش این است که گذر از بیان شفاهی به تثبیتِ کتبی باعث می شود، آن لحنِ بیانِ خاصِ گوینده از دست برود و به عنوان مثال از یک متنی مثلِ قرآن حداقل چهارده قرائتِ مختلف بیرون کشیده شود. تفاوتِ این قرائت ها تنها در تفاوتِ لهجه ی قاریان نیست. به عنوان مثال، قواعدِ مربوط به وقف که نقش علائم سجاوندی را در کتابت قرآن ایفا می کند، باعث تفاوتِ قرائت ها و در نتیجه تفاوت برداشت از جملاتی شده است که ظاهرشان یکی به نظر می رسد. بنابراین، اعتبارِ قرائتِ شفاهیِ پیامبر(ص) قابل انتقال به متن کتبیِ قرآن نبوده است. حتی باید اعتراف کرد که اعتبارِ این قرائت هایی که بر اساس چهارده روایت به تقلید از چهارده قاریِ برجسته تر انجام می شود، به اندازه ی قرائت هایی نیست که خودشان به طور عملی، یعنی با صوت، اجرا می کردند.
در علم هرمنوتیک سه نوع بیان مطرح می شود: نخست، گفتن با صدای بلند. دوم، توضیح دادن. سوم، ترجمه کردن. اولی مانند تکرار همان صدایی است که حاملِ وحی است. در دومی به ارزشِ تأویل متن بهایی ورای آن بیانِ ظاهری اش داده می شود. جنبه ی استدلالی فهم متن مهم تر است. در سومی متن به زبانِ دیگری برگردانده می شود تا برای خواننده ای که حالا در موقعیتی دیگر است قابل فهم شود. این ترجمه لزوماً از زبانی به زبانِ دیگر نیست. لازم است متنی که بیش از هزار سال پیش به عربی نوشته شده است، برای عرب زبان های قرنِ پانزدهم جوری توضیح داده شود تا آن را بفهمند. بنابراین، شاید بشود در مورد متن قرآن چنین گفت که اولی را فقط پیامبر(ص) به همان صورتِ خالص اش انجام داده اند. دومی را نیز تا آنجا که ممکن بود گاه گاهی خودشان برای مخاطبانِ معاصرشان انجام داده اند. دومی و سومی را اصحاب و امام هایی که معاصر ایشان بودند انجام داده اند. دومی و سومی را تابعان و امامانی که هر کدام با فاصله ی زمانی ای که مدام داشت بیش تر می شد انجام داده اند. جالب است که صداهای هر کدام از این افراد، هنگامی که در مورد قرآن نکته ای را بیان می کرده اند، دچار بازگویی شفاهی و تفهیم کتبی و برگردانی دیگر شده است تا برای مردمِ زمانه شان قابل فهم باشد. اگر از همان ابتدا می شد، نخستین قرائت و قرائت های بعدی و قرائت های چهارده گانه را با دستگاهی با کیفیت دیجیتال ضبط کرد، متن و منبعِ موثق تری برای اظهار نظر در دست بود. همین نکته را می توان در موردِ احادیث و روایاتِ مکتوب دیگر نیز مطرح کرد. بنابراین، متن شفاهی با این که در دسترس نیست معتبرتر است. اگر می پنداریم که اعتبارِ متن کتبی به این است که آن را خودِ نویسنده به دست و قلم خود نوشته است و مثلاً این طور نبوده که او در جایی گفته یا سخنرانی کرده باشد و در همان زمان یا بعد از آن کاتبانِ دیگر آن را تبدیل به متن کتبی کرده باشند، باز هم باید پذیرفت که از نظر علمی و عقلی، لحن و صدای شفاهیِ نوینده در هنگامِ نوشتن، حتی به این اندازه که صدا و لحنِ کلمات و جملات را در ذهنِ خود می شنید، معتبرتر از این نوشته ی عاری از لحن و صوت است.
با این که می شود متونِ مذهبی را به کمک منابع تاریخی و زبان شناسی و معنی شناسی و علوم مفید دیگر بررسی کرد و به نتایجِ خوبی رسید، باید این را به خاطر داشت که یافته های این تحقیق و بررسی ها را با این که با ابزار و روش های علمی به دست آمده است، نمی توان در عمل مانند یافته های علوم فیزیک و ریاضی استفاده کرد. نه برای این که در موردِ این ها اصلاً نتایج به دست آمده منجر به اشتباه نخواهد شد، بلکه به این دلیل که یافته های مربوط به علوم در زمانِ خودشان اعتبار داشت و پاسخ درست به نظر می رسید. به عنوانِ مثال، دارویی که چند سال پیش برای فلان بیماری تجویز می شد، در زمانِ خودش درست و مناسب به نظر می رسید، هر چند که دانشمندان در همان موقع نیز در پیِ کشف داروی بهتری بودند. و دارویی که حالا جایگزین اش شده است نیز خوب و کارساز است. هر چند، باز هم داروسازان در پی کشف و ساخت داروی بهتری اند. در موردِ متنِ مذهبی، یاری علم برای رمزگشاییِ متن ها و کشفِ نکاتِ جدید، به معنی کسبِ تأیید علمی برای استفاده ی عملی از آن ها نیست. متأسفانه، کسی که فکر می کند معنی متونِ مذهبی اش را به تمام و کمال و صد در صد فهمیده است، از این نکته غافل است و تنها به فهمِ ذهنی و ظاهری اش از متون قناعت نمی کند. درجا دست به کار می شود و داعشی را به وجود می آورد تا مفاد آیات و روایات را با برداشتِ علمی اش(!) به اجرا درآورد.
کسی که فکر می کند این متنِ تازه تأویل و برگردان شده ای را که در اختیار دارد، کلید بهشت است و اگر آن را در زمانِ مشخصی و با آدابِ خاصی جلوِ خودش بگذارد و بخواند و حتی بدون درک معنی اش چندین بار آن را تکرار کند انگار کلیدی را دارد به اندازه ی لازم برای باز کردنِ قفلی در آن می چرخاند، اگر همین قیافه و نیتِ مذهبی را برای خودش نگه دارد و اوج فعالِ مذهبی بودن اش همین قدر باشد خوب است. متأسفانه، اعمالِ بعدی اش ژستِ علمی اش را خراب تر می کند.
کسی که فکر می کند این متنی که در دست دارد نقشه ی گنج است و اگر از آن رمز گشایی کند حتماً به گنجی می رسد که به اندازه ی قصرهای بهشت می ارزد، خیلی خطرناک است. چرا؟ عرض می کنم. بعد از این که او به تنهایی یا به کمک دیگران با ابزار و روش های علمی دریافت که متن اش چه طیفی از معانی را در برمی گیرد، بیل و کلنگ به دوش می گیرد و اگر وضع مالی اش خوب بود بُلدوزری اجاره می کند یا می خرد و محلِ هر معنی را، حتی اگر پیش از آن در آن جا خانه ای یا کتابخانه ای و مکتب خانه ای و گلخانه ای ساخته باشند، می کوبد و می کَنَد و خراب می کند تا به گنجِ مقصود برسد. چون از آن متن بیش از یک معنی بیرون کشیده شده است، ناچار می شود بیش از یک جا را خراب کند. و چون دقیقاً از شکل و مقدار و اندازه ی آن گنجی که قرار است پیدا کند خبر ندارد، به این راحتی ها و به این زودی ها رضایت نمی دهد. شاید با یک معنی به بخشی از گنج رسیده باشد، ولی او به کارش ادامه می دهد، زیرا ممکن است با معنی دیگری به بخش مهم تری از گنج برسد. بنابراین، وقتی ابزار و روشی که برای درکِ اعتبار و پس از آن تأویلِ متن استفاده می شود علمی باشد، ولی این علم و دانش را آقای عالِم برای مقاصدِ متافیزیکی اش استفاده کند، باید او را فقط یک علم خراب کن به حساب آورد. متن خودش بی دخل و تصرفِ خواننده اش نه می سازد و نه خراب می کند. این خواننده است که غیر از خراب کردن، می تواند از آن مانندِ نقشه ای برای احداث چندین ساختمان در هر جایی که شرایط اش طبقِ نیازهای نقشه فراهم باشد استفاده کند یا با آن برای رسیدن به گنجِ معنوی و متافیزیکی اش خیلی ها را خانه خراب کند. به همین دلیل است که گفته می شود این خودِ خواننده است که با غرض ها و مرض هایی که دارد متن و معنی اش را می سازد.
علم برای این که او بفهمد آیا این نسخه ای که یافته است اصل است یا بدل، از ابزارها و روش های گوناگونی استفاده می کند. هیچ متنی آن قدر خودکفا نیست که بشود آن را به طور مستقلِ مستقل بررسی کرد. باید سراغِ متن های دیگری رفت و با آن ها معانیِ این یکی را روشن کرد. کتاب های دیگر، تاریخ و حتی شخصیّت های گوناگون، همه متن هایی به حساب می آیند که برای کشفِ اعتبارِ این متن و درکِ معنی اش باید بازخوانی شوند. استفاده از آن منابع به شرطی مفید و بی حرف و حدیث خواهد بود که اعتبار تک تکِ شان صد در صد تأیید شده باشد. چنین چیزی غیرممکن است. بنابراین، مشخص است که حتی با استفاده از ابزارها و روش های علمی نمی شود به نتیجه ای رسید که از نظر علمی درست باشد. اگر خواننده ای عمداً منابعِ خاصی را با تعصبِ مذهبی انتخاب و منابع دیگری را به بهانه های جناحی و فرقه ای کنار بگذارد، در واقع، از ابزارها و روش های علمی نیز بهره ی مناسب را نبرده است که بشود ادعا کرد که بخش علمی تحقیق اش را درست انجام داده است. حتی اگر انصافِ علمی را کاملاً رعایت کرده باشد، باید بداند که یاریِ علم به معنیِ مهر تأیید زدن به واکنش های مثبت و منفیِ بعدی اش نیست. پیش فرض هایی که علم برای آغاز تحقیق در باره ی این گونه متون مطرح می کند، با همه ی اهمیتی که دارد، با وجودِ فایده و یاری شان، پس از رساندنِ محقق به پاسخی مشخص همچنان همچون خودِ پاسخ باعث نمی شود که خواننده کار و معنی را تمام شده تلقی کند و از نتایج اش فتوایی استخراج کند.
متأسفانه، پیش فرض هایی را که مذهبی های تندرو با خود واردِ تحقیق روی متن می کنند، از اعتبار و ارزشِ علمیِ تحقیقاتِ شان می کاهد. حتی اگر کوچک ترین حرفِ موجود در متن با ابزارها و روش های علمی بررسی شده باشد، چون نتیجه ی کارش آلوده به همان فرض هایی است که از پیش به تحقیق اش تحمیل کرده بود، باید خودش هم حس کرده باشد که با تعصبِ مذهبی اش پا روی شخصیت علمی اش گذاشته است.
برای یک محققِ بی طرف هیچ متن و هیچ مؤلفی خاص و مقدس نیست. در صورتی که برای فردی که فکر می کند بعضی از مؤلف های خاص با عالَم غیب در ارتباط اند، به محض این که فهمید متنی که در دست دارد به احتمالِ زیاد از فرمایشاتِ مؤلفی غیب دان است، آن را مقدس و بیاناتِ آن را حکم قطعی و انجام دستورات اش را بر خود واجب می داند. بعید است کسی با چنین ذهنیتی بتواند روی متونِ مذهبی تحقیقی علمی انجام بدهد. او این متون را هم قربانیِ مقاصد و تعصب های شخصی اش می کند. چنین کسی به جای این که به متن نگاه و تحقیق کند تا بفهمد او را به چه نتیجه ای می رساند، برعکس، از نتیجه ی از پیش آماده اش به متن نگاه می کند و همانی را می بیند که پیش از رسیدن به متن می دید.
منصفانه ترین کار، شنیدن و فهمیدنِ حرفِ متن از زبانِ خودش به یاری متن های بی طرف است. البته تا جایی که خودِ متن گویاست، نیازی به استفاده از متن هایی که خودشان به متن های دیگری وابسته اند نیست.