اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (49) آوار آفتاب: دیاری دیگر-1

 

دیاری دیگر

 

میان لحظه و خاک، ساقه گرانبار هراسی نیست.

همراه! ما به ابدیت گل ها پیوسته ایم.

تابش چشمانت را به ریگ و ستاره سپار:

تراوش رمزی در شیار تماشا نیست.

نه در این خاک رس نشانه ی ترس

و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.

در صدای پرنده فرو شو:

اضطراب بال و پری سیمای تو را سایه نمی کند.

در پرواز عقاب

تصویر ورطه نمی افتد.

سیاهی خاری میان چشم و تماشا نمی گذارد.

و فراتر:

میان خوشه ای و خورشید

نهیب داس از هم درید.

میان لبخند و لب

خنجر زمان در هم شکست.

 

یکی از کتاب های واقعاً «به درد بخور» برای فهم چم و خم زبان و معنی-بازی های آن، کتابِ پژوهش های فلسفی نوشته ی لودویگ ویتگنشتاین است. این اثرِ ویتگنشتاین به شیوه ی زبان شناسانه ای به پرسش هایی که ظاهراً فلسفی اند می پردازد. کارل پوپر در کتابِ حدس ها و ابطال ها، پس از بیان نظرِ ویتگنشتاین در موردِ فلسفه و این که «مسأله ی فلسفی وجود ندارد» گفته است که بعضی ها «مانند او باور دارند که تنها کاری که یک فیلسوف می تواند بکند، این است که از چهره ی معمّای زبان شناسی نقاب برگیرد و آن را بگشاید».(ص 150)

این ادعا از این نظر درست است که تا کسی از حرفِ دیگران سردرنیاورد و همچنین تا دیگران از حرفِ او سردرنیاورند، هیچ ارتباطِ درستی بین شان برقرار نمی شود تا بشود گفت که پاسخ دهنده فهمیده که پرسنده چه پرسشی را مطرح کرده است، و در ضمن، مطمئن است که پرسنده معنی پاسخی را که داده با همان معنی ای که منظورِ خودش بوده دریافت کرده است یا نه. ویتگنشتاین در پژوهش های فلسفی پس از طرح این پرسش که «هنگامی که می خوانیم چه رخ می دهد؟»، به موضوعِ «تجربه ی هدایت شدن» می پردازد. او سعی می کند نشان بدهد که چگونه ما گاهی «کاملاً به عمد اجازه می دهیم حروف ما را هدایت کنند». در یکی از مثال هایی که برای تفهیم این مطلب زده است می گوید: کسی شما را برای پیاده روی می برد؛ شما رودربایستی دارید و هر جا او می رود می روید. (ص138-137)

شاید مهم ترین دلیلِ این همراهی این باشد که با قاعده ی مشخصی و بر حسبِ عادت ناچار می شویم پا به پای او راه برویم. بنابراین، با پیش بینی حرکت های او پیش از انجام شان می دانیم که قرار است به کجا برسیم. اما، اگر آن کسی که دستِ ما را گرفته و با خود می برد، تغییر قاعده و عادت داده باشد، تکلیف ما با آن پیش بینیِ نادرست مان چه می شود؟

از همین جا می خواهم برگردم به جایی که سهراب است و از آنجا با او به «دیاری دیگر» بروم و ببینیم به کجا می رسم. منتها این همراهی به سادگیِ گفتن اش روی نمی دهد. متنِ سهراب دست ام را گرفته است و مرا به هر جایی که راه بدهد و بنده اجازه بدهم می کشاند و می برد. شما نیز که با من و این بررسی ام دارید همراهی می کنید، فعلاً ناچارید از راهی که من شما را می برم و به شیوه ای که من هدایت تان می کنم به جایی بیایید که به نظر من همان جایی است که متنِ سهراب نشانی اش را داده است. اما، آیا این واقعاً سهراب است که با متن اش دارد مرا به «دیاری دیگر» می برد، یا واقعیت این است که من دارم با خوانش ام متنِ او را به دیاری می برم که نسبت به دیارِ موردِ نظرِ او چیز دیگری است؟ شما هم در این خوانش تان تا حدودی ناچارید با بنده همراهی کنید، البته بعد از این که از من جدا شدید می توانید با نشانی و خوانش و برداشت خودتان از متن به «دیاری» برسید که احتمالاً با همه ی نزدیکی اش به دیارِ سهراب و بنده، واقعاً «دیاری دیگر» خواهد بود. دنبال کنید. شما با هدایتِ سهراب و راهنمایی های محسوس و نامحسوسی که از بررسیِ بنده می گیرید و روی ترجمه و تفسیر شخصی خودتان از نشانی های متن می گذارید، سرانجام از جایی سردرمی آورید که معلوم نیست واقعاً آن دیارِ دیگر سهراب یا دیارِ دیگری باشد که بنده یافته ام. هر کسی که فقط با همین چند جمله ی بنده سردرگم شده است و بعید نیست که سرآخر پس از خواندنِ این شعرِ سهراب ته درگم نیز بشود، حتماً حالا دیگر متوجه شده است که منظور ویتگنشتاین از «معمای زبانشناسی» چه گونه معمایی می تواند باشد. ویتگنشتاین می گوید:

هنگام فلسفیدن مانند وحشیانی هستیم، مانند مردمان بدوی، که بیان های مردم متمدن را می شنوند، تفسیری نادرست بر آنها بار می کنند، و آنگاه غریب ترین نتایج را از آن می گیرند. (پژوهش های فلسفی، ص153)

او می گوید:

فهمیدن یک جمله یعنی فهمیدن یک زبان. فهمیدن یک زبان یعنی احاطه بر یک فن.(ص154)

منظور او از «فن» همان قاعده و دستوری است که هر دو طرف با آگاهی از آن می توانند حرفِ یکدیگر را بفهمند. اما، اگر یکی یا هر دو تایشان قاعده ی بازی را بلد نباشد و خلافِ آن عمل کند چه؟ ویتگنشتاین می گوید:

تصورپذیر است که دو نفر که به یک قبیله ی ناآشنا با بازی ها تعلق داشته باشند جلوی یک صفحه ی شطرنج بنشینند و حرکات یک بازی شطرنج را انجام دهند؛ و حتا با همه ی ملازمات ذهنی مناسب آن؛ و اگر ما آن را می دیدیم لابد می گفتیم دارند شطرنج بازی می کنند. اما حالا فرض کنید  یک بازی شطرنج طبق قواعد معینی به یک رشته اعمال برگردان شود که معمولاً با یک بازی تداعی نمی شوند_ مثلاً به جیغ زدن و پا کوبیدن.  و اکنون فرض کنید که آن دو نفر به جای بازی کردن آن شکلی از شطرنج که ما عادت داریم، جیغ بزنند و پا بکوبند. و این هم به چنان طریقی که روال آنان با قواعد مناسبی قابل برگردان به یک بازی شطرنج باشد. آیا باز هم باید مایل باشیم بگوییم آنان بازی می کردند؟ به چه حقی می توان چنین گفت؟(ص156)

مهران مدیری در مجموعه ی طنزِ «شب های برره» تقریباً همین نگاهِ ویتگنشتاین به بازی و قاعده هایش را به تصویر کشیده است. نه تنها  کیانوش که از تهرانِ در حالِ توسعه واردِ برره شده است از قواعدِ بازی شطرنج برره ای ها چیزی سردرنمی آورد، خودِ برره ای ها نیز هنگام بازی با یکدیگر از وجود قواعدی باخبر می شوند که پیش از آن تجربه شان نکرده بودند. شیرفرهادِ برره ای ادعا می کند که شطرنج را برره ای ها اختراع کرده اند. بد نیست برای یادآوری و دقتِ بیش تر و درکِ بهترِ سکانس های مربوط به بازی شطرنج در برره، کلیپ های دو سه دقیقه ایِ مربوط به آن را از «آپارات» دانلود کنید و دوباره ببینید. در یکی از این بازی ها، سالارخان و شیرفرهاد بدون این که مهره هایشان را روی صفحه ی شطرنج حرکت بدهند، فقط با تکان دادن سر و گردن یا شانه هایشان با هم بازی می کنند. چیزی شبیه به همان «جیغ زدن و پاکوبیدن»ی که مد نظر ویتگنشتاین بوده است.  سالار خان و شیرفرهاد به کیانوش که پرسیده است منظورشان از این حرکت ها به جای حرکت دادنِ مهره هایشان چیست، می گویند که او نفهمیده است که آنها دارند مهره هایشان را در ذهن شان روی صفحه جا به جا می کنند. در واقع، ادعا می کنند که با خواندنِ ذهنِ و حرکت های یکدیگر لزومی ندارد به هیچ مهره ای روی صفحه ی شطرنج دست بزنند.

همه ی این اندیشه ها و نمونه ها را پیش کشیده ام تا بگویم که هر خواننده ای هنگامِ خوانشِ متنی مانندِ «دیاری دیگر»، بازیِ شطرنجِ دیگر و جدیدی را با سهراب شروع می کند که بعضی از قاعده های آن را او از خودش درآورده یا با دست بردن در قاعده ی اصلی تغییر داده است. اصولاً، متنِ ادبی ظرفیتِ هنجارشکنی هایی بیش از این ها را هم دارد. منتها، در هنگامِ خوانشِ متن اتفاقِ مهم تر این است که خواننده خودش گاهی با قاعده ای که در ذهن دارد، مهره ای را که شاعری مثل سهراب حرکت داده است، در جایی می بیند که واقعاً جای درست و مناسب اش از نظر خواننده های دیگر نیست. هر خواننده ای با معنی و قاعده ای که خودش بلد است، مهره های خودش و سهراب را حرکت می دهد. در واقع، در «شب های برره»، به جای کیانوش هم این خودِ شیرفرهاد است که دارد بازی می کند. این همان کاری است که تقریباً همه ی ما، خواننده های متون ادبی انجام می دهیم. خودِ ما متنِ مؤلف را تا جایی که راه داشته باشد، بدونِ رودربایستیِ صددرصدی که موردِ نظر ویتگنشتاین است، با عادت و سلیقه و معنی و قاعده ی خودمان بازنویسی می کنیم. ایرادِ متون ادبی، بویژه آنهایی که نقص های فنی دارند، در این است که به ما اجازه می دهند که آنها را تا جایی که راه دارد به مسیری بکشانیم و به مقصدی برسانیم که با میل و معنیِ خودمان جور درمی آید. ویتگنشتاین می گوید:

زبان هزار تویی از مسیرها است. شما از یک سمت نزدیک می شوید و راه خود را می دانید؛ از سمت دیگری به همان جا نزدیک می شوید و دیگر راه خود را پیدا نمی کنید.(ص 157)

 

در بخش بعدی، هنگام بررسیِ «دیاری دیگر» سعی می کنم نشان بدهم که درست است که هر خواننده ای با راهنمایی ها و هدایتِ سهراب به دیاری دیگر می رسد، ولی آن دیارِ دیگرِ واقعاً نسبت به دیاری که مد نظر سهراب بوده است، «دیاری دیگر» است.  دلیلِ اصلی اش هم این است که شعرِ سهرابِ جوان نمونه ای از متنی چند تو و چند لایه است که مسیرهای اصلی و انحرافی اش به آسانی از یکدیگر قابل تشخیص نیستند. هر کس در این متن از مسیری می رود و به تفسیری می رسد که از نظرِ خودش درست و مناسب است.

 

ادامه دارد