اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (49) آوار آفتاب: شکست کرانه-2

ادامه ی شعرِ «شکست کرانه» بخش مجزایی را می ماند که همان موضوع و مطلبِ بخش پیشین را در شکل و قواره ای دیگر تکرار می کند. این بخش قالبی مکالمه گونه دارد. انحرافِ نسبیِ برداشتِ بنده از این بخش نسبت به بخشِ نخستِ شعر ناشی از جهشِ بی مقدمه و بی موقعِ سهراب از بخشی است که برای خودش با همان چهار مصرع می توانست شعر کاملی باشد. چهار پرسش و پاسخ و گفت و گویی که در پی اش گذاشته شده است، حتی با یدکِ اندیشه ی طرح دارِ بخشِ نخست، عاری از طرح مشخصی است که به اندیشه ای گویا بینجامد. به نظر می رسد اگر سهرابِ جوان کمی از حرف هایش در این شعر کم می کرد، یا اگر همان حرف های زیادی را خوب باز و بیان می کرد، می توانست به شعرش سر و سامانی بدهد تا اندیشه ی سرش به نتیجه ی مناسبی در ته اش برسد و همه اش تکرارِ سستِ همان اندیشه ی چهار خطّ آغازش نباشد. سهرابِ جوان جوری دارد حرف می زند انگار می خواهد چیزی را تعریف کند که بینِ او و دیگری پیش آمده است، منتها نمی خواهد شخص ثالث، یعنی مخاطبینی مثلِ من و شما، به طور کامل از آن سر دربیاورد. بیش تر مایل است که اصلِ مطلب و حرفِ اصلی بینِ خودش و آن دیگری که می داند موضوع از چه قرار است بماند. اگر به ته شعر رسیدید و دیدید که جا دارد که از خود بپرسید که «این همه کارهای عجیب و کم و بیش ضد و نقیض را انجام بدهیم که آخرش چه بشود؟»  به بنده حق خواهید داد که واکنش ام نسبت به «شکست کرانه» پاسخی باشد که در درونِ آن هنوز پرسشی بی پاسخ مانده است.  

 

ادامه ی شعرِ «شکست کرانه» حالتِ گفت و گو و پرسش و پاسخِ بینِ دو نفر را دارد. معلوم نیست که راوی در این میان کدامیک از این دو نفر است: اوّلی که می پرسد؟ یا آن دومی که با پاسخ اش حرفِ او را با واژه های دیگری ادامه و به خودش تحویل می دهد؟ بنده با توجه به اصلِ موضوع و نیز کاری که در واقع خود شاعر دارد انجام می دهد، یعنی سرِ هم کردن این شعر و این پرسش ها و پاسخِ های بین این به ظاهر دو نفر، بنا را می خواهم بر این بگذارم که همه ی این بگو مگوها و پرسش و پاسخ ها در واقع کلنجار رفتن یک نفر با خودش است- آن هم کسی نیست جز خودِ جنابِ شاعر، سهراب سپهری جوان.

در این به ظاهر مکالمه واقعاً هیچ پرسش و پاسخی مطرح نیست. هر پرسشی برای تأکیدِ رویدادی و هر پاسخی برای پذیرش اش از سوی خودِ راوی است. شاید دم دست ترین چاره پذیرش این فرض باشد که او با خودش است و از خودش می پرسد:

  • این تو بودی که هر وزشی، هدیه ای ناشناس به دامن ات می ریخت؟

بعد، به خودش پاسخ می دهد:

  • و اینک هر هدیه ابدیتی است.

 

ظاهراً او به جای هر دو در این پرسش و پاسخ دارد خیلی گُنگ حرف می زند، ولی با بازگشت به حرف های قبلی اش می شود «آفتاب» و «درخت» و «خار» را نمونه هایی از آن هدیه هایی شمرد که هر کدام برای خودش ابدیتی است. آن که می پرسد انگار آن منِ دیگرِ راوی است که با زبان سرزنش توجه او را به آن سوی کرانه ای که برایش ناشناس و بسته مانده بود جلب می کند. اگر خوب نگاه کند، در وجودِ هر هدیه ی ناشناسی که به دامن اش می ریزد می تواند ابدیتی را بیابد. این کار را با نگاهی دیگر و شناخت آن هدیه ای که ظاهراً بادآورده است می تواند انجام دهد. او در می یابد که هیچ وزشی هیچ هدیه ای را بدون طرح و نقشه ای مشخص به دامن کسی نمی اندازد. گویا بینِ طرحِ بسته ای که او از طبیعت در نظر دارد و طرحی که در دلِ خودِ طبیعت نقش بسته است ناهمگونی وجود دارد. فاصله ی بین این دو، فاصله ی بین امید و نااُمیدی و نیز فاصله ی بین سیرابی و تشنگی است. می گوید:    

 

  • این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی؟
  • و اینک چشمه ی نزدیک، نقش عطش در خود می شکند.

ظاهرِ قضیه این است که راوی در آغاز از رسیدنِ به آب و رفع تشنگی نااُمید شده بود و در چهره ی هر سنگ مانعی می دید که نمی گذاشت چشمه ی آب خودی بنمایاند، در صورتی که خودِ چشمه در زیرِ سنگْ تشنه ی خودنمایی بود و بی تاب برای این که عقده اش را بیرون بریزد. خودِ چشمه با چنین عطشی سرانجام سنگ را می شکند و جاری می شود. با این سؤال و جواب، راوی طرز نگاهِ قبلی اش به طبیعت را زیر سؤال برده است. البته برای مخاطبی که منظور اصلیِ شاعر را نمی فهمد، همین طرز نگاهْ تعجب آور و سؤال برانگیز است. چنین مخاطبی خود به خود جای آن طرفِ سرزنش شونده در این بگو مگو را می گیرد، البته تا زمانی که بفهمد که این همه سرزنش برای چیست. پس از آن، خودش نیز مانندِ راوی هر پرسش و پاسخی را به خود می گیرد و از خود می داند.

نکته ی مهمی که نباید از آن سرسری گذشت این است که در این «کرانه شکنی» خیلی ها غیر از خودِ راوی که نگاه متفاوتی نسبت به طبیعت دارد با او شریک شده اند. همه باید مرزهایی را که دورِ خود و رفتارشان کشیده اند بشکنند. باید کاری را بکنند که پیش از این نکرده اند. انگار همه ی موجودات، حتی ابر و باد و مه و خورشید و فلک و سنگ و خار و مار طبق اندیشه و برنامه ی راوی، باید اقدام به کرانه شکنی بکنند. آفتاب دیگر نباید باعث پژمردگی شود. خار نباید به انگشتان کسی صدمه بزند. هیچ کسی نباید  جز نوازش با خار کار دیگری داشته باشد. نباید آن را بشکند و از گل جدا کند. آدم های دیگر مثل راوی نباید از سمّ شوکران بترسند. شوکران هم نباید جانِ آنان را بگیرد. سنگ نباید جلو عبور چشمه را بگیرد. چشمه هم نباید از دست ها و لب ها دور بماند و نقشی از عطش روی سنگ بکشد.

از نهادِ هیچ کدام از این موجودات این چیزهایی که بنده گفته و ظاهراً راوی خواسته است برنمی آید. بنابراین، همه اش را یا باید به پای بنده که چنین برداشتی داشته ام بنویسید یا به حسابِ خودِ شاعر که این چیزها را نوشته است بگذارید. فعلاً که من و او با هم در تأثیری که روی برداشتِ شما داریم شریکیم.

«شکست کرانه»، در حقیقت، بیانگرِ توقعِ خودِ راوی از طبیعتِ پیرامونش است. از طبیعت و موجوداتِ بی اختیارش انتظارِ رفتارهای غیرطبیعی داشتن تعجب آور است، ولی می توان برای کاهشِ تعجبِ مخاطب به او ثابت کرد که با نگاهی متفاوت به طبیعت بعید نیست چیزهایی را ببیند که خلافِ عادت و انتظاراتِ قبلی اش است. مواردی را که راوی به خود یا به مخاطب اش یادآوری می کند، در واقع، نمونه هایی از تحققِ روابطِ غیرطبیعیِ بین موجودات و پدیده های طبیعی است. به موردِ بعدی که رابطه ی بین طوفان و نهال را نشان می دهد توجه کنید:    

  • گفتی نهال از طوفان می هراسد.
  • و اینک ببالید، نورسته ترین نهالان!

که تهاجم بر باد رفت.

 

 

اگر طوفان بخواهد حدّ خودش را نگه دارد چاره ای جز این ندارد که نهال های سست ریشه را از جا بکَنَد، ولی این کار را نمی کُند. او آن رفتار طبیعی و همیشگی اش را تکرار نمی کند. نهال نیز خلافِ طبیعت اش و خیلی غیر طبیعی و برخلافِ گفته ی راوی که می گفت:«نهال از طوفان می هراسد»، هراسی از طوفانی که می تواند ریشه کن اش کند ندارد. چرا. برای این که این طوفان حالا طبقِ این طرح و برنامه ی جدید بی خاصیت شده است.  حدّ کرانه ی کُنشِ طوفان به اندازه ای شکسته شده است که هماهنگ با آن در واکنشِ نهال هیچ هراسی وجود ندارد. گویا در این سوی کرانه، طوفان تعهد کرده است که کاری به کار نهال ها نداشته باشد. معلوم نیست که چرا با وجودِ چنین ضمانتی از جانب طوفان این نهالان هستند که باید به خود ببالند. به نظر می رسد که این طوفانِ کوتاه آمده از طبیعتِ خود باید به خودش ببالد. رشد و نمو در برابر طوفانی که انگار فقط نقش و تصویری از طوفان است جای بالش و نازش نیست. «تهاجم» که خاصیتِ طوفان است از او گرفته شده است و در این کرانه ی بی باد مشخص است که خودِ باد هم بر باد رفته است. پیش از این، راوی هرگز تصور نمی کرد که طوفان به نهالی مجال رویش بدهد، ولی حالا انتظار دارد که نهال ها به رویش شان ببالند زیرا توانسته اند در برابرِ تهاجمِ طوفان ایستادگی کنند. این غیرممکن ها همه در ذهنِ سهرابِ جوان ممکن شده است، بنابراین، به جای نهال ها او باید برای این طرحی که برای نجات شان کشیده است به خودش ببالد. به نظر می رسد که فقط از ذهنِ هنرمندانی همچون او برمی آید که برای مقاومت و ماندگاریِ نهال ها چنین شرایطی را روی پرده ی نقاشی یا در دفتر شعر برایشان فراهم کنند.در حقیقت، روی بالشِ آنهاست که نورسته ترین نهالان می توانند در هنگامِ تهاجمِ طوفان بیارامند.

سهرابِ جوان حالا در طبیعت چیزی را می بیند که واقعاً در نهادش نیست. او در طبیعت چیزی را می بیند که در حقیقت در هنرِ خودش است. او با هنرش اغلب در پیِ افرادی می گردد که با او «هم احساس» شوند. او می داند اگر فقط خودش نگاهش به طبیعت و پیرامونش را عوض کند، هیچ چیزی در بیرون عوض نمی شود. سادگیِ خودش در باجه ی بانک و زیرِ درخت باعث نمی شود که همه چیز در طبیعت و جامعه ساده و مطابق میل و طرحِ او پیش برود. او می خواهد همه چنین نگاه و رفتاری داشته باشند. البته داشتنِ چنین احساسی نسبت به هستی و طبیعت برای او و شرکایش خرج دارد. او که خار را با انگشتانش نوازش کرده بود، حالا توقع دارد که مار با نیش اش او را نوازش کند. از طبیعتی که در آن سوی کرانه برای خودش و دیگران کشیده است، توقع زیادی دارد. شاید در این فضای جدید با شرایطِ خاصی که دارد، حق با او باشد که می گوید:

  • سیاه ترین ماران می رقصند.
  • و برهنه شوید، زیباترین پیکرها!

که گزیدن نوازش شد.

 

 

در موردِ قبلی، یعنی موردِ مربوط به نهالانِ نورسته، و نیز دراین موردِ پایانی، پرسشی مطرح نشده است که ادامه اش پاسخ اش باشد. پس، می شود گفت که آن قبلی ها نیز فقط صورتِ پرسش و پاسخ داشته اند. همه ی این ها را باید کلنجارهای کنجکاوانه ی ذهنِ راوی برشمرد که با توقعی عادی سراغِ طبیعت رفته و حالا با نگاهی دیگر و توقعِ زیادی در دلِ آن جا خوش کرده است. نمی شود گفت که او «کرانه»ی عادتش را با تسلیم شدن در برابرِ واقعیتی طبیعیِ شکسته و با دیدی مثبت آن را پذیرفته است. سهرابِ جوان نیشِ مار را بی خاصیت کرده و بعد سینه ی برهنه را پیش آن سفره کرده است. نیشِ مار نیز مانندِ خار و گیاهِ شوکرانْ با نهایتِ بی خاصیتی شان در این شکستِ کرانه حالا دلپذیر و نوازشگرِ انگشتانِ هنرمندش شده است. سهرابی که می گوید: «ای سرطان شریف عزلت! سطحِ من ارزانی تو باد!» چنین شجاعتی را در برابرِ سرطانی بی خاصیت شده از خود بروز نمی دهد. او واقعیت را درک کرده و پذیرفته است. سهراب در این شعر بیش تر با طرحی ناپخته و ناقص از دیگران می خواهد که با برهنه شدن تن به نیشِ مارانِ سیاهی که می رقصند بدهند. هنوز پختگیِ آن اندیشه ای را که در «و پیامی در راه» به مار می گوید «چه شکوهی دارد غوک» در این توقعِ تعریف نشده اش دیده نمی شود. شاید این طور به نظر برسد که با این توصیه اش به «زیباترین پیکرها» به آنها نیز می خواهد بفهماند که «چه شکوهی دارد مار!» ولی واقعیت این است که او از این مارهای رقاصِ بی نیش همه ی شکوه شان را گرفته است. سهراب جوان آن خیال پردازی های شخصیِ دوران نوجوانی اش نسبت به مار را با شناختی که از اسطوره ی مار در ادیان شرقی به دست آورده بود ترکیب کرد و همه را در نسخه ی بی فلسفه ای پیچید و به دستِ «زیباترین پیکرها» داد تا طبقِ دستورش مصرف کنند. او در کتاب اطاق آبی گفته است:

مار در خانه ی ما زیاد بود. گنجی در کار نبود. من همیشه برخورد با مار را از پیش حس کرده ام. از پیش بیدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. می دانم که هیچ وقت از نیش مار نخواهم مُرد. در میگون، یادم هست، روی کوه بودیم. در کمرکش کوه می رفتیم. یک وقت به وجودم هشداری داده شد. رفتم به بر و بچه ها بگویم در سر پیچ به ماری می رسیم، آن که جلو می رفت فریاد زد: مار.(ص16)

 

سهرابِ جوان در «شکستِ کرانه» به طبیعتی اشاره می کند که در آن سوی کرانه ی این طبیعتی قرار دارد که همگان می شناسند و می دانند که در آن سمّ شوکران و زهرِ مار کُشنده است.

«گزیدن»، به طور کلّی، با سه نگاه و برداشتِ متفاوت می تواند «نوازش» پنداشته شود. نخست، با برداشتی که نوجوانی خرافاتی دارد و ادعا می کند: «هیچ وقت از نیش مار نخواهم مرد». دوم، با برداشتی که جوانی پس از مشاهده ی مرتاضی که با تنِ برهنه پیشِ مار کبرایی نی می نوازد از نمایش اش دارد. و سوم، با برداشتِ کسی که همه چیزِ طبیعت را متناسب و به جای خودش زیبا و پذیرفتنی می بیند. چنین آدمی در زخمِ خار، با این که درد دارد، و در نیشِ مار، با این که مرگ دارد، چیزی غیرعادی نمی بیند. او همین طبیعت را بدونِ شکستِ هیچ کرانه ای در آن همین طور که هست نگه می دارد و فقط طرز نگاه خود به آن را می شکند تا از آن چیزی جز خودش را نخواهد. برای چنین فردی حتی در سیاهی نیز هیچ چیزِ بدی دیده نمی شود. اما، نگاه سهراب جوان در این «شکست کرانه» به نگاه کسی که می خواهد همه مثل مرتاض ها رفتار کنند نزدیک تر است. توصیه ی «نترسیم از مرگ» در اندیشه ی او نیست و نقش اش در این روایت این نیست که بگوید، مرگ با نیشِ مار مثلِ هر مرگِ دیگری طبیعی است. با این که او ماران را سیاه تر کرده است تا ترسناک تر به نظر برسند، به همه ی آنهایی که زیباترین پیکرها را دارند اطمینان می دهد که نیشِ این ماران را کنده است و حالا هیچ ترسی ندارند.  همه می توانند خودشان را برای این مارانِ به ظاهر سیاه تر و مارتر و ترسناک ترشده برهنه کنند.

 

ادامه دارد