اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (49) آوار آفتاب: شکست کرانه-1
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (49) آوار آفتاب: شکست کرانه-1
شکست کرانه
میان این سنگ و آفتاب، پژمردگی افسانه شد.
درخت، نقشی در ابدیت ریخت.
انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد.
لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند.
- این تو بودی که هر وزشی، هدیه ای ناشناس به دامن ات می ریخت؟
- و اینک هر هدیه ابدیتی است.
- این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی؟
- و اینک چشمه ی نزدیک، نقش عطش در خود می شکند.
- گفتی نهال از طوفان می هراسد.
- و اینک ببالید، نورسته ترین نهالان!
که تهاجم بر باد رفت.
- سیاه ترین ماران می رقصند.
- و برهنه شوید، زیباترین پیکرها!
که گزیدن نوازش شد.
عنوان شعر، «شکست کرانه»، به عبور از حدّ و مرزی اشاره می کند که این طرفش با آن طرفش صد و هشتاد درجه توفیر دارد. هستیِ دیگری در آن سو در جریان است. آن هستی، اخلاق و آداب و ترتیبِ خودش را می طلبد. از همان مصرعِ نخست می توان این شکستِ کرانه را دید، ولی نمی شود به روشنی دریافت که خودِ راوی در گیرودارِ این رویدادهای مرزشکن چه کاره است. ظاهراً فقط دارد بیانِ احساس می کند، البته احساسی که از اندیشه ی خاصی نسبت به هستی خالی نیست. او می گوید:
میان این سنگ و آفتاب، پژمردگی افسانه شد.
منظورِ راوی از «این سنگ» و اشاره ی نزدیک به آن خوب مشخص نیست. اگر بخواهیم آن را «کره زمین» بگیریم، باید از پسِ توجیه باقی حرف هایش با چنین برداشتی بربیاییم که کار چندان ساده و ممکنی نیست. خودِ «آفتاب» که برای رویشِ گیاه ضروری است، در مرزی قرار گرفته است که تأثیرِ منفی اش در پژمردگیِ گیاه از دیدِ راوی دور نمانده است. کار آفتاب در «آوارِ آفتاب» غیر از فروریختنِ تاریکی که به تماشایی شدنِ همه چیز می انجامد، ویرانی یا پژمردگیِ گُل و گیاه نیز هست که در ادامه ی هستیِ پس از تاریکی روی می دهد.
اما، «این سنگ»ی که موردِ اشاره ی راوی است، کارایی اش به سنگِ قبری می ماند که در این سویش هستی به شکلی و در آن سویش به شکلی دیگر جریان دارد و مانندِ سنگواره ای تصویر ماندگاری از زندگی را روی خودش ثبت کرده است. آفتاب هرگز حریف گُل و گیاه و جانوری که نقش اش روی آن مانده نمی شود. این «هرگز»ی را که من آورده ام، راوی در واژه ی «افسانه» تعبیه کرده است. با گذرنامه ی خیال می شود از کرانه گذشت.
زیادی و بی هنگامیِ گرمای آفتاب که باعث پژمردگی نهال و درخت می شود، به نقشِ درختی که روی این سنگ کشیده شده است کارگر نیست. راوی می گوید:
درخت، نقشی در ابدیت ریخت.
نقشی که درخت در ابدیت می ریزد، حاکی از آن است که این درخت جایی قرار گرفته است که دیگر رفتنی نیست. سوی ایدئالیستی اش را اگر بگیریم، باید بپذیریم که وقتی راوی آن را دید و در ضمیرش نشست، دیگر از آن بیرون نمی تواند برود، حتی به روزگاران.
«نقش» و «طرح»، واژه های کلیدی سهراب برای رمزگشایی این شعر است. مخصوصاً وقتی پای طرح ریزی به میان می آید، یعنی ابتدا و میانه و انتهای کار با همه ی کارایی اش در نظر گرفته شده است. به نظر می رسد که سهراب دارد از تصویرِ منظره ای حرف می زند که روی سنگی کشیده شده است. با این که خیلی از شماها عکس «نقاشی روی سنگ»، که منسوب به سهراب است و دکتر محمود فلسفی تصویر و شرحش را در کتاب همکلاسی ام سهراب(صفحات 84 و 85) آورده، دیده اید، منظور بنده نقاشی رنگ روغنی از جنس ماده و از آن گونه نیست. بیش تر برای این که جانبِ گرایشِ «هنر برای هنر» سهراب را نگه داشته باشم و کمی چاشنی ایدئالیسم به آن اضافه کنم و مزه ی سمبولیسم به آن بدهم، تصویرِ ذهنیِ نقش ماندگاری از آن را در نظر دارم، آن گونه که زیگموند فروید واقعیت اش را به تصویر کشیده بود. کشیده یا ناکشیده ی چنین طرح و نقشی، چنان در ذهن و روانِ هر کسی که به آن می اندیشد نقش می بندد که ماندگاری اش حتی در حالتِ ناخودآگاه نیز تثبیت و تضمین شده است. بنابراین، سهراب از طرح و نقشی که واقعاً روی سنگی کشیده شده باشد، چه به دستِ خودش چه به دست دیگری، حرف نمی زند، بلکه فعلاً از نقاشی ای می سراید که دستِ کم ما تصویرش را با خواندنِ شعرش در ذهن مان می بینیم. نقش و طرحی که او از آن می گوید، چه در سوی موافقِ آفتاب باشد و چه در سوی مخالفِ آن، در جایی قرار گرفته است که دیگر پژمردگی و بی قراری نخواهد داشت. هر سنگی برای سهراب می تواند سنگواره ی غیر زنده ای باشد که شرح مبسوطی از زندگی را روی خوش نگه داشته است. این تنها یکی از چیزهایی است که سهراب می خواست «با هم از حالتِ سنگ چیزی بفهمیم».
با این که راوی به ستایشِ درخت مشغول و دشمنِ پژمردگی است، از حرفهایش معلوم است که «درخت» در زمینِ کویریِ پیرامونش آن چنان زیاد نیست که از «خار» بیزار شده باشد یا بی خیال و بی تفاوت از کنارش بگذرد؛ می گوید:
انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد.
نوازشِ او در واقع همان طرح و نقاشی ذهنی اش از خار است. برای او «خار» چیزی از «درخت» کمتر ندارد. «خار» نیز برندگیِ خودش را دارد و وجودش با همه ی زخمی که ممکن است به انگشتانِ نوازشگرش بزند غنیمتی است. البته او حدّ را از زخم گذرانده و نشان می دهد که حاضر است برای وجود و بقای گیاه از جانِ خود بگذرد، به همین دلیل است که می گوید:
لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند.
او وجودِ گیاه را در تابلوی طبیعت، حتی اگر شوکرانِ سمّیِ کُشنده باشد، به وجودِ میرایِ خودش ترجیح می دهد زیرا گیاه نشان بقای زندگیِ ابدی است. این سهراب به «سهراب»ی که گفته است: علفی را بکنم خواهم مرد، دارد نزدیک می شود. او دریافته است که تا گیاه هست او زنده است. جمله ی «تا شقایق هست، زندگی باید کرد،» از عمقِ چنین نگاهی نسبت به ارتباط انسان و گیاه بیرون می آید. این جمله به هیچ وجه حکم نمی کند که اگر دیدید که شقایق مُرد، شما هم سرتان را بگذارید زمین و بمیرید! برعکس، می گوید اگر می خواهید زنده بمانید، کاری کنید که شقایق زنده بماند- در طبیعت به همتی و در هنر به ترفندی، تا به آوازِ شقایق که در قفسی از طرح و نقش و رنگ اش زندانی است، دلِ تنهایی تان تازه شود.
ادامه دارد