یک شعر و یک نکته(67)
یک شعر و یک نکته(67)
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال مــا پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه ســـار شب در سحر نمی زند
نشســته ام در انتظار این غبــار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تـــر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تـــر نمی زند
گذر گهی اســت پر ســتم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پــاسخ اســت از این دریچه های بســته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه ســـایه دارم و نه بر بیفکنندم سزاســت
اگر نه بر درخت تـــر کسی تبر نمی زند
حتماً شما هم متوجه شباهت های ظاهریِ این غزل با «غمگسار» که همایون شجریان خوانده است شده اید. در هر دو، شاعر گرفتارِ شب و در پیِ سحر است. در آن یکی، اوضاع و احوال جوری بود که «نه به انتظار یاری» بود و «نه ز یار انتظاری» داشت. در این غزل، می گوید «نشسته ام به انتظار این غبار بی سوار»، یعنی همان. در آن غزل، پیشِ خودش خیال می کرد که سحر از راه برسد، «خنجر» می کشد و می پرسد «چرا شبت نکشته است؟» در این یکی، خودش خطاب به «سپیده» می گوید که «دل خراب من دگر خراب تر نمی شود/ که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند». از شباهت هایی دیگری که در نکته ی «66» به آنها اشاره کرده بودم می گذرم و دوباره به اختلافِ مهمِ بینِ این دو غزل برمی گردم. شاعر در غزلِ «غمگسار» حرفی نمی زند که گرفتاری اش را از حالتِ شخصی بیرون بیاورد، در صورتی که در این غزل، با واژه های «سرا» و «کوچه سار» موضوع را به کلِّ کشور و کوچه و خیابان هایش می کشاند و با سخن از «شب گرفتگان» معلوم می کند که فقط خودش گرفتار شب نیست و ملّتی گرفتارند.
تهِ نکته ی «66» را به این پرسش رسانده بودم که، آیا استاد شجریان که تصنیف این غزل را خوانده آن «کسی» است یا از آن کسانی است که تقه ای به درِ «این سرای بی کسی» زده است؟
پرسشِ مهم تری که پیش از این پرسش باید به آن پاسخ داد این است که، این «در» از دید هوشنگ ابتهاج چه «در»ی و برای استاد شجریان «درِ چه سَرایی» بوده است؟
شاید فرقی بین این دو «در» نباشد یا شاید استاد شجریان اشتباه می کند که فکر می کند با خواندن تصنیف اش آن را از آنِ خود کرده و ابتهاج با فروختن یا بخشیدنِ شعرش برای اجرای این تصنیف دیگر هیچ حقّی نسبت به معنی و قصد و زنگ و آهنگِ دَرَش ندارد. احتمالاً، مخاطبِ این اثر نیز با ذهنی عاری از قصد و نظرِ شاعر و خواننده، به «در» و «سحر»ی می اندیشد که باز و بسته اش برای خودش توفیر می کند. این تصنیف برای نخستین بار در سال 1350 که هنوز خیلی مانده بود که انقلاب رو بیاید و سحر شود، اجرا شده بود. در آن زمان، انقلابی ها اغلب فعالیت ها یا آرزوهای سیاسی و اجتماعی شان را زیرِ هنرشان پنهان نگه می داشتند و حرف دل شان را صریح رو نمی کردند. شاید اشتباه نباشد اگر بگوییم که در آن زمان غیر از دور و بری های هوشنگ ابتهاج و فعالانِ سیاسی که از افکار و گرایش هایش آگاه بودند، برداشتِ اکثر شنوندگانِ این تصنیف چیز دیگری مطابقِ غم و غصه ی خودشان بود. احتمالاً برای استاد شجریان، که بعید است از قصد اصلیِ ابتهاج بی خبر بوده باشد، چندان مهم نبود که شعر به چه در و سحرِ خاص ی اشاره می کند.
در سال 1357، هنگامی که استاد شجریان داشت «شب نورد» اصلان اصلانیان را می خواند و می گفت: «بزن شیپور صبح روشنایی،» حتماً از مرام و گرایش و آن صبحی که او در نظر داشت آگاه بود و همچنین می دانست که او این شعر را برای یکی از بنیانگذاران سازمان چریک های فدایی خلق که در محاصره ی ساواک دست به خودکشی زده بود سروده است. ولی استاد شجریان که عاشق هنرش بود، چاره ای جز این نداشت که سرودِ خواسته ی دیگران را از صبح و سحر بخواند. حتی وقتی که استاد محمدرضا شفیعی کدکنی در سروده اش خطاب به او می گوید:
بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد
وطن، ز نو، جوان شود دمی دگر برآورد
باز، گویا ناچار باید بنا به میلِ استاد شفیعی کدکنی بخواند تا همانی بشود که او می خواهد. او می خواهد که استاد شجریان بخواند تا از صدایش «سپیده»ای سر برآورد و از قِبَلِ آن همان چیزهایی را که به نظر می رسد آرزوی همه است ببیند. استاد شفیعی کدکنی که به بعضی از شعرهایش صفتِ «چریکی» داده اند، بدون تردید از استاد شجریان انتظاری دارد که اگر ظاهرش خلافِ انتظارِ او نباشد، باطن اش با آن یکی نیست. بد نیست با نگاهی به شعرِ زیبای استاد شفیعی کدکنی ببینیم از استاد شجریان خواسته است که با صدایش چه بکند. می گوید:
بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد
وطن، زِ نو، جوان شود دمی دگر برآورد
به روی نقشه وطن، صدات چون کند سفر
کویر سبز گردد و سر از خزر برآورد
برون زِ ترس و لرزها گذر کند ز مرزها
بهار بیکرانهای به زیب و فر برآورد
چو موجِ آن ترانهها برآید از کرانهها
جوانههای ارغوان زِ بیشه سر برآورد
بهار جاودانهای که شیوه و شمیم آن
ز صبرِ سبزِ باغِ ما گُلِ ظفر برآورد
سیاهی از وطن رود، سپیدهای جوان دمد
چو آذرخشِ نغمهات زِ شب شرر برآورد
شب ارچه های و هو کند، زِ خویش شستوشو کند
در این زلال بیکران دمی اگر برآورد
صدای توست جادهای که میرود که می رود
به باغ اشتیاق جان وزان سحر برآورد
بخوان که از صدای تو در آسمانِ باغ ما
هزار قمریِ جوان دوباره پَر برآورد
سفیرِ شادی وطن صفیر نغمه های توست
بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد
ظاهراً شاعر از این استاد آواز و صدایش «سپیده» و «وطن»ی با اوضاع سیاسی و اجتماعی و فرهنگیِ خاص نخواسته است، ولی خواسته هایش را بدون رودربایستی در متنی که صدای استاد باید با آن همراهی کند گذاشته است. صدای استاد شجریان، خالی خالی و بدون شعر یا شعارِ تأثیرگذار و فقط با چهچهه ی طولانی و زیبا، هرگز نمی تواند به هیچ وجه و ترتیبی خواسته ی شاعر را برآورده کند. اگر توجه کنید می بینید که شاعر به آبادانیِ درون مرزی توجه دارد و می خواهد با سفرِ صدای استاد شجریان «کویر سبز گردد و سر از خزر برآورد،» (همان خواسته ی مشهورِ خسرو گلسرخی در «سرود پیوستن» که می گفت: «باید که لوت تشنه میزبان خزر باشد.») او همچنین برای سیاستِ برون مرزیِ نیز تعیین تکلیف کرده و خواسته که صدای استاد «برون ز ترس و لرزها گذر کند ز مرزها». مهم تر از صدای استاد حرفِ او، و مهم تر از هر حرفی حرفِ او در باره ی وطن اش است، و مهم تر از این دو، حرف از وطنی سبز شده است. چنین حرفی از وطن باید به آن سوی مرزها برسد. اگر به تعریفی که شاعر از استاد شجریان کرده است فقط به چشم تعارف نگاه نکنیم و آن را جدّی تر بگیریم، متوجه می شویم که شاعر از او می خواهد که با صدایش خواسته ی او و مردم را بخواند تا خواسته شان به گوش مسئولین برسد و با اصلاح یا تغییر و تحولِ سیاست های اقتصادی و فرهنگیِ داخلی و خارجی کاری کنند که وطن همانی بشود که وصف اش در شعر آمده است. در این مورد و تحلیلِ کوتاهِ این شعر، به هیچ وجه قصد شوخی ندارم. اوج هنرِ این شعر به ارزشی است که برای صدا و آواز استاد شجریان قائل است و به انتظاری که از او دارد. اما، هر چه را که شاعر خواسته، خواسته ی خودش است که اگر استادِ آواز از جزئیاتِ چپ گرایی یا راست گراییِ دولتی که باید بانی خیر شود و این خواسته ها را برآورده کند باخبر بشود، شاید بگوید که بنده برای رسیدن به چنان «سحر» و «وطن»ی که شما می خواهید آواز نمی خوانم و همان کاری را بکند که با کنسرت دانشگاه ملّی در سال 1358 کرد.
این نکته را عرض نکردم تا بگویم که واقعاً بینِ خواسته های این دو استاد تفاوتی اساسی وجود دارد، بلکه می خواهم از این نکته ای که گوش شما را تیز کرده و حساسیّت تان را برانگیخته، توجه شما را به نکته ای هنری تر جلب کنم و آن این است:
کمبودِ بزرگ و مهمی که در کار اکثرِ خواننده های بزرگِ معاصرمان وجود دارد این است که آنها شعر و تصنیف خودشان را نمی گویند و نمی خوانند؛ در نتیجه، ناچارند با وزن و قافیه ی دیگران از عشق و درد و رنج بگویند. تنها کاری که، آن هم گاهی، از دست شان برمی آید این است که آهنگ و ملودیِ ساخت خودشان را در خواندن شان به کار گیرند. در گذشته، خواننده هایی مثل عارف قزوینی بیشترِ کارهایشان، از آهنگ گرفته تا شعرِ تصنیف و آواز و حتی نوازندگی شان، از خودشان بود. هنوز در میانِ خواننده های اقوام، مانند خواننده های کُرد، هستند عدّه ای که شعرِ ترانه ها و آوازهایشان را خودشان می گویند. گاهی حتی آهنگ ها و ملودی های خودشان را با همان حسّی که هنگام سرودنِ شعرهایشان داشته اند روی آنها می گذارند. (در پیر پرنیان اندیش، هوشنگ ابتهاج در موردِ غزل هایش چنین ادعایی کرده و گفته است که آنها را اغلب با آهنگ و آوازی که می خوانده سروده است. یعنی خودش برای آنها هنگام سرودن آهنگی داشته است.) این روزها، خواننده هایی از اشعار و آهنگ های خودشان استفاده می کنند که سبک شان سنتی نیست، مانندِ رَپ خوان ها. در گذشته، امثالِ عارف قزوینی، بدون توجه به خواسته ی دیگران، هر آنچه را حسّ و عقل خودشان به آنها می گفت، می سرودند و می خواندند. عارف وقتی دل به افتخارالسلطنه، دختر ناصرالدّین شاه، داد، «افتخار آفاق» را نوشت و خواند:
افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
به سر زلف پریشان تو دلهای پریش
همه خو کرده چو عارف به پریشان وطنی
ز چه رو شیشۀ دل می شکنی؟
تیشه بر ریشۀ جان از چه زنی؟
سیم اندام ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شکنی
اگر درد من به درمان رسد چه میشه؟
شب هجر اگر به پایان رسد چه میشه؟
اگر بار دل به منزل رسد چه گردد؟
سر من اگر به سامان رسد چه میشه؟َ
سر من اگر به سامان رسد چه میشه؟َ
گر عارف «نظام السلطان» شود چه میشه؟
ز غمت خون می گریم بنگر چون می گریم
ز مژه دل می ریزد ز جگر خون می آید
افتخار دل و جان می آید
یار بی پرده عیان می آید
***
تو اگر عشوه بر خسروپرویز کنی
همچو فرهاد رود در عقب کوه کنی
متفرق نشود مجمع دلهای پریش
تو اگر شانه بر آن زلف پریشان نزنی
ز چه رو شیشۀ دل می شکنی؟
تیشه بر ریشۀ جان از چه زنی؟
سیم اندام ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شکنی (سست پیمانی و پیمان شکنی)
به چشمت که دیده از صورتت نگیرم
اگر می کشی و گر می زنی به تیرم
تو سلطان حسن و من کمترین فقیرم
گزندم اگر ز سلطان رسد چه میشه؟
گزندم اگر ز سلطان رسد چه میشه؟
ز غمت خون می گریم
بنگر چون می گریم
ز مژه دل می ریزد
ز جگر خون می آید
به سر کشتۀ جان می آید
خون صد سلسله جان می ریزد
از سرِ عشق یا سرِّ سیاست، عارف قزوینی حرفِ خودش را می گفت و می خواند. درست یا غلط، هر چه بود از خودش بود. به شعرِ به اصطلاح سیاسیِ زیر توجه کنید:
ای لنین، ای فرشته ی رحمت
کن قدم رنجه زود، بی زحمت
تخم چشم من آشیانه ی توست
هین بفرما، که خانه خانه ی توست
این شعر از عارف قزوینی است. او با حسّی اشتباه و عقلی ناقص خواسته ی خودش را بدون هیچ ملاحظه ای گفته است. سادگی اش را ببینید که می خواهد کشور را دو دستی تقدیم لنین کند. هر چه پیش می رود، سروده اش جالب تر و سادگی اش برجسته تر می شود. خطاب به لنین، رهبر کمونیستِ اتحاد جماهیر شوروی، می گوید:
یا خرابش بکن و یا آباد
رحمت حق به امتحان تو باد
بلشویک است خضر راه نجات
بر محمد و آل او صلوات
یحیی آرین پور در کتاب از صبا تا نیما به سادگیِ عارف قزوینی از این بابت اشاره هایی می کند و نشان می دهد که او با زیر و بم تارهای درهم تنیده ی سازهای سیاست آشنا نبود. عارف تا سازش را کوک می کرد و زخمه ای می زد و آوازی سر می داد، متوجه می شد که اوضاع سیاسی دارد یک جور دیگر پیش می رود و با آن ساز و نوایش همراهی نمی کند. دوباره کوک اش را و تصنیف اش را عوض می کرد و نغمه ای دیگر سرمی داد. به عنوان مثال، با اشاره به سفر عارف به کشور عثمانی در گیرودار جنگ جهانی اول می نویسد:
عارف که مردی احساساتی و زودباور بود، در این سفر تحت تأثیر تبلیغات ترک ها تصنیف هایی سرود و همرهان خود را به «اتحاد اسلام» دعوت کرد:
کفر و دین به هم در مقاتله است
پیشرفت کفر از نفاق ماست
کعبه یک، خدا یک، کتاب یک
این همه دویی از کجا رواست؟
بگذر از عناد،
باید این که داد، دست اتحاد.
کز احد برون، دست مصطفی است.
وقت کار است، دل از غم بیقرار است،
غم دل بیشمار است.
مدد کن ناله دل اندر فشار است
مرا زین زندگی ای مرگ عار است... (جلد دوم، ص350-349)
همین عارفی که در پیِ اتحاد اسلامی بود، بعدها پس از پیروزی بلشویک های کمونیست، آن شعر را خطاب به لنین نوشت و از او یاری خواست، آن هم به چه زبانی و با چه سلام و صلواتی! طرفداری اش از رضاخان و امید بستن به وعده های او در دوران نخست وزیری اش و سرانجام پشیمانی اش ثابت می کند که او ساده ی صادقی بود که اهل سیاست نبود، هر چند که سیاست مدام سعی می کرد او را اهل کند. در جمع سیاسی های دغلباز او بی خود داشت زور می زد.
شاید بخواهید بدانید که، با این چنین ایرادهایی که به احتمال زیاد در کار هر موسیقیدانی که به نحوی ناخنکی به سیاست می زند پیش می آید، چرا پیشنهاد می کنم که حرف و شعر سیاسی شان در تصنیف و آوازشان از خودشان باشد نه از دیگران. به عقیده ی بنده، از فرصت هایی که دموکراسی برای همه فراهم می کند، یکی همین مجالِ اشتباه است. اگر قرار باشد شما به کسی با توجه به سنّ اش آزادی انتخاب بدهید، یعنی او را برای کاری که می خواهد بکند به اندازه ی کافی عاقل دانسته اید. بنابراین، نباید او را به خاطر انتخابی که از نظر شما اشتباه بوده است سرزنش یا توبیخ کنید. چنین توبیخی پس از آن انتخاباتِ دموکراتیکِ آزاد، برای هواداری از کسی یا رأی به او، بازگشت به دیکتاتوری است. در جامعه ی دموکراتیک، هر کسی مطابقِ شرایط و ضوابط نسبتاً آزادانه در انتخابات شرکت می کند. رأی خودش را به نامزد منتخب اش می دهد. پس از مدّتی به این نتیجه می رسد که در انتخابش اشتباه کرده است. آزادانه از او انتقاد می کند. در همه ی این مراحل، وقتی حرف حرفِ خودش و انتخاب انتخابِ خودش و با شناخت و مطالعه و تحقیقِ خودش است، نباید از چیزی ناراحت بشود. او باید وقتی ناراحت شود که از فرصت یا آزادیِ خودش استفاده نکرده باشد و عقل و احساس اش را دربست داده باشد دستِ دیگران و مطابقِ رأی و نظر آنها عمل کرده باشد. چرا خواننده ای که در هنرش به مقامی بسیار بالا رسیده است باید حرف و آوازِ سیاسی اش را از کسانی بگیرد که حرف و آوازه ی دیگری دارند؟ اگر او از آنچه که خودش عاشق اش است بگوید، حتی اگر اشتباه کرده باشد، دستِ کم از عشقِ خودش گفته و خوانده است، نه از معشوقِ دیگری. آلفرد لُرد تنیسون می گفت:
‘Tis better to have loved and lost,than never to have loved at all.
مشابه همین را سعدی گفته و استاد شجریان هم خوانده است که:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
امروز، مردم ، بی خبر یا بی خیال از گرایش ها یا اشتباهاتِ سیاسیِ عارف قزوینی، خیلی از تصنیف هایش را که برآمده از گوشه ای از تاریخ و سیاست زمانه اش است، می شنوند و با حسّ و حالِ کنونیِ خودشان از آنها لذّت می برند. عارف قزوینیِ موسیقیدان برایشان همچنان بزرگ مانده است و از آن عارفی که به زعمِ ما می خواست خود را نخودِ هر آشی کند که سیاسی ها طبقِ برنامه و دستورشان می خواستند بپزند، حرفی جز همین هایی که امثال من به بهانه ای مطرح می کنند، در میان نیست. البته، اهل سیاست هنوز بدشان نمی آید که هنرمندانِ زمانه ی خودشان را همچون عارف کاسه ی داغ تر از آش خودشان نشان بدهند و بازار تبلیغات و فعالیت های جناحی شان را داغ تر کنند. خیلی از هنرمندان می دانند که این آش، اگر آش دهن سوزی باشد، اول از همه دهانِ آنها را خواهد سوزاند، به همین دلیل است که خیلی هایشان با محافظه کاری از آن آشی که شاعران سیاسی از آن تعریف می کنند برای خودشان می کشند و خودشان به هیچ وجه آشپزی نمی کنند. نقص مهمِ اکثرِ خواننده های سنتی ما این است که نخودِ آشِ خودشان نیستند. اگر مانندِ عارفِ قزوینی با حسّ و عقلِ خودشان اشتباه کنند، خیلی بهتر است تا این که حسّ و عقل شان را بدهند دستِ دیگران.
امروزه، با وجودِ منابع و کتاب های متنوع و متعدد، هنرمندان می توانند به شناخت و شعوری سیاسی برسند و از اشتباهاتِ بزرگ و فاحش پرهیز کنند. لازم نیست برای پرهیز از اشتباه، حرفِ خودشان را نزنند و خودشان را پشت سعدی و حافظ پنهان کنند. سعدی و حافظ هم در بازیِ سیاست و همراهی با اهل سیاست اشتباهاتِ خودشان را داشتند که بعضی هایش چندان کوچک هم نبود؛ منتها گذشت زمان خدمتی به آنها کرده است که کسی توجهی به آن اشتباهات نمی کند. گذشت زمان چنین خدمتی به عارف قزوینی هم کرده است. حالا، کسانی که تصنیف های او را می شنوند، فقط معنیِ هنرش را می شنوند. معنیِ سیاسی اش را خودشان روی تصنیف هایش می گذارند، آن هم اگر راه بدهد. از خودِ عارف و علاقه هایش دیگر چیز زیادی در میان نیست. وقتی مردم «افتخار آفاق» را می شنوند، به هیچ وجه به عارف و علاقه اش به افتخارالسلطنه فکر نمی کنند. می شود حدس زد که وقتی استاد محمدرضا شجریان داشت این تصنیف را می خواند، چنان غرق در افتخار آفاقِ خودش بود که نه عارفی می دید و نه افتخارالسلطنه ای و نه ناصرالدین شاهی. سؤال مهمی که پس از بیان نقص کار اکثر خواننده های امروزی می خواهم در مورد شخص استاد محمدرضا شجریان بیان کنم این است که، چرا استاد فکر می کرد خواندن در موردِ افتخار آفاقِ دیگران به او همان حسّی را می دهد که در مورد عشقِ خودش داشت؟ چرا او که در سنِّ پنجاه و یک سالگی عاشق دختری شد که بیست و شش سال از خودش کوچک تر بود ، هیچ شعری برایش نسرود تا چیزی را خوانده باشد که به خودش و عشقِ خودش بخورد؟ شاید هم برایش شعری گفته، اما برای مردم نخوانده است! اگر چنین یادگاری از عشق اش به جا می گذاشت، برایش بهتر از این عکس های خصوصی و رمانتیک نبود که حالا در میان مردم پخش شده است و به جای این که چیزی به هنرشان بیفزاید، فقط بی هنریشان رابرجسته می کند؟ دلم می خواهد مخاطبانِ این پرسش ها بدون تعصب و با اندیشه ی باز در پیِ پاسخی معقول و منصفانه باشند. بعضی ها عادت دارند همیشه در مورد هر چیزی، چه با نظر مثبت چه با نظر منفی، به طور فله ای نظر بدهند. یا همه اش را می پذیرند یا همه اش را رد می کنند. دوست دارند بگویند که هر چه آن خسرو می کرد، شیرین می کرد. اما بنده بر این باورم که خسروشان می توانست شیرین تر از این ها هم بکند. شاید بعضی بر این عقیده باشند که ایرادی ندارد که خواننده با شعر عاشقانه ی دیگری به عشقِ خودش بپردازد. بله، ایرادی ندارد، ولی گاهی. شعر عاشقانه ی دیگران گاهی گوشه ی نهفته ای دارد که وقتی از پرده بیرون می اُفتد، آشکار می شود که همه اش به عشقِ امروزی یا عشقِ آقا یا بانوی خواننده نمی خورد. به عنوان مثال، آقای خواننده ای که شعرِ «دوستان شرح پریشانی من گوش کنید» را می خواند و خیلی خوب و دلسوز می خواند، باید بداند که آن عشق پر سوز و گداز که شاعر اعتراف می کند که باعث رسوایی اش شده، برای «شاهد بازی»اش است. آن «داستان غم پنهانی» در واقع داستان عشقِ نامتعارف و نامعقولی است که دارد. هر عشقی که آدم را «عقل و دین باخته» نمی کند. وحشیِ بافقی تا اینجای شعرش هم از دلیل رسوایی عشق اش کم نگفته است. خواننده فکر می کند که چون «ای پسر چند به کام دگرانت بینم» را حذف کرده و نخوانده است، پس صد در صد دارد مطابقِ میل خودش و از عشقِ خودش می خواند. اما، هر خواننده ای اگر از «شرح پریشانی» خودش بخواند بهتر است. بهتر است شرح پریشانی وحشی بافقی برای خودش و گنجینه ی ادب فارسی باقی بماند. در مورد اشعار سیاسی نیز همین را باید گفت.
استاد شجریان اگر شعر سیاسیِ خودش را می گفت و می خواند، ناچار نمی شد زیر بار اشعار سیاسی دیگران که به طور آشکارا یا نمادین گرایش های سیاسی خودشان را تبلیغ می کند برود. حتی اگر هم عقیده ی آنها هم باشد، بهتر است که عقیده اش را با شعرِ خودش بیان کند. به عنوانِ مثال، متنِ شعرِ «شب نورد» اصلان اصلانیان حرفی را بیان می کند و هدفی را تعیین و وسیله ای را برای رسیدن به آن مشخص می کند که استاد شجریان همه اش را نخوانده و بعید است همه اش را قبول داشته باشد، ولی ناخواسته با همان قدری هم که خوانده شعاری را پذیرفته و تکرار کرده که مالِ آنها بوده است. متن کامل این شعر را بخوانید تا بعداً در بخش 68 نکته ای را که به آن مربوط می شود عرض کنم:
شب است و چهره ی میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه ش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و توفان
من و اندیشه های پاک ِ پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل های سوزان
برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر کاکلش آتش فشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که همرزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
***
برادر دشمن ام خون خواره امشب
هوای خانه ظلمت باره امشب
چراغی بر سر راه ام بگیرید
که دیو شهر شب بیداره امشب
***
شب است و مادران شهر غم ناک
هزاران گل شکفت و خفت در خاک
عزیزم داغ دارم دست واکن
به پا کن بیرق صبح طرب ناک
***
به عهد شب نوردی ها وفا کن
برادرهای عاشق را صدا کن
بزن بر سینه ی شب تیری از نور
گل خورشید را مهمان ما کن
***
به سیل صبح خواهان راه بستند
هزاران سینه و سر را شکستند
ولی مردم گرفته دست در دست
ز چنگ دیو مردم خوار رستند
ادامه دارد