یک شعر و یک نکته(66)

                                    

این روزها، بعضی ها با شنیدنِ تصنیفِ «غمگسار» یا «چه غریب ماندی ای دل»، که غزلِ آن از هوشنگ ابتهاج است و همایون شجریان آن را خوانده، درجا آن را به درگذشتِ استاد محمدرضا شجریان، پیوند می زنند و از بی خبری و با بی فکری او را «غریب» و «درمانده»ای معرفی می کنند که هیچ «آواز»ی از او درنمی آید، چه برسد به «فریاد». نخست این غزل را بخوانید تا به بهانه ی بررسی اش بگویم آنچه را که گفتنی تر است:

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری


غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری


چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای ست باری


دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری


نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری


همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری


سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ‌ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری


به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری


چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده‌واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی‌ پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری


به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...

 

پس از بررسی غزلِ «دلم گرفته ای دوست» خیلی ها با حساسیّتِ بیرونی شان نسبت به سیمین بهبهانی و برداشتِ سیاسی شان از شعرِ او یا با حسّ درونی شان نسبت به صدای همایون شجریان و حزنِ عاشقانه و کم نظیرش، تابِ نکته ای را که بنده عاری از جبهه گیری سیاسی و سوگیریِ احساسی در موردِ حرف های خودِ غزل نوشته بودم، و ربطی به شاعر غزل و خواننده ی تصنیف نداشت، نداشته اند. ذهنِ خیلی ها آن قدر آلوده به این سو یا آن سو است که نمی شود با دستگاه های تصفیه ی چند مرحله ای، رنگ و بو و طعمِ آن را برطرف یا حتی کم کرد. معمولاً افرادی این چنین اند که نگاه یا مطالعه ی تخصصی یا استدلالی نسبت به هیچ جنبه ای از اثری که بررسی شده است ندارند و با سوگیری خاصی نظر می دهند. چنین افرادی بیشتر سو و سودِ خودشان را می نگرند و نسبت به نام خاص هنرمند محبوب شان بیشتر حساس اند تا معنیِ خودِ متن. با این که به نظرات خوانندگانِ آن مقاله با اشاره به نظریه های نقد به طور مفصل پاسخ گفته ام، باز هم هستند افرادی که چنان متعصب اند که هیچ شرحی نمی تواند حال شان را خوب کند. تعصب بیماریِ صعب العلاجی است. یک نمونه ی گرم و تازه اش امروز رسیده،ملاحظه بفرمایید:

 

نویسنده:نیما شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹ ساعت: ۰:۵۰

یعنی میخوای بگی کسی بلاتکلیف نمیشه .بعدشم مهمترین هدف از شعر فقط خود شاعر میدونه نه کسی دیگه اگه خودش بود صحبتی کرد درین مورد ک هیچ وگرنه هر کسی میتونه ب اندازه درکش و تجربه زندگیش شعر رو معنی کنه.الان جو گرفتت و فک میکنی خانم بهبهانی اگه بودند میگفتند ای کاش قبلش با شما همفکری میکرد نه اینجوری نیست.همون جا نماز اب بکش کاری دیگه از دستت برنمیاد

وب سایت   ایمیل

بررسی شعر «دلم گرفته ای دوست» از سیمین بهبهانی

 

نکته ای که با خواندنِ چنین نظراتی به نظرم می رسد این است که، جالب است که بسیاری از جوانانِ ما که منتقدِ روش ازدواج سنتی اند و بر این باورند که باید خودشان زوج شان را با تحقیق و ایجاد رابطه بشناسند و انتخاب کنند، در امور حساسی مانند ابراز نظر در امور سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و انتخاب راه و رهبر و کتاب و دفتر در این موارد، چشم هایشان به دهان دیگران است و سرآخر ناچار می شوند بگویند: «با اجازه ی بزرگترها بعله!» با این که به زعم خودشان تلاش می کنند که گوسفند نباشند، شخصیت کاریزماتیکِ بعضی از هنرمندان با آنها همانی را می کند که شخصیت های کاریزماتیک در امور سیاسی با مردم کرده است. این که باباجان یا مامان جانِ شما فرموده که این سیمین خوب دختری است یا این همایون خوب پسری است و از خانواده ی اسم و رسم داری است، نباید مغز شما را تعطیل کند و دهانتان را ببندد تا جایی که بدونِ این که حرف شان را گوش بدهید و  بفهمید و نظر بدهید، فریب اسم و رسم شان را بخورید و «بله» را بگویید. آنها را از روی متن شان بفهمید. حرفِ شما که همان حرفِ بابا و مامان است. شاید از حرفِ خودشان به این نتیجه برسید که به درد شما و گاهی حتی به درد خودشان هم نمی خورند. حرفِ دلِ متنِ سیمین یا همایون را گوش کنید! به دلِ خودتان و اسم آنها توجه نکنید! بی خودی حرف در دهان شان نگذارید و از زبان آنها چیزی را نگویید که میلِ شماست و در متن آنها نیست، و بعد به این نتیجه برسید که به هم می خورید و با هم خوشبخت می شوید. خیلی ها در انتخاب های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی شان دچار چنین اشتباهی شده اند و خوشی و آرامش شان را قربانی متن نخوانی و متن نفهمی شان کرده اند. جانمازِ دیگری را آب نکشید! ولی اگر جانماز خودتان را با آگاهی آب بکشید و خدای خودتان را بپرستید، بهتر از این است که با بی فکری و بی خبری پیش دیگران لُنگ بیندازید.

خودِ شاعران گاهی با زبانِ گویا و گاهی با زبانِ بی زبانی از اختلافِ آنچه که خود از متن شان در نظر داشته اند با برداشتی که دیگران از آن داشته اند حرف می زنند. به عنوان نمونه، حتماً شنیده اید که شاعری گفته است: 

شتر از بار می ناله مُو از دل

بنالیم و رَویم منزل به منزل

شتر می ناله از سنگینیِ بار

مُو می نالُم که دور افتادم از یار

 

این یعنی چه؟ سطحی ترین معنی اش این است که، این شتر از این سفر یک چیزی می فهمد و می خواهد و منِ شترسوار چیز دیگری. او در مقصد خلاص می شود از بار و من در آنجا می رسم به یار. تازه، غیر از این شتر و شترها، همراهانِ دیگرِ کاروان را نیز باید به حساب بیاوریم. مهم تر از این، باید خواننده و شنونده ی این ابیات را نیز در نظر بگیریم. هر کدام از این متن و این سفر و این منازل چیزهایی می فهمند متفاوت از او و شترش. می پرسید: این دو بیت چه ربطی به متن و خواننده دارد؟ الحمدلله باباطاهر به کمک من آمده و گفته است:

خوشا آنان که هِر از بِر ندانند

نه حرفی وانویسند نه بخوانند

چو مجنون رو نهند اندر بیابان

درین کوه ها رَوَن آهو چرانند

 

گویا باباطاهر قصد داشته است با این دوبیتی تفاوتِ شاعر عاشقِ باکتابِ بی شتاب را با عاشقِ مجنونِ بی حسابِ متعصب نشان بدهد. شاعر با شعرخوانی و شعرنویسی جنونِ عشق را از خودش رد می کند؛ دست کم به خیال خودش! حداقل کارش به بیابانگردی و آهوچرانی نمی کشد؛ در صورتی که، عاشقی که نتواند عشق اش را به قلمی یا قدمی مهار کند دچار جنون می شود. جنون با کسانی که نه می نویسند و نه می خوانند و نه می نقدند، چنین کاری می کند. چنان سرگردان شان می کند که فراموش می کنند که چه چیزی را برای چه می خواستند. لیلی خواهیِ بیش از حدْ عاشق را گرفتارِ خودخواهی ای می کند که کم از جنون نیست. سرگردانی و آهوچرانیِ عاشقِ مجنون از خودخواهی اش است. اگر می توانست بخواند و بنویسد، حتماً به نقد از خود نیز می رسید و جنونش را با مهارتِ دیگری مهار می کرد. غرضِ اصلی بنده از این چند کلمه حرفِ حساب این است که به شما توصیه کنم که، اگر از آنهایی هستید که با سوگیری خاصی راسته ی دماغ خودتان را می گیرید و بدون مطالعه و اندیشه و استدلال پای مرغ تان را می شکنید تا ثابت کنید که مرغ فقط یک پا دارد، از همین جا از خیرِ خواندنِ این متن بگذرید و بروید پی کار خودتان که هنوز مرغ های دو پای زیادی دور و برتان هست که باید فکری به حال پای اضافی شان بکنید؛ هر چند اگر فکری به حال تعصب خودتان بکنید، خودتان را از شر و درد سر بزرگی نجات داده اید. همین!  

 

هوشنگ ابتهاج در «چه غریب ماندی ای دل»، که تصنیف همایون شجریان فقط چند بیتی از آن را بازگو کرده است، خیلی از غربت اش گفته است، ولی نه چنان مفصل که به غریبی همه و به هر غربتی بخورد. او غربتِ خودش را چنین سروده است:

 چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

 

نخست این که مخاطبِ شاعر دلِ خودش و بنابراین خودِ خودش است. دوم این که، غریبی اش از این است که نه «غمی» دارد و نه «غمگساری». پرسش این که، آدمی که «غم» ندارد، برای چه «غمگسار» می خواهد؟ پاسخ این که، این «غم» نداشتن از آن غم نداشتن هایی است که غم و غمباد می آورد. این «غمی» که داشتن اش خوب است و در ادبیات مان خیلی از آن گفته شده و «مریزاد، بارک الله، مرحبا» نیز داشته، همان «عشق» و به عبارتی «معشوق» است. داشتن اش یک جور «غم» است، نداشتن اش جور دیگر. اگر غمِ کسی عشق اش باشد، خودِ عشق اش می شود غمگسارش. اگر هم غم اش از بی عشقی اش باشد، هیچ کسی درک اش نمی کند که بتواند بشود غمگسارش.  بنابراین، این آدمِ غریب از هر نظر بی کس و تنهاست.

و اما، سوم این که، او انتظار ندارد یارِ جدیدی از راه برسد و یاری اش کند؛ از سوی دیگر، از آن یاری هم که داشته و حالا تنهایش گذاشته است، اُمیدِ و انتظارِ یاری ندارد.


غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

غریبیِ عاشق که از بی اعتنایی و بی وفایی آن یاری است که به یاری اش نمی آید، آن چنان سنگین است که کوه نیز از کشیدن اش عاجز است.  این گفته ی شاعر اشاره و تلمیحی است به آن امانتی که قرآن مجید می گوید که خدا خواست بر دوش کوه بگذارد و کوه نپذیرفت، ولی انسان پذیرفت، زیرا انسان «ستمگرِ نادان» است. این غمی را که او می گوید که اگر به کوه می گفت « کوه می گریخت و می ریخت»، پس چرا ما، مخاطبانِ دوم شاعر، با شنیدن اش نگریختیم و نریختیم و همچنان سُر و مُر و گنده سرِ جایمان هستیم؟ شاید باید به این نتیجه برسیم که او از آن غم هنوز چیزی نگفته و فقط اشاره ای به آن کرده است. تازه، اگر هم بگوید، چون ما نیز همچون او انسانیم و «ظلوم و جهول»، برخلاف کوه ها، این بارِ غم را می توانیم بکشیم. بعید نیست بعضی هایمان مشابه اش را دیده و چشیده باشیم.

معنیِ ابیاتِ بعدی با توجه به شرحِ ابیاتِ پیشین مشخص است، همان حرف ها و ادعاها با تصاویر دیگری نشان داده شده است. شاید یکی از دلایلِ عدم استفاده شان در تصنیفِ همایون شجریان همین باشد. همایون در ادامه می پرد به بیت ِ هفتم و می خواند:


سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته ‌ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

 

شاعر تازه در این بیت است که اشاره ی روشن تری به «غم» و «غربت»اش می کند. او گرفتارِ شب است و منتظرِ سحر.

انتقادِ «سحر» در این بیت از این غریبِ تنهای غمگین درست است، زیرا با آن ادعایی که او در موردِ سنگینیِ بارِ غم اش داشت، باید جان سالم به در نمی برد و به این لحظه و مشاهده ی سحر نمی رسید. البته شاعر کم نیاورده و جواب داده است که من شب و سختیِ بارِ غم را تحمل کرده ام تا به تو برسم ای سحر! حالا که به تو رسیده ام و تو را دیده ام، تو مرا بِکُش تا دوباره گرفتارِ شب نشوم. از ظاهرِ حرفِ شاعر چنین برمی آید که به «سحر» رسیده است و دارد با او حرف می زند. اگر چنین چیزی درست باشد، پس آن آه و ناله و ابرازِ غریبیِ ابیاتِ پیشین چه معنی دارد؟ حالا، با وجودِ «سحر» دیگر نباید از غریبی و بی چراغی غصه بخورد. همین نکته نشان می دهد که این بیت را باید جور دیگری تفسیر کرد. «سحر» نمادِ تحول و انقلابی است که باید در زندگی شاعر اتفاق بیفتد و هنوز اتفاق نیفتاده است. به نظر می رسد که او دارد پیشِ خودش فکر می کند که اگر سحر از راه برسد و از او چنان انتقادی بکند، او باید چنین جوابی به او بدهد. ظاهراً، سحر همان یاری است که او بی آن که از یارانِ بی وفا انتظار یاری داشته باشد منتظرش است. البته هیچ جای این غزل حرفی و اشاره ای نیست که نشان بدهد که او این سحر را برای جامعه و مملکت اش می خواهد.

شاعر نهایتِ یأسِ خود را به گوشِ دلِ خود می خواند. همایون از آن سه بیتی که شرحِ نااُمیدیِ سایه است، فقط سومی اش را خوانده، همانی را که در آن او از پیری و بی برگ و باری اش گفته است:


به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری


چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده‌واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

همایون همین آخری را خواند و از بقیه اش، چه قبلی ها و چه بعدی هایش، گذشت. هوشنگ ابتهاج، بی آن که اُمیدی به عبور از شب داشته باشد، به انتظار مرگ نشسته و همچنان مأنوس با یأس می گوید:


سر بی‌ پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری


به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...

 

جالب اینجاست که این غزلی را که همایون چند بیتی از آن را خوانده است، از نظر موضوع و مضمون مشابه غزلِ دیگری از هوشنگ ابتهاج است که سال ها پیش استاد محمدرضا شجریان خوانده بود. در آن غزل نیز هوشنگ ابتهاج از غربت و بی کسی گفته بود، اما چون در آن شعر حرفی از «سرای» بود که می توانست نمادی برای مملکت اش باشد، و در ضمن، «بی سحری» و «شب گرفتگی» در آن مشکل همه معرفی شده بود نه فقط یک نفر، رنگ و بوی سیاسی اش بیشتر و شدیدتر بود. در آنجا نیز شاعر اشاره ای به بی برگ و بری اش کرده بود که بدون شک تصویری مناسب برای بیان ناتوانی شب گرفتگان برای رهایی از شب و رسیدن به سحر بود. استاد محمدرضا شجریان غیر از بیتِ چهارم همه اش را خوانده است:     

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال مــا پرنده پر نمی زند

 

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه ســـار شب در سحر نمی زند

 

نشســته ام در انتظار این غبــار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

 

دل خراب من دگر خراب تـــر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تـــر نمی زند

 

گذر گهی اســت پر ســتم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 

چه چشم پــاسخ اســت از این دریچه های بســته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

 

نه ســـایه دارم و نه بر بیفکنندم سزاســت
اگر نه بر درخت تـــر کسی تبر نمی زند

 

آیا استاد محمدرضا شجریان در این سرای بی کسی آن کسی بوده که بالاخره تقه ای به در زده است؟

ادامه ی بحث درنکته ی 67.

 

ادامه دارد