یک شعر و یک نکته(65) شجریان یعنی چه؟

 همایون شجریان در مورد پدرش گفت:

اگر بخواهم در یک جمله محمدرضا شجریان را توصیف کنم. این است که آدم های بزرگ مثل او به این کره خاکی می آیند تا پیامی بیاورند و خوش به حال کسانی که این پیام را دریافت می کنند.

فرهنگ های لغت برای «شجر» و «شجری» چند معنی آورده اند، ولی بنده می خواهم به معنی استعاریِ آن که از دلِ غزلی از ملاهادی سبزواری بیرون کشیده ام و اتفاقاً با گفته ی همایون شجریان نیز جور درمی آید بپردازم؛ آن بیت این است:

موسئی نیست که دعوی اناالحق شنود

ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست

 

این بیت قلبِ این غزلِ ملاهادی سبزواری است:

 

شورش عشق تو درهیچ سری نیست که نیست

منظر روی تو زیب نظری نیست که نیست

نیست یک مرغ دلی کش نفکندی به قفس

تیر بیداد تو تا پر به پری نیست که نیست

ز فغانم ز فراق رخ و زلف ات به فغان

سگ کوی ات همه شب تا سحری نیست که نیست

نه همین از غم او سینهٔ ما صد چاک است

داغ او لاله صفت بر جگری نیست که نیست

موسئی نیست که دعوی اناالحق شنود

ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست

گوش اسرار شنو نیست وگرنه اسرار

برش از عالم معنی خبری نیست که نیست

 

ملاهادی سبزواری نیز برای پیامی که از طریق «شجر» و «شجریان» و «شجریان ها» منتقل می شود و باید شنیده شود، ارزشی ورای صورتِ ظاهرِ بوته و درخت قایل است. خودِ «شجر» بدونِ آن پیام چیزی نیست. آن پیامی هم که دارد از خودش نیست، وگرنه فقط خودش آن را می فهمد و بیشتر به دردِ امثال خودش می خورد. پیام وقتی به درد همه ی انسان ها می خورد که انسانی باشد. چنین پیامی حتماً از جانبِ حق به دلِ «شجر» نشسته و از طریق او به موسی و از طریقِ موسی به پیروانِ فرعون ستیزش نمایانده شده است. ملاهادی سبزواری چه خوب گفت که اگر گوش شنونده ای نباشد که صدایی از «شجری» بشنود، آن «شجر» را همچون شجرهای دیگر باید ساکت و صامت دانست. موسی بودن و پیام گرفتن از شجرهاست که آنها را «شجریانِ گویا» می کند. تا وقتی که شنیده نشوند، ساکت و بی صدایند و مانندِ شجرهای دیگر صدا و ندا و زمزمه ای ازشان درنمی آید.

شاید بشود گفت که خوی و خصلت استاد محمدرضا شجریان از این نظر از میان همه ی شاعران گذشته و معاصری که از آنها چیزی به آواز یا تصنیف خوانده است، به فریدون مشیری خیلی نزدیک تر باشد. استاد شجریان نیز عاری از رنگ و بو و طعمِ سیاسی و مذهبیِ انسان ها در وهله ی نخست به خودِ انسان و انسانیّت می اندیشید و بعد از آن به خودِ فرهنگِ ملّیِ ملت اش. وقتی که از حق و حقوق اجتماعی و سیاسی انسان ها می گفت هیچ انسانِ خاصی را با گرایشِ عقیدتی و حزبیِ مشخص مدِ نظر نداشت. از حق و حقوقی دم می زد که همه ی انسان ها با هر گرایشی حق دارند که داشته باشند نه آن چیزی که فرد و گروه خاصی حقِّ خودش و هم گروه و هم گرایش های خودش می داند. از فرهنگِ ایرانی که می گفت، آداب و رسوم و فرهنگ و موسیقیِ قوم خاصی را مد نظر نداشت. از همه برای همه می خواند. هر چه را که رگ و ریشه ی ملّی داشت، برای ملّت اش می خواند و می خواست. چون به انسان می اندیشید، بنابراین، در هر جای دنیا اگر ملّتی چیزی را داشت و می پسندید، برای خود آنها همان را می خواست و می پسندید. این خواسته ی انسانی اش به هیچ وجه به این معنی نبود که اگر در جایی کسی نوعی از فرهنگ و موسیقی را برای خودش و ملّت اش می پسندید، او نیز داشته های خودش را کنار می گذاشت و مالِ دیگران را برای خودش و ملّتِ خودش می پسندید و می آورد. خوبِ دیگران برای همه خوب است. اما، او خوب می دانست که مالِ بد یا خوبی را که فقط به درد صاحب اش می خورد، باید بگذارد بیخ ریش همان صاحب اش، چیزی که همه ی ایرانی ها باید از او یاد بگیرند. در نکته ی شصت و شش ام از تنهایی او و امثالِ او در میان کسانی که فکر می کنند، او را تنها نگذاشته اند خواهم گفت.

ادامه دارد