اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (47) آوار آفتاب: غبار لبخند-2

 

در بخشِ پیشین عرض کردم که می خواهم این شعر را بدون توجه به حدس های مبتنی بر شرح حال شاعر فقط با توجه به زبان و بیانی که دارد معنی کنم. این کاری است که هر کسی می تواند انجام دهد، تنها کاری که لازم است بکند این است که به اسم و رسم شاعر اصلاً توجه نکند، انگار نه انگار که زیر یا بالای شعر درج شده است. در هنگام مطالعه ی این بخش حتماً متوجه خواهید شد که بنده در مورد معنیِ بعضی از واژه ها و استعاره ها و کنایه ها، این دست آن دست می کنم و با شک و تردید پیش می روم. این همان کاری است که هر خواننده ای در خوانشِ نخستِ هر شعری انجام می دهد. این این پا و آن پا کردن ها در مسیرِ تفسیرِ متن های ادبی عادی است و مهم نیست. مهم این است که خواننده با ادامه ی خوانش، نیز برای محکم کاری با خوانش های بعدیِ متن، به معنی سرراست تری رسیده باشد و همچنان پا در هوا نماند. این بررسی، پرسش هایی را که گام به گام برای خواننده ی این شعر در هنگام خوانش اش ممکن است مطرح شود معرفی می کند. نتیجه ی نهایی یا پاسخِ نهایی خود به خود پاسخ آن پرسش ها را نیز در برمی گیرد.

همین جوری اش معلوم نیست که «غبارِ لبخند» به لبخندی که غبار را می ماند برمی گردد یا به لبخندی که غبار آن را ضایع کرده است. با این که می دانیم اگر غبار را همان لبخند و لبخند را همان غبار بگیریم، استعاره ی شاعر خیلی مبتذل می شود. فعلاً چاره ای نداریم جز این که از عنوانِ شعر واردش شویم تا بفهمیم نوشته ی سر درش یعنی چه.

راوی در بند نخست می گوید:

 

می تراوید آفتاب از بوته ها.

دیدمش در دشت های نم زده

مست اندوه تماشا، یار باد،

مویش افشان، گونه اش شبنم زده.

 

روز است و خورشید می تابد، منتها نورش به راوی از لابه لای شاخ و برگِ بوته ها می رسد، یعنی او در این سوی بوته هاست و خورشید در آن سوی دیگر. با چنین خورشیدی که خیلی در آسمان بالا نیست، زمان باید یا دم دمای صبح باشد یا نزدیکی غروب آفتاب. کدامیک از این دو زمان بیش تر به حال و روزِ راوی می خورد؟ باید بقیه ی حرفش را شنید. از اشاراتِ ادامه ی بند مشخص می شود که او دارد درباره ی شخصی غیر از خورشید حرف می زند، شخصی که از موهای افشانش باید حدس زد که مؤنث است. از طرز بیان راوی مشخص است که آن شخص حالا دیگر همراه و مخاطب اش نیست. از سوی دیگر، پیداست که رابطه ی بین هر کدام از آنها با محیط و فضایی که در آن اند مهم تر از رابطه ی بین خودشان است. فعلاً که حرفی از عشق و دوستی و هیچ نسبتِ دیگری بین شان نیست.

نمِ «دشت های نم زده» در سپیده دم می تواند از شبنم و در غروب از نم نمِ باران باشد. منظورِ راوی کدام شان است؟ باید در متن جلوتر برویم تا زمان وقوع رویدادی را که توجه اش را جلب کرده است کشف کنیم.

راوی می گوید که آن شخص داشت منظره ی پیش روی اش را تماشا می کرد. با چه حالی؟ _ با اندوه. چه اندوهی؟ _اندوهِ تماشا. از این حرفش می شود نتیجه گرفت که چیزی که آن شخص را اندوهگین کرده است، منظره ای که می بیند نیست. این خودِ «تماشا»ست که اندوه آور است. مهم نیست که او چه چیزی را می بیند، همین که هست و می تواند می بیند، او را اندوهگین کرده است. موضوعِ تماشا مهم نیست. همه این طور نمی بینند، وگرنه حالِ او را خواهند داشت. مگر او چه طور می بیند؟ _خیلی عمیق و با دقت! از کجا می فهمیم؟ _از اینجا که این اندوه و این تماشا او را مست کرده است. خوب، این ها را این راوی از ظاهرِ او با چه آگاهی و شناختی دریافته است؟ _ شاید چون خودش در آن موقعیت و وضعیت چنین حالی داشته است، از ظاهر او حالش را درک کرده و حدس زده است که او نیز باید چنین حالی داشته باشد. شاید هم با یادآوریِ حرف هایی که پیش از این واقعه با هم زده بودند یا از حرف هایی که بعد از این روز با هم زده بودند، حالِ او را، حالا که داشت در باره اش می نوشت، این طور می فهمید. بنابراین، ناچاریم فعلاً بگوییم که راوی در آن زمانی که داشت او را که «مست اندوه تماشا» بود می دید، واقعاً و دقیقاً نمی دانست که او از چه اندوهگین است، درست همان طوری که با مشاهده ی موی افشانش در باد نمی توانست بفهمد که او یا موهایش «یارِ باد» است. «یارِ باد» بودن واقعاً یعنی چه؟ _کلیشه ی «باد» معادلِ گذرا و میرا بودن است. ادامه ی شعر مشخص می کند که آیا راوی با این معنیِ کلیشه ای چنین حرفی را زده است یا نه.

در آخرین مصرعِ این بند او بعد از «موی افشان» آن شخص از «گونه ی شبنم زده»اش نیز سخن می گوید. نمِ این گونه احتمالاً از اشک و اشک اش احتمالاً از همان «اندوهِ تماشا»ست. شاید با توجه به این استعاره این گمان قوی تر شده باشد که زمانِ وقوع این حادثه یا تماشای مهم همان ابتدای صبح است که هنوز دشت از شبنم تَر است و می شود نمِ گونه ی آن شخص را نیز به آن تشبیه کرد. هنوز هیچ چیز در این متن صد در صد آشکار نیست.

در بند دوم، راوی می گوید:

لاله ای دیدیم- لبخندی به دشت-

پرتویی در آب روشن ریخته.

او صدا را در شیار باد ریخت:

«جلوه اش با بوی خاک آمیخته.»

 

وقتی که راوی می گوید «لاله ای دیدیم،» روی این که هر دو نفر نگاه شان به یک چیز است تأکید می کند. او آن «لاله» را به «لبخند» تشبیه می کند. بنابراین، مشخص می شود که منظور از آن لبخندی که در عنوانِ شعر آمده است چیست. حالا باید بفهمیم که منظورش از «غبار» چیست، هر چند که با آن معنیِ کلیشه ای «باد» می توان معنیِ «غبار» را نیز حدس زد. در ادامه ی این بند، راوی آن لاله را به پرتوی تشبیه می کند که در آبِ روشن ریخته شده باشد. این آب چه آبی است؟ آیا آب بارانی است که باعثِ نمِ این دشت شده است؟ اگر این طور باشد، باید گفت که این که دیگر نم نیست. از خیس هم گذشته و فراتر از گِل و چل است. آب گرفتگی کامل است. اگر این وصف را به این معنی بپذیریم، ناچار می شویم زمانِ وقوعِ رویداد را غروب بگیریم نه صبحِ زود. کدام بیش تر به حسّ و حالِ راوی و مخصوصاً آن شخص می خورد؟

 در این شعر، هم غبار تعریف شده است و هم لبخند، هر دو خیلی کلیشه ای و البته با کارکردی متفاوت از یکدیگر. در عبارتِ «غبارِ لبخند»، «غبار» خاص تر از «لبخند» است و نمودی واقعی تر دارد، زیرا با اشاره اش به «مرگ» دقیقاً مشخص می کند که چیست؛ در صورتی که، «لبخند» که خودِ راوی آن را استعاره از «لاله»ای می بیند که در دشت دیده اند،  می تواند به هر چیز دیگری در زندگی، و به طور کلّی به خودِ زندگی برگردد. در این شعر، اشاره به مرگ  خیلی پر واژه تر و روشن تر است، در عوض، لبخند خیلی نمادین و جمع و جورتر، آن هم با تصویری از «لاله» معرفی شده است. غبارِ اندوه آور اشاره ای است به مرگ، درست مثلِ آمیخته شدنِ جلوه ی لاله با بوی خاک. «بوی خاک» یعنی بوی مرگ؛ بنابراین، شاید غروب با کاربردِ نمادینِ خیلی کلیشه ای بهتر بتواند نزدیکیِ به مرگ را تداعی کند. این وقت از روز که برابرِ دوران پیری در عُمرِ انسان است، می تواند زمانِ بهتری برای حسّ و حالی باشد که در نگاهِ آن شخص به لاله ی دشت وجود دارد. اما، باید دید که ادامه ی شعر تا چه اندازه این برداشت های اولیه ی ما را تأیید می کند.

در بند سوم. راوی به ما می گوید:

 

رود، تابان بود و او موج صدا:

«خیره شد چشمان ما در رود وهم.»

پرده روشن بود، او تاریک خواند:

«طرح ها در دست دارد دود وهم.»

به نظر می رسد که آن آبی که پیش از این پرتوِ لاله در روشنی اش افتاده بود، همین رودی است که از دشت می گذرد. پس، باید حرف مان را برگردانیم و بگوییم که این لاله ای که به لبخندی می ماند، لبِ رودی نمایان شده و تصویرش در آبِ رود افتاده است. رود از دیدِ راوی تابان است، ولی حرف های درونِ نشانه های نقل قول که گفته های آن شخص اندوهگین را منتقل می کند نشان می دهد که او هر گونه تصور روشن از رود و از لاله اش را با موج صدایش در هم شکسته است. «رود» خیلی کلیشه ای نمادِ زندگی و گذشتِ عُمر است. نخستین چیزی که از «لاله»، با همه ی زیبایی و شگفت انگیزی اش، به چشم او می آید، عُمر کوتاه و ناپایداری اش است. روشنی و تابندگیِ آب و رود برایش وهمی بیش نیست. رود برایش تاریک است مانندِ دود. حتی وهم اش هم دودی است، از آن حدِّاقل امیدی که در هر وهمِ روشنی می تواند باشد عاری است. چنین آدمِ ناامیدی، هم در سپیدی صبح و هم در تیرگیِ غروب، همین حال را دارد؛ پس، برای او هیچ فرقی نمی کند که خورشید در حال صعود است یا سقوط. برایش فرقی نمی کند که خودش در جوانی اش است یا در پیری اش. او جز غروب و مرگ چیز دیگری در وجودِ خودش و لاله ی دشت نمی بیند. از حرف هایی که به راوی می زند می توان این را دریافت: 

چشم من بر پیکرش افتاد، گفت:

«آفت پژمردگی نزدیک او.»

دشت: دریای تپش، آهنگ، نور.

سایه می زد خنده ی تاریک او.  

 

راوی با ترفندی زیرکانه پیکرِ او و لاله را با هم یکی می گیرد. البته او به نگاهِ همراهش نیز نظر دارد که چنین کاری می کند. نگاهِ همراهش به لاله حاکی از پژمردگی اش است. اندیشه ی او، به جای این که از لاله پُر باشد، درگیرِ آفتی است که به جانِ لاله خواهد افتاد و آن را خواهد کشت. او به جای این که لاله و لبخندِ لاله را ببیند، آفت یا غبارِ پژمردگی اش را می بیند. پس، تکلیفِ تعریفِ «غبار» و «لبخند» با این حرف ها بهتر معلوم شد. آن غباری که روی لاله و نیز روی خنده ی او سایه انداخته و تاریک شان کرده است، چیزی جز اندیشه ی آفتِ مرگ که اندوه آور است نیست. لاله می تواند نمادی از زیبایی های زندگی باشد که لبخند را به لبِ همه می نشاند، ولی یادآوریِ مرگ مانند غبار و سایه ای روی لبخند و خنده ی بعضی ها می افتد و تاریک شان می کند.

 

ادامه دارد