اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (45) آوار آفتاب: روزنه ای به رنگ-2
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (45) آوار آفتاب: روزنه ای به رنگ-2
در بخش پیش عرض کردم که سهرابِ جوان با این که واژه های «رنگ»، «طرح» و «نقش» را در دهان راوی اش گذاشته است، چون در نهادِ او چیزی نگذاشته است که با هنر و انگیزه ی پرداختنِ به آن سری و سودایی یا حتی سرّی داشته باشد، نمی توان از متنِ شعر و پیرنگِ قصّه اش توقع داشت که به کار و هنرِ نقاشی اش هم ربطی داشته باشد. حتی اگر چنین قصدی داشته، نتیجه ی طرحِ ناتمامش نشان می دهد که ناکام مانده است.
عرض کردم سهراب جوان خودش را در این چهارپاره ها زیادی درگیر وزن و قافیه کرده است. تکرار بعضی از کلمات و مخففِ بعضی دیگر، آن هم خیلی ناشیانه، فقط برای رفع تکلیفی است که این قالب به او تحمیل کرده است. به عنوان مثال، او ابتدا می گوید: «سایه ی ترسی به ره لغزید و رفت» و بعد «راه» را دو بار دُرُسته استفاده می کند تا بگوید: «در نسیم لغزشی رفتم به راه/ راه، نقش پای من از یاد برد». نقصِ دستوریِ جمله ی مصرع دوم، تصمیمِ نهایی اش برای رعایت وزن و تسلیمِ میزان شدن را نشان می دهد. اتفاقاً، این شعر روی «نقش پا»یش، به معنی میزان، بیشتر تأکید کرده است تا روی حسّ و اندیشه ای که داشته است. ظاهراً نقشِ این پا بیشتر به یاد می ماند.
سهراب در چهارپاره ی پایانی، در مصرع نخست «رفتم به راه» را به جای «به راه افتادم» یا شاید اگر بخواهیم تأثیر «نسیم» را نیز در نظر بگیریم به جای «به راهی کشانده شدم» به کار برده است. در مصرع دوم، با این ترتیبِ کلماتْ معلوم نیست «نقش پای من» از یادِ من رفته است یا از یادِ «راه»ی که شخصِ زنده ای پنداشته شده است. معنیِ این جمله درست مثلِ چند و چونِ راهی که راوی تا اینجا پیموده است سرراست نیست. بدون کاربرد «را» و با کامایی که بعد از «راه» آمده و بدون ضمیری که می توانست معنی را محدودتر کند، مثلاً به صورتِ «یادش» یا «یادم»، معلوم نیست که نقشِ پای من از «یادِ راه» رفته است یا از «یادِ من». کفه ی وزنِ معنی بیشتر به سمتِ «از یادِ راه» سنگینی می کند، هر چند در این شعر هر چه که می کشیم از دستِ وزن است. چیزی که به نظر می رسد مد نظر سهراب جوان است، ساده تر از این بررسی پیچیده است. او می خواهد بگوید که پشت سرش هیچ اثری از این راهی که پیموده است باقی نمانده است. یعنی چیزی که خودش یا دیگری با آن او را بشناسد وجود ندارد. به همین دلیل است که در ادامه می گوید:
سرگذشت من به لب ها ره نیافت:
ریگ باد آورده ای را باد برد
او بد جوری احساس حقارت می کند. البته می توانستم بگویم «احساس پوچی»، ولی این طور نگفتم برای این که گفته اش خیلی معقول تر و فلسفی تر می شد، در حالی که واقعاً این طور نیست. چرا؟ زیرا وقتی کسی با نگاهی فیلسوفانه یا فیلسوف مآبانه از «پوچی» می گوید، همه را درگیرِ این پوچی می بیند نه فقط خودش را. با چنین نگاهی به کلِّ هستی، دیگران نیز در این راهِ پوچ برای او ارزشی نخواهند داشت، چه برسد به این که لب ها و سخن هایشان برای او ارزشی داشته باشد. چنین شخصی مانند راویِ بوف کور در همان ابتدای قصه اش تکلیف اش را با «دیگران» مشخص می کند. برای او هیچ اهمیتی ندارد که دیگران چه فکری می کنند. حرف و قصه و سرگذشت اش را باور می کنند یا باور نمی کنند. هر چه که او می کند و می نویسد برای این است که خودش را بشناسد. او می خواهد خودش را به سایه اش معرفی کند. سهراب جوان با سایه اش اصلاً جور و خودمانی نیست، تا جایی که گویا از سایه ی خودش می ترسد. این ترس همان ترس از واقعیت است. از روزنه ی رنگ می شود به واقعیت نگاه کرد و امیدوار شد؛ یا برعکس، می شود واقعیت را دید و حقیقتی را کشف کرد و نااُمید شد. برای سهراب این موردِ دوم پیش آمده است. با طلوع خورشید و از بین رفتن طرح رؤیایش، او خیلی اندوهگین شده، تا جایی که همه ی وجودش «اندوه» شده است، به رودِ نور نگاه می کند، نگاهی هوشیارانه و آگاهانه برخلاف زمانی که نگاهش همچون برگی روی آب سرگردان بود. او در آب خودش را می بیند. مانند کسی که خواب می بیند که دارد غرق می شود، می ترسد. این ترس فقط «سایه ی ترس» است. او برای لحظه ای از چیزی ترسیده است که اصلاً رخ نداده است. چنین ترسی لغزان است و می رود، ولی آن حقیقتی که از پس آن آشکار می شود، ماندگار، و درنتیجه، ترسناک تر است. او درمی یابد که وجودش در این جویباری که جاریست، در واقع جویبار زمان، مانندِ خوابی زودگذر و عاری از واقعیت است، یعنی اگر این جویبار که موجودی زنده انگاشته شده است، دیگر خوابِ او را نبیند، او دیگر نیست، جوری که انگار هیچ وقت نبوده است؛ مانندِ خودِ رؤیا و خوابی که هرگز نبوده و نیست. هنگامی که او در خواب و رؤیا بود، این حس را نداشت، ولی در همان ابتدای بیداری، با نخستین نگاه از روزنه ی بیداری به واقعیت، این را فهمیده است. با چنین درکی از هستی، حالا از آن روزنه ی کوچک خود را به اندازه ی ریگی می بیند که بادی او را آورده و گردانده است و سرانجام می برد. هیچی به هیچی! حرفی هم از او نخواهد بود، انگار هرگز نبوده است.
این سهراب جوان، آن سهرابی نیست که بعدها تصمیم می گیرد ریگی از روی زمین بردارد و وزن بودن را احساس کند و با این کار ثابت کند که خودِ وجود داشتن، به اند ا زه ی حس کردنِ یک ریگ نیز برایش ارزشمند است:
و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم.
وزن بودن را احساس کنیم.