تدبیر و سیاستِ سعدی(17)

 

حکایتِ هفدهم نشان می دهد که در روزگارِ سعدی نیز خرجِ بی حساب و حاتم بخشیِ بی کتاب در دفتر بزرگان، که یا از حاکمان اند یا از نزدیکان و وابسته هایشان، رسم بوده است. خودِ جنابِ سعدی نیز در این میان به قولِ خودش و متأسفانه به قول خیلی از ماها واسطه ی خیر بوده است. می فرماید:

تنی چند از روندگان در صحبت من بودند، ظاهر ایشان به صلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنّی بلیغ و ادراری معین کرده، تا یکی از اینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان. ظنّ آن شخصْ فاسد شد و بازار اینان کاسد. خواستم تا به طریقی کفاف یاران مستخلص کنم، آهنگ خدمتش کردم. دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطیفان گفته‌اند:

در میر و وزیر و سلطان را

بی وسیلت مگرد پیرامن

سگ و دربان چو یافتند غریب

این گریبانش گیرد آن دامن

 

از همین دو کلامِ آغازینِ حرف سعدیِ شیرین سخن که فارسی و عربی را به هم آمیخته تا اصلِ حرفش شکرین و شرعی به نظر برسد، مشخص است که یکی از بزرگان برای کسانی که دور و برِ سعدی جمع می شدند، حق و حسابی تعیین کرده بود که پس از رفتارِ ناشایست یکی از آنان، آن جیره و مواجب را بر اساسِ قاعده ای که هنوز هم در پادگان ها جریان دارد، از بیخ بُرید. چه قاعده ای؟ _ قاعده ی «تشویق برای یک نفر، تنبیه برای همه».

نکته ی مهمی که هنوز هم از دید خیلی از بزرگان بی اهمیت می نماید این است که باید یک ظرف یا حساب و کتابِ دفتری مشخصی برای تعیینِ چنین «ادراری» وجود داشته باشد تا قابلِ بررسی و آزمایش باشد و به آن آسانی ها بسته نشود که به آنی نیز بریده شود.

در شرح حال سعدی آمده است که او از کیسه ی شُلِ بزرگان گاه مبالغی دریافت می کرد تا مثلاً خانقاهی بسازد که در آن درویش پروری یا درویش پرواری کند، و یا بقعه ای در شیراز بسازد که به درد کاروانیان بخورد. تعیینِ بودجه برای مفت خورپروری از اساس اشتباه است و به بهانه ی کار خیر و بدونِ برنامه و نظارت درست و فقط برای خود شیرینی اصولاً مشکل ساز. نحوه ی بده بستانِ این مبالغ از بیت المالی که معمولاً کیسه ی خلیفه خوانده می شود، و نظارت بر دخل و خرج آن چیزی است که هرگز بی اشکال نبوده است و نیست. خودِ جنابِ سعدی نیز از چنین ایرادی بی خبر نبوده است، زیرا گفته می شود که یک بار خواجه شمس الدّین صاحب دیوان جوینی نامه ای حاوی چهار سؤال از شیخ سعدی و پانصد دینار زر را به دست غلامی داد تا به شیراز ببرد و به او برساند. غلام که از متن نامه بی خبر بود، در اصفهان صد و پنجاه دینار را خرجِ خواب و خوراکِ خود کرد و سیصد و پنجاه دینار باقیمانده را با نامه ی خواجه به سعدی داد. جنابِ سعدی پس از خواندنِ نامه متوجه شد که مبلغِ درنظر گرفته و ارسال شده پانصد دینار بوده است نه سیصد و پنجاه دینار. پس، با زیرکی همراه پاسخِ آن چهار سؤال، این دوبیت را نیز با نامه ای برای خواجه فرستاد:

خواجه تشریفم فرستادی و مال

مالت افزون باد و خصمت پایمال

هر به دیناریت سالی عمر باد

تا بمانی سیصد و پنجاه سال

 

خواجه شمس الدین پس از خواندنِ این ابیات متوجه خبطِ غلام شد و چون تفاوتِ صد و پنجاه سال اضافه عمر برایش خیلی توفیر می کرد، تصمیم به بازخواست و تنبیه او گرفت.

در روزگار ما نیز کم نیستند کارگزارانِ به ظاهر قابلِ اعتمادی که همچون آن غلام در حفظ و انتقال چنین امانت هایی خیانت می کنند، با این تفاوت که امروزیها از آن غلام که زبان نداشت خرج راهش را طلب کند، خیلی زرنگ ترند و به راحتی دُم به تله نمی دهند. آن بزرگی که با گذاشتنِ ته ریش و زدنِ ته سبیل و فرق راستِ زلف وگردنِ کج بشود اعتمادش را جلب کرد، سوراخِ ته کیسه اش خیلی بزرگتر از آنی است که خودش و اطرافیانش تصور می کنند. از چنین سوراخی بیت المال به آسانی حیف و میل می شود. معمولاً، کسانی که با ظاهرشان مردم را فریب می دهند، خیلی زود گولِ ظاهر این و آن را می خورند.

امثالِ سعدی با شمایلی خیرخواهانه و زبانی طلبکارانه مدام اندر مدام از چنین بزرگانی خواهانِ  برقراری مقرری های آنچنانی اند. مقرری هایی که قطع و وصل شان فقط به حال و مزاج ملوکانه بستگی دارد نه هیچ حسابِ قابلِ محاسبه ی دیگری. سعدی با سماجت بالاخره خودش را به سرِ کیسه رساند. می گوید:

چندان که مقرّبان حضرت آن بزرگ بر حال من وقوف یافتند و به اکرام در آوردند و برتر مقامی معین کردند، اما به تواضع فروتر نشستم گفتم:

بگذار که بندهٔ کمینم

تا در صف بندگان نشینم

 

سعدی آن قدر نقش اش را خوب بازی کرد که آن بزرگ چاره ای برایش نماند و ...

 

گفت: الله الله چه جای این سخن است؟

 

گر بر سر و چشم ما نشینی

بارت بکشم، که نازنینی

 

سعدی تا این بنده نوازی را از آن بزرگ شنید، مجال نداد و درجا همان جایی نشست که او تعارفش را زده بود:

 

فی الجمله بنشستم و از هر دری سخن پیوستم، تا حدیث زَلّت یاران در میان آمد و گفتم:

 

چه جرم دید خداوند سابق الانعام

که بنده در نظر خویش خوار می‌دارد

خدای راست مسلم بزرگواری و حکم

که جرم بیند و نان برقرار می‌دارد

 

حاکم این سخن را عظیم بپسندید و اسباب معاش یاران فرمود تا بر قاعده ماضی مهیا دارند و مؤنت ایام تعطیل وفا کنند، شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم:

 

چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید

روند خلق به دیدارش از بسی فرسنگ

تو را تحمل امثال ما بباید کرد

که هیچ کس نزند بر درخت بی بر، سنگ

 

سعدی با زرنگی ابتدا از آن بزرگ خواست که همچون خدا بزرگی کند و بندگانی همچون او و درویشانِ جیره خورش را با وجودِ آگاهی از جرمشان از نعمت محروم نکند، سپس خانه ی او را به کعبه تشبیه و خودِ او را نیز با این تشبیه به صفتی خدایی موصوف کرد و بالا برد. سپس، با مصرعِ پایانی او را دوباره به زمین، منتها به صورتِ درختِ پُر ثمری، پایین آورد. برای خودِ جناب سعدی چندان مهم و قابلِ ملاحظه نبوده است که، میوه ای که با دست چیده نمی شود و با سنگ اندازی به دست می آید، سرانجام روزی باعثِ سرشکستگیِ سارق و باغبان خواهد شد.  

 

قاعدتاً حالا، در روزگار ما برخلافِ زمانه ی سعدی، با این حساب که مردم از طریق نمایندگان شان از زیر و زِبرِ برنامه و بودجه ی دولت ها آگاه و در تصمیم گیری های آنان برای دخل و خرج مملکت شان دخیل و شریک اند، نبایستی آن بریز و بپاش های بی حساب یا حق و حساب های تبعیض آمیزِ ویژه ی نورچشمی ها و این دستگاه و آن پایگاه وجود داشته باشد. اگر جایی شنیدیم که غلامی یا اربابی توانست از جایی مالِ مردم را بالا بکشد و در برود، معلوم می شود که امتیازات و بده بستان های از حساب دررفته ای وجود دارد که راه را برای دستبردهای اینچنینی باز است.

 

ادامه دارد