یک شعر و یک نکته(64)
یک شعر و یک نکته(64)
این «یک شعر و یک نکته»ها اغلب «بداهه نقادی» است. امیدوارم مانندِ بداهه نوازی های خوب از کوک خارج نبوده باشد و از این پس نیز نشود. باور کنید که آغازِ بیشترشان ریشه در موقعیتی و وقتی دارد که به هیچ وجه به نظر نمی رسد، موقع و وقتِ نقدِ شعر باشد، درست مثل موردی که می خواهم شرح دهم.
چند روز پیش، به جای سالن انتظار بیمارستان ترجیح دادم در محوطه ی بیرون روی نیمکتی بنشینم. صدای شیون و زاری فرزندانِ خانواده ای که مادرشان را از دست داده بودند، بلند بود. غیر از آنها، بعضی از اقوام و نزدیکانشان نیز گریه می کردند. در این جور مواقع، آدم ناخواسته دلش می خواهد با آنها گریه کند. می دانید مثلِ چه کسی؟ مثلِ کودکِ یکی دو ساله ای که می بیند مادرش دارد گریه می کند و او نیز کم کم بغض می کند و بعد با شروعِ شتابداری چنان گریه می کند که تا کسی مادرش را ساکت نکند، او از گریه ی غریزی و طبیعی و بی معنی اش دست برنمی دارد. گاهی اطرافیان برای اذیت کردنِ چنین بچّه های حساسی الکی نقش افرادِ غصه دار و گریان را بازی می کنند، و بچّه از فرط سادگی اش باز هم غصه می خورد و گریه می کند. این رفتار بزرگترها به تقویت و ماندگاری این واکنشِ غریزی بچّه ها کمک می کند. کودکانِ ساده به دو دلیلِ اصلی این کار را می کنند: یکی این که فکر می کنند واقعاً مشکلِ کسی که دارد گریه می کند، مشکلِ خودشان هم هست، و این درکِ غریزی خیلی خوب است و خوب است تا آخر عمر با آنها بماند. دیگر این که فکر می کنند اگر گریه کنند، مشکلِ طرفِ مقابل حل می شود، و چنین خیالی ناشی از توقفِ گریه ی مادرها و شاید خنده شان پس از گریه ی کودک باشد. و این خیلی بد است، چون عادتی می شود که تا آخر عمر در تلاش برای حلِّ هر مشکلی با آنها خواهد ماند. گریه ی صاحب عزاها و دوروبری ها عادتی است که منطقی ترین مقدمه اش می تواند همین رفتارهای گذشته باشد. شاید این گریه ها، حتی نمایشی شان، برای خیلی ها صمیمی ترین شیوه ی ابراز همدردی باشد.
در آن حال و هوا، به این گریه های بی هوا و با هوا فکری می کردم که به یاد تصنیفِ مشهورِ عارف قزوینی افتادم که پس از کشته شدن کلنل محمد تقی خان پسیان سروده بود:
گریه کن که گر سیل خون گِری ثمر ندارد
ناله ای که ناید ز نای دل اثر ندارد
هر کسی که نیست اهل دل ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم مفر ندارد
دیده غیر اشک تر ندارد
این محرم و صفر ندارد
گر زنیم چاک جیب جان چه باک؟
مرد جز هلاک چاره ی دگر ندارد
زندگی دگر ثمر ندارد...
شاید نکته ای که در موردِ همان مصرع نخست می خواهم بگویم، به خوبی بتواند روشن کند که عارف تا چه اندازه هنگامی که این تصنیف را می سرود تحت تأثیر احساساتش بود نه واقعیتِ زندگی و حقیقتِ هنر و منطقِ خواسته اش.
عارف می گوید «گریه کن!» و فوری در ادامه می گوید «که گر سیلِ خون گری اثر ندارد». پس، قاعدتاً باید بگوید که گریه نکن! برای این که هر قدر هم گریه کنی و سیلِ خون از دیده بباری باز هم فایده ندارد. پس، اگر فایده و اثر ندارد، چه دلیلی دارد که مخاطبِ عارف قزوینی بنا به درخواستِ او گریه کند؟ به نظر می رسد که عارف چنان گریه ای می خواهد که از آن سیلی معمولی در نیاید، و در عوض، چیزی دربیاید در حدِّ طوفان نوح! شاید اگر مصرع بعدی که می گوید «ناله ای که ناید ز نای دل اثر ندارد» نبود، می شد برداشت بهتری از مصرع نخست داشت، زیرا متأسفانه باز عارف در پیِ اثری می گردد که در ناله ی سوگواران باشد. چه سودی در ناله و گریه می تواند باشد؟ شاید اگر جنبه ی انقلابیِ این شعارِ دعوت به ناله ای اثربخش را، آن هم پس از شهادتِ کلنل، در نظر بگیریم، حق را به عارف بدهیم و بگوییم چیزی غیرعادی و غیرمنطقی در دعوت به گریه ای که اثری هم در آن نیست وجود ندارد. ناله ی اثر بخش یعنی ادامه ی راه کلنل با فریاد برای آزادی.
آن برداشتِ بهتر که دیگر سیاسی نیست و بیشتر فلسفی است، این است که «اگر» را به معنیِ «به این دلیل که» بگیریم و بگوییم که، منظور عارف این است که باید از دستِ خودِ گریه و بی اثری اش گریه کنیم. هر وقت که کسی می گوید: «خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است، کارم از گریه گذشته است به آن می خندم»، در حقیقت، به همین بی خاصیتی گریه می خندد. وقتی با گریه نه می توان مرده ای را زنده کرد و نه می توان کوچک ترین مشکلی را حل کرد، باید برای بی خاصیتی خودِ گریه گریه کرد. کاری به تأثیر مثبت گریه از نظر روانشناسی ندارم که عارف نیز بعید است که در موقعِ سرودنِ این تصنیف به چنین چیزی فکر کرده باشد.
گاهی شاعرِ عاشق خودش خبر دارد که گریه اش با آگاهی از بی اثری اش عاقلانه نیست. عارف قزوینی تصنیفِ دیگری دارد که در ابتدای آن با زبانِ بی زبانی به درستی ِهمین برداشت اعتراف می کند. او این تصنیف را در شکایت از زمامداری ناصرالملک که در آن زمان نایبالسلطنه احمدشاه بود (سال ۱۳۲۸ ه.ق)، تصنیف کرده است:
گریه را به مستی بهانه کردم
شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از چشم برگرفتم
جوی خون به دامان روانه کردم
او برای این گریه ی بی اثر بهانه ای بهتر از مستی دمِ دست ندید تا دیگران را متقاعد کند که گریه اش از بی عقلیِ طبیعی نیست. مستی معمولاً باعثِ بی عقلیِ غیرطبیعی می شود که در رفتار و گفتاری که از سرِ بی اختیاری است خودش را نشان می دهد. البته عارف چون گریه و ناله را چیزی در ردیفِ فریادی انقلابی می بیند، باز سازِ خودش را می زند و می خواند:
از چه روی، چون ارغنون ننالم
از جفایت ای چرخ دون ننالم
چون نگریم از درد چون ننالم
دزد را چو محرم به خانه کردم
دلا خموشی چرا؟
چو خم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز (پرده راز، پرده راز)
تو پرده پوشی چرا؟
**********
همچو چشم مستت جهان خراب است
از چه روی، روی تو در حجاب است
رخ مپوش کاین دور دورِ انتخاب است
من تو را به خوبی نشانه کردم
راز دل همان به، نهفته ماند
گفتنش چو نتوان، نگفته ماند
فتنه به که یک چند، خفته ماند
گنج بر در دل خزانه کردم
باغبان چه گویم به من چه ها کرد
کینه های دیرینه برملا کرد
دست من ز دامان گل رها کرد
تا به شاخ گل آشیانه کردم
دلا...
شد چو «ناصر الملک» مملکت دار
خانه ماند و اغیار، لیس فی الدار
زین سپس حریفان خدا نگهدار
من دگر به میخانه، خانه کردم
بهتر است مستی ز خودپرستی
نیستی به است عارفا ز هستی
فارغم ز هستی قسم به مستی
تکیه تا بر این آستان کردم
دلا...
شام ما چو از پی سحر ندارد
مرده بهتر آنکو هنر ندارد
نالۀ دروغی اثر ندارد
نالۀ دروغی اثر ندارد
گریه تا سحر عاشقانه کردم
به هر حال، گاهی احساساتِ شاعر بر منطقی که لازم است تا شکل و محتوای شعرش را اداره کند چیره می شود و چیزی را می گوید که اگر خودش هم کمی زیر و بالایش کند، متوجهِ آن نکته ی ظریفِ از دست و دیده در رفته می شود. در همان حال و هوای بیمارستان و این افکار یکباره یادِ آن شعرِ ملک الشعرای بهار با گویشِ مشهدی افتادم که می گوید:
یقین دَرُم اثر اِمْشَوْ به های هایِ مُو نیست
که یار مَسْتَه وُ گوشش به گریه های مُو نیست
خدا خدا چه ثمر ای مؤذنا که اِمْشَوْ
خدا خدای شُمایَه خدا خدای مُو نیست
نمود خُونُمَهْ پامال و خونبها مَه نداد
زدُم چو بر دَمَنِشْ دست، گفت پای مُو نیست
بریز خونُمَهْ با دست نازنین خودت
چِرَه که بِیتْرْازِی هِیچّهِ خونبهای مُو نیست
بهار اگر شُوِ صد بار بمیرُم از غم دوست
به جرم عشق و محبت، هنوز جزای مُو نیست
به نظر می رسد که در بیتِ نخست باید اوّل «گریه ها» می آمد و بعد «های های»، زیرا در مصرع دوم معلوم است که گوشِ یار می بایست نسبت به «های های» یا همان ناله و زاریِ این عاشقِ شاکی کَر باشد و آن را نشنود. «گریه» چون معنیِ عام تری دارد می تواند عاری از ناله و زاری و شیون باشد. عاشق در دلش نیز می تواند بگرید. اشک و گریه بیشتر به چشم می آید! ناله و زاری به گوش.