اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل (44) آوار آفتاب: آنِ برتر- 1

 

شعرِ «آنِ برتر» که می شود آن را با نگاهی و تأکیدی متفاوت تر «آنْ برتر» نیز خواند، به لحظه ای اشاره می کند که راوی با حضور «او»یی برتر دارد آنی و حادثه ای برتر را تجربه می کند. او در وصفِ اوج این واقعه می گوید:

و من،

در شکوه تماشا، فراموشی صدا بودم.

 

طبیعی است که پس از آن بی صدایی راوی که محو تماشای منظره ای شده است، این شعر نیز ادامه پیدا نکند. اما، این آنِ برتر ذهنی تر از آن است که خیلی جدّی گرفته شود، زیرا خواننده نخست باید سر و تهِ شعر را خوب هم بیاورد تا متوجه شود که واقعاً سهراب جوان دارد از چه صحبت می کند. بعد از کشفِ معنی نیز شاید خیلی ها مانند بنده به این نتیجه برسند که آن «آن» آنچنان آنی هم نبوده که در شرح حال سهراب اشاره ی خاص و مشخصی به آن شده باشد، طوری که همین شعر و واقعه ی موردِ بحث اش محور و مرکزِ اشعار بعدی و حتی مبدأ تحولاتِ اساس زندگی اش قرار گرفته باشد. حتی سهرابِ جوان حواسش نیست که جوری ماجرا را دارد تعریف می کند که انگار خودش را نیز به آن خودآ برتر و کاملش رسیده است. بدونِ خوانش و تحلیلِ «آنِ برتر»، نمی شود دریافت که «برتر»ی مورد نظر سهراب دقیقاً چه چیز و ناشی از چیست و نسبت به چه چیزها و چه اشخاصی برتر شناخته شده است.

در تاریخ از «آنِ برتر»ی که موجب تحولِ اساسی در زندگی و عرفان عطار نیشابوری شد حکایت ها سر داده اند، مخصوصاً ماجرایِ زیر را که جامی نقل کرده است:

روزی در دکّان مشغول معامله بود. درویشی آنجا رسید و چیزی خواست، و وی(عطار) به درویش نپرداخت، و درویش گفت: ای خواجه! تو چگونه خواهی مرد؟ و عطار گفت چنانکه تو خواهی مرد! .... درویش کاسه ی چوبین داشت و زیر سر گذاشت و گفت: الله، و جان بداد؛ عطار را حال متغیّر شد، دکان بر هم زد، بدین طریقه درآمد.

و یا آنِ برترِ جلال الدین محمد مولوی بلخی، چه در خردسالی که با پدر به خدمتِ شیخ عطار رسید و نسخه ای از اسرارنامه را از او هدیه گرفت و چه آن دیدارِ زبانزدش با شمس تبریزی که به او فهماند که بین قال و حال تفاوت بسیار است. درستی یا نادرستی این حکایت ها چندان مهم نیست، چیزی که مهم است این است که همین حکایت ها پرتوی معنی دار روی اشعاری از این بزرگان افکنده است که معنی شان را روشن تر می کند. به عنوانِ مثال، غزل زیر از عطار را می توان در نورِ همان واقعه ی مشکوک دید و بدون تصدیقِ درستی آن حکایت، توضیح داد:

سحرگاهی شدم سوی خرابات

که رندان را کنم دعوت به طامات

عصا اندر کف و سجاده بر دوش

که هستم زاهدی صاحب کرامات

خراباتی مرا گفتا که ای شیخ

بگو تا خود چه کار است از مهمات

بدو گفتم که کارم توبهٔ توست

اگر توبه کنی یابی مراعات

مرا گفتا برو ای زاهد خشک

که تر گردی ز دردی خرابات

اگر یک قطره دردی بر تو ریزم

ز مسجد بازمانی وز مناجات

برو مفروش زهد و خودنمائی

که نه زهدت خرند اینجا نه طامات

کسی را اوفتد بر روی، این رنگ

که در کعبه کند بت را مراعات

بگفت این و یکی دردی به من داد

خرف شد عقلم و رست از خرافات

چو من فانی شدم از جان کهنه

مرا افتاد با جانان ملاقات

چو از فرعون هستی باز رستم

چو موسی می‌شدم هر دم به میقات

چو خود را یافتم بالای کونین

چو دیدم خویشتن را آن مقامات

برآمد آفتابی از وجودم

درون من برون شد از سماوات

بدو گفتم که ای دانندهٔ راز

بگو تا کی رسم در قرب آن ذات

مرا گفتا که ای مغرور غافل

رسد هرگز کسی هیهات هیهات

بسی بازی ببینی از پس و پیش

ولی آخر فرومانی به شهمات

همه ذرات عالم مست عشقند

فرومانده میان نفی و اثبات

در آن موضع که تابد نور خورشید

نه موجود و نه معدوم است ذرات

چه می‌گویی تو ای عطار آخر

که داند این رموز و این اشارات

 

یا آنِ برترِ حضرت مولانا را به روشنی می توان در غزلِ ذیل دید:

چنان مستم چنان مستم من امروز

که از چنبر برون جستم من امروز

چنان چیزی که در خاطر نیابد

چنانستم چنانستم من امروز

به جان با آسمان عشق رفتم

به صورت گر در این پستم من امروز

گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل

برون رو کز تو وارستم من امروز

بشوی ای عقل دست خویش از من

که در مجنون بپیوستم من امروز

به دستم داد آن یوسف ترنجی

که هر دو دست خود خستم من امروز

چنانم کرد آن ابریق پرمی

که چندین خنب بشکستم من امروز

نمی‌دانم کجایم لیک فرخ

مقامی کاندر و هستم من امروز

بیامد بر درم اقبال نازان

ز مستی در بر او بستم من امروز

چو واگشت او پی او می‌دویدم

دمی از پای ننشستم من امروز

چو نحن اقربم معلوم آمد

دگر خود را بنپرستم من امروز

مبند آن زلف شمس الدین تبریز

که چون ماهی در این شستم من امروز

 «آنِ برتر»ی را که سهراب جوان دارد وصف می کند، به هیچ وجه مانندِ آنِ های برترِ عطار و مولوی قابل فهم نیست. با این که آن دو ظاهراً از تجربه ای شهودی و عرفانی دارند دم می زنند، جوری تجربه شان را به مخاطبان خود منتقل می کنند که آنها نیز نمی توانند دچار شور و شعف و شگفتی نشوند. سهراب جوان مخاطبِ خود را در خُماری می گذارد و بعید است خودش هم کاملاً از خماری درآمده باشد. از این غزل ها و حکایت های شگفت انگیز و رؤیایی عطار و مولانا که بیرون بیاییم و به دورانِ خودمان برگردیم  به انسان هایی می رسیم که آنِ برترشان خیلی ملموس و قابل فهم است. با جستجویی ساده در فضای مجازی می توانید آنِ برترِ خیلی ها را پیدا کنید و بخوانید. چند سال پیش در بسته ای نرم افزاری به ویدیوی کوتاه مدّتی از شاعری برخورد کردم که شعری با عنوان Backporch را برای حضار می خواند. او در این شعر می گفت که شبی با همسرش(یا دوست خترش) در مهتابیِ خانه نشسته بودند و به منظره ی شهر در شب تماشا می کردند. ناگهان همسرش از او پرسید که لذّت بخش ترین آنی را که در زندگی داشته است، کدام بوده است. او پس از یادآوری و مرور ذهنیِ وقایعِ گوناگون و جالبی که در زندگی برایش اتفاق افتاده بود و نیز با نظری به آینده و اتفاقاتی که در پیش بود، در پایان به این نتیجه رسید که همیشه برای او بهترین و لذّت بخش ترین «آن» همان آنی بود که پس از آنِ پیشین برایش پیش می آمد. همسرش نیز پاسخِ او را پسندید.

غرض از این مقدمه چینی ها این بوده است که بگویم وصفِ این «آنِ برتر»ی که سهراب جوان را خیلی تحتِ تأثیر قرار داده است، مرا نتوانست به جایی برساند که بگویم حیف شد من آن را تجربه نکردم. مطمئنم خیلی ها با خواندنِ غزل ذیل از سعدی دچار همان حسّی می شوند که او در هنگامِ سرودنِ این غزل داشت و بعید نیست همچون او بر کسی که با چنان دلبری وصالی داشته است حسد بورزند:

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی

الّا بر آن که دارد با دلبری وصالی

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید

چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی

خرم تنی که محبوب از در فرازش آید

چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی

همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه

با هم گرفته انسی وز دیگران ملالی

دانی کدام جاهل بر حال ما بخندد

کاو را نبوده باشد در عمر خویش حالی

بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش

وز پیکر ضعیفم نگذاشت جز خیالی

اول که گوی بردی من بودمی به دانش

گر سودمند بودی بی دولت احتیالی

سال وصال با او یک روز بود گویی

و اکنون در انتظارش روزی به قدر سالی

ایام را به ماهی یک شب هلال باشد

وآن ماه دلستان را هر ابرویی هلالی

صوفی نظر نبازد جز با چنین حریفی

سعدی غزل نگوید جز بر چنین غزالی

 

 حالا،  پیش از این که بنده بروم سراغ بررسیِ شعرِ سهراب، لطفاً شما نیز آن را خوب و دقیق بخوانید شاید آن حالی را که مد نظر سهراب است به شما دست بدهد:  

 

 

آنِ برتر

 

به کنار تپه ی شب رسید.

با طنین روشن پایش آیینه ی فضا شکست.

دستم را در تاریکی اندوهی بالا بردم

و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم،

شهاب نگاهش مرده بود.

غبار کاروان ها را نشان دادم

و تابش بیراهه ها

و بیکران ریگستان سکوت را،

و او

پیکره اش خاموشی بود.

لالایی اندوهی بر ما وزید.

تراوش سیاه نگاهش با زمزمه ی سبز علف ها آمیخت.

و ناگاه

از آتش لب هایش جرقه ی لبخندی پرید.

در ته چشمانش، تپه ی شب فرو ریخت.

و من،

در شکوه تماشا، فراموشیِ صدا بودم.

 

ادامه دارد