یک شعر و یک نکته(63)

 

از آن جایی که خودِ حافظ می فرماید: «هزار نکته ی باریکتر ز مو این جاست». آن هم کُجا؟ روی سر کچل! (چون در ادامه تأکید می کند: «نه هر که سر بتراشد قلندری داند»)، پس اگر نکته ی عجیبی در غزلِ جنابش هست و بنده از آن دم زده ام، جای تعجب نیست، زیرا می شود آن را به حساب یکی از آن هزار نکته ی باریک تر از مو گذاشت. همه ی نکته ها که نباید دمِ دستی باشد!

و اما آن نکته:

حافظ می گوید:

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

 

نکته ی مهمی که نباید از آن غافل شد، با این که زور نیست و هر کسی که دلش می خواهد، می تواند غافل بشود و باشد، این است که بهترین برابرِ قابل فهم برای «مِی» در این بیت «آزادی» است. در واقع، حافظ دارد به مخاطبِ خود می گوید: اگر به من آزادی بدهی، به تو می گویم که از نظر بنده سرِّ قضا چیست و در حقیقت عاشقِ چه کسی هستم و از بوی چه کسی مست شده ام. پیداست که مخاطبش مانند همه ی ممدوح ها می خواهد که همه بنده ی او و تنهای تنها عاشق او باشند. چنین ممدوحی بویی مست کننده تر از بوی خودش نمی شناسد.

البته می شود در «مِی» حافظ خاصیت دیگری نیز دید، که از آن نیز به نظرِ من چیزی جز «آزادیِ بی پرواتر و غریزی تر» بیرون نمی آید. اگر منظور حافظ از «دهمت آگهی» این نباشد که با کلام به طرفِ مقابل بگوید که «سرّ قضا» چیست، بلکه پس از مستی با تمامِ حالات و حرکات و سکناتش به او بی آنکه خودآگاه باشد، نشان بدهد و برساند و بفهماند که «سرّ قضا» چیست، باز هم با آزادی ای که از اختیار عقلِ مصلحت طلبِ او بیرون است آن سرّ را فاش می کند. البته حالا نیز می تواند با عقل و آگاهیِ کامل چیزی درباره اش بگوید، ولی کسی باور نمی کند. شنیدن کِی بُوَد مانند دیدن!  پس از مستی است که همه از رفتارِ آدمِ عاقلی که یکباره مانندِ موجوداتِ دیگر، بدونِ ملاحظه ی حضور این و آن و بزرگ و کوچک، بی عار و عریان هر چه دلش می خواهد می کند، می فهمند که «سّر قضا» برای کسی که آن حال را دارد چیزی جز همان «باد به دست داشتن»ی که در مقطع غزل بیان می کند نیست. یعنی هیچ و پوچ. حافظ جرأت ندارد به مخاطبِ خود بگوید که سر و تهِ این ماجرای هستی، هیچ و پوچ است. آدمی با تکیه به عقل به این باور می رسد که جهان سرانجام وهدفی دارد معنی دار. مستِ فارغ از عقل با گفتار و رفتارش نشان می دهد که آن سرانجام و هدف را آن طوری که عاقلان تبلیغ می کنند نمی فهمد. تنها چیزی را که خوب می فهمد و در وجودش آشکار است، همین مستی اش است. همین همه ی هدف و هستی اش است. معنای هستی خیلی طبیعی در رفتار و گفتارش آشکار می شود و هیچ اصراری هم به تبلیغِ آن ندارد. مستِ لایعقل نمی تواند تبلیغ کند. تبلیغ کار آدمِ عاقلِ وابسته است. مست با آزادیِ کامل هر بار سازی می زند و آن قدر بی خیال و بی حواس است که با ساز خودش هم نمی رقصد. حتی در بندِ آهنگِ خودش هم نیست.       

نمی خواهم بگویم که این آزادیِ تماماً غریزی مد نظر حافظ بوده است، اما می شود حدس زد که میزانِ قابل قبول تری از «آزادی» حتماً همان چیزی است که فکر او را با چنین تصویر و خاصیتی که از مستی نشان داده است، کم و بیش مشغول کرده بود. به نظر می رسد که او دستِ کم بی میل نیست که با همین زبانِ اشاره و استعاره به مخاطبِ خود بفهماند که، اگر مِیِ آزادی وجودداشته باشد، آنچه را که همین حالا هم که مست نیست و می داند، درجا به زبان می آوَرَد. او به شرط وجود آزادی حاضر است خیلی عاقلانه  آن راز را با برداشت و درک شخصی اش فاش کند. بنابراین، نباید این طور تصور کرد که حافظ می خواهد بگوید اگر مِی بنوشد و مست شود، یکباره می زند به سیمِ آخر و ناخودآگاه حرف هایی می زند که پرده از باورهای او در مورد سرّ قضا بر می دارد. مسخره است اگر کسی بگوید: اوّل مرا مست و هیپنوتیزم بکنید، بعد من خلافِ میلِ خودم هر چه را که می دانم به شما می گویم. چنین کاری نوعی شکنجه ی روحی است که از گذشته های دور در دادگاه های تفتیش عقاید رسم بوده است.قلقلک دادن هم اگر برای گرفتن اعتراف باشد، شکنجه محسوب می شود، چه برسد با باده نوشاندن! خواسته ی حافظ  اصلاً مسخره نیست. حرفِ حساب می زند و می گوید اگر آزادی و مجالی داشته باشد که از حق بگوید، حتماً می گوید که اصلِ ماجرا از نظرِاو از چه قرار است. باید به این نکته نیز توجه کرد که در آن روزگار حافظ آن آزادیِ لازم را برای این که رندانه تر بتواند حتی از خدا که والاترین ممدوح عارف است با بی پروایی انتقاد کند نداشت. مثلاً، اصلاً به فکرش هم نمی رسید که روزی شاعری با «خودْمستی» خیلی رندانه تر از رندانِ غزل های خودش، با تشبیه و بدون رعایت تنزیه، درباره ی خدا بگوید:

دانی چه گفت ملحد پیر فقیر؟ گفت:

«گردون مرا شکست و زبون در قفس گرفت

از گوش و هوش مقدرت، از دست و پا توان

وز این دو دیده، روشنی مقتبس گرفت

سر، پاک پیر و گر شد و دندان بسود و ریخت

گلبرگ روی منزلت خار و خس گرفت

خورشید مرد و سرو خمید و چراغ مرد

هان مرگ آمد اینک و راه نفس گرفت

گنجی اگر به هیچ کسی داد قحبه ای،

نشنیده ام که باز پس از هیچ کس گرفت

دیگر مگو: خدای کریم ست و مهربان،

کاین سفله هر چه داد به من باز پس گرفت!»

 

 شاید اگر حافظ قرار بود از سرِ مستی و با آزادی چیزی درباره ی «سرّ قضا» بگوید، حرفی می زند از جنسِ ادعای اخوان. اما مقطعِ این غزل نشان می دهد که او خود را وابسته تر از آنی می بیند که این حد از آزادی را طلب کند و یا حتی اشاره ای آزادانه به آنچه که از نظر او گوشه ای از «سرّ قضا» می تواند باشد، داشته باشد.

 

اگر به مطلعِ غزل بازگردیم، باز هم جای چنین برداشتی که «مِی» را معادلِ «آزادی» بگیریم هست. حافظ این غزل را این طور آغاز کرده است:

 

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست

 

از آدمی که آزادی اش دست خودش است، نمی شود به زور «طاعت و پیمان و صلاح» انتظار داشت. او آزاد است که طبقِ باورهای جدیدش از طاعت سرپیچی کند، پیمان بشکند و کاری را بکند که خودش به صلاح خودش می داند، نه آن کاری را که دیگری به صلاحِ او و خودش دانسته و حکم کرده است. «پیمانه کشی» در مصرعِ دوم می تواند برابر «آزادیخواهی» باشد؛ به این معنی که من از همان روز ازل با آزادی راهِ خودم را برگزیده ام. تمامِ ارزشِ آن انتخاب در آزادی اش بوده است. پس اگر می خواهی انتخاب های بعدی ام نیز ارزشی داشته باشد، بگذار با آزادی انتخابشان کنم. حتی اگر تو انتخابِ من نباشی. «بلی» گفتن با بلای استبداد هیچ ارزشی برای هیچ کدام از طرفین ندارد.

در بیتِ بعدی نیز باز این آزادی از بندِ هر چه که هست مطرح می شود. شاید تصور کنیم که کسی که با تکبیر و الله اکبر از بندِ دیگران رها می شود، در بندِ الله و احکامِ او باقی می ماند، ولی باید دانست که او آن الله و احکامش را آن طور که خود می خواهد می شناسد و می فهمد. پس، حافظ بی حساب نگفته اگر گفته است:

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چارتکبیر زدم یک سره بر هر چه که هست

می بده تا دهمت آگهی از سر قضا

که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

 

ادامه ی غزل نیز نشان می دهد که نه کسی را می شود به زور عاشق کرد و نه کسی می تواند سایه ی معشوقِ تحمیلی را تحمل کند:

کمر کوه کم است از کمر مور این جا

ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست

 

«باده پرست» برای رسیدنِ به حقِّ خود، حتی اگر کمرش مانند مور باریک باشد کم نمی آورد. اگر حاکمِ ممدوح برایش کم بگذارد، آن ممدوحِ حاکمی که خودش قبولش دارد، او را نااُمید رها نمی کند. مور در صورتی با کمرِ باریکش می تواند آزادانه رفتار کند که دیگران بی اختیارِ خودش کمرش را به خدمتِ سلیمان نبسته باشند، وگرنه او نیز مجبور می شود بالِ ملخی را که برایش کم از کوهی نیست، خدمتِ سلیمان ببرد. حافظ در این بیت کم و بیش خود را همچون موری در خدمت سلیمان می بیند. شاید این بیت را باید در ارتباط با بیتِ پایانی غزل همین طور معنی کرد.  

به جز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد

زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

 

جا خوش کردنِ «نرگس مستانه» با نگاه آزادانه اش برای این است که کسی کاری به کارش ندارد. معلوم است که دیگران بنده وار می آمدند و تا نشیمن شان و دَمشان کمی گرم می شد، با کوچک ترین نگاهِ چپ بلندشان می کردند و جای سفتی در بیرون می نشاندنشان!

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر

چمن آرای جهان خوشتر از این غنچه نبست

 

شاید «غنچه ی بسته» این تصور را پیش بیاورد که هر چه آدم آزادی اش کمتر باشد و کمتر حرف بزند بهتر است، ولی آن دهنی که حافظ می خواهد جانِ خود را فدایش کند هر حرفی از آن بیرون نمی آید. کوتاه و گزیده هم که حرف بزند، جز «سرّ قضا» چیز دیگری از آن بیرون نمی آید. متأسفانه، برخی از صاحبانِ قدرت خیلی حرف می زنند. هر چه بیشتر حرف می زنند، بیشتر روی سرّ قضا را می پوشانند، آن هم بدون این که چیز قابلی سرِ سفره ی غذای مادی و معنویِ مخاطبانشان بگذارند. هر چه که بیشتر حرف می زنند، آشکار می شود که چه قدر خودشان در بیانِ هر حرفی آزادند و تا چه اندازه دیگران حتی برای نشنیدنِ حرف هایشان آزاد نیستند. البته با توجه به بیت پایانی بعید نیست که حافظ تسلیم شده باشد و صلاح را در این دیده باشد که آن سرّ قضا همچنان در غنچه ی بسته باقی بماند، ولی مگر نه این است که ناگفته هم پیداست که هر غنچه ای، حتی بازنشده اش، چه چیزی را در خود نهان دارد. بالاخره که باید باز بشود. حافظ در مقطع غزل با رندی ویژه ی خودش یک اشاره ای به آن سرِّ قضا آن طور که خودش دریافته است می کند. در عین حال سعی می کند که جانب معشوق را نیز نگه دارد.

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تواش نیست به جز باد به دست

 حافظ با این که اجازه و آزادی می خواست تا حرفش را بزند و از سرّ قضا بگوید، در ختمِ کلام دوباره اظهار بندگی می کند و می گوید که از دولتِ عشقِ این معشوق شده است همچون سلیمانی که از سویی نصیبی جز بادی که هیچ و پوچ است ندارد، چون وصل برایش ممکن نیست؛ و از سوی دیگر، همین بادی که ظاهراً به فرمانِ اوست باید کاری را بکند و سراغ کسی برود که معشوقِ سلیمانی اش سفارش کرده است. عاشقِ ذوبِ در معشوق نمی تواند مِی و آزادی را بیرون از مرادِ وِی بخواهد. آن سری که همچون کمرِ مور به سلیمان و همچون سرِ سلیمان به خدا سپرده شده است، نمی تواند از سرِّ او دم بزند. با این مقطع، دوباره حافظ همان حافظی می شود که می گوید:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

 

تعبیر عرفانی ابیاتی از این دست شاید ظاهراً به حافظ و ناقد غزلش کمک بکند تا گرفتارِ جنبه ها و معنی های اجتماعی و سیاسی شان نشوند، ولی در روزگار ما هر جای هر نظم و نثرِ عرفانی را که انگشت بگذاریم، انگشت مان به لکّه ای اجتماعی و سیاسی آلوده می شود. مثلاً، حُکم ذیل از مولانا را که خیلی ها بناچار پذیرفته اند در نظر بگیرید::

 هر که را اسرار کار(حق) آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند

 

ناچارم نکته ای را نیز در موردِ این ادعای حضرت مولانا پس از تقدیمِ حکایتی که چنین حُکمی را از آن درآورده است عرض کنم. مولانا حکایت می کند که:

بود مردی پیش ازین نامش نصوح

بُد ز دلاکیِ زن او را فتوح

بود روی او چو رخسار زنان

مردیِ خود را همی‌کرد او نهان

او به حمام زنان دلاک بود

در دغا و حیله بس چالاک بود

سالها می‌کرد دلاکی و کس

بو نبرد از حال و سر آن هوس

زانک آواز و رخش زن‌وار بود

لیک شهوت کامل و بیدار بود

چادر و سربند پوشیده و نقاب

مرد شهوانی و در غرهٔ شباب

دختران خسروان را زین طریق

خوش همی‌مالید و می‌شست آن عشیق

توبه‌ها می‌کرد و پا در می‌کشید

نفس کافر توبه‌اش را می‌درید

رفت پیش عارفی آن زشت‌کار

گفت ما را در دعایی یاد دار

سر او دانست آن آزادمرد

لیک چون حلم خدا پیدا نکرد

بر لبش قفلست و در دل رازها

لب خموش و دل پر از آوازها

عارفان که جام حق نوشیده‌اند

رازها دانسته و پوشیده‌اند

هر کرا اسرار کار آموختند

مهر کردند و دهانش دوختند

سست خندید و بگفت ای بدنهاد

زانک دانی ایزدت توبه دهاد

 

این چیزی را که در این حکایت جناب مولانا یا عارفی که او برساخته است از مصادیقِ «سرِّ حق» یا همان بهتر که بگوییم «سرّ کار» برشمرده است، چیزی است که این روزها در محاکم قضایی جرم است و چون حق النّاس در آن دخیل است، حتماً باید سرِّ چنان نسناسی را هر عارف و ناعارفی برملا کند. توبه ی ایزد آن قدرها هم بی حساب و کتاب نیست که عارفی، که احتمالاً زن و بچّه ی او نیز به همان حمام می رفته اند، برای خودش روی زمین دفتر نمایندگی برای صدور بیمه نامه و ضمانت نامه اش باز کند. شاید بگویید که در مثل مناقشه نیست و مولانا چنان غرقِ عوالمِ عرفانی اش بود که این گوشه ی قضیه را نخوانده بود، ولی حرف بنده این است که عارف هم اگر با ازخودبیگانگی خودش را در بندی که دهانش را بسته است نبیند، حتماً آزادانه آن چیزی را می گوید که حق است، حتی اگر به قولِ حافظ از او سرِ دار بلند شود.

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد