اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(43) آوار آفتاب: همراه-2

 

راوی پس از این که از ریزش پیوندها صحبت می کند  با تأکید به همراهش می گوید که:

تنها می رفتم، می شنوی تنها.

 

ریزشِ پیوندها مانند ریزش برگ های پاییزی به تدریج رخ داده است، یعنی همه یکباره پیوندشان را از او نبریده اند. اما، سرانجام آن لحظه ای که او با هیچ کس هیچ پیوندی نداشت فرارسید. پس، این کسی که مخاطبِ اوست کیست که از آن لحظه و به گونه ای هنوز با او در پیوند است؟ شاید بشود گفت که این همراه آن منِ دیگرش باشد که حالا بدون حسِّ وجود دیگران حضور خودش را آشکار کرده است. این به خود اندیشیدن غم را به جان او انداخته است. مانند فیلسوفی که وجودش پُر از پرسش است و تا به پاسخ های قانع کننده نرسد شاد نمی شود. باغِ زمردِ کودکی شادی بخش است زیرا از دیدِ کودک همه چیزش رو است. زلال و صاف است. سهراب بعدها هم به این نکته اشاره می کند که در باغشان که در آن طرف سایه دانایی بود، در کودکی میوه ی کال خدا را آن روز، در خواب می جوید و آب بی فلسفه می خورد و توت بی دانش می چید و تا اناری ترکی برمی داشت دستش فواره ی خواهش می شد. اما، از همان اول بی آن که خودش متوجه باشد(البته بلافاصله پس از عبور از باغ زمرد کودکی متوجه شد) مشخص بود که اوضاع برای همیشه به شادابی دوران کودکی اش نخواهد بود. می گوید:

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،

درها عبور غمناک مرا می جستند.

 

آن نوع زندگی و شادابی کودکانه دوامی ندارد. به همان دورانِ بی خیالی کودکی محدود می شود. کودک نیز گرچه با همه کس و همه چیز هست، ولی تنهاییِ لذّت بخشی را در کنارشان حس می کند، زیرا همه را همان طور که خودش می خواهد می بیند و دارد. پیوندِ با آنها از سوی او خیلی غریزی برقرار می شود و ادامه پیدا می کند. اتفاقاً، قطعِ این پیوند نیز بیشتر غریزی است. کسی کاری به کودک بودنِ کودک ندارد. حتی هنگامی که بالاتر از سنّ اش حرف می زند و رفتار می کند، اغلب تشویق می شود. همین آزادی ها با وجودِ مراقبت های دور و بریها برایش شادی آور است. در عوالمِ خودش است. با همه کس پیوندی دارد، ولی با هیچ کس نیست. مشکلِ بزرگسالی در این است که دیگر نمی تواند کودکی کند. جالب اینجاست که اگر از خودش معصومیتی کودکانه هم بروز بدهد باز هم از نظر خیلی ها پخمه به نظر می رسد. آن آیینه هایی که راوی می گوید انتظار تصویرش را می کشیدند، افرادی اند که بالغ اند و منتظرِ بلوغِ او بوده اند تا مثلِ خودشان بشود. در واقع، آنها منتظر رونمایی او نبوده اند؛ این خودِ اوست که حالا می فهمد که باید منتظر چنین روزی می بود که مثلِ بزرگترها باشد و مثلِ آنها حرف بزند و رفتار کند. ظاهرش این است که دیگران آیینه مانند بخواهند که او مانند آنها باشد و خودش را همانی ببیند که آنها هستند، ولی این اتفاقی که باید منتظرش می بود، به دیگران و خواسته شان هیچ ربطی ندارد بلکه به این خودی ربط دارد که حالا همراهش شده است. خیلی ها به این «خود»ی که دارند هیچ توجهی نمی کنند و باز می شوند همانی که بودند. این بازگشت به آن خودِ قبلی از جهاتی خوب است و از جهاتی بد. بازگشتِ کامل که غیرممکن است. درکِ همین واقعیت غم انگیز است. آن درهایی که عبور غمناکِ او را می جستند این را خوب می دانستند. غم انگیز است که آدم از درهایی عبور کند و بداند که راه برگشتی برایش نیست. این رفتنِ «در به در» تا کجا ادامه خواهد داشت؟ خودش که می گوید

و من می رفتم، می رفتم تا در پایانِ خود فروافتم.

 

این «در پایانِ خود فروافتادن» مثلِ مردن و افتادنِ در قبر می ماند، ولی منظور اصلی راوی این نیست؛ ظاهراً منظورش این است که با چنان رفتنی و فرورفتنی سرانجام تنهای تنها می شد. فرو رفتن در پایانِ خود چیزی برابر با بازگشت به خودِ خود است. اما اتفاقی رخ داد که نگذاشت او دچار تنهاییِ مطلق شود. می گوید:

ناگهان، تو از بیراهه ی لحظه ها، میان دو تاریکی، به من پیوستی.

راوی واژه ی «بیراهه» را با همان طرحی استفاده می کند که بعداً سراغ صفتِ «دوزخی» برای معرفیِ این همراه می رود. نکته ای که در پیرنگی که سهرابِ جوان برای این شعرش ریخته است مبهم است، جا دادن این همراه با چنین اوصافی در «میانِ دو تاریکی» است. کدام دو تاریکی؟ خودِ شعر این را سرراست نمی گوید. من حدس می زنم که تاریکیِ نخست، درست زمانی آغاز شد که پیوندِ او با هر چه که در زندگی اش نقشِ چراغ و مشعل را داشت بریده شد. و تاریکی دوم هنگامی آغاز می شود که او از همین همراه جدا می شود. باز هم کسی نیست که دور و برش را جوری روشن کند که او که از نظر غریزی نیازمندِ این همراهِ دوزخی است، بتواند خود را از بیراهه ی او بیرون بکشد. فعلاً که تنها خودِ اوست که توانسته است گاهی مانند همین موردی که در ادامه تعریف می کند، خود را از این همراه و همراهی رها کند.  «خط های عصیانیِ پیکرِ این همراه» آن معصومیت و شادابی کودکانه را از او می گیرد، هر چند، آن شعله ای را که گمشده ی این دورانِ بی پیوندی و «برگریز سرد ستاره ها»ست به او می دهد. راوی به همراهش می گوید:

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت:

          همه ی تپش هایم از آن تو باد، چهره ی به شب پیوسته! همه ی تپش هایم.

           من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

           تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم.

 

با این که حرف های راوی را با وسواس و حساسیت بیشتر روی «صدای نفس ها» و «طرح دوزخی اندام» و «تپش ها» و ... می شود جوری تعبیر کرد که به برداشتِ فرویدی بی پروایی از این تکه از متن برسیم، ولی بنده به همین اشاره ی کوچک اکتفا می کنم و درجا می خواهم به این موضوع بپردازم که راوی خودش را چه طور از «خط های عصیانی» که، به تعبیر قرانی «خطوات شیطانی» است، رها کرد. خودِ او که می گوید از طریقِ نیایش:

 

دستم را به سراسر شب کشیدم،

زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.

خوشه ی فضا را فشردم،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم.

 

آن نوری را که راهنمای درستِ او در این تاریکی شب می توانست باشد با نیایش و در درونِ خودش یافت. قطره های ستاره در تاریکیِ درونش درخشید. همین درخشش باعث شد که این همراه ناپدید شود؛ درست مانندِ جنّی که گمان می رود با گفتنِ«بسم الله» درمی رود.

اما چرا آهنگِ نیایشِ راوی «مه آلود» است؟ دلیلِ اصلی اش این است که این نیایش نیز همیشگی نیست. اگر هم هست، جوری است انگار که نیایش کننده با دست شیطان را پس می زند و با پا پیش می کشد. آن روشنیِ صد در صدی را ندارد. نیازِ غریزیِ راوی به چنان همراهی باعث می شود باز هم به هم برسند. آن ماجرای «هزار و یک شب»ی که بین راوی و همراهش در جریان است، نشان می دهد که جریانِ برقِ این نیایش نیز برای خودش قطع و وصلی دارد. ولی چرا؟ راوی می گوید:

 

میانِ ما سرگردانی بیابان هاست.

 چرا باید بین او و این همراه «سرگردانی بیابانی» وجود داشته باشد؟ همین سرگردانی پس از آن نیایش، دوباره آن همراه را، چه آب باشد و چه سراب، به او می نمایاند و می رساند. پیش از این نیز گفته بود که در خط های عصیانیِ پیکر این همراه در پیِ شعله ی گمشده ای بود. حالا هم می گوید که در این سرگردانی بیابان ها دچارِ «بی چراغی شب ها، بستر خاکی غربت ها، فراموشی آتش هاست». طبیعی است که برای رسیدنِ به آن شعله و آتش باز هم به همان همراه برسد. راوی در درونِ خود شاهی دارد که مدام می خواهد شهرزادِ وجودش را قربانی خواسته اش کند، و شهرزادی دارد که «هزار و یک شب» این شاه دوزخی را تشنه نگه می دارد و هر شب با نیایشی از شرِّ او خلاص می شود. شب های دیگر نیز او را همچنان در پیِ خود می دواند. میان آنها «هزار و یک شب» جست و جوهاست.

 

ادامه دارد