تدبیر و سیاستِ سعدی(16)-2
تدبیر و سیاستِ سعدی(16)-2
در آغاز بخش دوم از حکایتِ شانزدهمِ «در سیرت پادشاهان» لازم می بینم نکته ای را در موردِ کم ظرفیتی و حتی بی ظرفیتیِ کسانی که هیچگونه خُرده گیری بر شخصیّت و آثار شاعران و نویسندگانِ مورد علاقه شان را برنمی تابند عرض کنم. از قدیم الایام بنی آدم دوست داشته که از کسانی که دوست شان داشته است به هر وسیله و بهانه ای دفاع کند. خیلی ها عادت دارند هاله ی نوری که غیر از نور حرارتِ شدیدی هم دارد دورِ محبوبشان بگذارند و به دیگران بگویند که نزدیک نشوید! «جیز» است!
هستند کسانی که نمی پسندند که ناقدی در پیش پا اُفتاده ترین موضوع نیز کوچک ترین خرده ای به شخصیّت های مورد علاقه ی هاله دارشان بگیرد. یکی از مهم ترین دلایل عقب ماندگی ما بستنِ بابِ نقد و نظر در موردِ چنین شخصیّت هایی به روی یکدیگر است. چنین رفتاری ریشه در فرهنگِ مردم دارد که حکومت ها و احزابِ سیاسی نیز غالباً در بازیِ قدرت از آن به نفع خود سوءاستفاده می کنند.
این مقدس سازی و مقدس بازیِ افراطی ایرادِ بزرگی است که از قدیم به طور افراطی در فرهنگِ ما وجود داشته و متأسفانه حالا به شکلها و ترفندهای تازه ای در میانِ خیلی از ماها متنوع تر شده و شدّت بیشتری گرفته است. همین سلبریتی سازی ها و بازی ها که این روزها بساطِ گسترده ای دارد که با هر حادثه و بهانه ای اینجا و آنجا پهن می شود، کم از آن بُت سازی ها و مقدس بازی ها نیست. این روزها گاهی حتی از اظهارِ نظرِ یک ورزشکار یا خواننده یا هنرپیشه در موردی که تخصص اش نیست نیز نمی شود انتقاد کرد. حتی نمی شود در موردِ سگ و گربه شان حرف زد.
گاهی از سرِ لجبازی با ملت ها و دولت های آنسوی آب ها خودمان برای خودمان بلا می گیریم. خیلی وقت است که آنها برای این که مسیر پیشرفت شان بازتر شود، دچار تفریط شده اند و هر که و هر چه را که زمانی مقدس می پنداشته اند، کنار گذاشته و حتی به سخره گرفته اند. در ینگه دنیا در این کار چنان پیش رفته اند که گروههایی تندرو نیز از دلشان بیرون زده است که برای این که نشان بدهند در سایه ی دمکراسی حتی قانون و پرچم و خودِ دمکراسی نیز لازم نیست مقدس انگاشته شود، گاه این و گاه آن و اغلب همه را با هم زیر پا می گذارند. بعضی از خودمانی های مذهبی برای دهن کجی نسبت به مخالف های آن وری و این وری، داشته های مقدس شان را تا حدّ خدایی بالا می برند و به این نیز قانع نمی شوند و پا را از سجاده و گلیم شان فراتر می گذارند و صاحب منصبان و مطلوبان و محبوبان و معشوقانِ معمولی شان را نیز چنان تقدیس می کنند که خودشان هم جرأت نمی کنند از ابرویی که بالای چشم شان هست حرف بزنند. زمانی آن خم ابرو را به محراب تشبیه کرده بودند و حالا جرأت هیچ حرف و حرب خلافی را ندارند، زیرا صاحبِ ابرو بد جوری باورش شده که خودِ خودِ محراب است. اگر احیاناً او به چنین باوری نرسیده باشد، باز راهِ برگشتی برای آن آدم چاپلوس وجود ندارد. تا روی برمی گرداند و برمی گردد که برود، متوجه می شود که افراد بی شماری در مقابلِ محرابی که او ساخته است در حالِ رکوع و سجودند. وضع برخی از غیرمذهبی ها در تقدیس بُت هایی که ساخته اند بهتر از این نیست. بعضی از همین خودمانی های غیرمذهبی برای برخورد با آن افراطیونِ مذهبی خود را به شخصیّت هایی آویزان کرده اند که حالا نه تنها خودشان را بُتی پرستیدنی فرض می کنند، بلکه هم خودشان و هم هوادارانشان می پندارند که پیروی از رأی ها و نظرهایشان بر همه فرض است. بعضی از این به اصطلاح سلبریتی ها و پیروانِ خودباخته شان گرفتارِ چنان جریان و چنین توهمی اند. البته، الحق و الانصاف، خیلی از شخصیّت های مشهور خودناخواسته گرفتار بازیِ سلبریتی سازی جوانانِ جاهل و متعصب شده اند. بی آنکه خودشان کاری به این بازی ها داشته باشند، یکباره متوجه می شوند که فرصت طلب هایی از نام و شخصیّت شان در بازی های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی شان دارند سوء استفاده می کنند.
همین شیخ سعدی برای بعضی ها ممکن است چنان جایگاه مقدسی داشته باشد که انتقاد از او را نه تنها اشتباه بلکه گناه بدانند. جالب اینجاست که بعضی ها فکر می کنند که امثالِ سعدی را می شود معیارِ شناختِ درستی و نادرستی حاکمانِ معاصرشان شناخت. یعنی اگر سعدی در مدحِ حاکمی غزلی و قصیده ای سرِ هم کرده یا سروده باشد، حتماً آن حاکم شخصِ موجه و عادل و خداشناسی بوده که گلِ بی خارِ مقدسی چون سعدی او را تأیید کرده و ستوده است. بنابراین، هر چه حضرتِ سعدی گفته و کرده است، لاجرم برای دوستدارِ متعصب اش باید شیرین باشد، و دوستدارِ منصف اش غلط می کند اگر خال و خاری در بوستان و گلستانِ او ببیند و تلخ سخن بگوید.
دکتر غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه ی روشن چندین صفحه مطلب نوشته است تا توجیه کند که سعدی بیجا نکرده است اگر گفته: «دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز». در باره ی این فرموده ی شیخ در حکایتِ نخست از همین بابِ «در سیرت پادشاهان» پیش از این نوشته ام. حالا می خواهم بروم سرِ بحثِ دکتر یوسفی در این مورد. آخرین برگِ برنده ی دکتر یوسفی در دفاع از این تئوری و توصیه ی سعدی این است که می فرماید در ادبیاتِ غرب نیز بابی را برای توجیه و کاربردِ دروغِ مصلحت آمیز باز گذاشته اند. نشان به آن نشانی که در بینوایانِ ویکتور هوگو راهبه ای که به عمرش دروغ نگفته بود برای کمک به فرارِ شهردار مادلن یا همان ژان والژان به آقای ژاور که پلیس وظیفه شناسی بود دروغ گفته است. با چنین برهان و استدلالی است که این سخنِ سعدی برای دکتر دلنشین شده است. چون ویکتور هوگو قبولش کرده است. آری آری سخن عشق و تقدس چنین نشانی دارد. اما، واقعاً نمی شود پذیرفت که نقدِ درست متکی بر چنین استدلالی باشد. سامرست موام با گفتنِ این که «اگر پنجاه میلیون نفر هم حرفِ احمقانه ای را تکرار کنند، باز هم آن حرف احمقانه است» بساطِ چنین توهمی را که می شود هر حرفِ نادرستی را از هر آدمی که فکر می کنیم درست و ورایِ درست، و به اصطلاح مقدس است بپذیریم. دکتر ابراهیمی دینانی در جلد اولِ دفتر عقل و آیت عشق از ابوحامد غزالی نقل می کند که گفته است:
من به درستی می دانم که عدد 10 بزرگتر از عدد 3 است. اکنون اگر کسی که عصا در دست او اژدها می گردد و یا این که سنگ را به طلا تبدیل می کند مدّعی شود که عدد سه بزرگتر از عدد 10 شناخته می شود و دلیل من بر این مدعا نیز این است که می توانم عصا را به اژدها و سنگ را به طلا تبدیل نمایم، در علم یقینی من به این که عدد 10 بزرگتر از عدد 3 شناخته می شود، هیچ گونه تغییری حاصل نخواهد شد. (ص206-205)
جالب است که غزالی در کیمیای سعادت در توجیه دروغِ مصلحت آمیز نوشته است:
بدان که دروغ از آن حرام است که در دل اثر کند و صورت دل کدر و تاریک کند، ولیکن اگر بدان حاجت افتد و بر قصد مصلحت گوید- و آن را کاره(از بی رغبتی) بود- حرام نبود: برای آنکه چون کاره باشد دل از وی اثر نپذیرد، و چون بر قصد خیر گوید دل تاریک نشود، و شک نیست که چون مسلمانی از ظالمی بگریزد نشاید که راست بگوید که کجاست بلکه دروغ اینجا واجب بود.
نکته اینجاست که درست است که نمی شود گفت که چیزی با عنوانِ دروغِ اجباری یا ناچاری به هیچ وجه وجود ندارد، اما باید به حسابِ دروغِ مصلحتی یا سیاسی جور دیگری رسیدگی کرد. دروغِ مذهبی که اصلاً معنی ندارد. منظورم این است که دروغی را که حتی مبارزی مسلمان به مصلحتی و سیاستی می گوید، با حکمِ حلال و حرامِ غزالیِ فقیه حلال و حرام نخواهد شد. خدای غزالی منتظرِ حکمِ غزالی نیست تا بداند تکلیف اش با دروغگو چه باید باشد. هر کسی می داند که گاهی به مصلحتِ اوضاع اجتماعی و سیاسی است که برای پیشگیری از فتنه ای مسئله ای با دروغی حل شود، ولی قرار نیست به قول سامرست موام، اگر پنجاه میلیون نفر چنین دروغی را بپذیرند، فقیه جوگیر و خدا نیز تحت تأثیر قرار بگیرد و حکم به حلال بودنش بدهد؟
این ها را در مقدمه ی این بخش عرض کردم تا نشان بدهم که سعدی و امثالِ سعدی تقدسی ندارند و اگر هم نوعی از آن را داشته باشند، باز هم باید حرف هایشان را با معیارِ عقل سنجید. همین عقلِ امروزِ ما، که همچون همیشه نسبی است، به ما می گوید که آن تدبیر و سیاستی را که عقلِ سعدی به او می شناسانْد و برایش توجیه می کرد، حالا دیگر ناآشنا و ناموجه است. شاید آن زبانی را که سعدی در حضورِ حاکمِ بزرگ برای نقدِ توأم با مدح او به کار می برد، نهایتِ درکِ او از چاره اپدیشی و تمامِ بضاعتِ او برای مبارزه بوده باشد، ولی باید پذیرفت که وعظ ها و راه حل های حرفیِ او برای به راه آوردنِ سلطان در روزگار ما نه تنها دلپذیر و عقل پذیر نیست، بلکه اصلاً جواب نمی دهد. از نظر امروزی ها، آن راه حل ها و مجالسِ پند و مدح به هیچ وجه نمی تواند اوضاع اقتصادی و فرهنگی جامعه را تغییر بدهد. شاید فقط بتواند مختصر تغییری، آن هم موقتی، در رابطه ی عاشقانه ی دلدادگی و دلبریِ مداح و ممدوح ایجاد کند. به همین دلیل است که آن غزل هایی را که برخی به حساب نقدِ شاعرانِ گذشته از شاهانِ ممدوح زمانه شان می گذارند، حالا فقط اشعاری عاشقانه به حساب می آید نه اشعاری سیاسی. خلاصه این که تا ما ایراد از امثالِ سعدی را تاب نیاوریم، هرگز ظرفیتِ شنیدنِ هیچ نقدی را و در پی اش شهامتِ بیان هیچ نظری را در موردِ هیچ کوچک و بزرگی که خودمان داغ و نورانی اش کرده ایم نخواهیم داشت.
اما، ادامه ی حکایتِ شانزدهم:
جنابِ سعدی پس از این که آن آشنایش را در محضرِ پادشاه سر کار گذاشت و او را به نان و نوایی رساند، عازم مکّه شد تا پس از عبادتی که خدمتِ خلق بود، از عبادتِ خدا نیز عقب نیفتاده باشد. اما، گویا آن عبادتِ به اصطلاح مردمی که در اصل گماشتنِ کسی به خدمتِ به شاه بود، با خُلقِ شاه جور در نیامد و شیخ در بازگشت از زیارت دریافت که آن حسابدارِ کاردانِ تازه به نوا رسیده باز بینوا شده است. سعدی می گوید:
در آن قربت مرا با طایفهای یاران اتفاق سفر افتاد. چون از زیارت مکه باز آمدم، دو منزلم استقبال کرد. ظاهر حالش را دیدم پریشان و در هیأت درویشان.
گفتم: چه حالت است؟
گفت: آن چنان که تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و ملک- دام مُلکُه- در کشف حقیقت آن استقصا نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه ی حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.
نبینی که پیش خداوند جاه
نیایش کنان دست بر بر نهند
اگر روزگارش در آرد ز پای
همه عالمش پای بر سر نهند
هر چند ظاهر امر این است که این ابیات را آشنای سعدی دارد می گوید، ولی بحث از راوی و شخصیّت اصلی و فرعی به کنار، اصل قضیه این است که خودِ جنابش این حرف ها را در این حکایت در دهان او گذاشته است. آشنای سعدی با این اُفتی که در پیِ آن خیز داشته است باید متوجه شده باشد که این «روزگار» نیست که کسی مثلِ او را با توصیه ی شیخی به نان می رساند و پس از چندی با سخن چینی و چغلیِ شیوخی دیگر از نوا می اندازد. این ساختار اقتصادی و فرهنگی جامعه و نظام سیاسیِ حاکم است که به مصلحت و برای بقای خود، شُل کن سفت کن در می آورد. گاه این را بالا می برد و آن را پایین می آورد، و گاه مطابقِ مصلحت و با سیاستی الا کلنگی وارونه عمل می کند. آشنای سعدی حتماً دیده است که می فرماید که همه ی عالم همراهِ حاکم پای بر سرِ خاک بر سرش گذاشته اند، ولی متوجه نشده است که این ها همه از آن است که سلطه ی حاکم با نظامی که ساخته و پرداخته است در اوجِ صد در صدی اش است. تدبیرِ و توصیه ی شیخ که به قول حافظ، آن هم گاه هست و گاه نیست، تابعِ سیاستِ غالب است و با چنین حکایت ها و پندهایی نمی تواند در حاکم و احکام و حکومتش تغییری ایجاد کند. شاید شاعر بتواند با وزن و سجع و قافیه جایی برای خودش در میان مردم و در دلِ ممدوحِ دست و پا کند، ولی چیزی که نقش واقعی او را در زندگی مردم و جای حقیقی او را در اندیشه ی مخاطبِ والا مقامش مشخص می کند، اساسی تر و زیربنایی تر از این دلبری های ادبی است. حتی جناب حافظ نیز اشتباه می کرد اگر که فکر می کرد که در جنابِ ممدوحش «پیش از اینش بیش از این اندیشه ی عشاق بود»، زیرا حکایتِ سیاست چیزی است و مجلسِ مشاعره و بساطِ معاشقه چیزی دیگر.
آشنای سعدی در ادامه برایش تعریف می کند که:
فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژده سلامت حجاج برسید از بند گرانم خلاص کردند و ملک موروثم خاص.
گفتم: آن نوبت اشارت من قبولت نیامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر دریاست خطرناک و سودمند، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.
یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار
یا موج روزی افکندش مرده بر کنار
حالا دیگر برخلافِ زمانه ی سعدی در بیشتر ممالکِ دنیا حاکمان چنان جایگاه ویژه و مقدسی ندارند که با سلیقه ی شخصی شان حکم برانند و اگر بادمجان با مزاجشان سازگار بود، شخصِ بادمجان دور قاب چین را پاداش دهند و اگر خوردند و کهیر زدند، او را برکنار و یا حتی اعدام کنند. تثبیتِ وجود چنین حاکمانی ریشه در تسلیم مردم و بویژه سکوت یا بی خیالیِ روشنفکران سطحی نگری دارد که به هر حکمی تن می دهند و به نصیحتِ ادیبانه ای قناعت می کنند. نصیحتی که پیامِ بی کاربردِ آن با گذشت زمان بی فروغ می شود و تنها درخششِ ادبی اش باقی می ماند.
سعدی در ادامه نشان می دهد که در نصیحت گویی نیز گاهی محافظ کاری برایش به صرفه تر است:
مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن بدین کلمه اختصار کردم:
ندانستی که بینی بند بر پای
چو در گوشت نیامد پند مردم
دگر ره چون نداری طاقت نیش
مکن انگشت در سوراخ کژدم
اشتباه سعدی این است که متوجه نیست که خودش هم در قلمرو این حاکمِ کژدم دارد زندگی می کند. اصلاً، این خودِ او بود که انگشتِ این درویش را به درونِ سوراخ کژدم فرو برد. کژدم بودنِ یک آدمِ معمولی خیلی با کژدم بودنِ جناب حاکم فرق دارد. دُمِ حاکم خیلی دراز است و به هر سویی می گردد و تا خیلی جاها حتی گاهی فراتر از مرزهای تعیین شده می رسد. حالا، ما می دانیم که قسمتِ امثال سعدی نیز در حکومتِ چنان کژدمی فقط نوش نبوده است. خودِ مردمِ زمانه اش با رفتارشان بخشهای به هم پیوسته ی دُمِ چنین کژدمی بوده اند که می توانست آنقدر دراز شود که هر کسی هر جا که پا می گذاشت، ناچار بود بپاید تا پا روی دُمِ حاکم نگذارد وگرنه نیش اش نصیب اش می شود.
ادامه دارد