مغالطه ها یا خطاهای منطقی(31)
مغالطه ها یا خطاهای منطقی(31)
31.Oversimplify the issue
موضوعِ مطرح شده را ساده و پاسخ آن را پیش پا افتاده بنمایانید. پرسش هر قدر که سخت باشد، خیلی ها با همان پاسخِ ساده ی دمِ دستی قانع می شوند. مخصوصاً اگر برای خودشان هم سودی داشته باشد. ماجرای تاریخیِ مشهور زیر را به یاد بیاورید:
می گویند:
یک زمانی حاج میرزا آقاسی به حفر قناتی امر داده بود. روزی که به بازدید چاه ها رفت، چاه کَن اظهار داشت که: کندن قنات در اینجا بی حاصل است، چه این زمین آب ندارد. حاجی جواب داد: ابله! اگر آب برای من ندارد، نان که برای تو دارد.
بیدل نام شاعری(یا یغمای جندقی) در این باره گوید:
نگذاشت برای شاهْ حاجی درمی
شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی
نه مزرع دوست را از آن آب نَمی
نه لشکر خصم را از آن توپ غمی
خیلی از طرح های به واقع یا به اصطلاح عمرانی با همین استدلالِ ساده ی «اگر آبی از آن برای ما در نمی آید، نانی از آن برای بعضی ها در می آید» تصویب و اجرا می شود. نامِ با مسمای نان و آب دارش برای کاردرست هایش کارآفرینی است و نامِ درستِ آن گونه ی دیگرش همان سرِ کارگذاری است که خوب هم جواب می دهد. قدیمی ها نیز این را می دانستند و به روی خودشان نمی آوردند. فکر می کنید که چرا می گفتند: «صد نفر آینه به دست، سکینه کچل سرشو می بست»؟ _برای کارآفرینی! غیر از طراحان و مسئولینی که از چنین طرحی به نوایی می رسیدند، برای صد و یک نفرِ دیگر نیز روی همان سرِ کچل شغل ایجاد می شد تا لقمه نانی به کف آرند و البته، به غفلت بخورند. نفرِ صد و یکم خودْ سکینه ای بود که یک نفرِ یک نفر هم نبود.
عطار نیشابوری حکایتی دارد که ثابت می کند برای خیلی ها «اسم اعظم» همان «نان» است:
سائلی پرسید از آن شوریده حال
گفت: اگر نام مهین ذوالجلال
می شناسی بازگو ای مرد نیک
گفت: نان است این بِنتوان گفت لیک
مرد گفتش احمقی و بی قرار
کِی بُوَد نامِ مهین نان، شرم دار
گفت: در قحط نیشابور ای عجب
می گذشتم گرسنه چل روز و شب
نه شنودم هیچ جا بانگ نماز
نه دری بر هیچ مسجد بود باز
پس بدانستم که نان نام مهین است
نقطه ی جمعیت و بنیاد دین است
با این که مثل های زیادی در موردِ جدّی گرفتنِ قضایا وجود دارد، این وهله شما به آنهایی بچسبید که ساده انگاری را تبلیغ می کند. در این دوره و زمانه، گاهی کار از محکم کاری عیب می کند. نگویید که با یک گُل بهار نمی شود. خدا را چه دیدید! شاید کاری کردند که شد. چرا مو را از کاسه ی ماستِ دیگران بیرون می کشید؟ بگذارید همان جا باشد. به قاشقِ هر کس که گرفت، خودش آن را بیرون می کشد. ممکن است مالِ شما اوّلی و آخری اش نباشد. از کاه کوه نسازید. خوب به کاری که می خواهید بکنید و حرفی که می خواهید بزنید فکر کنید. چرا برای گرهی که با دست باز می شود، دندانِ خود را آچار می کنید؟ خیال نکنید که کشتنِ گربه، آن هم دم حجله، به این سادگی هاست. نگویید که تخم مرغ دزد، عاقبت شتر دزد می شود. دله دزدی های آدم های معمولی بعید است به این مقامات و درجات برسد. اگر مَلِک هم از باغ رعیت، سیبی خورد، باز هم به شما چه؟ فکر کرده اید تا او هست اجازه می دهد غلامانِ او درخت ها را برای خودشان از بیخ بکنند. هر چه بِکَنند و بِکُنند، باز هم برای اوست. کلاهِ خودتان را سفت بچسبید! وقتی که شاه می بخشد، فضولی اش به شما که شاغلام هستید نمی آید و نمی رسد. شما هم فرض را بر این بگیر که با این جور کارها کتاب خدا غلط نمی شود.
می گویند:
هرگاه عبداللهِ عمر یکی از بندگان خود را می دید که نکو نماز می گزارد، او را آزاد می کرد. بندگان نیز این خوی او را دریافته بودند و به ریا و خودنمونی به او، خوب نماز می خواندند. گروهی این نکته را به وی تذکر دادند و او گفت: هر کس ما را در راه خدا بفریبد، می پذیریم.
استدلالتان ساده باشد، ولی جوری با رندی نظر بدهید که هر چه که بشود مطابقِ نظرِ شما باشد.
می گویند:
جوحی گفت: من و مادرم هر دو منجّم ماهریم، که در حکم ما خطا واقع نمی شود.
گفتند: این بزرگ دعویی است، از کجا می گویی؟
گفت: از آنجا که چون ابری برآید، من می گویم باران خواهد کرد و مادرم گوید نخواهد کرد. البته یا آن شود که من گویم و یا آن شود که او گوید!
ادامه دارد