تدبیر و سیاستِ سعدی(16)-1

این حکایت خیلی طولانی است و محتوایش نشان می دهد که جناب سعدی هم اهلِ توصیه و پارتی بازی بود. البته این جور فضیلت ها در زمانه ی سعدی دو سر داشته است. سرِ فضلِ آن به توصیه کننده می رسید، ولی فضولیِ آن سرش دیگر با او نبود، وگرنه سرِ خود را بر باد می داد. این ماجرایی که سعدی تعریف می کند، دو نیمه و دو سر دارد. نیمه ی روشنِ آن را در این بخش بخوانید تا بعد برویم سراغِ آن نیمه ی مات و تاریکش:

یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگانی کرده شود، کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.

 

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست

بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست

 

باز از شماتت اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند:

 

مبین آن بی حمیّت را که هرگز

نخواهد دید روی نیکبختی

که آسانی گزیند خویشتن را

زن و فرزند بگذارد به سختی

 

و در علم محاسبت چنان که معلوم است چیزی دانم اگر به جاه شما جهتی معین شود که موجب جمعیت خاطر باشد، بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم. گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد: امید و بیم، یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رأی خردمندان باشد بدان امید متعرض این بیم شدن.

 

کس نیاید به خانه درویش

که خراج زمین و باغ بده

یا به تشویش و غصه راضی باش

یا جگربند پیش زاغ بنه

 

گفت این مناسب حال من نگفتی و جواب سؤال من نیاوردی. نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد؟

 

راستی موجب رضای خداست

کس ندیدم که گم شد از ره راست

 

و حکما گویند: چهار کس از چهار کس به جان برنجند، حرامی از سلطان، و دزد از پاسبان، و فاسق از غماز، و روسپی از محتسب. و آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است.

 

مکن فراخ روی در عمل اگر خواهی

که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک

زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ

 

گفتم حکایت آن روباه مناسب حال توست، که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان و خیزان.

کسی گفتش: چه آفت است که موجب مخافت است؟

 گفتا: شنیده‌ام که شتر را به سخره می‌گیرند.

گفت: ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟

گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شتر است و گرفتار آیم که را غم تخلیص من دارد تا تفتیش حال من کند، و تا تریاق از عراق آورده شود، مارگزیده مرده بود. تو را همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت امّا متعنتان در کمین اند و مدّعیان گوشه نشین. اگر آن چه حسن سیرت توست به خلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی، در آن حالت که را مجال مقالت باشد؟ پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.

 

به دریا در منافع بی شمار است

و گر خواهی سلامت، بر کنار است

 

رفیق این سخن بشنید و به هم بر آمد و روی از حکایت من در هم کشید و سخن‌های رنجش آمیز گفتن گرفت، کاین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت. قول حکما درست آمد که گفته‌اند دوستان به زندان به کار آیند، که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

 

دوست مشمار آن که در نعمت زند

لاف یاری و برادر خواندگی

دوست آن دانم که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

 

دیدم که متغیّر می‌شود و نصیحت به غرض می‌شنود. به نزدیک صاحب دیوان رفتم- به سابقه معرفتی که در میان ما بود- و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی بر این بر آمد، لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن در گذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد. همچنین نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسید و مقرّب حضرت و مشارٌ الیه و معتمدٌ علیه گشت. بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم:

 

ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار

که آب چشمه حیوان درون تاریکی است

 

الا لا یجأرَنَّ اخو البلیّة

فللرّحمنِ الطافٌ خَفیّه

منشین ترش از گردش ایام که صبر

تلخ است ولیکن بر شیرین دارد

 

این حکایتِ طولانی سعدی، که تا اینجا فقط نیمه اش را خوانده ایم، نشان می دهد که «توصیه» و «پارتی بازی»، یعنی دست درازی در موردی به ناحق و خلافِ انصاف، همیشه سرِ درازی داشته است.

برگردانِ سیاسیِ پارتی بازی می شود «حزب بازی». متأسفانه،  رسم است و روال است و، در حقیقت، وبال است که هر کسی بعد از رسیدن به قدرت، از «هم حزبی»هایش در مشاغل کلیدیِ کشور استفاده کند. البته معنیِ غیرِ سیاسیِ «پارتی بازی» می شود «فامیل بازی» یا «قوم و خویش بازی» و «رفیق بازی». چون در کشور ما هنوز چیزی به نام حزب به آن معنای واقعی وجود ندارد و همینی هم که هست هنوز اصلاً از نظر سیاسی جا اُفتاده نیست، هر کسی که به نیمچه قدرتی می رسد، ، حتی با تبلیغاتِ سیاسی و حزبی و انتخاباتی، ناچار می شود که دست و پا و اغلب تمامِ هیکلِ اقوام و آشنایانش را اینجا و آنجا بند کند، حتی وقتی که آنان مخالفانِ سیاسیِ خودش و حزبش باشند. مشخص و مسلم است که قوم و خویش بازی و رفیق بازی هنوز هم در کشورمان حرف اوّل را می زند.

در روزگارِ سعدی، با این که جریانِ امور به گونه ای دیگر می گذشت، ولی از حکایتِ سعدی چنین برمی آید که گاه گاهی می شد کسی رابا توصیه ای بر مسندی مهم نشاند، ولی گویا به آن کسی که «غیرِ خودی» بود، بیش و پیش از هر کس دیگری چپ چپ نگاه می شد و در مظان اتهام بود، آن هم چه اتهامی! خیانت به آنهایی که راستِ راست اند. این فرمایشِ حافظ که گفته است: «تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف» برای ما حالا معنی دیگری دار، زیرا اسباب بزرگی در زمانه ی ما همانی نیست که او در نظر داشت.

نگاهی به زمانه ی سعدی و حافظ بیشتر روشن می کند که ریاست در آن دوران با چه سیاستی قابل دسترسی بود و چه عواملی پایه هایش را متزلزل و رشته ی بقای رئیسِ ناخوانده را نازک و سست می کرد.

مجموعه ی یازده جلدیِ «دو سده سخنوری» برای درکِ «زمینه و زمانه ی سعدی، خواجو و حافظ» تازگی ها منتشر شده است. این مجموعه برای شناخت این سه شاعر و زمانه شان بسیار مفید است. در کتاب تاریخ اجتماعی شیراز در موردِ جا به جایی در میان طبقاتِ اجتماعی نکته ای مطرح شده است که با این حکایتِ سعدی جور درمی آید:

...جابه جایی در میان طبقات اجتماعی در ایران اگر نگوییم ناشدنی، ولی بسیار سخت و دشوار بوده است. در نامه تنسر راهی که برای رفتن به طبقات دیگر ارائه می شود این است: «این ها [افراد طبقات] با یکدیگر خلط نشوند الّا آنکه در جبلت یکی از ما اهلیتی شایع یابند، آن را بر شهنشاه عرض کنند، بعد تجربت موبدان و هرابده و طول مشاهدات، تا اگر مستحق دانند، به غیر طایفه الحاق فرمایند». (ص34)       

 

ادامه دارد