تدبیر و سیاستِ سعدی(13)
تدبیر و سیاستِ سعدی(13)
از این حکایتِ شیخ چنین برمی آید که در میانِ ملوکِ گذشته های دور نیز چیزی شبیه به یارانه و کمک معیشت رواج داشته است؛ هر چند، اثری از چیزی که در سیاست شان به «سهامِ عدالت» بماند دیده نمی شود؛ ملاحظه بفرمایید:
یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همیگفت:
ما را به جهان خوش تر از این یک دم نیست
کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
درویشی به سرما برون خفته بود و گفت:
ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست
ملک را خوش آمد. صرّه ای هزار دینار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درویش!
گفت: دامن از کجا آرم که جامه ندارم.
ملک را بر حال ضعیف او رقّت زیادت شد و خلعتی بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد.
تا اینجای حکایتِ سعدی تنها چیزی که بر بنده مسلم شده است این است که این یک فقره دست و دلبازی شاه، گرچه از سرِ مستی بوده، خالی از راستی نبوده است. خدایش همیشه مست بدارد، اما نه این چنین! چرا؟ شاه که گمان می کرد « کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست» درجا، و در همان حالِ مستی و از همان تک بیتِ درویش شستش خبردار شد که یکی دارد دور و برِ قلابش ساز مخالف می زند. برای این که درویش نتواند با قلابِ ماجرای عیش و مستی اش او را به دنبالِ خودش بکِشد، بهتر دید که هر چه زودتر خودش او را با طعمه ای صید کند و بالا بکشد. طعمه ی او کیسه ای زر و خلعتی شبیه به و همتراز با جامه ی جشن فارغ التحصیلیِ دانشجویانِ دکترا، بلکه باارزش تراز مدرک دکترا بود. شاید این کارِ ملک و ناپرهیزی اش چیزی در ردیف رانت دادنِ زمانه ی ما باشد. امتیازی که در آن زمان به دلیلی و در زمانه ی ما به دلیلی نزدیکِ به آن رایج بوده است. مَلِک از نفرینِ درویشان هراس داشت و مسئولینِ شُل از دهانِ لقِ رانت خوارانِ وِل. گاهی حمایتِ رانت خواران از نظر سیاسی و اقتصادی برای چنین مسئولانی به صرفه تر از توقعاتِ مالی و فرهنگی و دینیِ بدونِ تَهِ مردم است. برخی مسئولین فکر می کنند که با سیاست و ثروتِ سرمایه داران و سرمایه گذاران می شود راهی یارانه ای پیدا کرد تا مردم از انتظاراتشان کوتاه بیایند، در صورتی که مردم همیشه آن راهی را نمی پیمایند که به صرفه ی آن ها باشد. چرا؟ برای این که آنچه را که مَلِک مست به درویش داده است تا سبیلِ او را چرب کند، کفایتِ این که لبِ فقرای پیرامون درویش را تر کند نداده است، چه برسد به این که مستشان کرده باشد. شاید اگر مردم به اندازه ی مَلک و اطرافیان مستِ او مست شوند، یک چشمه رضایتی از خودشان نشان بدهند. سیستمی که باعث می شود اندوخته ی سرمایه دارن روز به روز بیشتر و بیشتر بشود، حتماً می تواند کاری کند که یارانه ی بی سرمایه ها سالی چند لقمه ای اضافه تر شود. البته حکایتِ سعدی جوری پیش می رود که پشیمانیِ شاه را از کرده اش به دنبال دارد:
درویش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد.
قرار بر کف آزادگان نگیرد مال
نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال
شاید آزادگیِ درویش در بذل و بخششِ غنیمتِ به دست آمده اش بین فقرا بوده باشد. بعید است منظور سعدی از این آزادگی همان گشادبازی باشد. دو حکایت از ابراهیم ادهم تقدیم تان می کنم تا دستتان بیاید که در روزگارِ سعدی کاربردی واژه ی «آزاده» در وصفِ درویشان به چه منظوری می توانست باشد:
نقل است که کسی ابراهیم ادهم را هزار دینار آورد که «بگیر». گفت: «من از درویشان هیچ نگیرم.» گفت: «من توانگرم». گفت: «از آنچه داری زیادت بایَدَت؟» گفت: «بلی». گفت: «برگیر که سرِ همه ی درویشان تویی؛ خود این درویشی نیست؟»
پس، از مرامِ ابراهیم ادهم معلوم می شود که درویشی با گدایی خیلی توفیر دارد. ابراهیم ادهم چنان توانگری را که وجودش سرشار از نیاز و لبریز از آز است، درویش و فقیر به معنیِ گدا می گیرد. درویشِ راستین کسی است که فقرش در بی نیازی اش از خلق و سفره و لقمه شان باشد. حکایتِ دیگری از ابراهیم ادهم نقل می کنم که نشان می دهد درویشِ راستین از دیدِ او چگونه باید باشد:
آورده اند که: شقیق بلخی به ابراهیم ادهم رسید. ابراهیم از شقیق سؤال کرد که «یا شقیق! درویشان شهرِ خویش را چون گذاشتی؟» شقیق فرمود که «به نیکوترین حال». ابراهیم فرمود که «آن حال چون است؟» شقیق فرمود «اگر بیابند شکر کنند، و اگر نیابند صبر کنند». ابراهیم فرمود که «سگانِ شهرِ ما همچنین کنند، اگر می یابند می خورند، و اگر نمی یابند صبر می کنند!»
شقیق فرمود که «یا ابراهیم! پس درویشان چون زندگانی کنند؟» فرمود که «اگر نیابند شکر کنند، و اگر بیابند ایثار کنند». شقیق انصاف بداد و فرمود که «درویشان باید که چنین زندگانی کنند».
اما، مَلکِ حکایتِ سعدی پس از این که فهمید آن درویش با دریافتی اش چه کرده است، برداشتی متفاوت تر از ابراهیم ادهم و شقیق بلخی داشت. ملاحظه بفرمایید:
در حالتی که ملک را پروای او نبود، حال بگفتند. به هم بر آمد و روی از او در هم کشید و از اینجا گفتهاند اصحاب فطنت و خبرت که از حِدّت و سَورت پادشاهان بر حذر باید بودن که غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند.
سعدیِ شیرین سخن این همه کلمات و عباراتِ عربی را ردیف کرده است تا بگوید که مَلِک که فکر می کرد آن درویش را از سرِ خود وا کرده، با چغلیِ سخن چینان، مستی کاملاً از سرش پرید و دریافت که درویش باز هم بر در سرای دولت بست نشسته است. جنابِ مَلِک که وجودِ مبارکش وقفِ عام است، چرا باید دربست در خدمتِ این درویش باشد؟ خودش ترسید یا او را ترسانیدند از این که، پس از روی خوشی که به این درویش نشان داده است، باید منتظرِ «ازدحامِ عوام» باشد. وجود و وجودِ مَلِک متعلق باشد به «معظماتِ امور مملکت» نه خُرده کارهایی از این دست! این «معظماتِ امور مملکت» یعنی همان چیزهایی که بهتر است عوام در چند و چونشان فضولی نکنند. چیزهای مهمی که چون گرهی از گرههای درهم پیچیده ی مردم را باز نمی کنند، نخود سیاهی اند که مردم می گردند تا پیدایش کنند و کشکی اند که اطرافیانِ مَلِک برای سرگرمی اش می سابند.
مَلِک به جای این که در حقِ بینوایان کاری را بکند که درویش کرده است، کاری کرد که دستِ درویش از خزانه اش و در پیِ آن از دستگیری فقرا کوتاه بشود. بعید است سعدی در این سروده اش در مورد اسرافِ درویش هم عقیده با ملک و درباریانش باشد:
حرامش بُوَد نعمت پادشاه
که هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نبینی ز پیش
به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
گفت: این گدای شوخ مبذّر را که چندان نعمت به چندین مدّت برانداخت برانید که خزانه بیت المال لقمه مساکین است نه طعمه اخوان الشیاطین.
ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد
زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ
این حرف ها را مَلِک با استناد به آیه ای از قرآن در حقّ درویش دارد بیان می کند که سعدی او را «آزاده» لقب داده است. إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ ۖ وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا [١٧:٢٧]
جنابِ ملک اگر خود از اخوانِ شیاطین نمی بود و بیت المال را منصفانه بین مساکین تقسیم می کرد، دیگر مسکینی در ولایت اش باقی نمی ماند. کاری را که او باید همیشه انجام می داد، درویش در یک نوبت فرصتی که نصیب اش شد، انجام داد. اگر درویش نیز مانندِ او حقّ مردم را به نفعِ خودش بالا کشیده بود تا نایی نداشته باشند که سرمایه داران مفت خور را پایین بکشند، حق داشت این طوری جانماز آب بکشد.
گویا سعدی نیز زیاد از تحلیلِ سیاسیِ ملک خوشنود نشده است که پای وزیرِ ناصحِ به ظاهر سیاست بَلَدی را به این ماجرا باز کرده است:
یکی از وزرای ناصح گفت: ای خداوند، مصلحت آن بینم که چنین کسان را وجه کفاف به تفاریق مجری دارند تا در نفقه اسراف نکنند. امّا آنچه فرمودی از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نیست؛ یکی را به لطف امیدوار گردانیدن و باز به نومیدی خسته کردن.
به روی خود در طماع باز نتوان کرد
چو باز شد به درشتی فراز نتوان کرد
کس نبیند که تشنگان حجاز
به سر آب شور گرد آیند
هر کجا چشمه ای بود شیرین
مردم و مرغ و مور گرد آیند
متأسفانه، باید بگویم که وزیرِ ناصحِ سعدی نیز حرف هایی زده است که حتماً اگر مردمِ آن روزگار، همین مردمِ روزگارِ خودمان بودند که از طریقِ فضای مجازی به ماهیتِ حقیقی اش پی می بردند، به آنها برمی خورد. او بر این باور است که باید به چنین کسانی به طورِ پیوسته به اندازه ی «بخور و نمیر»ی داده شود که نه مزاحمِ درگاهِ ملک شوند و نه پُرخوری کنند. تنظیمِ باز و بسته شدنِ دهانشان به هنگامِ گرسنگی و برای اعتراض باید به دستِ مبارکِ ملک باشد. این حرف های وزیر ناصح حتماً برای جنابِ ملک که می خواهد بی دغدغه به همان عیش و مستی اش مشغول باشد شراب می شود، ولی برای مردمی که وزیر ناصح با لقمه نانی می خواهد سرگرم و تحقیرشان کند، آب نمی شود.
ادامه دارد