تدبیر و سیاستِ سعدی(8)
تدبیر و سیاستِ سعدی(8)
حکایتی مختصر و مفید، اما جنجال برانگیز:
هرمز را گفتند: وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟
گفت: خطایی معلوم نکردم، و لیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند. ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند، پس قول حکما را کار بستم که گفتهاند:
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
وگر با چنو صد بر آیی به جنگ
از آن مار بر پای راعی زند
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
بر آرد به چنگال چشم پلنگ
این حکایتِ کوتاه، جمع و جورش می شود این ضرب المثل:
از آن مترس که های و هو دارد
از آن بترس که سر به تو دارد
یک روزی و روزگاری مانندِ عهدِ ساسانی، بعید نبود که وزیرانِ بی سر وسامانی از ترسِ جان و مال و مقام شان قصدِ جانِ پادشاهِ بی ترمزی همچون هرمز را بکنند و او هم که سپرده بود چند چشمی ها همه را بپایند از ترسِ جانِ خود پیش دستی کند و جان آنان را بگیرد.
اما، حالا دیگر ماجرای جنایات امیران و مکافاتِ وزیران با داستان های حاکمان و خدمتگزارانِ هزار و یکشبِ شهرزاد ظاهراً یک فرق هایی دارد. در زمانه ای که در همه جا، حتی در کشورهایی که به اندازه ی یک آبادیِ ایران در دوران ساسانیان نفس کِش ندارند ولی برای خودشان و برای پاسخگویی به کلِّ جهان کتابِ قانونی دارند پَت و پهن با مجریانِ قانونی باهوش تر و جدّی تر از پَت و مَت، چیزی که همه باید از آن بترسند قانون است. آن ترسِ از خدا یا به اصطلاح آن تقوایی هم که حاکم و خادم از آن دم می زنند، باید خودش را در نظم و قانون مداریِ این مدعیان نشان بدهد. کمتر پیش می آید که واعظی از تقوا و ترس از خدا صحبت کند و حرفی از نظم نزند. معمولاً بالای منبر که می روند، بعد از بسم الله می گویند:
قال علي عليه السلام:... اوصيکم بتقوي الله و نظم امرکم.
شمارا به تقواي الهي و نظم در کارهايتان توصيه مي کنم.
اگر به تقوا بی اشاره ای به نظم صحبت شود، معلوم می شود که یک جای کار عیب می کند. کجای کار؟ آن جایش که به نظم و قانون و مردم مربوط می شود. نظم ثابت می کند که آن آدمِ باتقوا چه قدر از رابطه اش با مردم نزد خدا می ترسد. ترسِ از خدا در هنگامِ عبادت بدونِ نظم هنگامِ خدمت به مردم به چه درد می خورد؟ عابدِ پارسا باید نظم داشته باشد تا نشان بدهد که واقعاً به حسابِ مردم و کتابِ خدا می اندیشد. خیلی ها به جای این که با نظم شان نشان بدهند از خدا می ترسند، بیشتر مردم را از خدا می ترسانند. البته اغلب مردم را با لحنی از خدا می ترسانند که متوجه بشوند که واجب است از آنها بیشتر از خدا بترسند.
در زمانه ی ما، با بساطی که دموکراسی و مردم سالاری پهن کرده است، در قانونی ترین حالتِ ممکن می بینیم که ترسْ هنگامِ ریزش از بالا به پایین شدّت می گیرد. چه طوری؟ بالایی ها که از امنیتِ شغلیِ بهتری برخوردارند ترس شان کمتر است. حتی اگر مجلس یکی از آنان را معزول کند، یکی هست که او را به مقامی همسان یا بهتر از پیش منصوب کند. هر چه سرازیری بیش تر می شود خطر چپ کردن یا سرنگون شدن از ترس بیشتر می شود. مدیرانی را که وزیران سرِ کار آورده اند، از وزیرانشان می ترسند. مدیرانِ پایین تر از مدیرانِ بالا سرشان می ترسند. و آن پایین پایین ها، کارمندانِ زیردست از همه شان می ترسند. البته، حالا دیگر لازم نیست که کسی نگرانِ جانِ خودش باشد. مگر هر کی به هر کی است؟ حالا دیگر دوئل ها جانی نیستند، مالی اند. دیگر کسی نمی گوید: بُکُش! وگرنه می کشندَت! به جایش می گویند: بخور! وگرنه می خورندَش!
همین پندِ قصار را همه گرفته اند، با این تفاوت که نگرانی برای امنیتِ شغلی یا برای رفاهِ دورانِ بی مقامی و بازنشستگی، باز از بالا به پایین خیلی حسابگرانه تر است. حالا دیگر کسبِ مال برابری می کند با همان حفظ جان. جانِ بی مال به چه دردِ مدیرِ بی میز می خورد؟ بدین سبب است که مدیرانی که از آینده شان می ترسند، واجب می بینند که تا از میز جدایشان نکرده اند، فکری به حالِ خودشان و حسابِ بانکیِ خانواده شان بکنند.
این مدیرانی که حالا به جرمِ اختلاس و رشوه گیری و زمین خواری و چندین خواریِ دیگر در دادگاه با لباس و پاجامه ی راه راه از ترسْ پشت شان به مردم است، پیش از این از کسی که نمی ترسیدند همین مردم بود. از بالایی ها می ترسیدند و تلافی اش را سرِ پایینی ها باز می کردند. با گردنِ کج و ترسی تقوانام از بالادستی ها حکم شان را می گرفتند، و خیلی سر به زیر و زیرِ پوستی و با کمری منحنی، نقشی را برای همه بازی می کردند که آیه ی «اطیعوالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» را دیگران از این ها یاد بگیرند. با این سیاست کاری می کردند که بالادستی ها حسابِ مال و جانِ مردم را به ایشان بسپارند و زیردستی ها ازشان حساب ببرند. بعد، این حضرات، با نمایشِ ترسْ از بالایی ها، جیب هایشان را با مالِ پایینی هایِ مارِ سیاه و سپید گزیده پُر می کردند. با آن ترسِ آینده اندیشانه ی موذیانه ی موشیانه شان به این نیندیشیده بودند که مردم هر چه از آینده شان بیشتر بترسند با جهشی باورنکردنی شیر می شوند.
عجیب است که چرا هرمزِ ستمگر، فرزندِ انوشیروان عادل، پندِ حکما را جوری نگرفت که پندِ حکیمانه ی ژاک دریدا نیز در آن باشد تا کاری را نکند که مسخره تر از کارِ گربه ی شجاعی است که به چشمِ پلنگ چنگ می اندازد. اگر پس از این که شعر را از بالا به پایین خواند، یک بار هم، محض رضای اهورامزدایش، از پایین به بالا می خواند متوجه می شد که، پلنگی که از ترس به گربه چنگال درازی می کند، از گربه کم تر است. سعدی با کمی «گربه اندیشی» به جای «پلنگ گرایی»، هرمز، پلنگِ گلستان، را در چنگِ مخالفانش موش می دید و نمی گفت:
گربه شیر است در گرفتن موش
لیک موش است در مصاف پلنگ
ادامه دارد