اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-5
اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-5
گرایشِ سهرابِ جوان به «هنر برای هنر»، که در نامه هایش به دکتر صناعتی که ایشان در کتابِ دوستانی بهتر از آب روان رو و منتشر کرده، در شعرِ «شاسوسا» نیز مشهود است. سهرابِ جوان طوری این شعرش را با تصاویر و حرف های درهم و برهمِ سوررئالیستی پر کرده که معلوم نیست با چه جمع و تفریق و ضرب و تقسیمی به شعارِ «ابدیت در شاخه هاست» رسیده است. شاید بهترین کار این باشد که همین شعارش را نیز بخشی از آن خیال های سوررئالیستی اش به حساب بیاوریم. همان طوری که خودش اعتراف می کند، او کاملاً در هوای خودش است:
پیوند رشته ها با من نیست.
من هوای خودم را می نوشم
و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.
انگشتم خاک ها را زیر و رو می کند
و تصویر ها را بهم می پاشد، می لغزد، خوابش می برد.
تصویری می کشد، تصویری سبز: شاخه ها، برگ ها.
روی باغ های روشن پرواز می کنم.
چشمانم لبریز علف ها می شود
و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد.
می پرم، می پرم.
روی دشتی دور افتاده
آفتاب، بال هایم را می سوزاند، و من در نفرت بیداری به خاک می افتم.
کسی روی خاکستر بال هایم راه می رود.
دستی روی پیشانی ام کشیده شد، من سایه شدم:
«شاسوسا» تو هستی؟
دیر کردی:
از لالایی کودکی، تا خیرگی این آفتاب، انتظار ترا داشتم.
در شب سبز شبکه ها صدایت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها.
و در این عطش تاریکی صدایت می زنم: «شاسوسا»! این دشت آفتابی را شب کن
تا من، راه گمشده را پیدا کنم، و در جاپای خودم خاموش شوم.
«شاسوسا»، وزش سیاه و برهنه!
خاک زندگی ام را فراگیر.
اگر می بینید که حرف های سهراب، حتی خیال هایش، سر و ته ندارد برای این است که خیلی آگاهانه و ماهرانه و تصنعی دارد صحنه هایی سوررئالیستی را یکی پس از دیگری از دلِ یکدیگر درمی آورد. نخست، با انگشت اش خاک را زیر و رو می کند و تصویرها را بهم می پاشد. کدام تصویرها؟ شاید تصویرهایی را که به طور اتفاقی و خیلی سوررئالیستی خود به خود روی خاک نقش بسته است. بعد، از طرزِ بیانش این طور برداشت می شود که انگشت اش به خواب می رود. حالا، چرا انگشت اش و نه خودش؟ برای این که تصویری را که انگشت اش می خواهد بکشد خیلی خیالی است و در حقیقت این ذهنِ به رؤیا فرورفته اش دارد آن را می کشد. از کجا می فهمیم؟ از این جا که با انگشت نمی شود روی خاک نقشی رنگی از شاخه و برگِ سبز کشید. این رنگِ زنده را خیالِ او دارد به این خاکِ مرده می دهد. پس از آفرینشِ باغی و دشتی سبز به پرواز درمی آید. در خیال به آرزویش رسیده است. به جای خاکِ تیره و سیاه، به رنگِ سرنوشتِ خودش و شاسوسا، حالا چشمانش چیزی را جز رنگِ سبز نمی بیند. قلبش با شاخه ها و برگ های سبز درآمیخته و می تپد. خودش هم در خیالش سبز و زنده شده است. اما آفتاب نمی گذارد زیاد در این حال باقی بماند و بال هایش را می سوزاند و او را به خاکستر می نشاند؛ درست مانند ایکاروس، که با بال های ساخته شده از پَر و موم هنگامِ فرار از زندانِ مینوس زیادی به خورشید نزدیک شد و بال هایش آب شد و وا رفت و او را به زمین کوبید. خوشیِ خیالیِ راوی چندان دوامی نکرد. بعد، مثلِ قماربازِ دار و ندار باخته، این طور وانمود می کند که از همان کودکی اش منتظرِ چنین روزی بوده است. چه روزی؟ روزی که وجودش بسوزد و خاکستر شود و همراه با «شاسوسا» به خاک بنشیند. «خیرگیِ آفتابْ» آخرِ اُمید و آخرِ زندگیِ سبزِ خیالی اش است. در این زندگیِ خاکی نسبت به آن زندگیِ خیالی «سایه»ای بیش نیست. اصلْ آن بود. «آفتاب» ضدِّ خیال و برابر با عادت به این زندگی خاکی است. راوی تشنه ی تاریکی است و از شاسوسا می خواهد که این آفتاب را برایش شب کند تا از این عادتِ بیهوده بیرون بیاید. راوی خیلی شاعرانه آرزوی مرگ می کند. شاید تصورش این است که پس از مرگ، برای همیشه، واردِ آن زندگیِ سبزی می شود که با خیال فقط گشت و گذاری موقتی در آن داشت. او در پیِ راهی است که در خیال داشت می پیمود و ناتمام ماند و به قولِ خودش گُم شد. او می خواهد تا پایش به آن راه باز شد، درجا در جاپای خودش خاموش شود تا امکانِ بازگشت به زندگیِ آفتابیِ عادی و پوچ برایش نباشد. آن ابدیتی که در شاخه هاست، همان خیالِ خوشِ بی بازگشت است. راوی دارد با «شاسوسا» با همان لحن و زبانی حرف می زند که یک خداپرستِ نااُمید با خدایش حرف می زند؛ منتها، «شاسوسا» برای این راویِ پوچ گرا چیزی بیش از سرنوشتِ خاکی اش نیست. او، مانندِ اندیشمندی ناتورآلیست، اعتراف می کند که تسلیمِ سرنوشتِ خاکی اش است. ناچار است به این زندگی و مرگ تن بدهد. «شاسوسا» تَهِ سرنوشتی است که برای راوی نیز قلم زده شده است. تاریکی و سیاهی و برهنگی سهمِ هر دو است. اما برهنه از چه چیز؟ احتمالاً از زندگی. «شاسوسا» که به ظاهر نقشی عزرائیل مانند را باید برای او بازی کند، چیزی جز خودِ خاک نیست. سفرِ راوی در این زندگی بیهوده از خاک به خاک بوده است، مثلِ خودِ شاسوسا؛ به همین دلیل است که می گوید:
«شاسوسا»، وزش سیاه و برهنه!
خاک زندگی ام را فراگیر.
ادامه دارد