یک شعر و یک نکته(62)

 

در بخشِ پیشین- «یک شعر و یک نکته(60)»- در موردِ شعرِ تامس هاردی عرض کردم که راوی پس از کشتنِ انسانی که دیگران او را دشمن اش معرفی کرده بودند، به این می اندیشد که بعید نیست که آن بیچاره ی کوچک نیز همچون خودش از سرِ نداری واردِ نبردِ فرمانروایانِ بزرگ شده باشد. آن دو می توانستند در جایی غیر از آن میدانِ جنگ، مثلاً در کافه ای، دوستِ هم باشند و به یکدیگر محبّت کنند. تامس هاردی برای راوی هیچ «خود»ی باقی نمی گذارد، زیرا می داند که خودخواهی به اختلاف و دشمنی و جنگ دامن می زند. او روی وجهِ مشترک انسان ها، دردها و درمان های مشترک شان، و نیازشان به همنوع تأکید می کند.

سایه غزلِ جالبی دارد که در زندان و خطاب به یکی از زندان بان هایش سروده است. شاید به ظاهر نتیجه اش شبیهِ شعرِ «مردی را که او کُشت»ِ تامس هاردی باشد، ولی با اندکی ریزبینی و پرهیز از سوگیری، درمی یابیم که نه مایه و نه درونمایه اش با آن جور درنمی آید. سایه در مورد این غزلش گفته است:

به اون(زندان بان) گفتم تو هم مثلِ ما اینجا زندانی هستی دیگه؛ می آی اینجا و باید بمونی منتها بعضی شبها می ری خونه ات. حالا فعلاً خونهٔ ما همین جاست. بعد این شعرو ساختم:

 

گشادِ کارِ آن دلبند اگر با جانِ من بودی

همانا دادنِ جان کار بس آسانِ من بودی

جدایی کارِ دشمن بود ورنه ای برادرجان

من از جان یاورَت بودم تو پشتیبانِ من بودی

وفا تا پای جان، این است پیمانی که ما بستیم

در آن عهدِ وفاداری تو هم پیمانِ من بودی

چو فرزندت مرا خواند شهیدِ راه آزادی

چه خواهی گفتنش فردا؟ که زندان بانِ من بود؟

تو زندان بانِ من بودی و من زندانی ات، اما

اگر نیکو بیندیشی تو هم زندانِ من بودی

عجب کز چانهٔ گرمت سخن ناپخته می آید

نبودی خام اگر با آتشِ سوزانِ من بودی

در این زندان من از خونِ دلِ خود آب می خوردم

تو همچون سایه بر این خوانِ غم مهمانِ من بودی

 

می بینید که هوشنگِ ابتهاج هم مانند تامس هاردی این دو به ظاهر دشمنِ را سرانجام بر سرِ یک سفره نشانده است؛ منتها، خواسته یا ناخواسته، شاید بعضی جاها خواسته و بعضی جاها ناخواسته، زندانیِ شعرِ ابتهاج با توجه به وضعیت اش خودش را حق به جانب می بیند. در همین مصرعِ  پایانی، اگر بگوییم که زندانی آن زندان بان را بر سرِ این خوان، سایه ی خودش فرض کرده تا به شباهتِ بینِ خودشان اشاره کند و به این زبان او را همچون سایه اش دنباله رو خود بداند، حرفی زده است که در آن همچنان «خود»ی وجود دارد که باز اختلاف برانگیز است. اما اگر او را سایه ای می داند که مانندِ خودش «سایه» است و اصل نیست، و اصلْ آنان و آن چیزهایی اند که این دو را رو به روی هم قرار داده اند، می شود گفت حرفی زده است که یک چیزی اش شبیهِ حرفِ تامس هاردی است. اما حرف های دیگرِ «سایه» تا اندازه ای به سمتِ آن برداشتِ نخست و آن «خود»ی که او دست بردارش نیست گرایش دارد.

در بیتِ نخست معلوم نیست که «آن دلبند» کدام دلبند است.

 گشادِ کارِ آن دلبند اگر با جانِ من بودی

همانا دادنِ جان کار بس آسانِ من بودی

 

اگر منظور «آن زندان بان» است که این زندانی حاضر است حتی برای گشادِ کارِ او نیز از جان نیز بگذرد، می شود گفت که بیتی است که دقیقاً به دردِ همین شعر و موضوع و مضمونش می خورد. اما اگر پای دلبندِ دیگری در میان است، مثلاً «آزادی» با آن تعریفی که خودِ زندانی برایش دارد، ناچار می شویم سر و تهِ شعر را با درونمایه ی دیگری به هم بیاوریم.

در بیتِ دوم نیز معلوم نیست که «دشمن» به چه کسی یا چیزی برمی گردد:

جدایی کارِ دشمن بود ورنه ای برادرجان

من از جان یاورَت بودم تو پشتیبانِ من بودی

 

آیا این دشمنْ دشمنِ مشترکِ هر دو است؟ با نگاهی به مسائلِ سیاسیِ آن روزها و اندیشه و جبهه گیریِ حزب توده که در این شعر زندانی اش در زندانِ جمهوریِ اسلامی است، تقریباً می شود حدس زد که این دشمن، که مشهور بوده که «دشمنِ نوعِ بشر است»، باید آمریکای امپریالیستِ سرمایه دار باشد. اگر آن بخشی از این دشمن را که «هیچ غلطی نمی تواند بکند» ندید بگیریم و آن جنبه ای از آن را، یعنی سرمایه داری را، که واقعاً در ایجادِ مشکلاتِ اقتصادی و فرهنگی دارد غلط هایی می کند برجسته تر کنیم، به همان مشکلِ ساده ای که تامس هاردی با عنوانِ فقر و بیکاری به آن اشاره کرده بود می رسیم. اما حرفِ «سایه» آن گویایی را ندارد.

در بیت سوم، به نظر نمی رسد که منظور از «ما» جمعِ «منِ زندانی» و «توی زندان بان» باشد. باز، با خروج از شعر و ورود به پیمانِ حزبیِ زندانی و یارانش بهتر می شود این «ما» را توجیه کرد:        

وفا تا پای جان، این است پیمانی که ما بستیم

در آن عهدِ وفاداری تو هم پیمانِ من بودی

 

هم پیمانیِ زندان بان با زندانی در خودِ شعر معنی دار و موجه نیست؛ در عوض، با تفسیرِ مرامنامه ی حزب و قراردادنِ زندان بان در طبقه و «توده»ای از مردم که حزب حامی اش است و آماده است برای رفاه و راحتی اش از جانِ اعضای خود نیز مایه بگذارد معنی دار و موجه می شود.

در بیتِ چهارم آن «خود»ی که اختلاف برانگیز است خودی نشان می دهد! دیگر حرف از دشمنِ مشترک در میان نیست. خودِ زندان بان دشمن شده است. زندانی برای خودش دوستِ دیگری پیدا کرده است: فرزندِ زندان بان، نسلِ بعدیِ همین توده ی مردم. «آزادی» عاملِ اصلیِ دوستی شان است:

چو فرزندت مرا خوانَد شهیدِ راه آزادی

چه خواهی گفتنش فردا؟ که زندان بانِ من بود؟

زندانی با توجه به وضعیتی که دارد از مرام و آرمانِ خود که «آزادی» است حرف می زند و مخاطب را ناچار می کند که زندان بان را با توجه به شغلی که دارد «ضدّ آزادی» بداند. معلوم نیست زندان بان چه آیین و مرامی دارد.  این طور که زندانی معرفی اش کرده است گویا خودِ زندانی هم نمی داند چه مرامی دارد:

تو زندان بانِ من بودی و من زندانی ات، اما

اگر نیکو بیندیشی تو هم زندانِ من بودی

 

در شعرِ تامس هاردی، راوی خیلی منصفانه در موردِ کسی که به اسمِ دشمن رو به رویش عَلَم کرده اند نظر می دهد. خودش و او را از نظر فکری و مادی برابر می کند تا بتوانند با هم برادر شوند. برخلافِ تامس هاردی، «سایه» فقط یکی از این دو نفر را آلتِ دستِ دیگران كیا آن دشمن می داند. کدام؟ همانی که ناپخته است:

عجب کز چانهٔ گرمت سخن ناپخته می آید

نبودی خام اگر با آتشِ سوزانِ من بودی

عجیب است که در این شعر هیچ حرفی از زبانِ زندان بان نقل نشده است، ولی زندانی او را با کنایه پُرحرف نامیده است! هنرِ شاعریِ «سایه» در کاربردِ «گرم» و «ناپخته» در متناقض نمایی درخشان، نه تنها نقصی برای شعرش شده است، بلکه باعث شده است که زندانیْ پُرگو و فهمیده و زندان بانْ مَگو و نفهم به نظر برسند. زندانی با این طرز و لحنِ حرف زدن نمی تواند زندان بان را «برادرجان» کند. «سایه» نیز نمی تواند، با این تقابلِ نابرابر بینِ زندانی و زندان بان، آن شاعرِ بی طرفی باشد که می خواهد دو مخالف را، با هر اختلافی که در بینش شان است، در یک کلاس بنشاند. درست است که در واقعیت معمولاً زندان بان ها  برخلافِ زندانی ها که روشن و خاص اند، افرادی ناروشن و معمولی اند که از بیکاری و بدِ حادثه این شغل را پذیرفته اند، ولی در شعری که می خواهد نشان بدهد که زندانی ها و زندان بان ها انسان هایی اند که نیازِ مشترک شان مهم تر از عقده ها و عقیده های شخصی شان است، یکی را پخته و دیگری را خام معرفی کردن، فقط جای زندانی و زندان بان را عوض می کند. «پخته» ممکن است، اگر آزاد باشد، به این نتیجه برسد که برای خلاصی از شرِّ خام و سخن های ناپخته اش ناچار است او را تبعید کند یا به زندان بیندازد. به دلیل وجودِ تَوَهُمِ جا به جایی های این چنینی بین زندانی و زندان بان، زندان ها هنوز وجود دارند. هر کدام دیگری را با این ترس و ادعا به زندان می اندازد که، اگر او آزاد باشد کاری می کند که من آزاد نباشم و مرا بالاخره به زندان می اندازد. گویا این از آن مواردی است که چندان شوخی بردار نیست و چنین اختلافی به این سادگی ها به صلح نمی کشد.

اتفاقاً، در بیتِ پایانیِ زندانی حرفی است که اگر نه سطحی، بلکه وارونه و دیگرگونه، معنی اش کنیم باز کاسه و کوزه ی این مهمانی به هم می ریزد:  

در این زندان من از خونِ دلِ خود آب می خوردم

تو همچون سایه بر این خوانِ غم مهمانِ من بودی

آیا زندان بان  مهمان شده است که بر این خوان از خونِ دلِ زندانی بخورد. یا از خونِ دلِ خودش؟ یا هر دو با هم از خونِ دلِ توده؟ با این موردِ آخری است که می شود گفت هر کدام به این نتیجه می رسد که انگار سایه ی آن دیگری است. هر جا که او برود، این نیز می رود. هر کاری که او بکند این نیز می کند. مشکلی که بعد از اتحادِ این دو پیش می آید این است که آن کسی که آن راه را نرود و آن کار را نکند، سرانجام زندانیِ این دو برادرجان می شود.

شعرِ «سایه» ثابت می کند که اگر هدف «آزادی» باشد نه «شکم سیری»، نمی شود با نتیجه گیریِ تامس هاردی-مانند به صلح رسید. فقط تصورش را بکنید که فرزندِ زندان بان که زندانی را شهید آزادی می خواند، بخواهد حقِّ او و آزادی را از پدرش بگیرد! کارشان به کجا خواهد کشید؟ یا پدر همچنان برسر قدرت خواهد بود و فرزند را زندانی خواهد کرد، یا فرزند در کمالِ قدرت چاره ای جز بستنِ دست و پای پدر نخواهد داشت.

لطفاً با خوانشِ دقیق و بدونِ تعصب نسبت به «سایه»ای که در شرایطِ سختِ زندان این غزل را سروده است داوری کنید. سختی های زندان باعث شده است که احساس به مسیری و اندیشه به مسیری دیگر برود.