اندیشه های سهراب سپهریِ جوان در چهار کتابِ اوّل(41) آوار آفتاب: شاسوسا-4

 

در ابتدای این بخش می خواهم کارِ عجیبی روی این شعر انجام بدهم که حتی بدونِ شرح نیز به شما می گوید چرا:

 

برگِ اقاقیا

 

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.

 

اوج خودم را گم کرده ام.

می ترسم، از لحظه بعد، و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد.

برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا!

بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می کند.

 

«من» دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد.

در سایه ــ آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد.

خورشید، در پنجره می سوزد.

پنجره لبریز برگ ها شد.

با برگی لغزیدم.

پیوند رشته ها با من نیست.

«من» دیرین، تنها، در این دشت ها پرسه زد.

هنگامی که مُرد

رویای شبکه ها، و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود.

 

روی غمی راه افتاده ام.

به شبی نزدیکم، سیاهی من پیداست:

در شب «آن روزها» فانوس گرفته ام.

درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده .

برگ هایش خوابیده اند، شبیه لالایی شده اند.

مادرم را می شنوم.

خورشید، با پنجره آمیخته.

زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.

گهواره ای نوسان می کند.

گل های اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد: ابدیت در شاخه هاست.

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.

برگ ها روی احساسم می لغزند.

 

بیایید فرض کنیم که مجموعه ی این خطوطِ بیرون کشیده از «شاسوسا» برای خودش شعرِ مستقلی است با عنوانی کم و بیش شبیهِ آنچه که من برایش برگزیده ام! به نظرِ شما نمی شود این شعری را که شاسوسای بزرگ از آن فارغ شده، همین جوری تحلیل کرد؟ آیا معنیِ شعرِ «شاسوسا» را برنگردانده است؟ از آن «پوچی» و «بیهودگی» که تمامِ هستی را پر کرده بود به سمتِ ابدیتی که در یک برگِ اقاقیا و در لالاییِ مادر وجود دارد؟ این طوری به شعرِ شاعران رومانتیک نزدیک تر نشده است؟

شاید خیلی ها این حرفِ من را نپذیرند، ولی من هم حس می کنم و هم فکر می کنم که سهرابِ جوان نتوانسته است در «شاسوسا»، گذر از آن پوچی به این ابدیتِ معنی دار را خوب و منطقی از آب دربیاورد.      

سهرابِ جوان، نشسته در کنارِ «شاسوسا»، چیزی را می بیند و یاد می گیرد که سیذارتا، شاهزاده ی جوان، در برخورد با نخستین انسانِ پیری که دیده بود، یاد گرفت. سیذارتا زندگیِ راحتی داشت و چنان سرگرمِ خوشی هایش بود که خبر نداشت در دنیا چه می گذرد و عاقبت چه بر سرِ انسان خواهد آمد. وقتی که برای اوّلین بار پیرمردی را دید با چین و چروک های زیاد در چهره اش، و از دیگران شنید که این سرنوشتی است که در انتظارِ همه است، خیلی یکّه خورد. تازه فهمیده بود که همیشه زیبا و جوان نمی ماند. برخوردِ آموزنده ی بعدی اش با شخصِ بیماری بود که از درد می نالید. بودایِ جوان فهمید که اگر خوب دقت کند و نگاهش را عوض کند، می بیند که زندگی چیزی جز درد نیست. بعد، وقتی به جایی رسید که عده ای داشتند جسمِ بی جانِ انسانی را حمل می کردند تا روی هیزم ها بگذارند و بسوزانند، دریافت که زندگی با چنان دردی و چنین پایانی چقدر بیهوده است. از آن روز تصمیم گرفت راهی برای غلبه بر درد و هدفی برای غلبه بر پوچیِ زندگی پیدا کند.

فرقِ سهرابِ جوان و سیذارتای جوان در این است که بودایِ شاسوسای ما بیشترِ فکر و ذکرش را روی پوچیِ زندگی متمرکز کرده است. تنها حرفی که با کمی اُمید، آن هم بدون مقدمه چینیِ منطقی و خیلی تصنعی، از دهان او خارج می شود این است:

ابدیت در شاخه هاست.

این حرف هم آن قدر مبهم است که نمی تواند آن چهره ی سیاهی را که از خودش و زندگی نشان داده است سفید کند:

آن طرف، سیاهی من پیداست:

روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام، شبیه غمی.

و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام.

 

برای کسی که تصویر یا خودِ «شاسوسا» را دیده است، منظور از «بامِ گنبدی»، در نگاه نخست و با خوانشی سطحی، بام همین بنای خشتی است، ولی بعید نیست که کسی که چنین دیداری نداشته است دیدِ دیگری نسبت به تصویری که در این چند خط می بیند داشته باشد. با توجه به این که صحبت از «مشتی خاک» است و اشارات راوی نیز به کلِّ زندگی و هستی برمی گردد، این گنبد را نمادی از این کره ی خاکی دیدن معنی دارتر به نظر می رسد. راوی ایستادنِ بر روی بام را بیشتر به معنی زندگی بر روی این گنبدِ کاهگلی، کره ی زمین، در نظر گرفته است. معمولاً، کسی نمی رود روی بامِ گنبدیِ بناهایی مانندِ شاسوسا بایستد. معنیِ واژه ی «کاهگلی» را نیز می شود ورای کاربردِ عادی اش جست و جو کرد. نه «کاه» ارزشی دارد و نه «گِل». خاصیّتِ کاه در این است که به خاک و گِل قوام و استحکام بدهد و نگذارد زود فروبریزد، کاری که با برداشتِ راوی سودی ندارد. این حیاتی که ریشه اش در گِل و از گیاه است، سرانجام از هم می پاشد. با چنین دیدی نسبت به «کاه»، که وجودش نمایشِ کاهش حیاتِ گیاهی است، می شود حدس زد که منظورِ راوی از گفتنِ «ابدیت در شاخه هاست.» چیزی غیر از ظاهرِ جمله اش است، ولی چه منظوری و چه ابدیتی؟ معلوم نیست.

ایرادی ندارد اگر دنبالِ این باشیم که بفهمیم درخت اقاقیا نمادِ چیست و برگِ آن چه خاصیّتی دارد، ولی برای سهرابِ جوان، با همه ی تلاشی که می کند تا از آن چیزِ اُمیدوارکننده ای برای خودش و معنا و هدفِ زندگی دربیاورد، این درخت همان نقشِ ساده ای را بازی می کند که درختِ انجیر برای بودای جوان ایفا می کرد. این سیذارتا بود که با مراقبه اش در زیرِ آن درخت به آن معنی داد. در اینجا هم، این سهرابِ جوان است که دارد به درختِ اقاقیا معنی و نقشی را که خودش می خواهد القا می کند. مهم ترین کاری که این درخت برایش کرده این است که فرصتِ اندیشیدن را برایش فراهم کرده است.

راوی خیلی زود از بامِ گنبدی پایین می آید و روی پلّه ها می نشیند؛ باز هم تنها و با وجودی که همه اش از غم است.     

   

روی این پله ها غمی، تنها، نشست.

در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود.

«من» دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد.

در سایه ــ آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد.

 

ترس از این خورشیدگرفتگی که عاملِ آن نَه ماه، بلکه درختِ اقاقیای جلوِ پنجره است، همان قدر برای راوی شیرین بوده که زنجیر طلایی بازی ها و سرگرمی های کودکی بوده است. بنابراین، بیهودگی اش نیز باید به همان اندازه باشد. این را، با این که اعتراف می کند که در نهادش همیشه  منتظرِ چنین حسّ و سرنوشتی بوده، گذشتِ زمان به او یاد داده است. شیرینی اش در همین بیهودگی اش است که حالا می فهمد؛ مثلِ کسی که بعد از شیطنتی، ترسان و لرزان، از خطری می گریزد و نجات پیدا می کند و بعد می گوید: چه قدر مزه داد! در واقع، چون حالا خطر از بیخِ گوشش رد شده است، چنین حرفی را می زند. شیرینی و ترس را با هم نمی شود تجربه کرد. شاید فقط اُمید به بیهودگیِ ترس می توانست آن را در آن لحظه برایش شیرین کند.

 

خورشید، در پنجره می سوزد.

 

خورشید همیشه در حالِ سوختن است، ولی سوختنی که چشم راوی را حالا گرفته است چیزی است معادلِ مرگ. منظورش از «بخارِ غروب» نیز، پیش از این، چیزی شبیه همین بود. پس، غروب شده و خورشید رفته و انگار مرده است. به جای خورشیدی که از پشت درختِ اقاقیا خودی نشان می داد، فقط می شود برگ های درختِ اقاقیا را از پنجره دید:

 

پنجره لبریز برگ ها شد.

 

این برگ ها حواسِ او را طوری پرت می کند انگار او را به خوابی فرومی برد که بیدارکننده است. از این دنیا او را برای لحظاتی جدا می کند:

با برگی لغزیدم.

پیوند رشته ها با من نیست.

با خیالاتی که به سرش زده پیوند رشته ها از دستش دررفته است. معلوم نیست چه خیالاتی! بعدها، وقتی سهراب در حجم سبز در «سوره ی تماشا» می گوید:

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم، گفتم:

چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟

 

واقعاً می داند با آن برگی که چیده چه باید بگوید و مخاطبانش را با چه اندیشه ای آشنا کند. توجه به مخاطب و ارتباطِ با او گام مهمی برای ورود به جمع و پذیرشِ ارزش هاست. حتی وقتی که سهراب در «صدای پای آب» می گوید: ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیرِ درخت، نه تنها خودش که آن درخت نیز حرفِ مشخصی برای گفتن دارد. درخت های دیگرِ سهرابِ بالغ نیز خوب حرف می زنند و اندیشه ای را معرفی می کنند: آن نارونِ نایابی که حوری پای آن دارد فقه می خواند، آن صنوبرهایی که با هم دشمن نیستند، آن بیدی که سایه اش را به زمین نمی فروشد، و... اما، از این اقاقیای سهراب جوان حرف و اندیشه ای گویا بیرون نمی آید. شاید دلیلِ اصلی اش را از این حرفی که می خواهد بزند بشود فهمید:  

 

من هوای خودم را می نوشم

و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.

مشکلِ سهرابِ جوان همین تنهاییِ افراطی اش است. در این نوع از تنهایی، هیچ رابطه ی معناداری با هیچ کسی وجود ندارد تا ارزشی بیافریند که ارزشِ گفتن را داشته باشد. سهراب با نگاهی که به درختِ بید و نارون و صنوبر در آن اشعار دیگرش داشت تلاش می کرد رابطه ی معقول و معنی داری را که باید انسان با طبیعت و با محیط و با انسان های دیگر داشته باشد نشان بدهد. آن حرف هایی که با درکِ چنین پیوندهایی با انسان و طبیعت و محیط زده است نتیجه ی بیداری و بودا شدنش است. در حالی که حرف هایی که حالا در «شاسوسا» دارد می زند، همه انگار تجربه های کابوس گونه ی پیش از بیداری اش است. به همین دلیل است که وقتی در پایانِ این شعر به این نتیجه می رسد که «گل های اقاقیا در لالایی مادرم می شکفد: ابدیت در شاخه هاست.» حرفی نمی زند که با آن استدلال هایی که در موردِ پوچی و بیهودگیِ این یک مشت خاک داشته است به درد زندگی بخورد.

 من هوای خودم را می نوشم

و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.

 انگشتم خاک ها را زیر و رو می کند

و تصویر ها را بهم می پاشد، می لغزد، خوابش می برد.

 

این «هوای خودش» در واقع همان «خیالِ خودش» است. حتی انگشتِ او، نه تنها شریکِ خواب اوست، بلکه در ترسیمِ تصویرهای رؤیای او سهیم است. همین تصاویری را که می کشد، انگار به خواب رفته و دیده و کشیده است:

 

تصویری می کشد، تصویری سبز: شاخه ها، برگ ها.

روی باغ های روشن پرواز می کنم.

چشمانم لبریز علف ها می شود

و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد.

سیذارتای جوان پیش از این که برای نخستین بار پیری و بیماری و مرگِ انسان را ببیند، زندگیِ راحت و بی دغدغه ای را در جایی سبز و خرم تجربه کرده بود. وقتی فهمید که این خوشی ها و راحتی ها ماندگار نیست و نباید به آن ها دل خوش کند، تصمیم گرفت، با مراقبه، آرامش و آسودگی را به ذهنِ خودش بدهد تا به  خوشیِ راستین برسد. سهرابِ جوان بدونِ این که واقعاً همان حس ها را تجربه کرده و خودش به نتیجه ای مشابه رسیده باشد، فقط دارد آنچه را که در موردِ تجربه ی امثالِ سیذارتا شنیده و خوانده است برای خودش فرمول بندی می کند. ناهمخوانیِ او با فرمول های دیگران، رومانتیکی یا بودایی، نشان می دهد که او بیشتر تحت تأثیر جنبه های ظاهریِ تجربه های آنان بوده است. این طور که از تهِ خیالش پیداست، به جای این که این خیال که نوعی مراقبه است به او چیزی بهتر از زندگیِ خاکی بدهد، ناقص می ماند و او را به خاکستر می نشاند:

 

می پرم، می پرم.

روی دشتی دور افتاده

آفتاب، بال هایم را می سوزاند، و من در نفرت بیداری به خاک می افتم.

کسی روی خاکستر بال هایم راه می رود.

 

ادامه دارد