یک شعر و یک نکته(60)
یک شعر و یک نکته(60)
حکایتِ «گریختنِ عیسی علیه السّلام فراز کوه از احمقان» در دفتر سوم از مثنوی معنوی است.
نکته ی مربوط به این شعر را می خواهم پیش از خودِ شعر بیاورم چون اصل مطلب از عنوانش معلوم است. خودِ مولانا به درستی این روایت کاری ندارد، زیرا بر این باور است که عیسی(ع) برای به در بردنِ جانِ خود از احمق ها گریزان نبود، او که به اذنِ خدا کر و کور را شفا می داد و مرده را زنده می کرد، حتمِ به یقین می توانست خود را از شرِّ آنان ایمن بدارد، لیک برای آموزشِ مریدانش این کار را انجام داده است. باید گفت که مولانایِ ملامتی در این حکایت مراعات ادب را در ملامتِ احمق ها رعایت کرده است. او در غزلی که در ذمِ کسی سروده که از حسد نمی تواند هیچ عیسی صفتی را ببیند از کوره دررفته و جز ناسزا چیزی را لایق چنین احمقی نمی بیند که در اوجِ حماقت، یعنی حسادت، بی خیال نشسته است. بنده تنها مقطعِ آن غزل را که شئونات را رعایت کرده نقل می کنم، بقیه اش با خودتان:
خامش کنم تا حق کند او را سیه روی ابد
من دست در ساقی زنم چون مستم از تجمیش او
خیلی بد است که حماقت عادت و سپس فرهنگِ مردمی شود که به آن با عناوینِ دهن پرکنِ دیگری افتخار می کنند- عناوینی مانندِ غیرتِ قومی و تعصبِ دینی و بسیاری دیگر. مولانا که می گوید:
اندک اندک آب را دزدد هوا
دین چنین دزدد هم احمق از شما
یقین دارد که آن احمق هایی که عیسی(ع) را دنبال می کردند و او از آنان گریزان بود، از او چیزی جز دین نمی خواستند، ولی آن رسولِ خدا می دانست که نباید دین را به دست آنان بسپارد که آن را جوری از او و پیروانِ راستین اش می دزدند که دیگر نمی شود از آنان پس گرفت.
با این که مولانا چند قرن پیش، صمیمی و دلسوزانه و برادرانه به ما، که به اصطلاح به کیشِ او هستیم، گفت:
ای برادر تو همان اندیشه ای
ما بقی تو استخوان و ریشه ای
ما هنوز درگیر لایه گذاری های چند طبقه چند طبقه روی استخوان هایمان هستیم و بیشترِ همّ و غمِ مان گوشت مان است. آن ساده لوح هایی که زمانی فکر می کردند با گذاشتن یک تکه نانی که حاویِ ملکولی از ترکیبِ نان و شرابِ شامِ آخر مسیح(ع) است، حتماً چیزی از خصالِ او نصیب شان می شود، حالا سرِ عقل آمده اند و دریافته اند که با اندیشه بهتر می شود به آرامشی که او در پی اش بود رسید تا با تَوَهُم. تحقیقات، مقالات و کتاب هایشان را ملاحظه بفرمایید! بیشترشان در موردِ روش های اندیشیدنِ درست و پرهیز از اشتباه است. پرفروش ترین کتاب هایشان در همین زمینه هاست. البته، ما هم کتاب هایی با موضوعات و مطالبِ مشابه داریم، ولی از کم فروش ترین کتاب هایمان است. حتی کتابی مثلِ مغالطات، تألیفِ علی اصغر خندان، که جایزه ی کتاب برگزیده سالِ دانشجویی 1380 را برده و بارها تجدید چاپ شده است، هنوز نسبت به جمعیتِ باسواد و دارای مدارکِ عالیِ کشورمان کم استقبال است. اهمیّتِ این گونه کتاب ها در این است که به جای این که به خواننده لقمه های آماده ی اندیشه های دیگران را تحویل بدهند، به آنان خودِ اندیشیدن را با ترفندهای گریز از خطا و مغلطه می آموزند. ما متأسفانه در نظامِ آموزشی مان نیز از دانش آموزان و دانشجویان می خواهیم بیشتر مقلدِ اندیشه های دیگران باشند تا مولدِ اندیشه های خودشان. با این که ادعا می کنیم که تقلید فقط در فروعِ دین جایز است، عرصه را چنان بر بیان آزادِ پرسش های فلسفی و علمی و عقیدتی شان تنگ می کنیم که ناچار می شوند از ترس یا بر حسبِ عادت، در بیانِ شخصی ترین افکارشان نیز نقشِ مقلدی را بازی کنند که آن حرفی را تکرار می کند که با زور و سیاست به کرسی نشانده شده است. کتاب هایی که به مردم، به جای القای اندیشه ی غالب، اندیشیدن را یاد می دهند، کاری می کنند که آنان تعارفِ با خود و دیگران را کنار بگذارند. کتابِ هنرِ شفاف اندیشیدن از رُلف دوبِلی The Art of Clear Thinking نود و نه مورد از مواردی را که هر کسی باید برای فکر درست و انتخابِ درست در نظر داشته باشد به صورتِ ساده و کوتاه بررسی کرده است. موارد خیلی بیش تر از این هاست. خواننده خودش حدیث مفصل را از این مجمل خواهد خواند. کتابِ خوب دیگری که تازه منتشر شده است، کتابِ فکر کردنِ بی درنگ و بادرنگ نوشته ی دانیل کاهنمن است که در سال 2002 برنده ی جایزه ی نوبل اقتصاد شده است. موضوعِ اصلیِ کتاب در واقع همان مقدمات و تحقیقاتی است که سرانجام این جایزه ی ارزشمندِ علمی را نصیبِ او کرد. نامِ کتاب هم نشان می دهد که مردم یا بادرنگ می اندیشند یا بی درنگ. تحقیقاتِ کاهنمن و همکارانش ثابت کرده است کسانی که تنبل ترند و نمی خواهند به ذهن شان زحمتِ زیادی بدهند اغلب مرتکب «فکرکردن بی درنگ» می شوند. ممکن است گاهی به دلیل عادت یا با آگاهی و دانشِ حرفه ای و تخصصی روی موردِ درست انگشت بگذارند، ولی در اکثرِ موارد اکثرِ مردم با فکر کردنِ بی درنگ پاسخی را انتخاب می کنند که ظاهراً درست است، ولی اندیشه ی با درنگ ثابت می کند که نادرست است.
این مقدمه را عرض کردم تا بگویم که حماقت اغلب نتیجه ی ارزیابیِ شتابزده است. تا وقتی که کارِ نظام آموزشیِ ما در مدارس و دانشگاه ها مقلدپروری و دون کیشوت پروری باشد نمی توانیم اشتباهات را از خودمان دور کنیم، زیرا اشتباهات مان نتیجه ی روشِ اندیشیدن مان است. اندیشه ی نادرست و توهمْ ناشی از بی سوادی یا تحصیلاتِ کم و مطالعه ی اندک نیست. دون کیشوت همه ی زندگی اش را فروخته و کتاب خریده بود! فکرکردنِ بی درنگ با عقلی ناقص و نگاهی سرسری به انتخاب و تصمیمی ناشیانه و عجولانه می انجامد. تا این طور می اندیشیم و دچارِ توهمِ درست اندیشی هستیم، هر آنی ممکن است مرتکب اشتباهی بشویم که برایمان تازگی داشته باشد. همین که فکر می کنیم که این اشتباهِ دیگری است و دیگر تکرار نخواهد شد، از حماقت مان است. ما اغلب به جای این که یاد بگیریم چه طور از اشتباه کردن فرار کنیم، از پذیرشِ اشتباهات مان و پذیرشِ ریشه ی آنها فرار می کنیم. خیلی از آن بلاهایی را که فکر می کنیم آسمانی اند، مانندِ سیل و زمین لرزه، سرِ اصلی و خسارت بارشان به برنامه های کارشناسان و متخصص هایی وصل است که با عادتی غلط همیشه قیافه ی اندیشمندها را به خودشان می گیرند.
شاید مهم ترین نکته در حکایتِ فرار از احمق ها، این باشد که هر کسی باید یاد بگیرد از آن بخش از ذهنِ خود که او را به سمتِ حماقت هُل می دهد فرار کند. با زحمت هم که شده، خود را به آن سمتی از ذهن برساند و بیندازد که او را بادرنگ به سمتِ گزینه ی درست تر و مناسب تر هدایت می کند. کاهنمن می گوید: ما باید میان عقلانیت و هوش فرق بگذاریم. (ص74)
این حرفِ او کاملاً درست است. خیلی ها هستند که چون در زمینه ای دارای آگاهی و هوشِ تخصصی اند، فکر می کنند در هر موردِ دیگری نیز می توانند، بدونِ مطالعه و اندیشه، بی درنگ نظر بدهند. در القا و تحمیلِ نظرشان به دیگران نوعی حماقتِ آشکار وجود دارد که خودشان نمی بینند. بدتر از حماقتِ آنان، حماقتِ کسانی است که با حقارت چنان مجذوبِ قد و بالای متخصص آنان شده اند که بی درنگ هر چه را که آنها می گویند طوطی وار تکرار و شعار خودشان می کنند. خیلی ها هوش شان فقط به اندازه ای است که خوب متوجه می شوند مطابقِ سلیقه ی مخاطبان شان کجا با دین بتازند و کجا به دین. از نظر خودشان هوش یعنی همین. اما، دغدغه ی اصلیِ جناب مولانا در این حکایتْ دین نیست، اندیشه است، زیرا معیارِ حماقت مردمانْ دینداری و بی دینی شان نیست. بی فکری شان در انتخاب های حتی معمولی شان است چه برسد به انتخاب های جدّی شان.
عیسی مریم به کوهی میگریخت
شیرگویی خون او میخواست ریخت
آن یکی در پی دوید و گفت خیرْ
در پی ات کس نیست چه گْریزی چو طیر
با شتاب او آنچنان میتاخت جفت
کز شتاب خود جواب او نگفت
یک دو میدان در پی عیسی براند
پس به جِدِّ جِدّ عیسی را بخواند
کز پی مَرْضات حق یک لحظه بیست
که مرا اندر گریزت مشکلی ست
از که این سو میگریزی ای کریم
نه پی ات شیر و نه خصم و خوف و بیم
گفت از احمق گریزانم برو
میرهانم خویش را بندم مشو
گفت آخر آن مسیحا نه توی
که شود کور و کر از تو مستوی
گفت آری گفت آن شه نیستی
که فسون غیب را مأویستی
چون بخوانی آن فسون بر مردهای
برجهد چون شیر صید آوردهای
گفت آری آن منم گفتا که تو
نه ز گِل مرغان کنی ای خوبرو
گفت آری گفت پس ای روح پاک
هرچه خواهی میکنی از کیست باک
با چنین برهان که باشد در جهان
که نباشد مر ترا از بندگان
گفت عیسی که به ذات پاک حق
مبدع تن خالق جان در سبق
حرمت ذات و صفات پاک او
که بود گردون گریبانچاک او
کان فسون و اسم اعظم را که من
بر کر و بر کور خواندم شد حَسَن
بر کُهِ سنگین بخواندم شد شکاف
خِرقه را بدْرید بر خود تا به ناف
برتن مرده بخواندم گشت حَی
بر سر لاشَی بخواندم گشت شَی
خواندم آن را بر دل احمق به وُد
صد هزاران بار و درمانی نشُد
سنگِ خارا گشت و زان خُو برنگشت
ریگ شد کز وی نروید هیچ کَشْت
گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق
سود کرد اینجا نبود آن را سَبَق
آن همان رنج است و این رنجی چرا
او نشد این را و آن را شد دوا
گفت رنج احمقی قهر خداست
رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست
ابتلا رنجیست کان رحم آورد
احمقی رنجی ست کان زخم آورد
آنچه داغ اوست مُهر او کرده است
چارهای بر وی نیارد بُرد دست
ز احمقان بگْریز چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خونها که ریخت
اندک اندک آب را دزدد هوا
دین چنین دزدد هم احمق از شما
گرمیت را دزدد و سردی دهد
همچو آن کو زیر کون سنگی نهد
آن گریزِ عیسی نه از بیم بود
ایمن است او آن پی تعلیم بود
زمهریر ار پُر کند آفاق را
چه غم آن خورشیدِ با اشراق را